محمد جعفر محمدزاده، پژوهشگر و مدير فرهنگي:
مدير فرهنگي بخصوص در حوزه هنر دست كم بايد يك منتقد هنري باشد
مهم اين است كه مدير هنري از هنرمند و اثر او ارزيابي حرفهاي و دقيقي داشته باشد تا بتواند طرف تعامل و گفتوگوي خود را آگاهانه انتخاب كند. در واقع مدير فرهنگي بايد مديري چندوجهي باشد نه خطي.
خبرنگار بولتن گزارش داد: مميزي يك مجموعه از شاخصها و معيارهاست كه نماد ارزشها و هنجارهاي جامعه به حساب مي آيند. آنچه مسلم است، اين شاخصها نبايد از فرد و سلايق او استخراج شوند؛ چرا كه پديدآورنده اثر هنري هم مانند مميز قوه تمييز دارد و اگر امر بين اين دو نظر داير شود؛ هيچ يك را نمي توان بر ديگري ترجيح داد. در اينجا به يك قوه تمييز بيروني نياز د اريم كه متكي به عقل و خرد جمعي باشد و آن «ضوابط مميزي» است. مميزي وقتي قابل اعمال است كه ضابطهمند و روشمند باشد. به عبارت دقيقتر، مميز بايد مرجع تخصصي تمييز و اهليت او در حدي باشد كه هم هنرمند و هم جامعه هنري، بر تمييز او صحه بگذارند. براي مثال اگر من رماني درباره زندگي يك دانشمند هستهاي ايراني بنويسم و سازمان انرژي اتمي از بنده بخواهد كه بخشهايي از رمان را به دليل آن كه حاوي اطلاعات محرمانه يا غلط است، اصلاح كنم؛ طبيعي است كه خواهم پذيرفت؛ نه من كه هر داور منصفي هم اين نظر اصلاحي را ميپذيرد؛چراكه ديدگاه سازمان انرژي اتمي در اين موضوع، ديدگاه مرجع است.
تفاوت مديريت فرهنگي با انواع ديگر مديريتها
در انواع ديگر مديريت، مثلاً مديريت صنعتي و اداره يك كارخانه، هدف، توليد محصولاتي از يك نوع و با كيفيت مشابه است كه از نظم مكانيكي و هندسي خاصي تبعيت ميكنند. هر چه اين محصولات به يكديگر شبيهتر باشند، توليد، موفقتر انجام شده است؛ در حالي كه هدف مديريت هنري، توليد محصولات متفاوت و منحصر به فرد است كه ساخت هر يك از آنها به نوآوري و ابداع نياز دارد. در واقع در مديريت فرهنگي و هنري به تعداد محصول، خط توليد وجود دارد. نظمي هم كه بر مديريت فرهنگي حاكم است، نظم هندسي و مكانيكي نيست؛ بلكه نظمي خلاق و خودانگيخته است. در مديريت صنعتي و مديريت اقتصادي، ثبات، قدمت و تكرار، مزيت محسوب ميشود؛ اما در مديريت فرهنگي، جوهره مديريت، ابداع و خلاقيت است.
به عبارت ديگر همان طور كه عمر هنري يك هنرمند تا زماني است كه قدرت خلاقيت در او ديده ميشود؛ عمر يك مدير هنري نيز به نوآوري و خلاقيت او بستگي دارد.
تمييز و مميزي
اين كه بخشي از انديشههاي يك فرد بنا به ملاحظات نامعقول حذف و نابود شود؛ مورد تأييد نيست. اين كه يك كشف، نوآوري يا ابداع كه ميتواند در خدمت بشر و معارف بشري قرار گيرد، بنا به برخي دريافتهاي نامعقول و غيرعلمي در زير پا له شود؛ به صلاح هيچ كس نيست. اين وجه نامعقول سانسور است. در مقابل اين وجه نامعقول، صورت ديگري هم هست كه بهتر است از آن به عنوان «مميزي» ياد كنيم. مميزي از ريشه «تمييز» به معناي جداسازي خوب از بد و هنجار از ناهنجار است. همه انسانها در همه شرايط وقتي با محيط اطراف خود وارد ارتباط و تعامل ميشوند، به تمييز رو ميآورند. ملكه «تمييز» در نهاد بشر، به طور فطري وجود دارد. ممكن است من در خانه قلم و كاغذ بردارم و چند سطري از خاطرات يا احوال شخصيه خودم را در قالب شعر يا يك قطعه نثر بيان كنم؛ اما ترجيح دهم كه در آرشيو شخصيام بماند و به جامعه عرضه نشود؛ چرا كه نه حرفي براي جامعه و نه تأثيري در جامعه دارد. اين نوعي تمييز است. تمييز منحصر به حوزه هنر و حتي گفتار و نوشتار هم نيست. در اعمال انساني هم تمييز وجود دارد.
در این رابطه روزنامه ایران گفتگویی را انجام داده است که در ادامه می آید:
محمد جعفر محمدزاده از مديران فرهنگي كشور است كه در حوزههايي چون آموزش و پرورش، صدا و سيما و مطبوعات، مســئوليــتهاي گــوناگوني را عهدهدار بوده است.محمدزاده همچنين در رشته ادبيات فارسي تحصيل كرده و داراي تأليفاتي چون «تك بيتهاي حافظ»، «از منزل كفر تا به دين» و «روزهاي انتخاب» است. همچنين در كارنامه مديريت سياسي وي ميتوان به معاونت ارتباطات و اطلاع رساني دفتر رئيسجمهور و رياست دفتر معاون اول رئيس جمهور اشاره كرد. آنچه در پي ميآيد گفتوگويي با محمدزاده در بررسي و ارزيابي مديريت فرهنگي كشور با نگاه به مدلهاي مطلوب آن است.
به نظر جنابعالي، حوزه فرهنگ چقدر قابل مديريت است؟ به عبارت ديگر آيا فرهنگ را ميتوان اداره كرد؟
فرهنگ از جمله مقولههايي است كه فعاليت در حوزه آن مستلزم نيازسنجي و امكانيابي است. جامعه همانطور كه در حوزههاي اقتصاد، صنعت، فناوري، بهداشت و درمان با يك سلسله از نيازها روبهرو است؛ در فرهنگ نيز نيازها و خلأهايي دارد كه كشف و شناخت صحيح آنها، از مهمترين وظايف مديريت فرهنگي است. امروز با وجود رشد، توسعه و پيچيدگي جوامع بشري، معقول نيست كه نخبگان فرهنگي صرفاً به دنبال پاسخ به نياز و پرسشهاي ذهني خود باشند و ازتوجه به نيازهاي جمعي غفلت كنند. بنابراين منطقيتر اين است كه در حوزه فرهنگ هم مثل ساير حوزهها يك نظام جامع نيازسنجي وجود داشته باشد تا از موازي كاريها و اتلاف منابع فرهنگي جلوگيري شود. در واقع يكي از كاركردهاي مديريت، بهينهسازي امكانات و پرهيز از اتلاف و به هدر رفتن منابع است. در فرهنگ، اين منابع، غالباً از جنس منابع انساني هستند كه شامل نظريهپردازان فرهنگي، نخبگان علوم انساني، هنرمندان، منتقدان و پژوهشگران حوزه فرهنگ است. استعداديابي و پرورش اين استعدادها هم بخشي از وظايف مدير فرهنگي است؛ البته نه به اين معنا كه اين وظيفه را شخصاً به عهده بگيرد بلكه بايد فضايي ايجاد كند كه استعدادهاي حوزه فرهنگ و به معناي اخص، هنرمندان جذب آن شوند و در آن رشد كنند.
از طرفي همانطور كه گفته شد، در جامعه امروز نيازسنجي لازمه فعاليت در همه حوزههاي معرفتي است. در حوزه هنر، اين نيازسنجي گاهي در قالب سفارش انجام ميشود. مدير فرهنگي، گاهي به اين تشخيص ميرسد كه توليدات فرهنگي و هنري جامعه در حوزهاي با خلأ روبهرو است. اينجاست كه اثري را براي توليد به هنرمند سفارش ميدهد.
پس به نظر شما اثر سفارشي، اثر غيرخلاق و دست دوم محسوب نميشود؟
شايد ابتدا يك توضيح مختصر لازم باشد، در حوزه هنر، ما با دو عنصر جوشش و كوشش روبهرو هستيم. جوشش، عنصري ذاتي است كه بخش عمده آن به توارث و ويژگيهاي ژنتيكي فرد برميگردد. قريحه خوش، صداي خوش، ذهن خلاق و تصويرگر. اينها استعدادهايي است كه در نهاد فرد مندرج است. اين عنصر، سفارشناپذير است؛ يعني با سفارش نميتوان از يك كارمند، هنرمند ساخت؛ اما بخش دوم، يعني كوشش، به مرارتهاي هنرمند در كسب معارف بشري و دانشاندوزي و آفرينندگي بازميگردد. در اين مرحله است كه ذوق و استعداد ذاتي او تربيت ميشود و به كمال و قوام ميرسد. از طرفي، كوشش، محدود به حيطه زندگي شخصي هنرمند نيست و بايد نقش مدير فرهنگي را هم در آن جدي گرفت. مديرفرهنگي وقتي نيازهاي فرهنگي جامعه را رصد كند و بشناسد در عنصر كوشش با هنرمند شريك است؛ يعني بايد در تعامل با هنرمند، فضايي براي خلق آثار شاخص و تأثيرگذار از جانب او را فراهم كند. معناي دقيق و مطلوب سفارش هم همين است. منظور از سفارش اين نيست كه موضوع يك اثر هنري در قالب بخشنامه اداري به هنرمند منتقل شود؛ چرا كه مديريت فرهنگي، مديريت از بالا به پائين نيست بلكه مديريت تعاملي است.
با اين همه كم نيستند آثار سفارشي كه در دهههاي گذشته با موضوعات مورد نياز و ارزشي جامعه توليد شدهاند اما نتوانستهاند درخشش و تأثيرگذاري لازم را داشته باشند. آيا اشكال از شيوه مديريت فرهنگي بوده است؟
شايد در بخش قبلي عرايضم به نحوي به اين پرسش هم پاسخ داده باشم. بخشي از مديريت فرهنگي به حوزه هنر برميگردد. فرهنگ، اعم از هنر است و به همين دليل مديري را هم كه متولي حوزه خلق و توليد آثار هنري است، مدير فرهنگي ميدانيم. چنين مديري بايد خصيصههايي داشته باشد كه مهمترين آنها حس زيباييشناسي هنري است. مدير فرهنگي به اين معنا، بايد هنرشناس باشد، يعني سره را از ناسره بشناسد. آن وقت حاصل نيازسنجي يا همان سفارش خود را به هنرمندي ميسپارد كه بر مبناي همين تشخيص از عهده كار بربيايد. مرحوم رسول ملاقليپور فيلمي دارد به نام «سفر به چزابه» كه در آن كارگردان براي ساخت موسيقي فيلمي در حوزه دفاع مقدس با موسيقيدان جواني دچار اختلاف ميشود و براي آشنا كردن موسيقيدان با رشادتهاي رزمندگان با او به جبهه ميرود. پيام فيلم اين است كه هنرمند وقتي ميتواند جنگ را در اثر هنري خود به تصوير بكشد كه آن را با تمام وجود لمس كرده باشد. هنرمند دفاع مقدس، هنرمندي است كه درك او از جنگ، دركي مستقيم، بيواسطه و واقعي باشد. خيلي وقتها تجربه با واسطه يا با اتكا به تجربههاي دست دوم هنرمندان ديگر مانع از خلق اثر هنري شايسته ميشود.
نكته ديگر اينكه سفارش هنري بايد به كسي داده شود كه ظرفيت و قابليت خود را در آن حوزه به اثبات رسانده باشد. مدير فرهنگي اگر به واقع هنرشناس باشد؛ اجازه اشغال حوزه هنر را توسط افراد كم مايه و بياستعداد نميدهد. هر چه كه اينگونه افراد معمولاً از مديران فرهنگي توقعات بيشتري هم دارند! مدير فرهنگي هنگام سفارش اثر به يك هنرمند، از يك طرف بايد كارنامه او را ارزيابي كند و از طرف ديگر نسبت و موقعيت او را با موضوع سفارش در نظر بگيرد. كسي ميتواند نويسنده انقلاب و جنگ باشد كه انقلاب و جنگ دغدغه او باشد، تجربه مستقيم و دست اول از اين دو واقعه بزرگ داشته باشد. حقيقت اين است كه انقلاب و دفاع مقدس به عنوان دو پديده مهم تاريخي در كشور ما نيروي الهامبخش عظيمي دارند كه شايد بسياري از هنرمندان ما در شعاع تأثيرپذيري از آنها قرار نگرفته باشند. يك وظيفه مدير فرهنگي همين است كه اين رابطه را بين موضوعات انساني و آرماني و هنرمند برقرار كند و فضايي بسازد كه هنرمند در آن فضا، خودش ضرورت توجه به اين مضامين را احساس كند. گاهي حتي لازم است هنرمند را به متن حادثه يا محيط واقعه ببرد؛ اين يك اصل است كه انسان، علاوه بر فطرت و ويژگيهاي ذاتي از محيط پيرامون خود تأثير ميپذيرد. به همين دليل هميشه روايت از درون و متن ماجرا برتر و تأثيرگذارتر از روايت مبتني بر نقل و تجربه ديگران است.
به نظر شما كتاب روزهاي انتخاب كاري از اين مقوله است؟
در نگارش كتاب «روزهاي انتخاب» اين را تجربه كردم. يكي از مسائل مهمي كه ما از آن غافليم، بحث «روايت از درون» است. در گذشته اين سنت وجود داشت كه وقايع تاريخي از درون حكومتها روايت ميشد كه غالباً هم براي مردم جذاب بود؛ چرا كه نويسنده، موضوعي را روايت ميكرد كه از نزديك با آن روبهرو بود و شب و روزش را كنار آن گذرانده بود. البته كتاب «روزهاي انتخاب» وقايع سياسي مرتبط با انتخابات را از نگاه رسانهها نقل و روايت ميكند ولي به جهت حضور بيواسطه در متن وقايع، مؤلف عيار روايتها را آشكار ميسازد. كسي كه در متن موضوعي قرار داشته باشد، روايت او نسبت به روايت ديگران امتيازاتي خواهد داشت.
با اين حساب ميپذيريد كه مدير فرهنگي بخصوص در حوزه هنر دست كم بايد يك منتقد هنري باشد...
لزوماً نه منتقد به معناي حرفهاي كه نوشتههاي انتقادياش را در مطبوعات يا به صورت كتاب منتشر كند؛ بلكه به نظرم همان ويژگي هنرشناسي و قدرت تشخيص سره از ناسره كافي است.
آيا بهتر نيست خود هنرمندان، حوزه هنر را مديريت كنند؟
لزوماً يك هنرمند، مدير هنري موفقي نيست؛ هرچند كه اگر واجد شرايط و خصايص يك مدير فرهنگي باشد، مانعي براي مديريت او وجود نخواهد داشت. مدير حوزه هنر بايد اين حوزه را به اندازه كافي بشناسد و علاوه بر آن به ويژگيهاي اثر هنري، ساختار و زيباييشناسي آن آگاه باشد. البته شكي نيست كه نوع مديريت همين مدير، همان طور كه گفتيم، تعاملي است؛ يعني مديريت بخشنامهاي، دستوري و از بالا به پائين نيست؛ بلكه در تعامل و گفتوگو با هنرمند اعمال ميشود. مهم اين است كه مدير هنري از هنرمند و اثر او ارزيابي حرفهاي و دقيقي داشته باشد تا بتواند طرف تعامل و گفتوگوي خود را آگاهانه انتخاب كند. در واقع مدير فرهنگي بايد مديري چندوجهي باشد نه خطي.
در پايان برگرديم به موضوع اصلي، اين كه گفته مي شود بايد هنرمند را رها كرد تا خود مسير خود را بيابد و خيلي دنبال اعمال مديريت براي اهالي فرهنگ و هنر نباشيم سخن درستي است يا خير؟
تا ما از مديريت به ويژه مديريت فرهنگي چه تعريفي داشته باشيم اگر مديريت به معني اعمال قدرت و فرماندهي است كه قطعاً مطلوب اهالي فرهنگ نيست اما اگر تعريف ما از مديريت فرهنگي راهبري و هدايت است و بسترسازي و فراهم كردن زمينه براي رشد فرهنگ قطعاً ما به اين نوع مديريت نياز جدي و اساسي داريم.
تفاوت مديريت فرهنگي با انواع ديگر مديريتها
در انواع ديگر مديريت، مثلاً مديريت صنعتي و اداره يك كارخانه، هدف، توليد محصولاتي از يك نوع و با كيفيت مشابه است كه از نظم مكانيكي و هندسي خاصي تبعيت ميكنند. هر چه اين محصولات به يكديگر شبيهتر باشند، توليد، موفقتر انجام شده است؛ در حالي كه هدف مديريت هنري، توليد محصولات متفاوت و منحصر به فرد است كه ساخت هر يك از آنها به نوآوري و ابداع نياز دارد. در واقع در مديريت فرهنگي و هنري به تعداد محصول، خط توليد وجود دارد. نظمي هم كه بر مديريت فرهنگي حاكم است، نظم هندسي و مكانيكي نيست؛ بلكه نظمي خلاق و خودانگيخته است. در مديريت صنعتي و مديريت اقتصادي، ثبات، قدمت و تكرار، مزيت محسوب ميشود؛ اما در مديريت فرهنگي، جوهره مديريت، ابداع و خلاقيت است.
به عبارت ديگر همان طور كه عمر هنري يك هنرمند تا زماني است كه قدرت خلاقيت در او ديده ميشود؛ عمر يك مدير هنري نيز به نوآوري و خلاقيت او بستگي دارد.
تمييز و مميزي
اين كه بخشي از انديشههاي يك فرد بنا به ملاحظات نامعقول حذف و نابود شود؛ مورد تأييد نيست. اين كه يك كشف، نوآوري يا ابداع كه ميتواند در خدمت بشر و معارف بشري قرار گيرد، بنا به برخي دريافتهاي نامعقول و غيرعلمي در زير پا له شود؛ به صلاح هيچ كس نيست. اين وجه نامعقول سانسور است. در مقابل اين وجه نامعقول، صورت ديگري هم هست كه بهتر است از آن به عنوان «مميزي» ياد كنيم. مميزي از ريشه «تمييز» به معناي جداسازي خوب از بد و هنجار از ناهنجار است. همه انسانها در همه شرايط وقتي با محيط اطراف خود وارد ارتباط و تعامل ميشوند، به تمييز رو ميآورند. ملكه «تمييز» در نهاد بشر، به طور فطري وجود دارد. ممكن است من در خانه قلم و كاغذ بردارم و چند سطري از خاطرات يا احوال شخصيه خودم را در قالب شعر يا يك قطعه نثر بيان كنم؛ اما ترجيح دهم كه در آرشيو شخصيام بماند و به جامعه عرضه نشود؛ چرا كه نه حرفي براي جامعه و نه تأثيري در جامعه دارد. اين نوعي تمييز است. تمييز منحصر به حوزه هنر و حتي گفتار و نوشتار هم نيست. در اعمال انساني هم تمييز وجود دارد.
در این رابطه روزنامه ایران گفتگویی را انجام داده است که در ادامه می آید:
محمد جعفر محمدزاده از مديران فرهنگي كشور است كه در حوزههايي چون آموزش و پرورش، صدا و سيما و مطبوعات، مســئوليــتهاي گــوناگوني را عهدهدار بوده است.محمدزاده همچنين در رشته ادبيات فارسي تحصيل كرده و داراي تأليفاتي چون «تك بيتهاي حافظ»، «از منزل كفر تا به دين» و «روزهاي انتخاب» است. همچنين در كارنامه مديريت سياسي وي ميتوان به معاونت ارتباطات و اطلاع رساني دفتر رئيسجمهور و رياست دفتر معاون اول رئيس جمهور اشاره كرد. آنچه در پي ميآيد گفتوگويي با محمدزاده در بررسي و ارزيابي مديريت فرهنگي كشور با نگاه به مدلهاي مطلوب آن است.
به نظر جنابعالي، حوزه فرهنگ چقدر قابل مديريت است؟ به عبارت ديگر آيا فرهنگ را ميتوان اداره كرد؟
فرهنگ از جمله مقولههايي است كه فعاليت در حوزه آن مستلزم نيازسنجي و امكانيابي است. جامعه همانطور كه در حوزههاي اقتصاد، صنعت، فناوري، بهداشت و درمان با يك سلسله از نيازها روبهرو است؛ در فرهنگ نيز نيازها و خلأهايي دارد كه كشف و شناخت صحيح آنها، از مهمترين وظايف مديريت فرهنگي است. امروز با وجود رشد، توسعه و پيچيدگي جوامع بشري، معقول نيست كه نخبگان فرهنگي صرفاً به دنبال پاسخ به نياز و پرسشهاي ذهني خود باشند و ازتوجه به نيازهاي جمعي غفلت كنند. بنابراين منطقيتر اين است كه در حوزه فرهنگ هم مثل ساير حوزهها يك نظام جامع نيازسنجي وجود داشته باشد تا از موازي كاريها و اتلاف منابع فرهنگي جلوگيري شود. در واقع يكي از كاركردهاي مديريت، بهينهسازي امكانات و پرهيز از اتلاف و به هدر رفتن منابع است. در فرهنگ، اين منابع، غالباً از جنس منابع انساني هستند كه شامل نظريهپردازان فرهنگي، نخبگان علوم انساني، هنرمندان، منتقدان و پژوهشگران حوزه فرهنگ است. استعداديابي و پرورش اين استعدادها هم بخشي از وظايف مدير فرهنگي است؛ البته نه به اين معنا كه اين وظيفه را شخصاً به عهده بگيرد بلكه بايد فضايي ايجاد كند كه استعدادهاي حوزه فرهنگ و به معناي اخص، هنرمندان جذب آن شوند و در آن رشد كنند.
از طرفي همانطور كه گفته شد، در جامعه امروز نيازسنجي لازمه فعاليت در همه حوزههاي معرفتي است. در حوزه هنر، اين نيازسنجي گاهي در قالب سفارش انجام ميشود. مدير فرهنگي، گاهي به اين تشخيص ميرسد كه توليدات فرهنگي و هنري جامعه در حوزهاي با خلأ روبهرو است. اينجاست كه اثري را براي توليد به هنرمند سفارش ميدهد.
پس به نظر شما اثر سفارشي، اثر غيرخلاق و دست دوم محسوب نميشود؟
شايد ابتدا يك توضيح مختصر لازم باشد، در حوزه هنر، ما با دو عنصر جوشش و كوشش روبهرو هستيم. جوشش، عنصري ذاتي است كه بخش عمده آن به توارث و ويژگيهاي ژنتيكي فرد برميگردد. قريحه خوش، صداي خوش، ذهن خلاق و تصويرگر. اينها استعدادهايي است كه در نهاد فرد مندرج است. اين عنصر، سفارشناپذير است؛ يعني با سفارش نميتوان از يك كارمند، هنرمند ساخت؛ اما بخش دوم، يعني كوشش، به مرارتهاي هنرمند در كسب معارف بشري و دانشاندوزي و آفرينندگي بازميگردد. در اين مرحله است كه ذوق و استعداد ذاتي او تربيت ميشود و به كمال و قوام ميرسد. از طرفي، كوشش، محدود به حيطه زندگي شخصي هنرمند نيست و بايد نقش مدير فرهنگي را هم در آن جدي گرفت. مديرفرهنگي وقتي نيازهاي فرهنگي جامعه را رصد كند و بشناسد در عنصر كوشش با هنرمند شريك است؛ يعني بايد در تعامل با هنرمند، فضايي براي خلق آثار شاخص و تأثيرگذار از جانب او را فراهم كند. معناي دقيق و مطلوب سفارش هم همين است. منظور از سفارش اين نيست كه موضوع يك اثر هنري در قالب بخشنامه اداري به هنرمند منتقل شود؛ چرا كه مديريت فرهنگي، مديريت از بالا به پائين نيست بلكه مديريت تعاملي است.
با اين همه كم نيستند آثار سفارشي كه در دهههاي گذشته با موضوعات مورد نياز و ارزشي جامعه توليد شدهاند اما نتوانستهاند درخشش و تأثيرگذاري لازم را داشته باشند. آيا اشكال از شيوه مديريت فرهنگي بوده است؟
شايد در بخش قبلي عرايضم به نحوي به اين پرسش هم پاسخ داده باشم. بخشي از مديريت فرهنگي به حوزه هنر برميگردد. فرهنگ، اعم از هنر است و به همين دليل مديري را هم كه متولي حوزه خلق و توليد آثار هنري است، مدير فرهنگي ميدانيم. چنين مديري بايد خصيصههايي داشته باشد كه مهمترين آنها حس زيباييشناسي هنري است. مدير فرهنگي به اين معنا، بايد هنرشناس باشد، يعني سره را از ناسره بشناسد. آن وقت حاصل نيازسنجي يا همان سفارش خود را به هنرمندي ميسپارد كه بر مبناي همين تشخيص از عهده كار بربيايد. مرحوم رسول ملاقليپور فيلمي دارد به نام «سفر به چزابه» كه در آن كارگردان براي ساخت موسيقي فيلمي در حوزه دفاع مقدس با موسيقيدان جواني دچار اختلاف ميشود و براي آشنا كردن موسيقيدان با رشادتهاي رزمندگان با او به جبهه ميرود. پيام فيلم اين است كه هنرمند وقتي ميتواند جنگ را در اثر هنري خود به تصوير بكشد كه آن را با تمام وجود لمس كرده باشد. هنرمند دفاع مقدس، هنرمندي است كه درك او از جنگ، دركي مستقيم، بيواسطه و واقعي باشد. خيلي وقتها تجربه با واسطه يا با اتكا به تجربههاي دست دوم هنرمندان ديگر مانع از خلق اثر هنري شايسته ميشود.
نكته ديگر اينكه سفارش هنري بايد به كسي داده شود كه ظرفيت و قابليت خود را در آن حوزه به اثبات رسانده باشد. مدير فرهنگي اگر به واقع هنرشناس باشد؛ اجازه اشغال حوزه هنر را توسط افراد كم مايه و بياستعداد نميدهد. هر چه كه اينگونه افراد معمولاً از مديران فرهنگي توقعات بيشتري هم دارند! مدير فرهنگي هنگام سفارش اثر به يك هنرمند، از يك طرف بايد كارنامه او را ارزيابي كند و از طرف ديگر نسبت و موقعيت او را با موضوع سفارش در نظر بگيرد. كسي ميتواند نويسنده انقلاب و جنگ باشد كه انقلاب و جنگ دغدغه او باشد، تجربه مستقيم و دست اول از اين دو واقعه بزرگ داشته باشد. حقيقت اين است كه انقلاب و دفاع مقدس به عنوان دو پديده مهم تاريخي در كشور ما نيروي الهامبخش عظيمي دارند كه شايد بسياري از هنرمندان ما در شعاع تأثيرپذيري از آنها قرار نگرفته باشند. يك وظيفه مدير فرهنگي همين است كه اين رابطه را بين موضوعات انساني و آرماني و هنرمند برقرار كند و فضايي بسازد كه هنرمند در آن فضا، خودش ضرورت توجه به اين مضامين را احساس كند. گاهي حتي لازم است هنرمند را به متن حادثه يا محيط واقعه ببرد؛ اين يك اصل است كه انسان، علاوه بر فطرت و ويژگيهاي ذاتي از محيط پيرامون خود تأثير ميپذيرد. به همين دليل هميشه روايت از درون و متن ماجرا برتر و تأثيرگذارتر از روايت مبتني بر نقل و تجربه ديگران است.
به نظر شما كتاب روزهاي انتخاب كاري از اين مقوله است؟
در نگارش كتاب «روزهاي انتخاب» اين را تجربه كردم. يكي از مسائل مهمي كه ما از آن غافليم، بحث «روايت از درون» است. در گذشته اين سنت وجود داشت كه وقايع تاريخي از درون حكومتها روايت ميشد كه غالباً هم براي مردم جذاب بود؛ چرا كه نويسنده، موضوعي را روايت ميكرد كه از نزديك با آن روبهرو بود و شب و روزش را كنار آن گذرانده بود. البته كتاب «روزهاي انتخاب» وقايع سياسي مرتبط با انتخابات را از نگاه رسانهها نقل و روايت ميكند ولي به جهت حضور بيواسطه در متن وقايع، مؤلف عيار روايتها را آشكار ميسازد. كسي كه در متن موضوعي قرار داشته باشد، روايت او نسبت به روايت ديگران امتيازاتي خواهد داشت.
با اين حساب ميپذيريد كه مدير فرهنگي بخصوص در حوزه هنر دست كم بايد يك منتقد هنري باشد...
لزوماً نه منتقد به معناي حرفهاي كه نوشتههاي انتقادياش را در مطبوعات يا به صورت كتاب منتشر كند؛ بلكه به نظرم همان ويژگي هنرشناسي و قدرت تشخيص سره از ناسره كافي است.
آيا بهتر نيست خود هنرمندان، حوزه هنر را مديريت كنند؟
لزوماً يك هنرمند، مدير هنري موفقي نيست؛ هرچند كه اگر واجد شرايط و خصايص يك مدير فرهنگي باشد، مانعي براي مديريت او وجود نخواهد داشت. مدير حوزه هنر بايد اين حوزه را به اندازه كافي بشناسد و علاوه بر آن به ويژگيهاي اثر هنري، ساختار و زيباييشناسي آن آگاه باشد. البته شكي نيست كه نوع مديريت همين مدير، همان طور كه گفتيم، تعاملي است؛ يعني مديريت بخشنامهاي، دستوري و از بالا به پائين نيست؛ بلكه در تعامل و گفتوگو با هنرمند اعمال ميشود. مهم اين است كه مدير هنري از هنرمند و اثر او ارزيابي حرفهاي و دقيقي داشته باشد تا بتواند طرف تعامل و گفتوگوي خود را آگاهانه انتخاب كند. در واقع مدير فرهنگي بايد مديري چندوجهي باشد نه خطي.
در پايان برگرديم به موضوع اصلي، اين كه گفته مي شود بايد هنرمند را رها كرد تا خود مسير خود را بيابد و خيلي دنبال اعمال مديريت براي اهالي فرهنگ و هنر نباشيم سخن درستي است يا خير؟
تا ما از مديريت به ويژه مديريت فرهنگي چه تعريفي داشته باشيم اگر مديريت به معني اعمال قدرت و فرماندهي است كه قطعاً مطلوب اهالي فرهنگ نيست اما اگر تعريف ما از مديريت فرهنگي راهبري و هدايت است و بسترسازي و فراهم كردن زمينه براي رشد فرهنگ قطعاً ما به اين نوع مديريت نياز جدي و اساسي داريم.
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com


