ژست دموکراسی با نمایشهای ضد جنگ
محمد زمانی
کافی است جستوجویی در اینترنت ذیل مفهوم کلی ضد جنگ(anti war) انجام بدهید. هیچ کجای جهان به اندازه امریکا گروه ضد جنگ ندارد. با این حال ملت امریکا نشان داده که بارها فریب سیاستمدارانش را خورده و مجوز جنگهای این کشور عموماً از سوی افکار عمومیهم صادر شده و تنها پس از آنکه جنگ بیشتر از حد انتظارات زمان، بودجه و تلفات بلعید، به مخالفت با آن صدا بلند کردهاند. این مخالفت اگر هم سرانجامیموفقیتآمیز داشته باشد، تنها به معنای پایان فقط همان جنگ است و بستری برای آغاز جنگهای بعدی.
چرا با وجود آنکه دهها و شاید صدها سازمان بزرگ و کوچک در امریکا علیه جنگ فعالیت میکنند، اما در دورنمای فعالیتهای این گروهها چیزی بیشتر از ترتیب دادن یکسری اعتراضات بینتیجه به چشم نمیخورد؛ به گونهای که تعدد و حجم انبوه اعضا و برنامههای گوناگونی که حاکی از سرزندگی این اعضاست و در عین حال بیتأثیر بودن مخالفت این حجم گسترده در تداوم سیاستهای جنگطلبانه امریکا باعث تعجب میشود.
از منظر بیرونی جبهه فعالان ضد جنگ چنان انبوه هستند و آنچنان مشتاقانه به فعالیت میپردازند که ممکن است ناظر سادهانگار را به پایان قریبالوقوع استراتژی جنگسازی امریکا امیدوار سازند. اما این حجم بینظیر، اگر خوشبینانه نگاه کنیم، تنها گاهی تأثیراتی در حد تغییر تاکتیکی بر استراتژی جنگطلبانه امریکا در جهان میگذارد و روند وقایع نشان میدهد که این فعالیتها قادر نیست اصل این استراتژی را از قاموس روابط خارجی ایالات متحده امریکا بزداید.
استراتژی جنگسازی امریکا که پس از مشارکت در جنگ جهانی دوم در 1942 شروع شد و پس از آن به نام مبارزه با گسترش کمونیسم تا دهه نود قرن قبل میلادی به اشکال مختلف ادامه یافت و از زمان فروپاشی بلوک شرق به نام مبارزه با تروریسم این استراتژی راهنمای سیاستمداران امریکا در حوزه سیاست خارجی بوده است.
دموکراسی؛ فرصت یا تهدید اپوزیسیون
نظام سیاسی امریکا با سیستم دو حزبیمسلط هیچگاه اجازه تجربه اپوزیسیون واقعی و ساماندهی مردم و نخبگان منتقد در قالب اپوزیسیون را نداده است. پس از فروپاشی شوروی و به هم خوردن دو قطبیدر سطح جهانی دموکراسیهای اروپایی هم شاهد فروپاشی دوقطبی درونی خود بودند. به عبارت دیگر از سال 1990 معنای دوگانه «قدرت حاکمه–اپوزیسیون» و رویارویی این دو در قالب دو حزب یا دو ائتلاف از چند حزب به هم ریخت. بدین ترتیب از آن زمان در انواع لیبرال دموکراسیها معنای قدرت حاکمه حزب یا ائتلاف در دست دارنده قدرت نبود بلکه حزب یا ائتلاف رقیب که فعلاً از قدرت محروم مانده بود نیز در ساخت قدرت و توجیه آن نقش داشت.
دلایل فلسفی و شواهد عینی فراوانی از این ادعا در طول دو دهه گذشته به چشم میخورد که طرح آنها از مجال این نوشته خارج است. بنابراین امروزه به طور کلی غرب و به طور خاص در امریکا اپوزیسیون در حال حاضر از جایی شروع میشود که احزاب از ساماندهی طرفداران عاجزند. در واقع اپوزیسیون عموماً فلسفههای منتقد عملکرد یا ساختار قدرت حاکمه در قالب گروههای مردم نهاد سازماندهی شدهاند.
سرلوحه و مانیفست عملکرد این گروهها عموماً دیگر فلسفههای کلان نافی و بنیان برافکن نسبت به لیبرال دموکراسی نیست بلکه به اصلاحات جزئی در مدیریت سیاسی اجتماعی و اقتصادی میاندیشند. به رغم آنکه در مواردی خواستههای این گروهها از حالت صرف صنفی خارج میشود و رنگ سیاسی به خود میگیرد، اما این گروهها از تعریف خود به عنوان گروههای سیاسی ابا دارند.
به عنوان مثال در امریکا گروههای ضد جنگ با فلسفههای مختلف با جنگ مخالفند و به خوبیروشن است که در بسیاری از موارد شعارهای ضد جنگ پوششی برای طرح سایر مخالفتهاست و گروههای مذکور همین که بتوانند در حد خاصی سازماندهی کرده و به برخی امتیازات صنفی آمیخته به ظواهر بشر دوستانه دست یابند، از جدیت و میزان شعارهای ضد جنگشان کاسته میشود.
از این نظر باید گفت که بسیاری از سازمانهای اپوزیسیوننمای غربیدر اصل بنگاههای خیریهای بیش نیستند. نگاه این گروهها به مسائل اجتماعی و فرهنگی است آن هم معمولاً از زاویه تنگ صنفی و این گروهها از ورود همیشگی به عرصه سیاسی احتراز میکنند و تنها گاهی در حد گروه نفوذ(لابی) عمل میکنند و با وجود رویکرد انتقادی همچنان در دایره گسترشیافته لیبرال دموکراسی تعریف میشوند. لیبرال دموکراسی برای رسیدن به این نقطه تنها در مسیر فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و سرمایهگذاری مالی و معنوی فراوان و اقدامات متعدد از لشگر کشی گرفته تا جاسوس بازی انجام نداد، بلکه از دهه 50 میلادی با تعدیلهای حسابشده فرایندهای کاپیتالیستی به نفع طبقات کمدرآمد کوشید تا از ورود این طبقات به جبهه کمونیسم جلوگیری کند و در این مسیر تا آنجا که توانست دایره خودیها را حتی با ارائه آزادیهای ضداخلاقی همچون آزادی روابط جنسی گسترده ساخت تا هر گفتمان انتقادی به سرعت به عنوان گفتمان برانداز شناسایی نشود.
درواقع روح تاجر مآب، تعدیل شونده و ژلهگونه کاپیتالیسم که حاضر به ارائه مدیریت شده امتیازات رفاهی و یکسری آزادی سیاسی و اجتماعی بعضاً غیر اخلاقی به طبقات محروم شد، در صدد بود و هست تا معترضان روی به ایدئولوژیهای انقلابیضد سرمایهداری نیاورند. این امر علاوه بر جلوگیری از رسوخ فلسفه کمونیستی به جوامع سرمایهداری در دوره جنگ سرد، در دراز مدت دستاوردهای دیگری ازجمله فروپاشی ایدئولوژیک مفهوم اپوزیسیون و تبدیل آن به جریان منتقد غیر برانداز را برای لیبرال دموکراسی به ارمغان آورد. در سطح عملی اتفاق دیگری رخ داد که باز هم به نفع لیبرال دموکراسی تمام شد.
در پی ارائه آزادی مدیریت شده از سوی کاپیتالیسم کمکم تعداد گروههای منتقد آنچنان زیاد شد که اگر هم گروههای براندازی در میانشان بود؛ اولاً در میان این سیل منتقدان غیربرانداز گم بودند و ثانیاً خودگروههای منتقد غیربرانداز هم به جهت آنارشی منتج از شمارگان فراوان این گروهها آن هم با خاستگاههای متفاوت و گهگاه متعارض طبقاتی، قومی و دیدگاهی از تأثیرگذاری در رفتار قدرت حاکمه عاجز شدند و تنها به ویترین قدرت حاکمه برای دم زدن از دموکراسی و پز دادن درباره میزان تحمل مخالفان از سوی دولت تبدیل شدند.
این آنارشی «همتضعیفکننده» در سوی اپوزیسیون به ویژه زمانی که موضوع، اعتراض و انتقاد در حوزه سیاست خارجی باشد، میتواند مانع دستیابی به اعتراضات مؤثر باشد و اعتراضات هر قدر هم که فراگیر باشند، تنها در حد فریادهای معترضان باقی میماند.
به زبان دیگر لیبرال دموکراسی به همان نسبت که مدعیانه به خود میبالد و وجود انبوه سازمانهای مردم نهاد منتقد دولت را نشانه ای مهم در تحقق جامعه آزاد معرفی میکند، به همان میزان آگاه است که تکثرگرایی آنارشیگونه که منجر به ایجاد انبوه این سازمانها شده همچون ماده تجزیهکننده اپوزیسیون عمل میکند وسبب جلوگیری از تأثیرگذاری واقعی آن در خطدهی به ساختار قدرت یا تغییر شکل آن میشود.
در چنین شرایطی در حالی که به نظر میرسد به اصطلاح جمع مخالفان در یک مسئله سیاسی خاصی جمع است و صدایشان بلند اما دولت خاطر جمع از شعاری بودن مواضع در آن مسئله خاص و آگاه از تشتت آنارشیگونه موجود در میان آنها، با خیال آسوده اقدامات و طرحهای خود را در میان هیاهوی مخالفان پیش میبرد.
آنارشی موجود درمیان معترضان به اعتراضات به لحاظ موضوع و از نظر شدت و عمق چنان نوسان میبخشد که از اجماع مورد نیاز در جبهه مخالفان در موضوعاتی نظیر جنگ جلوگیری میکند و به اصطلاح در جبهه اپوزیسیون هر کسی ساز خود را میزند و با وجود آنکه ممکن است بخش اعظمی از اپوزیسیون مواضع ضدجنگ بگیرند اما این ضدیتهای گهگاه به طور اتفاقی همپوشانی شده، نقطه اتصالی قوی برای گروهها به حساب نمیآیند و محوری اصلی برای به دوران در آمدن همه خواستههای دیگر حول خود نمیسازند.
ژست حقوق بشری تشدیدکننده آنارشی
عشق گرفتن ژست فعال اجتماعی مستقل صلحطلب در میان جوانان تحصیلکرده غربیکه محصول گسترش بورژوازی عصر دولتهای رفاه در دهه60 و 70 است، از دیگر عوامل تأثیرگذار بر تشتت اپوزیسیون است. گوشه گوشه اروپا و امریکا هر جایی که چند جوان تحصیلکرده حتی با زمینه تحصیلاتی مختلف دور هم جمع شوند، ممکن است یک گروه برای نجات گرسنگان جهان، جنگزدگان آفریقایی و دوستی بین ادیان و. . . تشکیل شود. رسانههای غربینیز برای معرفی این گروهکها و جوانهای فعال و به اصطلاح طلحطلب چیزی کم نمیگذارند تا تصویری که از غرب برای غیرغربیها و حتی خود غربیها ارسال میشود، تنها تصویر سربازانی نباشد که در عراق، افغانستان، ویتنام، سومالی و. . . میجنگند.
بنابراین به طور روشن بار دیگر باید تصریح کرد که شبهآنارشی موجود در جبهه مخالفان به همراه روح ژلهگونه و امتیاز دهنده کاپیتالیسم از یک سو تحلیل برنده و فرساینده همه مواضع مخالفان به خصوص مواضع مربوط به سیاست خارجی است و از سوی دیگر بستر تأمینکننده ژست حقوق بشری سرمایهداری غربیاست.
اگر به ماجرا، تنها از منظر جامعهشناسی سیاسی ننگریم و از زاویه نگرش روانشناسی اجتماعی هم نگاهی به آن بیفکنیم، متوجه میشویم که روح معاملهگر امتیازده کاپیتالیسم و آنارشی موجود در میان اپوزیسیون تنها عامل بازدارنده در طرح و پیگیری خواستههای اصیل نیست بلکه خودبزرگبینی ناشی از تعدد و حجم انبوه صداهای مخالف در میان خود مخالفان نیز عاملی است که حالت تخدیری ایجاد میکند و آنها را از پیگیری بیشتر نظریات و ترتیب دادن اقداماتی که دولت را تحت فشار قرار دهد باز میگذارد.
وقتی شما به عنوان عضوی از اپوزیسیون احساس میکنید تعداد مخالفان دولت زیاد است، به این امید میبندید یا بهتر است گفت دچار این توهم میشویدکه به هر حال دولت دموکرتیک، صدای این حجم از مخالفان را خواهد شنید و ترتیب اثر خواهد داد. به ویژه آنکه دولت نه تنها مانع فعالیت اپوزیسیون نمیشود بلکه حتی به آنها مجوز فعالیت و ترتیب دادن تجمعات اعتراضی را میدهد.
در این شرایط در واقع اپوزیسیون مبهوت حجم خود میشود و تصور میکند که حتماً دولت هم از این حجم مبهوت شده و سرانجام روزی به خواست اپوزیسیون تن در خواهد داد.
این در حالی است که در طرف مقابل، صدایی که دولت از جبهه مخالف میشنود، اگرچه بعضی اوقات بسیار بلند و گوشخراش است اما همانند هیاهوی جمعیتی بزرگ است که تکتک افرادش هر چه دلشان میخواهد میگویند و به طرزی طنزآلود صدای بلند مخالفان در این حالت و شبیه نعره حیوانات خشمگین بیمعنا است؛ چراکه شاید همه گرسنه باشند و ناله گرسنگی سر بدهند اما نوع غذایی که هریک میطلبند متفاوت است. در چنین شرایطی دولت به خوبیمیداند که عمده این گرسنگان را با کمیغذا از انواع گوناگون میتوان سیر کرد و عدهای که ممکن است رادیکالتر باشند و به لقمه نانی راضی نشوند را هم میتوان در بستر آنارشی و با استفاده از معاملهگری با برخی به جان دیگر گروهها انداخت تا بخش رادیکال اپوزیسیون را با درگیری در داخل خود اپوزیسیون فرسود و قبل از ایراد آسیب جدی به دولت، از پا درآورد. مقاومترها هم به اشکال مختلف گوشمالی داده میشوند.
مدیریت اپوزیسیون امریکا
دولتهایی چون امریکا در حالی که با اشاره به پوسته فرهنگ سیاسی تکثرگرایانه خود ژست دموکراتیک بودن به خود میگیرند اما با استفاده از باطن متشتت و تضعیف کننده روابط حاکم بر اپوزیسیون، یا وقعی به آن نمینهند یا با مدیریت بخشی از آن از پتانسیل مخالفان به نفع خود بهره میگیرد. حجم بزرگ مخالفان همچون مجمع الجزایری است که در هر یک از آنها حکومتی خود مختار وجود دارد که وحدت سیاسی بین آنها متصور نیست. صرف نظر از اینکه اصولاً در جایی مثل امریکا سرمایهگذاری روی فرآیندهای جامعهپذیری بالا بوده که این خود بحث مفصلی نیاز دارد، راهکارهای عمده مدیریت اپوزیسیون در این کشور چیست؟
الف)جذب نخبگان از بدنه اپوزیسیون
دولت امریکا به طرق مختلف سعی در جذب نخبگان از سطح جامعه و تأمین مالی آنها میکند تا این نخبگان یا در جبهه مخالفان نباشند یا اگر باشند به شکلی محافظهکارانه عمل کرده و به قول آنتونیو گرامشی روشنفکر اندامواره باشند. به این معنا که اگر هم به سیستم نقدی دارند، انتقادات بنیادین و براندازانه ندارند و در واقع به نوعی توجیهگر و بازتولیدکننده همان پوسته دموکراتیک امریکا هستند. تعدد اتاقهای فکر، مطبوعات و همچنین وجود دانشگاهها و پژوهشکدههای متعدد که عموماً حقوقها یا بودجه پژوهشی مکفی به نخبگان میدهند، بسیاری از انگیزههای روشنفکرانه نخبگان را میخشکاند. این امر سبب میشود نخبگان یا از بدنه اپوزیسیون جدا شده و جذب قدرت حاکمه شوند یا در صورتی که همچنان به عضویت خود در گروههای اپوزیسیون ادامه دهند، خواستههای این گروهها را به سمت وسوی مسائل صنفی، مقطعی و غیربنیادینمدیریت کنند.
بدین ترتیب دولت حداقل به صورت غیرمستقیم و البته گاهی هم بهطور مستقیم به مدیریت اپوزیسیون میپردازد. در چنین فضایی به طور طبیعی رشد اپوزیسیونِ معتقد به ساختارشکنی در سیستم سیاسی امریکا بسیار سخت میشود و این نوع از اپوزیسیون (غیراندام واره) عموماً به صورت میکروسکوپی در میان سیل اپوزیسیون (اندوام واره) که توسط پوزیسیون(قدرت حاکمه) باز تولید شده است، مهجور و کم تأثیر میشود.
ب) رسانه تشدیدکننده آنارشی و مخدر اپوزیسیون
رسانههای سنتی (تلویزیون، رادیو، سینما و کتاب) علاوه بر اینکه به طور خاص در استخدام نیروی نخبه نقش دارند و در فرآیند جذب نخبگان و جلوگیری از پیوستن آنها به صف بیکاران که معمولاً بدنه رادیکالیسم را تشکیل میدهند، سهم عمدهای دارند، در جذب عموم هم با پیچیدهترین روشهای عملیات روانی عمل میکنند و به مدیریت افکار عمومیمیپردازند. آنها در این مسیر با نشان دادن انتقادات تند و به اصطلاح اتخاذ ژست اپوزیسیون حتی میتوانند توجه بیاعتناترین افراد به مسائل سیاسی و بیاعتمادترین به سیاستمدارن و نظام سیاسی را جلب کنند و در بسیاری موارد رادیکالترین عناصر اپوزیسیون را تخلیه روانی کنند.
رسانهها از نوع سنتی آن اگرچه امروزه در برابر رسانه گرم شبکه جهانی (اینترنت) گاهی احساس خطر میکنند اما همچنین به شدت تأثیرگذارند. آمارهایی که حاکی از میزان بالای بیاعتمادی غربیها به این رسانهها شاید در وهله اول گمراهکننده باشد؛ چراکه افکار عمومیبالاخره برای مشارکت نیاز به خوراک فکری دارند و این رسانهها که با وجود ظهور رسانههای گرم همچنان بیرقیب هستند، همیشه کار خود را به خوبیانجام میدهند و حتی برای کسی که به آنها اعتمادی ندارد و گاهی از روی ناچاری نگاهی به آنها میاندازد تولید جذابیت میکنند.
مهمترین عامل این تولید جذابیت، گذشته از جذابیتهای مشروع و غیر مشروع بصری، نمایش بیطرفی از سوی این رسانهها است که در بسیاری اوقات حتی به حد اتخاذ ژست اپوزیسیون هم میرسد. بدین ترتیب آنها هم در تجزیه و هم تخدیر اپوزیسیون نقشی محوری دارند.
ج) سرزندگی اینترنتی یا سرگشتگی در وب
امروزه فضای وب و اینترنت نیز امکان تکثرگرایی را در حد آنارشیسم پیش برده و در حالی که به نظر میرسد این فضا موجب سرزندگی اپوزیسیون شده، در واقع باید گفت اینترنت ابزاری است که در نگاه اول به نظر میرسد با از میان بردن سلسله مراتب در امر گردش و دستیابیبه اطلاعات و ارزانسازی ارائه و دریافت اطلاعات بر امکانات تشتتزا در میان اپوزیسیون افزوده؛ بهگونهای که هر شخص یا گروهکی در هر جای عالم میتواند با کمیهزینه یک سایت تأسیس کند.
دولتهایی چون امریکا با توجه به تسلط تکنولوژیک و همچنین با صرف هزینههای گزاف نه تنها تلاش میکنند جریان اینترنت به سود جریان مخالف نگردد، بلکه به واسطه خاصیت مجازی بودن و همچنین نبودن سلسله مراتب در وب به سادگی دست به دفرماسیون و بازسازماندهی مطلوب گروههای مخالف میزنند که نمونه آن سرمایهگذاری جدی آنها در ایجاد سایتهای دوست یابیو موتورهای جستوجو است. ظاهر امر این است که اینترنت فضایی است که شما هر نوع اطلاعاتی را با کمترین زحمت به دست میآورید اما شبکهسازیهای گوناگون مجازی انجام شده وابسته به جریان دولتی کاربر را به سادگی کانالیزه میکند. این در حالی است که خود امریکاییها با وجود سر دادن شعار حمایت از آزادی بیان (با هدف پشتیبانی از تمامیغربگرایان سراسر جهان) و گسترش دموکراسی، اخیراً در فکر کنترل و حتی قطع اینترنت در شرایط پیشبینی نشده هستند و بر همین اساس سنای امریکا در حال بررسی لایحهای با همین موضوع است که از جمله پیشنهاد دهندگان اصلی آن سناتور «جو لیبرمن» است که به سبب اتخاذ مواضع حمایتی از صهیونیستها معروف شده است. گزارشهای متعددی از تمرکز سازمانهای اطلاعاتی امریکا برای کسب اطلاعات از طریق وب وجود دارد؛ به گونهای که نگاهی گذرا به حجم سرمایهگذاری امریکاییها در این عرصه، تصویری از وب ارائه میدهد که زندانی است برای کاربران که در آن بیش از آنکه آزادانه غوطهور باشند و کسب اطلاع کنند، ناخواسته در حال ارائه اطلاعات به سازمانهای امنیتی غربیهستند.
چرا با وجود آنکه دهها و شاید صدها سازمان بزرگ و کوچک در امریکا علیه جنگ فعالیت میکنند، اما در دورنمای فعالیتهای این گروهها چیزی بیشتر از ترتیب دادن یکسری اعتراضات بینتیجه به چشم نمیخورد؛ به گونهای که تعدد و حجم انبوه اعضا و برنامههای گوناگونی که حاکی از سرزندگی این اعضاست و در عین حال بیتأثیر بودن مخالفت این حجم گسترده در تداوم سیاستهای جنگطلبانه امریکا باعث تعجب میشود.
از منظر بیرونی جبهه فعالان ضد جنگ چنان انبوه هستند و آنچنان مشتاقانه به فعالیت میپردازند که ممکن است ناظر سادهانگار را به پایان قریبالوقوع استراتژی جنگسازی امریکا امیدوار سازند. اما این حجم بینظیر، اگر خوشبینانه نگاه کنیم، تنها گاهی تأثیراتی در حد تغییر تاکتیکی بر استراتژی جنگطلبانه امریکا در جهان میگذارد و روند وقایع نشان میدهد که این فعالیتها قادر نیست اصل این استراتژی را از قاموس روابط خارجی ایالات متحده امریکا بزداید.
استراتژی جنگسازی امریکا که پس از مشارکت در جنگ جهانی دوم در 1942 شروع شد و پس از آن به نام مبارزه با گسترش کمونیسم تا دهه نود قرن قبل میلادی به اشکال مختلف ادامه یافت و از زمان فروپاشی بلوک شرق به نام مبارزه با تروریسم این استراتژی راهنمای سیاستمداران امریکا در حوزه سیاست خارجی بوده است.
دموکراسی؛ فرصت یا تهدید اپوزیسیون
نظام سیاسی امریکا با سیستم دو حزبیمسلط هیچگاه اجازه تجربه اپوزیسیون واقعی و ساماندهی مردم و نخبگان منتقد در قالب اپوزیسیون را نداده است. پس از فروپاشی شوروی و به هم خوردن دو قطبیدر سطح جهانی دموکراسیهای اروپایی هم شاهد فروپاشی دوقطبی درونی خود بودند. به عبارت دیگر از سال 1990 معنای دوگانه «قدرت حاکمه–اپوزیسیون» و رویارویی این دو در قالب دو حزب یا دو ائتلاف از چند حزب به هم ریخت. بدین ترتیب از آن زمان در انواع لیبرال دموکراسیها معنای قدرت حاکمه حزب یا ائتلاف در دست دارنده قدرت نبود بلکه حزب یا ائتلاف رقیب که فعلاً از قدرت محروم مانده بود نیز در ساخت قدرت و توجیه آن نقش داشت.
دلایل فلسفی و شواهد عینی فراوانی از این ادعا در طول دو دهه گذشته به چشم میخورد که طرح آنها از مجال این نوشته خارج است. بنابراین امروزه به طور کلی غرب و به طور خاص در امریکا اپوزیسیون در حال حاضر از جایی شروع میشود که احزاب از ساماندهی طرفداران عاجزند. در واقع اپوزیسیون عموماً فلسفههای منتقد عملکرد یا ساختار قدرت حاکمه در قالب گروههای مردم نهاد سازماندهی شدهاند.
سرلوحه و مانیفست عملکرد این گروهها عموماً دیگر فلسفههای کلان نافی و بنیان برافکن نسبت به لیبرال دموکراسی نیست بلکه به اصلاحات جزئی در مدیریت سیاسی اجتماعی و اقتصادی میاندیشند. به رغم آنکه در مواردی خواستههای این گروهها از حالت صرف صنفی خارج میشود و رنگ سیاسی به خود میگیرد، اما این گروهها از تعریف خود به عنوان گروههای سیاسی ابا دارند.
به عنوان مثال در امریکا گروههای ضد جنگ با فلسفههای مختلف با جنگ مخالفند و به خوبیروشن است که در بسیاری از موارد شعارهای ضد جنگ پوششی برای طرح سایر مخالفتهاست و گروههای مذکور همین که بتوانند در حد خاصی سازماندهی کرده و به برخی امتیازات صنفی آمیخته به ظواهر بشر دوستانه دست یابند، از جدیت و میزان شعارهای ضد جنگشان کاسته میشود.
از این نظر باید گفت که بسیاری از سازمانهای اپوزیسیوننمای غربیدر اصل بنگاههای خیریهای بیش نیستند. نگاه این گروهها به مسائل اجتماعی و فرهنگی است آن هم معمولاً از زاویه تنگ صنفی و این گروهها از ورود همیشگی به عرصه سیاسی احتراز میکنند و تنها گاهی در حد گروه نفوذ(لابی) عمل میکنند و با وجود رویکرد انتقادی همچنان در دایره گسترشیافته لیبرال دموکراسی تعریف میشوند. لیبرال دموکراسی برای رسیدن به این نقطه تنها در مسیر فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و سرمایهگذاری مالی و معنوی فراوان و اقدامات متعدد از لشگر کشی گرفته تا جاسوس بازی انجام نداد، بلکه از دهه 50 میلادی با تعدیلهای حسابشده فرایندهای کاپیتالیستی به نفع طبقات کمدرآمد کوشید تا از ورود این طبقات به جبهه کمونیسم جلوگیری کند و در این مسیر تا آنجا که توانست دایره خودیها را حتی با ارائه آزادیهای ضداخلاقی همچون آزادی روابط جنسی گسترده ساخت تا هر گفتمان انتقادی به سرعت به عنوان گفتمان برانداز شناسایی نشود.
درواقع روح تاجر مآب، تعدیل شونده و ژلهگونه کاپیتالیسم که حاضر به ارائه مدیریت شده امتیازات رفاهی و یکسری آزادی سیاسی و اجتماعی بعضاً غیر اخلاقی به طبقات محروم شد، در صدد بود و هست تا معترضان روی به ایدئولوژیهای انقلابیضد سرمایهداری نیاورند. این امر علاوه بر جلوگیری از رسوخ فلسفه کمونیستی به جوامع سرمایهداری در دوره جنگ سرد، در دراز مدت دستاوردهای دیگری ازجمله فروپاشی ایدئولوژیک مفهوم اپوزیسیون و تبدیل آن به جریان منتقد غیر برانداز را برای لیبرال دموکراسی به ارمغان آورد. در سطح عملی اتفاق دیگری رخ داد که باز هم به نفع لیبرال دموکراسی تمام شد.
در پی ارائه آزادی مدیریت شده از سوی کاپیتالیسم کمکم تعداد گروههای منتقد آنچنان زیاد شد که اگر هم گروههای براندازی در میانشان بود؛ اولاً در میان این سیل منتقدان غیربرانداز گم بودند و ثانیاً خودگروههای منتقد غیربرانداز هم به جهت آنارشی منتج از شمارگان فراوان این گروهها آن هم با خاستگاههای متفاوت و گهگاه متعارض طبقاتی، قومی و دیدگاهی از تأثیرگذاری در رفتار قدرت حاکمه عاجز شدند و تنها به ویترین قدرت حاکمه برای دم زدن از دموکراسی و پز دادن درباره میزان تحمل مخالفان از سوی دولت تبدیل شدند.
این آنارشی «همتضعیفکننده» در سوی اپوزیسیون به ویژه زمانی که موضوع، اعتراض و انتقاد در حوزه سیاست خارجی باشد، میتواند مانع دستیابی به اعتراضات مؤثر باشد و اعتراضات هر قدر هم که فراگیر باشند، تنها در حد فریادهای معترضان باقی میماند.
به زبان دیگر لیبرال دموکراسی به همان نسبت که مدعیانه به خود میبالد و وجود انبوه سازمانهای مردم نهاد منتقد دولت را نشانه ای مهم در تحقق جامعه آزاد معرفی میکند، به همان میزان آگاه است که تکثرگرایی آنارشیگونه که منجر به ایجاد انبوه این سازمانها شده همچون ماده تجزیهکننده اپوزیسیون عمل میکند وسبب جلوگیری از تأثیرگذاری واقعی آن در خطدهی به ساختار قدرت یا تغییر شکل آن میشود.
در چنین شرایطی در حالی که به نظر میرسد به اصطلاح جمع مخالفان در یک مسئله سیاسی خاصی جمع است و صدایشان بلند اما دولت خاطر جمع از شعاری بودن مواضع در آن مسئله خاص و آگاه از تشتت آنارشیگونه موجود در میان آنها، با خیال آسوده اقدامات و طرحهای خود را در میان هیاهوی مخالفان پیش میبرد.
آنارشی موجود درمیان معترضان به اعتراضات به لحاظ موضوع و از نظر شدت و عمق چنان نوسان میبخشد که از اجماع مورد نیاز در جبهه مخالفان در موضوعاتی نظیر جنگ جلوگیری میکند و به اصطلاح در جبهه اپوزیسیون هر کسی ساز خود را میزند و با وجود آنکه ممکن است بخش اعظمی از اپوزیسیون مواضع ضدجنگ بگیرند اما این ضدیتهای گهگاه به طور اتفاقی همپوشانی شده، نقطه اتصالی قوی برای گروهها به حساب نمیآیند و محوری اصلی برای به دوران در آمدن همه خواستههای دیگر حول خود نمیسازند.
ژست حقوق بشری تشدیدکننده آنارشی
عشق گرفتن ژست فعال اجتماعی مستقل صلحطلب در میان جوانان تحصیلکرده غربیکه محصول گسترش بورژوازی عصر دولتهای رفاه در دهه60 و 70 است، از دیگر عوامل تأثیرگذار بر تشتت اپوزیسیون است. گوشه گوشه اروپا و امریکا هر جایی که چند جوان تحصیلکرده حتی با زمینه تحصیلاتی مختلف دور هم جمع شوند، ممکن است یک گروه برای نجات گرسنگان جهان، جنگزدگان آفریقایی و دوستی بین ادیان و. . . تشکیل شود. رسانههای غربینیز برای معرفی این گروهکها و جوانهای فعال و به اصطلاح طلحطلب چیزی کم نمیگذارند تا تصویری که از غرب برای غیرغربیها و حتی خود غربیها ارسال میشود، تنها تصویر سربازانی نباشد که در عراق، افغانستان، ویتنام، سومالی و. . . میجنگند.
بنابراین به طور روشن بار دیگر باید تصریح کرد که شبهآنارشی موجود در جبهه مخالفان به همراه روح ژلهگونه و امتیاز دهنده کاپیتالیسم از یک سو تحلیل برنده و فرساینده همه مواضع مخالفان به خصوص مواضع مربوط به سیاست خارجی است و از سوی دیگر بستر تأمینکننده ژست حقوق بشری سرمایهداری غربیاست.
اگر به ماجرا، تنها از منظر جامعهشناسی سیاسی ننگریم و از زاویه نگرش روانشناسی اجتماعی هم نگاهی به آن بیفکنیم، متوجه میشویم که روح معاملهگر امتیازده کاپیتالیسم و آنارشی موجود در میان اپوزیسیون تنها عامل بازدارنده در طرح و پیگیری خواستههای اصیل نیست بلکه خودبزرگبینی ناشی از تعدد و حجم انبوه صداهای مخالف در میان خود مخالفان نیز عاملی است که حالت تخدیری ایجاد میکند و آنها را از پیگیری بیشتر نظریات و ترتیب دادن اقداماتی که دولت را تحت فشار قرار دهد باز میگذارد.
وقتی شما به عنوان عضوی از اپوزیسیون احساس میکنید تعداد مخالفان دولت زیاد است، به این امید میبندید یا بهتر است گفت دچار این توهم میشویدکه به هر حال دولت دموکرتیک، صدای این حجم از مخالفان را خواهد شنید و ترتیب اثر خواهد داد. به ویژه آنکه دولت نه تنها مانع فعالیت اپوزیسیون نمیشود بلکه حتی به آنها مجوز فعالیت و ترتیب دادن تجمعات اعتراضی را میدهد.
در این شرایط در واقع اپوزیسیون مبهوت حجم خود میشود و تصور میکند که حتماً دولت هم از این حجم مبهوت شده و سرانجام روزی به خواست اپوزیسیون تن در خواهد داد.
این در حالی است که در طرف مقابل، صدایی که دولت از جبهه مخالف میشنود، اگرچه بعضی اوقات بسیار بلند و گوشخراش است اما همانند هیاهوی جمعیتی بزرگ است که تکتک افرادش هر چه دلشان میخواهد میگویند و به طرزی طنزآلود صدای بلند مخالفان در این حالت و شبیه نعره حیوانات خشمگین بیمعنا است؛ چراکه شاید همه گرسنه باشند و ناله گرسنگی سر بدهند اما نوع غذایی که هریک میطلبند متفاوت است. در چنین شرایطی دولت به خوبیمیداند که عمده این گرسنگان را با کمیغذا از انواع گوناگون میتوان سیر کرد و عدهای که ممکن است رادیکالتر باشند و به لقمه نانی راضی نشوند را هم میتوان در بستر آنارشی و با استفاده از معاملهگری با برخی به جان دیگر گروهها انداخت تا بخش رادیکال اپوزیسیون را با درگیری در داخل خود اپوزیسیون فرسود و قبل از ایراد آسیب جدی به دولت، از پا درآورد. مقاومترها هم به اشکال مختلف گوشمالی داده میشوند.
مدیریت اپوزیسیون امریکا
دولتهایی چون امریکا در حالی که با اشاره به پوسته فرهنگ سیاسی تکثرگرایانه خود ژست دموکراتیک بودن به خود میگیرند اما با استفاده از باطن متشتت و تضعیف کننده روابط حاکم بر اپوزیسیون، یا وقعی به آن نمینهند یا با مدیریت بخشی از آن از پتانسیل مخالفان به نفع خود بهره میگیرد. حجم بزرگ مخالفان همچون مجمع الجزایری است که در هر یک از آنها حکومتی خود مختار وجود دارد که وحدت سیاسی بین آنها متصور نیست. صرف نظر از اینکه اصولاً در جایی مثل امریکا سرمایهگذاری روی فرآیندهای جامعهپذیری بالا بوده که این خود بحث مفصلی نیاز دارد، راهکارهای عمده مدیریت اپوزیسیون در این کشور چیست؟
الف)جذب نخبگان از بدنه اپوزیسیون
دولت امریکا به طرق مختلف سعی در جذب نخبگان از سطح جامعه و تأمین مالی آنها میکند تا این نخبگان یا در جبهه مخالفان نباشند یا اگر باشند به شکلی محافظهکارانه عمل کرده و به قول آنتونیو گرامشی روشنفکر اندامواره باشند. به این معنا که اگر هم به سیستم نقدی دارند، انتقادات بنیادین و براندازانه ندارند و در واقع به نوعی توجیهگر و بازتولیدکننده همان پوسته دموکراتیک امریکا هستند. تعدد اتاقهای فکر، مطبوعات و همچنین وجود دانشگاهها و پژوهشکدههای متعدد که عموماً حقوقها یا بودجه پژوهشی مکفی به نخبگان میدهند، بسیاری از انگیزههای روشنفکرانه نخبگان را میخشکاند. این امر سبب میشود نخبگان یا از بدنه اپوزیسیون جدا شده و جذب قدرت حاکمه شوند یا در صورتی که همچنان به عضویت خود در گروههای اپوزیسیون ادامه دهند، خواستههای این گروهها را به سمت وسوی مسائل صنفی، مقطعی و غیربنیادینمدیریت کنند.
بدین ترتیب دولت حداقل به صورت غیرمستقیم و البته گاهی هم بهطور مستقیم به مدیریت اپوزیسیون میپردازد. در چنین فضایی به طور طبیعی رشد اپوزیسیونِ معتقد به ساختارشکنی در سیستم سیاسی امریکا بسیار سخت میشود و این نوع از اپوزیسیون (غیراندام واره) عموماً به صورت میکروسکوپی در میان سیل اپوزیسیون (اندوام واره) که توسط پوزیسیون(قدرت حاکمه) باز تولید شده است، مهجور و کم تأثیر میشود.
ب) رسانه تشدیدکننده آنارشی و مخدر اپوزیسیون
رسانههای سنتی (تلویزیون، رادیو، سینما و کتاب) علاوه بر اینکه به طور خاص در استخدام نیروی نخبه نقش دارند و در فرآیند جذب نخبگان و جلوگیری از پیوستن آنها به صف بیکاران که معمولاً بدنه رادیکالیسم را تشکیل میدهند، سهم عمدهای دارند، در جذب عموم هم با پیچیدهترین روشهای عملیات روانی عمل میکنند و به مدیریت افکار عمومیمیپردازند. آنها در این مسیر با نشان دادن انتقادات تند و به اصطلاح اتخاذ ژست اپوزیسیون حتی میتوانند توجه بیاعتناترین افراد به مسائل سیاسی و بیاعتمادترین به سیاستمدارن و نظام سیاسی را جلب کنند و در بسیاری موارد رادیکالترین عناصر اپوزیسیون را تخلیه روانی کنند.
رسانهها از نوع سنتی آن اگرچه امروزه در برابر رسانه گرم شبکه جهانی (اینترنت) گاهی احساس خطر میکنند اما همچنین به شدت تأثیرگذارند. آمارهایی که حاکی از میزان بالای بیاعتمادی غربیها به این رسانهها شاید در وهله اول گمراهکننده باشد؛ چراکه افکار عمومیبالاخره برای مشارکت نیاز به خوراک فکری دارند و این رسانهها که با وجود ظهور رسانههای گرم همچنان بیرقیب هستند، همیشه کار خود را به خوبیانجام میدهند و حتی برای کسی که به آنها اعتمادی ندارد و گاهی از روی ناچاری نگاهی به آنها میاندازد تولید جذابیت میکنند.
مهمترین عامل این تولید جذابیت، گذشته از جذابیتهای مشروع و غیر مشروع بصری، نمایش بیطرفی از سوی این رسانهها است که در بسیاری اوقات حتی به حد اتخاذ ژست اپوزیسیون هم میرسد. بدین ترتیب آنها هم در تجزیه و هم تخدیر اپوزیسیون نقشی محوری دارند.
ج) سرزندگی اینترنتی یا سرگشتگی در وب
امروزه فضای وب و اینترنت نیز امکان تکثرگرایی را در حد آنارشیسم پیش برده و در حالی که به نظر میرسد این فضا موجب سرزندگی اپوزیسیون شده، در واقع باید گفت اینترنت ابزاری است که در نگاه اول به نظر میرسد با از میان بردن سلسله مراتب در امر گردش و دستیابیبه اطلاعات و ارزانسازی ارائه و دریافت اطلاعات بر امکانات تشتتزا در میان اپوزیسیون افزوده؛ بهگونهای که هر شخص یا گروهکی در هر جای عالم میتواند با کمیهزینه یک سایت تأسیس کند.
دولتهایی چون امریکا با توجه به تسلط تکنولوژیک و همچنین با صرف هزینههای گزاف نه تنها تلاش میکنند جریان اینترنت به سود جریان مخالف نگردد، بلکه به واسطه خاصیت مجازی بودن و همچنین نبودن سلسله مراتب در وب به سادگی دست به دفرماسیون و بازسازماندهی مطلوب گروههای مخالف میزنند که نمونه آن سرمایهگذاری جدی آنها در ایجاد سایتهای دوست یابیو موتورهای جستوجو است. ظاهر امر این است که اینترنت فضایی است که شما هر نوع اطلاعاتی را با کمترین زحمت به دست میآورید اما شبکهسازیهای گوناگون مجازی انجام شده وابسته به جریان دولتی کاربر را به سادگی کانالیزه میکند. این در حالی است که خود امریکاییها با وجود سر دادن شعار حمایت از آزادی بیان (با هدف پشتیبانی از تمامیغربگرایان سراسر جهان) و گسترش دموکراسی، اخیراً در فکر کنترل و حتی قطع اینترنت در شرایط پیشبینی نشده هستند و بر همین اساس سنای امریکا در حال بررسی لایحهای با همین موضوع است که از جمله پیشنهاد دهندگان اصلی آن سناتور «جو لیبرمن» است که به سبب اتخاذ مواضع حمایتی از صهیونیستها معروف شده است. گزارشهای متعددی از تمرکز سازمانهای اطلاعاتی امریکا برای کسب اطلاعات از طریق وب وجود دارد؛ به گونهای که نگاهی گذرا به حجم سرمایهگذاری امریکاییها در این عرصه، تصویری از وب ارائه میدهد که زندانی است برای کاربران که در آن بیش از آنکه آزادانه غوطهور باشند و کسب اطلاع کنند، ناخواسته در حال ارائه اطلاعات به سازمانهای امنیتی غربیهستند.
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com


