علوم انساني؛ دغدغهاي مقدس
سؤالات و پرسشهايي در حوزه علوم انساني، خود را به حد و سطح دغدغهها و
انگيزههاي مقدسي در كليت نظام بر كشيده و در حال الزام كارگزاران و مديران
به عمل انقلابي و متعهدانه در مسير انقلاب و نظام است.
به گزارش فارس، غلامرضا خواجهسروي معاون فرهنگي و اجتماعي وزارت
علوم طي يادداشتي در خصوص موضوع " لزوم توجه به علوم انساني و بوميسازي
آن " نوشت:
1- اگر به موضوع مهم دوره كنوني حيات نظام مقدس جمهوري اسلامي كه «احيا و بازسازي تمدن نوين ايراني و اسلامي» است عنايت شود و سيماي آينده نزديك آن در تصويري جستجو شود كه در سند چشمانداز توسعه جمهوري اسلامي ايران ترسيم شده است، آنگاه از سويي نقش «دانشگاه تمدنساز» و از سوي ديگر ضرورت «حضور علوم انساني» در تمامي عرصههاي حيات اجتماعي آشكار ميشود. به همين دليل بر اين اعتقاد تأكيد ميكنم كه علوم انساني لازمه ايفاي نقش تاريخي و تمدنساز جمهوري اسلامي ايران است.
2- سخن گفتن از علوم انساني به امري سهل و ممتنع ميكند كه وجوه و ابعاد و لايههاي تو در توي آن مستلزم نهايت دقت و مترادف راهپيمايي در مسيري باريك است كه جز با باريكبيني و تأمل و مداقه فراوان نميتوان به پيمودن آن اميد بست.
3- به رغم كارهاي انجام شده زياد، كارهاي انجام نشده فراواني در حوزه علوم انساني وجود دارد. حجم و اندازه و وسعت و تنوع و عمق امورات بر زمين مانده در حوزه علوم انساني چندان زياد و بالاست كه بالا گرفتن نقدها و ايرادها و ملاحظات در اين حوزه را توجيه كند. گرهها، تنگناها، اعوجاجات و زاويه گرفتنهاي قابل توجه غيرقابل توجيه در حوزه علوم انساني را آن هنگام كه در كنار رهنمودهاي حكيمانه، انذارها و ملاحظات و تدقيقهاي آيندهنگرانه رهبري معظم انقلاب قرار ميدهيم بايد متوجه وسعت و سنگيني مسئوليت خطيري كه از اينباره بر دوشمان سنگيني ميكند شده و با تمامي عده و عده در اين ميدان مقدس قدم گذاريم.
4- حتي يك نگاه سطحي و گذرا نيز نشان ميدهد علوم انساني در وجه عام خود مسائل و عرصههاي ريز و درشت و پيدا و پنهان جامعه را همچون يك موضوع به دست بررسي گرفته و در مورد آن به ارائه تبيين، تحليل و نحوه تصميمگيري ميپردازد. براي مثال تصميم گيري، سياستگذاري، برنامهريزي و حتي اجراي مراحل ريز يك طرح درمورد فيزيك، انرژي هستهاي و... در حوزه علوم انساني و از جمله وظايف و كاركردهاي آن است هرچند توجه و تصريحي بدان نشود.
اينكه «ما به انرژي هستهاي نياز داريم» اينكه «بايد توسعه يافته باشيم و يا عدالت را در كانون برنامههاي خود قرار دهيم»، «اينكه بايد دشمن را بشناسيم و با آن مقابله كنيم» و... همه و همه مسائل، دغدغهها و آرمانهايي هستند كه در حوزه و چارچوب علوم انساني ميتوان به آن پرداخت. جنس اين مسائل از جنس گزارههاي مطرح در علوم تجربي و فني نيستند. به تعبير دقيقتر و با يك رويكرد فلسفه علمي، «خود فيزيك» هم همچون يك موضوع و يك مسئله ميداني براي كاوشهاي نظري از جمله فلسفه است.
5- با ابتنا به چنين مقدمه و رويكردي است كه ميتوان گفت «نميتوانيم و نميبايد از علوم انساني گريخت» اين علوم در عرصههاي مديريت و برنامهريزي در عرصههاي اجتماعي، فرهنگي، هنري، اخلاقي، فني و علمي و... به سراغ مان خواهند آمد كما اينكه آمدهاند. به كنار نهادن يا بيتوجهي به آنها نه ممكن است و نه مطلوب. حتي حذف، جرح و تعديل و يا اصلاح علوم انساني موجود خود به مدد و با اتكاء و استفاده از يك نوع علوم انساني ديگر انجام گرفته يا خواهد گرفت. در اين روايت ميتوان فيزيك نداشت ولي نميتوان به اداره جامعهاي كه فيزيك ندارد بدون استفاده از روشها و آموزههاي علوم انساني در حوزه مثلا مديريت، با هر رويكردي، حتي فكر كرد. در اين روايت، حتي برنامگي، آشوب و هرج و مرج در اداره جامعه، خود روشي در ميان روشهاست و روشها فرزندان آموزههايي در حوزه علوم انساني هستند.
6- اكنون و با قرار گرفتن در قلهاي به ارتفاع يك انقلاب 30 ساله كه به افقها و چشماندازهايي رهاييبخش از جنس عدالت و كرامت و عزت و تعالي و اخلاق الهي چشم دوخته است در معركهاي بس خطير و خطرناك قرار گرفتهايم. افقهايي روشن و راههايي بس مخوف با گردنهها و پرتگاههايي مهلك در فراروي خود داريم.
7- در حوزه علوم انساني دو رسالت مهم و خطير بايد دائما در گوش وجدان كاري و هويت علميمان ندا در دهد.
الف) ابداع، توليد و در افكندن ايدههاي نو و بديع با عطف و ارجاع و مشروب شدن ازپايهها و مايههاي حكمت و فلسفه و انديشه اصيل اسلامي.
اين همان مسئوليت خطيري است كه رهبري معظم ايده آن را مطرح و پرچمش را برافراشتهاند. تعابيري همچون علوم انساني اسلامي يا بومي و ناظر بر حل مسائل ويژه ايران ترجمان آن ايده مبارك و مغتنماند.
ب) سياستگذاري ناظر بر تعريف و تنظيم و تدبير نوع و نحوه مواجهه با علوم انساني كه عمدتا از مغرب زمين به اين ديار سرازير شدهاند.
8- امروزه تحولات و تغييرات متعدد روششناختي، گفتماني و نظري در حوزه مطالعات علم، اقتصاد علم و... صورت گرفته است. كساني مانند گيبونز و همكارانش با مفهوم سازيهايي در مورد علم سبك 2 در مقابل علم سبك1 توضيح دادهاند كه علم سبك2 مسئلهگرا، زمينهگرا و كاربردگرا شدهاند، ويژگيهايي كه در علم سبك 1 يا وجود نداشت و يا كمتر بدان تأكيد ميشد.
در اين مسير است كه گفتوگو از دانشي كه به پيرامون و زمينههاي محيطي حساس باشد در كانون توجه قرار گرفته است. مفهوم «دانش حساس به زمينه» كه توسط استيگليتز مطرح شده است بر آن است كه علم به مثابه يك نهاد نيازمند توجه و هوشمندي اجتماعي و فرهنگي جهت فهم ديناميزم و منطق دروني زندگي و مسائل و موضوعات بومي و نحوه پاسخگويي به آنهاست.
نگرههاي جديد به مسائل علم و دانشگاه متضمن اين ايده هستند كه دانشگاه بايد درگير روابط اجتماعي شده و از حالت در خود و براي خود خارج شده و نه از «برج عاج» كه از متن و بطن روابط و مناسبات اجتماعي و عيني به رصد پديدهها بپردازد. در اين چارچوب است كه «انسان آكادميك» به تعبير "بورديو " واحد اصلي و محوري اجتماع علمي قلمداد ميشود كه داراي خرده فرهنگ ويژه خود در تمايز با ساير خرده فرهنگها ميباشد. تمامي اين اتفاقات و چرخشها در يك «جامعه يادگيرنده» است كه معنا و مفهوم متناسب با خود را مييابد.
در ديگر سوي اين طيف نظرياتي كه بيشتر معطوف به ابعاد و جوانب معناشناختي و هويتي بحث علم، دانشگاه و جامعه هستند قرار دارد. «زيست-جهان» مفهومي است كه "هابرماس " آن را در برابر مفهوم «سيستم» نهاده و توسعه داده است. با استفاده از اين مفهوم ميتوان به «زيست-جهاني» متفاوت از «زيست-جهانهاي» ديگر فكر كرد. به گمان او ميتوان علايق چندگانهاي همچون علايقشناختي، علمي و رهاسازي را از هم بازشناخت و جداگانه طبقهبندي كرد.
9- تمامي اين ملاحظات و نظريات جديد در حوزه علم، دانشگاه و روابط آن دو با جامعه و اين هر سه با هم، نشان ميدهند كه در همسايگي ما همين نزديكيها غوغا و طوفاني از آراء و نظريات و مكاتب وجود دارد كه بيتوجهي و نديدن و غفلت و به حساب نياوردن آنها به اندازه و بل بيشتر از مرعوب و مغلوب و مفتون آنها شدن زيانبار و مهلك است.
10- حكايت امروزين ما و علوم انساني در واقع حكايت اسلامي و نظم برآمده از آن به نام جمهوري اسلامي ايران با علوم انساني است. بدون آنكه قصد ورود به تحليل و تبيين نوع و نحوه مواجهه با علوم انساني در تمامي 32 سال گذشته را داشته باشيم. از باب تسهيل در بيان مراد و ايضاح مدلول و منطوق اين مقال سير تطور و فراز و نشيب مواجهه مذكور را به شرح زير بيان ميدارم:
1- دوره سكوت و حركت در مدار گذشته (فاصله سال هاي 57 تا 58): برگزاري اولين كنكور جمهوري اسلامي ايران با روشها و برنامههاي قبل از پيروزي
2- دوره انقلاب فرهنگي: از تعطيلي دانشگاهها تا بازگشايي آنها در سال 62 با برگزاري كنكور دو مرحلهاي تستي، تشريحي و گزينشهاي چند مرحلهاي و چند لايه. در اين دوره حجم قابل توجهي از واحدهاي درسي ديني در قلاب دروس عمومي به دروس تخصصي افزوده ميشود.
تمامي سالهاي جنگ و بخشي از دهه 70 بدين ترتيب سپري ميشود. در اين دوره تقريبا هيچ تغييري در محتواي دروس تخصصي رشتههاي علوم انساني به وجود نيامد. اين دوره با نهادسازي و چند تأسيس و افزون پارهاي از عناوين جديد درسي سپري ميشود. تأسيس مراكزي همچون «دانشگاه تربيت مدرس»، «مركز نشر دانشگاهي»، «سمت»، «دفتر همكاري حوزه و دانشگاه» و يا افزودن درسي به نام «حكمت هنر اسلامي»به مجموعه دروس رشتههاي هنر از جمله اقدامات قابل ذكر است. ويژگي عمده اقدامات اين دوره گسيختگي سياستها، برنامهها و اقدامات از يك سو و حركت ذيل همان الگوها و روشهاي پيش از انقلاب فرهنگي و حتي انقلاب اسلامي بود.
ذيل همان الگوي قبل از انقلاب فرهنگي بر عدد واحدهاي درسي افزوده ميشود، سقف واحدهاي لازم براي فارغالتحصيلي افزايش مييابد بدون آنكه ورودي به محتوا و جراحيهاي درون نظام آموزشي و برنامهريزي درسي صورت پذيرد.
3- دوره توسعه جغرافيايي و افزايش تعداد رشتهها و دانشجويان: شروع اين دوره تقريبا مقارن است با اتمام جنگ. با تغيير سياستهاي كلان كشور از حيث مديريتي و با گشايشهاي ايجاد شده ناشي از شروع برنامههاي توسعه به ويژه در ابعاد اقتصادي آن، دانشگاهها و مراكز آموزش عالي نيز مشمول و معروض ايدهها و انگارههاي ساري حوزههاي اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي و سياسي ميشوند. بازنگري در پارهاي از رشتههاي علوم انساني، تاسيس رشتههاي جديد، تاسيس پژوهشكده و ... از جمله اقدامات اين دوره است.
ويژگي عمده اين دوره از حيث توجه به علوم انساني، محوريت يافتن رويكردها، خط مشيها و متون ترجمهاي و اقتباسي است كه به اشكال مختلف از جمله كتاب و جزوه به دانشگاهها، دانشكدهها و پژوهشكدههاي علوم انساني راه مييابد. در كنار يا حاشيه اين روند، مراكز نيز در كار توجه به علوم انساني با گرايشهاي اسلامي مشغول فعاليت بودند و هستند، با اين وجود در تبديل شدن به جريان غالب و هژمون چندان كامياب نميشوند.
11- روند حاكم و رويكرد منطوي در دوره سوم با فراز و نشيبهاي مختلف و با شل كن سفت كنهاي متوالي تا سال 84 دوام يافته و به جريان غالب در آموزش عالي كشور در بخش علوم انساني مبدل ميشود. نطفههاي و ايدههاي تغيير، بازنگري و اصلاح در روند مذكور از سال 1384 به اين سو ظاهر و در حدود دو سال گذشته از شتاب و شدت قابل توجه برخوردار شده است.
12- در طول دو سال گذشته اين سؤال فراروي نظام و انقلاب در حد يك دغدغه و حساسيت مقدس و ملي قرار گرفته است كه «آيا روند موجود تعليم و پذيرش استاد و دانشجو از يك سو و ترجمه و تاليف و توليد ايده متن و كتاب از ديگر سو، تناسبي با آرمانها و ارزشهاي اسلامي و انقلاب و نيازهاي واقعي و انضمامي كشور دارد يا نه؟
آيا نظام مديريت، برنامهريزي درسي و آموزشي و سياست نشر، ترجمه تاليف و... و فضاي حاكم بر حوزه كتاب، متن و جزوه در تراز فاخر انقلاب و ايدههاي اصيل آن است يا نه؟
سؤالات مذكور و پرسشهايي شبيه به آنها خود را به حد و سطح دغدغهها و انگيزههاي مقدسي در كليت نظام بر كشيده و در حال الزام كارگزاران و مديران به عمل انقلابي و متعهدانه در مسير انقلاب و نظام است.
13- درست به همين جهت است كه مديريت كلان آموزش عالي، در مسير پويش اين راه مقدس براي محقق ساختن منويات و فرامين مقام معظم رهبري بازنگري همهجانبه و اقدام عاجل توام با روشمندي، دقت و تعهد اسلامي در نظامات متعدد "پذيرش و تربيت "، "رشد و توسعه "، "توليد، ترجمه، ابداع و نوآوري " در حوزه علوم انساني را همچون يك آرمان مقدس و يك تكليف اصلي و اساسي فراروي خود نهاده است.
14- به عنوان كسي كه افتخار معلمي در بخشي از علوم انساني را به افتخار ديگري در حوزه اجرا و مديريت فرهنگي و علوم انساني گره زدهام، به شرح زير سر خطهاي پارهاي از ايدهها را كه ميتوانند همچون اصول راهنما عمل كنند مطرح ميكنم.
- آيا مواجهه ما در ميدان علوم انساني با غرب اجتناب ناپذير است؟ ميتوان غرب را دور زد و آن را نديد و به اصطلاح چرخ را از نو اختراع كرد؟
- گره بحث از علوم انساني در ايران كجاست؟ در ماهيت وارداتي آن است كه ناظر به مسائل ما نبوده و نافي و معارض با مباني و اعتقادات ماست؟
- در عدم توفيق ما در برقراري آشتي ميان داشتههاي خود با آوردههاي آن علوم است؟
- از جنش تعارض و تخالف گذشته / حال، سنت / مدرنيته، نقد/ تعبد و ... است؟
- آيا اين گره ناشي از همكاري ما در بالا كشيدن و به رخ كشيدن آموزههاي اصيل اسلامي از دل و بطن متون و سنن و معرفي روز آمد آنها به خود و ديگران نيست؟
و بي شمار «آياي» ديگر كه تاكنون پاسخي دقيق نيافتهاند. كجاست آن فوت و فن نهايي كوزهگري كه سر نهايي اسرار و رمز نهايي رموز است؟
آيا ميتوان به نقطه آجيدني انديشه كه همچون يك مركز ثقل قوي همه امور متشتت و متكثر را فراهم آورده و از آشفتگي و شلوغي و هرج و مرج در اين معركه كاسته و آن اصل اصيل يا اصل الاصول نهايي را در كف ما بنهد؟ چگونه ميتوان اين دالهاي متعدد و سركش و سيال و متغيير و ليز خورنده در حوزه علوم انساني را كنار هم جمع كرد و دور يك نقطه محوري كه حاوي نكته نهاي است جمع كرد و از سر ريز شدن آنها ممانعت كرد؟
- پاسخ پرسشهاي مذكور هر چه باشد، اين مواجهه و مقابله در دو تراز كاملا متفاوت و يا درجهبندي و اولويتگذاري ناهمسان قابل تصور است:
1- تراز مباني، اهداف و پاردايمهاي علوم انساني؛ در اين تراز ميتوان به "نقد "، "گفتوگو "، "مقايسه "، "تفاهم "، "اخذ و اقتباس متقابل " و ... انديشيد و در موردشان برنامهريزي كرد، در اين تراز هيچ امتناع پيشيني وجود ندارد.
2- تراز محصولات، نتايج و روشها؛ در اين تراز مساله استفاده و بهرهبرداري متغيير اصلي است، شايد در سطح اين وجه از مواجهه با غرب است كه بحث استفاده و بهرهبرداري از دستاوردهاي نوين بشري را ميتوان مطرح كرد.
در عرصههايي همچون مديريت، برنامهريزي، اقتصاد و... آن هم با تاكيد بر تفكيكها، تمايزات و ايمان به برتري انديشه اسلامي ميتوان به تعامل و ترابط با غرب انديشيد و آن را تدبير و مديريت كرد.
- ما بايد در عرصه مباني و اصول اهتمام جدي و مضاعف به استخراج و شناسايي آنها از متن سنت و انديشه اصيل اسلامي كرده و در فرآينده "آكزيوماتيك " اصول موضوعه كردن و در قالب گزارهاي قابل بحث و بررسي ريختن آنها سعي بليغ كنيم، اعتقاد راسخ ما اين است كه: قرآن كريم منبع بي بديل و لايزال و متين وحي و الهام در عرصه انسانشناسي است. آيا ميتوان در جامعه اسلامي برخواسته از يك انقلاب اسلامي در مورد انسان انديشيد، برنامهريزي و طراحي و تدبير كرد ولي رجوعي به قرآن نكرد؟ ميتوان دلايل و علل گوناگون را سبب اين بيتوجهي دانست كه از جمله آنها و نيز از جمله غيرقابل بخششترين آنها بياطلاعي يا كماطلاعي در مورد مفاهيم و مضامين عميق و دقيقي است كه در قرآن در خصوص انسان و انسانشناسي آمده است.
وقتي محقق يا عالم به هنگام قرار گرفتن در مقابل آموزههاي غربي پيرامون انسان از قبيل «انسان حيوان ناطق»، «انسان حيوان اجتماعي»، «انسان موجودي تاريخي»، «انسان گرگ انسان» و... آنها را مسلم گرفته و تلقي به قبول كرده و انديشه و روند پژوهشي خود را در قالب آنها قرار داده و همچون الگوي راهنمايي در انديشه و عمل علمي و اجتماعي خود از آنها بهره ميبرد، اگر اين همه بيتوجهي را به چيزي حمل نكنيم، مگر بياطلاعي از مفاهيم قرآني، به بيراهه نرفتهايم.
آيهايي نظير: «خلق الانسان منوعا»، «خلق الانسان جهولا»، «خلق الانسان ظلوما» و «فالهمها فجورها و تقواها» و ... متضمن مفاهيمي اصيل در مورد انسان است كه باي درست كردن يك دستگاه انديشه جهت شناخت انسان و ارائه تصوير و تبيين درست و سر راست از انسان، نه كه چيزي از مكاتب بشري كم ندارد، بلكه به جهت مشروب شدن از قرآن كريم كه قول حق تعالي است، حاوي و شامل دقايقي و لطايفي است كه جز از قرآن نميتوان انتظار جست. دقيقا در همين راستا كه مفهوم خليفهالهي انسان ميتواند در كانون و مركز ثقل يك نظام انديشگي و يك نظريه اصيل در مورد انسان و شان و جايگاه او در جهان و جامعه مستقر شود.
- در حوزه علوم انساني، بايد به پروژه مدتدار «مسئلهشناسي ملي» جدا فكر كنيم فرايند اين «مسئلهشناسي» نبايد آنقدر طول بكشد كه خود «مسئله ديگر» مبدل شود. تعلل و تاخير در اين فاز، منجر به يك «سكته ملي» خواهد شد. سكتهاي كه جريان رشدت و بالندگي را در كليت «پيكر / اندام» ما در مقايسهاي وسيع و بزرگ با كندي و حتي توقف مواجه خواهد كرد.
- در اين ميان هم حوزه و هم دانشگاه بايد به بازآيي و بازتعريف مجدد نقش و شان خود اهتمام كنند. آيا اين هم دو، تمامي داشتهها و پنداشتهها و انگارههاي خود را به «شراكت ملي» نهادهاند.
آيا تمامي راهها طي شدهاند؟ يا «راه طي» نشدهاي نيز وجود دارد؟ جواب هر كدام تكاليف مختلفي را فرار روي ما خواهد نهاد، آيا تدابير و طراحيهاي و معماريهاي ما در مورد تعامل و ترابط حوزه و دانشگاه مقرون صحت و دقت و قرين توفيق بودهاند؟
- سعي و خطا هم هنگام ميتواند آثار مطلوب و نامطلوب در پي داشته باشد. هر چه ميدان و موضوع سعي و خطا حساستر و گستردهتر باشد به همان ميزان نيز بايد دغدغه و حساسيت نسبت به پيامدهاي سعي و خطا افزونتر و عميقتر باشد. عرصه علوم انساني آن عرصهاي است كه هر نوع خطا و صوابي در ابتداي ورود به آن، هر چه قدر هم كمتر و كماهميتتر باشد، در ادامه با زاويهاي بيشتر و در ابعادي وسيعتر آثار خود را عيان ميكند. انحراف و فساد و تباهي يك قوم را ميتوان تا رسيدن به يك انحراف كوچك و اندك در ابتداي حركت و اقدام پي جويي كرد. امروز بر ديروز و فردا بر امروز و ديروز بنا نهاده ميشود.
ميخواهم در اين بخش، اين نتيجه را بگيرم كه نبايد در عرصه علوم انساني در دام «التقاط»، «شيفتگي، افراطي و انحصاري به ترجمه»، «مسائل كاذب»، «گم كردن يا نداشتن جدول اولويتها»، «نفي و انكار مطلق، و به چيزي نگرفتن داشته هاي ديگران» و... در افتاد.
- با الهامگيري از «مقوله دشمن شناسي» كه از طرف رهبري معظم مطرح شده است، ميخواهم اين پرسش را مطرح كنم كه «مرز» ما در علوم انساني با «غير ما» يا «ديگري» چيست؟ واضح است كه با صرف مرزگذاريهاي كلي و سنتي همچون كفر و ايمان، يا حتي التقاط و خلوص و ... نميتوان به اين ميدان وارد شد.
- بنابراين لازم است كه در بطن و متن يك گفتوگوي مداوم، انتقادي و مبتني بر فهم اصيل ديني از خدا، انسان و جهان به شاخصهايي ملي و ديني برسيم تا در گذرگاههاي خطير پيش رو دچار اعوجاج و انحراف نگرديم.
15- مجموعه معاونت فرهنگي و اجتماعي با همكاري جدي و صميمانه پژوهشكده مطالعات فرهگي و اجتماعي از ابتداي شروع خدمت در سال 84، علوم انساني را در مركز ثقل توجه، برنامهريزي و اقدام خود نهاده و در مواقعي بيش از توان رسمي خود بدان پرداخته است، پروژه بزرگ ملي «طراحي و تدوين رشتههاي ميانرشتهاي» كه طي فرآيندي حدودا 3 ساله بيوقفه و از طريق جلب مشاركت بيش از 300 نفر عضو هيات علمي و صاحبنظر دانشگاهي و حوزوي در قالب تدوين و نظارت و ارزيابي رشتهاي مذكور در حوزه علوم انساني اجرا شده است، گامي كوچك اما مهم و اجتناب ناپذير در اين مسر ميتواند محسوب شود.
1- اگر به موضوع مهم دوره كنوني حيات نظام مقدس جمهوري اسلامي كه «احيا و بازسازي تمدن نوين ايراني و اسلامي» است عنايت شود و سيماي آينده نزديك آن در تصويري جستجو شود كه در سند چشمانداز توسعه جمهوري اسلامي ايران ترسيم شده است، آنگاه از سويي نقش «دانشگاه تمدنساز» و از سوي ديگر ضرورت «حضور علوم انساني» در تمامي عرصههاي حيات اجتماعي آشكار ميشود. به همين دليل بر اين اعتقاد تأكيد ميكنم كه علوم انساني لازمه ايفاي نقش تاريخي و تمدنساز جمهوري اسلامي ايران است.
2- سخن گفتن از علوم انساني به امري سهل و ممتنع ميكند كه وجوه و ابعاد و لايههاي تو در توي آن مستلزم نهايت دقت و مترادف راهپيمايي در مسيري باريك است كه جز با باريكبيني و تأمل و مداقه فراوان نميتوان به پيمودن آن اميد بست.
3- به رغم كارهاي انجام شده زياد، كارهاي انجام نشده فراواني در حوزه علوم انساني وجود دارد. حجم و اندازه و وسعت و تنوع و عمق امورات بر زمين مانده در حوزه علوم انساني چندان زياد و بالاست كه بالا گرفتن نقدها و ايرادها و ملاحظات در اين حوزه را توجيه كند. گرهها، تنگناها، اعوجاجات و زاويه گرفتنهاي قابل توجه غيرقابل توجيه در حوزه علوم انساني را آن هنگام كه در كنار رهنمودهاي حكيمانه، انذارها و ملاحظات و تدقيقهاي آيندهنگرانه رهبري معظم انقلاب قرار ميدهيم بايد متوجه وسعت و سنگيني مسئوليت خطيري كه از اينباره بر دوشمان سنگيني ميكند شده و با تمامي عده و عده در اين ميدان مقدس قدم گذاريم.
4- حتي يك نگاه سطحي و گذرا نيز نشان ميدهد علوم انساني در وجه عام خود مسائل و عرصههاي ريز و درشت و پيدا و پنهان جامعه را همچون يك موضوع به دست بررسي گرفته و در مورد آن به ارائه تبيين، تحليل و نحوه تصميمگيري ميپردازد. براي مثال تصميم گيري، سياستگذاري، برنامهريزي و حتي اجراي مراحل ريز يك طرح درمورد فيزيك، انرژي هستهاي و... در حوزه علوم انساني و از جمله وظايف و كاركردهاي آن است هرچند توجه و تصريحي بدان نشود.
اينكه «ما به انرژي هستهاي نياز داريم» اينكه «بايد توسعه يافته باشيم و يا عدالت را در كانون برنامههاي خود قرار دهيم»، «اينكه بايد دشمن را بشناسيم و با آن مقابله كنيم» و... همه و همه مسائل، دغدغهها و آرمانهايي هستند كه در حوزه و چارچوب علوم انساني ميتوان به آن پرداخت. جنس اين مسائل از جنس گزارههاي مطرح در علوم تجربي و فني نيستند. به تعبير دقيقتر و با يك رويكرد فلسفه علمي، «خود فيزيك» هم همچون يك موضوع و يك مسئله ميداني براي كاوشهاي نظري از جمله فلسفه است.
5- با ابتنا به چنين مقدمه و رويكردي است كه ميتوان گفت «نميتوانيم و نميبايد از علوم انساني گريخت» اين علوم در عرصههاي مديريت و برنامهريزي در عرصههاي اجتماعي، فرهنگي، هنري، اخلاقي، فني و علمي و... به سراغ مان خواهند آمد كما اينكه آمدهاند. به كنار نهادن يا بيتوجهي به آنها نه ممكن است و نه مطلوب. حتي حذف، جرح و تعديل و يا اصلاح علوم انساني موجود خود به مدد و با اتكاء و استفاده از يك نوع علوم انساني ديگر انجام گرفته يا خواهد گرفت. در اين روايت ميتوان فيزيك نداشت ولي نميتوان به اداره جامعهاي كه فيزيك ندارد بدون استفاده از روشها و آموزههاي علوم انساني در حوزه مثلا مديريت، با هر رويكردي، حتي فكر كرد. در اين روايت، حتي برنامگي، آشوب و هرج و مرج در اداره جامعه، خود روشي در ميان روشهاست و روشها فرزندان آموزههايي در حوزه علوم انساني هستند.
6- اكنون و با قرار گرفتن در قلهاي به ارتفاع يك انقلاب 30 ساله كه به افقها و چشماندازهايي رهاييبخش از جنس عدالت و كرامت و عزت و تعالي و اخلاق الهي چشم دوخته است در معركهاي بس خطير و خطرناك قرار گرفتهايم. افقهايي روشن و راههايي بس مخوف با گردنهها و پرتگاههايي مهلك در فراروي خود داريم.
7- در حوزه علوم انساني دو رسالت مهم و خطير بايد دائما در گوش وجدان كاري و هويت علميمان ندا در دهد.
الف) ابداع، توليد و در افكندن ايدههاي نو و بديع با عطف و ارجاع و مشروب شدن ازپايهها و مايههاي حكمت و فلسفه و انديشه اصيل اسلامي.
اين همان مسئوليت خطيري است كه رهبري معظم ايده آن را مطرح و پرچمش را برافراشتهاند. تعابيري همچون علوم انساني اسلامي يا بومي و ناظر بر حل مسائل ويژه ايران ترجمان آن ايده مبارك و مغتنماند.
ب) سياستگذاري ناظر بر تعريف و تنظيم و تدبير نوع و نحوه مواجهه با علوم انساني كه عمدتا از مغرب زمين به اين ديار سرازير شدهاند.
8- امروزه تحولات و تغييرات متعدد روششناختي، گفتماني و نظري در حوزه مطالعات علم، اقتصاد علم و... صورت گرفته است. كساني مانند گيبونز و همكارانش با مفهوم سازيهايي در مورد علم سبك 2 در مقابل علم سبك1 توضيح دادهاند كه علم سبك2 مسئلهگرا، زمينهگرا و كاربردگرا شدهاند، ويژگيهايي كه در علم سبك 1 يا وجود نداشت و يا كمتر بدان تأكيد ميشد.
در اين مسير است كه گفتوگو از دانشي كه به پيرامون و زمينههاي محيطي حساس باشد در كانون توجه قرار گرفته است. مفهوم «دانش حساس به زمينه» كه توسط استيگليتز مطرح شده است بر آن است كه علم به مثابه يك نهاد نيازمند توجه و هوشمندي اجتماعي و فرهنگي جهت فهم ديناميزم و منطق دروني زندگي و مسائل و موضوعات بومي و نحوه پاسخگويي به آنهاست.
نگرههاي جديد به مسائل علم و دانشگاه متضمن اين ايده هستند كه دانشگاه بايد درگير روابط اجتماعي شده و از حالت در خود و براي خود خارج شده و نه از «برج عاج» كه از متن و بطن روابط و مناسبات اجتماعي و عيني به رصد پديدهها بپردازد. در اين چارچوب است كه «انسان آكادميك» به تعبير "بورديو " واحد اصلي و محوري اجتماع علمي قلمداد ميشود كه داراي خرده فرهنگ ويژه خود در تمايز با ساير خرده فرهنگها ميباشد. تمامي اين اتفاقات و چرخشها در يك «جامعه يادگيرنده» است كه معنا و مفهوم متناسب با خود را مييابد.
در ديگر سوي اين طيف نظرياتي كه بيشتر معطوف به ابعاد و جوانب معناشناختي و هويتي بحث علم، دانشگاه و جامعه هستند قرار دارد. «زيست-جهان» مفهومي است كه "هابرماس " آن را در برابر مفهوم «سيستم» نهاده و توسعه داده است. با استفاده از اين مفهوم ميتوان به «زيست-جهاني» متفاوت از «زيست-جهانهاي» ديگر فكر كرد. به گمان او ميتوان علايق چندگانهاي همچون علايقشناختي، علمي و رهاسازي را از هم بازشناخت و جداگانه طبقهبندي كرد.
9- تمامي اين ملاحظات و نظريات جديد در حوزه علم، دانشگاه و روابط آن دو با جامعه و اين هر سه با هم، نشان ميدهند كه در همسايگي ما همين نزديكيها غوغا و طوفاني از آراء و نظريات و مكاتب وجود دارد كه بيتوجهي و نديدن و غفلت و به حساب نياوردن آنها به اندازه و بل بيشتر از مرعوب و مغلوب و مفتون آنها شدن زيانبار و مهلك است.
10- حكايت امروزين ما و علوم انساني در واقع حكايت اسلامي و نظم برآمده از آن به نام جمهوري اسلامي ايران با علوم انساني است. بدون آنكه قصد ورود به تحليل و تبيين نوع و نحوه مواجهه با علوم انساني در تمامي 32 سال گذشته را داشته باشيم. از باب تسهيل در بيان مراد و ايضاح مدلول و منطوق اين مقال سير تطور و فراز و نشيب مواجهه مذكور را به شرح زير بيان ميدارم:
1- دوره سكوت و حركت در مدار گذشته (فاصله سال هاي 57 تا 58): برگزاري اولين كنكور جمهوري اسلامي ايران با روشها و برنامههاي قبل از پيروزي
2- دوره انقلاب فرهنگي: از تعطيلي دانشگاهها تا بازگشايي آنها در سال 62 با برگزاري كنكور دو مرحلهاي تستي، تشريحي و گزينشهاي چند مرحلهاي و چند لايه. در اين دوره حجم قابل توجهي از واحدهاي درسي ديني در قلاب دروس عمومي به دروس تخصصي افزوده ميشود.
تمامي سالهاي جنگ و بخشي از دهه 70 بدين ترتيب سپري ميشود. در اين دوره تقريبا هيچ تغييري در محتواي دروس تخصصي رشتههاي علوم انساني به وجود نيامد. اين دوره با نهادسازي و چند تأسيس و افزون پارهاي از عناوين جديد درسي سپري ميشود. تأسيس مراكزي همچون «دانشگاه تربيت مدرس»، «مركز نشر دانشگاهي»، «سمت»، «دفتر همكاري حوزه و دانشگاه» و يا افزودن درسي به نام «حكمت هنر اسلامي»به مجموعه دروس رشتههاي هنر از جمله اقدامات قابل ذكر است. ويژگي عمده اقدامات اين دوره گسيختگي سياستها، برنامهها و اقدامات از يك سو و حركت ذيل همان الگوها و روشهاي پيش از انقلاب فرهنگي و حتي انقلاب اسلامي بود.
ذيل همان الگوي قبل از انقلاب فرهنگي بر عدد واحدهاي درسي افزوده ميشود، سقف واحدهاي لازم براي فارغالتحصيلي افزايش مييابد بدون آنكه ورودي به محتوا و جراحيهاي درون نظام آموزشي و برنامهريزي درسي صورت پذيرد.
3- دوره توسعه جغرافيايي و افزايش تعداد رشتهها و دانشجويان: شروع اين دوره تقريبا مقارن است با اتمام جنگ. با تغيير سياستهاي كلان كشور از حيث مديريتي و با گشايشهاي ايجاد شده ناشي از شروع برنامههاي توسعه به ويژه در ابعاد اقتصادي آن، دانشگاهها و مراكز آموزش عالي نيز مشمول و معروض ايدهها و انگارههاي ساري حوزههاي اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي و سياسي ميشوند. بازنگري در پارهاي از رشتههاي علوم انساني، تاسيس رشتههاي جديد، تاسيس پژوهشكده و ... از جمله اقدامات اين دوره است.
ويژگي عمده اين دوره از حيث توجه به علوم انساني، محوريت يافتن رويكردها، خط مشيها و متون ترجمهاي و اقتباسي است كه به اشكال مختلف از جمله كتاب و جزوه به دانشگاهها، دانشكدهها و پژوهشكدههاي علوم انساني راه مييابد. در كنار يا حاشيه اين روند، مراكز نيز در كار توجه به علوم انساني با گرايشهاي اسلامي مشغول فعاليت بودند و هستند، با اين وجود در تبديل شدن به جريان غالب و هژمون چندان كامياب نميشوند.
11- روند حاكم و رويكرد منطوي در دوره سوم با فراز و نشيبهاي مختلف و با شل كن سفت كنهاي متوالي تا سال 84 دوام يافته و به جريان غالب در آموزش عالي كشور در بخش علوم انساني مبدل ميشود. نطفههاي و ايدههاي تغيير، بازنگري و اصلاح در روند مذكور از سال 1384 به اين سو ظاهر و در حدود دو سال گذشته از شتاب و شدت قابل توجه برخوردار شده است.
12- در طول دو سال گذشته اين سؤال فراروي نظام و انقلاب در حد يك دغدغه و حساسيت مقدس و ملي قرار گرفته است كه «آيا روند موجود تعليم و پذيرش استاد و دانشجو از يك سو و ترجمه و تاليف و توليد ايده متن و كتاب از ديگر سو، تناسبي با آرمانها و ارزشهاي اسلامي و انقلاب و نيازهاي واقعي و انضمامي كشور دارد يا نه؟
آيا نظام مديريت، برنامهريزي درسي و آموزشي و سياست نشر، ترجمه تاليف و... و فضاي حاكم بر حوزه كتاب، متن و جزوه در تراز فاخر انقلاب و ايدههاي اصيل آن است يا نه؟
سؤالات مذكور و پرسشهايي شبيه به آنها خود را به حد و سطح دغدغهها و انگيزههاي مقدسي در كليت نظام بر كشيده و در حال الزام كارگزاران و مديران به عمل انقلابي و متعهدانه در مسير انقلاب و نظام است.
13- درست به همين جهت است كه مديريت كلان آموزش عالي، در مسير پويش اين راه مقدس براي محقق ساختن منويات و فرامين مقام معظم رهبري بازنگري همهجانبه و اقدام عاجل توام با روشمندي، دقت و تعهد اسلامي در نظامات متعدد "پذيرش و تربيت "، "رشد و توسعه "، "توليد، ترجمه، ابداع و نوآوري " در حوزه علوم انساني را همچون يك آرمان مقدس و يك تكليف اصلي و اساسي فراروي خود نهاده است.
14- به عنوان كسي كه افتخار معلمي در بخشي از علوم انساني را به افتخار ديگري در حوزه اجرا و مديريت فرهنگي و علوم انساني گره زدهام، به شرح زير سر خطهاي پارهاي از ايدهها را كه ميتوانند همچون اصول راهنما عمل كنند مطرح ميكنم.
- آيا مواجهه ما در ميدان علوم انساني با غرب اجتناب ناپذير است؟ ميتوان غرب را دور زد و آن را نديد و به اصطلاح چرخ را از نو اختراع كرد؟
- گره بحث از علوم انساني در ايران كجاست؟ در ماهيت وارداتي آن است كه ناظر به مسائل ما نبوده و نافي و معارض با مباني و اعتقادات ماست؟
- در عدم توفيق ما در برقراري آشتي ميان داشتههاي خود با آوردههاي آن علوم است؟
- از جنش تعارض و تخالف گذشته / حال، سنت / مدرنيته، نقد/ تعبد و ... است؟
- آيا اين گره ناشي از همكاري ما در بالا كشيدن و به رخ كشيدن آموزههاي اصيل اسلامي از دل و بطن متون و سنن و معرفي روز آمد آنها به خود و ديگران نيست؟
و بي شمار «آياي» ديگر كه تاكنون پاسخي دقيق نيافتهاند. كجاست آن فوت و فن نهايي كوزهگري كه سر نهايي اسرار و رمز نهايي رموز است؟
آيا ميتوان به نقطه آجيدني انديشه كه همچون يك مركز ثقل قوي همه امور متشتت و متكثر را فراهم آورده و از آشفتگي و شلوغي و هرج و مرج در اين معركه كاسته و آن اصل اصيل يا اصل الاصول نهايي را در كف ما بنهد؟ چگونه ميتوان اين دالهاي متعدد و سركش و سيال و متغيير و ليز خورنده در حوزه علوم انساني را كنار هم جمع كرد و دور يك نقطه محوري كه حاوي نكته نهاي است جمع كرد و از سر ريز شدن آنها ممانعت كرد؟
- پاسخ پرسشهاي مذكور هر چه باشد، اين مواجهه و مقابله در دو تراز كاملا متفاوت و يا درجهبندي و اولويتگذاري ناهمسان قابل تصور است:
1- تراز مباني، اهداف و پاردايمهاي علوم انساني؛ در اين تراز ميتوان به "نقد "، "گفتوگو "، "مقايسه "، "تفاهم "، "اخذ و اقتباس متقابل " و ... انديشيد و در موردشان برنامهريزي كرد، در اين تراز هيچ امتناع پيشيني وجود ندارد.
2- تراز محصولات، نتايج و روشها؛ در اين تراز مساله استفاده و بهرهبرداري متغيير اصلي است، شايد در سطح اين وجه از مواجهه با غرب است كه بحث استفاده و بهرهبرداري از دستاوردهاي نوين بشري را ميتوان مطرح كرد.
در عرصههايي همچون مديريت، برنامهريزي، اقتصاد و... آن هم با تاكيد بر تفكيكها، تمايزات و ايمان به برتري انديشه اسلامي ميتوان به تعامل و ترابط با غرب انديشيد و آن را تدبير و مديريت كرد.
- ما بايد در عرصه مباني و اصول اهتمام جدي و مضاعف به استخراج و شناسايي آنها از متن سنت و انديشه اصيل اسلامي كرده و در فرآينده "آكزيوماتيك " اصول موضوعه كردن و در قالب گزارهاي قابل بحث و بررسي ريختن آنها سعي بليغ كنيم، اعتقاد راسخ ما اين است كه: قرآن كريم منبع بي بديل و لايزال و متين وحي و الهام در عرصه انسانشناسي است. آيا ميتوان در جامعه اسلامي برخواسته از يك انقلاب اسلامي در مورد انسان انديشيد، برنامهريزي و طراحي و تدبير كرد ولي رجوعي به قرآن نكرد؟ ميتوان دلايل و علل گوناگون را سبب اين بيتوجهي دانست كه از جمله آنها و نيز از جمله غيرقابل بخششترين آنها بياطلاعي يا كماطلاعي در مورد مفاهيم و مضامين عميق و دقيقي است كه در قرآن در خصوص انسان و انسانشناسي آمده است.
وقتي محقق يا عالم به هنگام قرار گرفتن در مقابل آموزههاي غربي پيرامون انسان از قبيل «انسان حيوان ناطق»، «انسان حيوان اجتماعي»، «انسان موجودي تاريخي»، «انسان گرگ انسان» و... آنها را مسلم گرفته و تلقي به قبول كرده و انديشه و روند پژوهشي خود را در قالب آنها قرار داده و همچون الگوي راهنمايي در انديشه و عمل علمي و اجتماعي خود از آنها بهره ميبرد، اگر اين همه بيتوجهي را به چيزي حمل نكنيم، مگر بياطلاعي از مفاهيم قرآني، به بيراهه نرفتهايم.
آيهايي نظير: «خلق الانسان منوعا»، «خلق الانسان جهولا»، «خلق الانسان ظلوما» و «فالهمها فجورها و تقواها» و ... متضمن مفاهيمي اصيل در مورد انسان است كه باي درست كردن يك دستگاه انديشه جهت شناخت انسان و ارائه تصوير و تبيين درست و سر راست از انسان، نه كه چيزي از مكاتب بشري كم ندارد، بلكه به جهت مشروب شدن از قرآن كريم كه قول حق تعالي است، حاوي و شامل دقايقي و لطايفي است كه جز از قرآن نميتوان انتظار جست. دقيقا در همين راستا كه مفهوم خليفهالهي انسان ميتواند در كانون و مركز ثقل يك نظام انديشگي و يك نظريه اصيل در مورد انسان و شان و جايگاه او در جهان و جامعه مستقر شود.
- در حوزه علوم انساني، بايد به پروژه مدتدار «مسئلهشناسي ملي» جدا فكر كنيم فرايند اين «مسئلهشناسي» نبايد آنقدر طول بكشد كه خود «مسئله ديگر» مبدل شود. تعلل و تاخير در اين فاز، منجر به يك «سكته ملي» خواهد شد. سكتهاي كه جريان رشدت و بالندگي را در كليت «پيكر / اندام» ما در مقايسهاي وسيع و بزرگ با كندي و حتي توقف مواجه خواهد كرد.
- در اين ميان هم حوزه و هم دانشگاه بايد به بازآيي و بازتعريف مجدد نقش و شان خود اهتمام كنند. آيا اين هم دو، تمامي داشتهها و پنداشتهها و انگارههاي خود را به «شراكت ملي» نهادهاند.
آيا تمامي راهها طي شدهاند؟ يا «راه طي» نشدهاي نيز وجود دارد؟ جواب هر كدام تكاليف مختلفي را فرار روي ما خواهد نهاد، آيا تدابير و طراحيهاي و معماريهاي ما در مورد تعامل و ترابط حوزه و دانشگاه مقرون صحت و دقت و قرين توفيق بودهاند؟
- سعي و خطا هم هنگام ميتواند آثار مطلوب و نامطلوب در پي داشته باشد. هر چه ميدان و موضوع سعي و خطا حساستر و گستردهتر باشد به همان ميزان نيز بايد دغدغه و حساسيت نسبت به پيامدهاي سعي و خطا افزونتر و عميقتر باشد. عرصه علوم انساني آن عرصهاي است كه هر نوع خطا و صوابي در ابتداي ورود به آن، هر چه قدر هم كمتر و كماهميتتر باشد، در ادامه با زاويهاي بيشتر و در ابعادي وسيعتر آثار خود را عيان ميكند. انحراف و فساد و تباهي يك قوم را ميتوان تا رسيدن به يك انحراف كوچك و اندك در ابتداي حركت و اقدام پي جويي كرد. امروز بر ديروز و فردا بر امروز و ديروز بنا نهاده ميشود.
ميخواهم در اين بخش، اين نتيجه را بگيرم كه نبايد در عرصه علوم انساني در دام «التقاط»، «شيفتگي، افراطي و انحصاري به ترجمه»، «مسائل كاذب»، «گم كردن يا نداشتن جدول اولويتها»، «نفي و انكار مطلق، و به چيزي نگرفتن داشته هاي ديگران» و... در افتاد.
- با الهامگيري از «مقوله دشمن شناسي» كه از طرف رهبري معظم مطرح شده است، ميخواهم اين پرسش را مطرح كنم كه «مرز» ما در علوم انساني با «غير ما» يا «ديگري» چيست؟ واضح است كه با صرف مرزگذاريهاي كلي و سنتي همچون كفر و ايمان، يا حتي التقاط و خلوص و ... نميتوان به اين ميدان وارد شد.
- بنابراين لازم است كه در بطن و متن يك گفتوگوي مداوم، انتقادي و مبتني بر فهم اصيل ديني از خدا، انسان و جهان به شاخصهايي ملي و ديني برسيم تا در گذرگاههاي خطير پيش رو دچار اعوجاج و انحراف نگرديم.
15- مجموعه معاونت فرهنگي و اجتماعي با همكاري جدي و صميمانه پژوهشكده مطالعات فرهگي و اجتماعي از ابتداي شروع خدمت در سال 84، علوم انساني را در مركز ثقل توجه، برنامهريزي و اقدام خود نهاده و در مواقعي بيش از توان رسمي خود بدان پرداخته است، پروژه بزرگ ملي «طراحي و تدوين رشتههاي ميانرشتهاي» كه طي فرآيندي حدودا 3 ساله بيوقفه و از طريق جلب مشاركت بيش از 300 نفر عضو هيات علمي و صاحبنظر دانشگاهي و حوزوي در قالب تدوين و نظارت و ارزيابي رشتهاي مذكور در حوزه علوم انساني اجرا شده است، گامي كوچك اما مهم و اجتناب ناپذير در اين مسر ميتواند محسوب شود.
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com


