امام گفت: نترسيد! من همراهتان هستم
امام فرمودند: موقع حركت ديدم پاهاي آنها بهشدت مي لرزد. از آنها سؤال كردم: چرا پاهاي شما اينچنين ميشود؟ گفتند: ترسي ما را گرفته است. فرمودند: به آنها گفتم نترسيد من همراه شماها هستم و با زحمت آرامشان كردم.
**آن زمان كه براي اولين بار امام را بازداشت نمودند، فعاليت نمودم توسط يكي از علماي اطراف خمين كه مقداري ارتباط با دستگاه داشت، تلفن زدند به رئيس كل شهرباني و وقت ملاقات براي من گرفتند. در منزل آقاي روغني با ايشان ملاقات كردم. منزل محاصره بود. بعد از تعارف از ايشان سؤال كردم از حضرتعالي درخواست مينمايم شمهاي از چگونگي دستگيري خود را بيان فرماييد، آن زماني كه به خانه شما ريختند. فرمود: نيمه? شب دوشنبه بود كه وارد خانه شدند و با لگد درِ اتاق را شكستند و (ظاهرا در آن موقع ايشان مشغول نماز شب بودند) فرمودند: من به آنها گفتم: برويد بيرون من خودم ميآيم. لباسها را به تن نمودم و ديدم آنها بيرون رفتهاند. مرا روي صندلي عقب ماشين سوار كردند، در بين دو نفر كه مسلح بودند و نفر جلو هم مسلح بود. موقع حركت ديدم پاهاي آنها به شدت مي لرزد. از آنها سؤال كردم: چرا پاهاي شما اينچنين ميشود؟ گفتند: ترسي ما را گرفته است. فرمودند: به آنها گفتم: نترسيد من همراه شماها هستم، و با زحمت آرامشان كردم.
**روزي پس از بازگشت امام (س) از زندان در خدمتشان بوديم، نزديك ظهر كه خواستيم برويم، فرمودند: چند نفر از شما بمانيد. متوجه شديم كه كساني ميخواهند به خدمت ايشان بيايند. خلاصه پس از مدتي سرهنگ مولوي رئيس امنيت تهران به همراهي مردي ديگر وارد شدند ولي در همان بيروني ماندند. مدتي بعد حضرت امام هم تشريف آوردند. روزهاي اول نخست وزيري منصور بود. مولوي گفت: آقا از تهران از جانب نخست وزير آمدهايم. آمدهايم پاهاي شما را ببوسيم و به عرض برسانيم كه نخست وزير اجازه خواستهاند كه شروع به كار بنمايند.
حضرت امام در جواب فرمودند: ما با كسي بيجهت عقد اخوت نبستهايم و دشمني هم نداريم، ما به اعمال آقاي منصور نگاه ميكنيم. اگر ايشان برگشتند، ما هم تجديد نظر ميكنيم والا وظيفه خود را انجام خواهيم داد.
مولوي گفت: آقا! 15 خرداد بسيار سخت بود. مردم زيادي كشته شدند.
حضرت امام فرمودند: چه كسي مردم را كشت؟ جز شاه؟ اين درست است كه كسي كه ادعا دارد اول شخصيت مملكت است، بگويد: من ميزنم، ميبندم، ميكشم. آقا كوتاهي نكردي، زدي، بستي، كشتي، ديگر چكار از تو برميآيد؟ پايت را در يك كفش كردي و هر چه ميخواستي انجام دادي، ديگر چكار از تو برميآيد؟
مولوي كه ميلرزيد، گفت: آقا اجازه ميدهيد يادداشت نمايم؟ امام فرمودند: يادداشت كن. مولوي گفت: اجازه ميفرماييد باز خدمت برسم و دست شما را ببوسم؟
اما فرمودند: خير.
مولوي از جا برخاست و از در خارج شد.
**دوستي نقل ميكرد كه زمان آمدن امام از پاريس، در بهشت زهرا فردي را ديدم كه مردم را كنار ميزد و براي ديدن امام بيتابي مينمود. وضعيتي تقريبا غيرعادي داشت كه مجبور شدم علت اين بيتابي و تلاش را از وي جويا شوم. در جواب گفت: من داستاني دارم كه شما نميدانيد. زمان زنداني بودن حضرت امام، من سرباز بودم و يكي از دوستانم كه مسئول حضرت امام بود ظاهرا آقا را نميشناخت، برايم تعريف ميكرد «من از اين سيد چيزهايي عجيب ميبينم، درون سلول بعضي اوقات مشغول نماز است، پارهاي وقتها او را در سلول نميبينم، قفل در سلول را باز ميكنم و به جستجو ميپردازم و او را نميبينم، در را قفل ميكنم ولي بعد از دقايقي ميبينم درون سلول نماز ميخواند». خلاصه به پيشنهاد ايشان جايمان را عوض كرديم و من زندانبان آقا شدم. اوايل آن بزرگوار را نميشناختم؛ ولي براساس بيانات دوستم كنجكاوي به خرج ميدادم. من هم عينا همان صحنهها را مشاهده ميكردم. گرچه درِ زندان بسته بود، اما ايشان را در سلول نمييافتم و ... مشاهده اين كرامات مرا متوجه عظمت شخصيت آن بزرگوار كرد و بالاخره توفيق نصيب شد و آن حضرت را شناختيم. زماني كه از ارادات و علاقه من به آقا آگاه شدند، دستگيرم ساخته به شكنجه و آزارم پرداختند و از جمله ناخنهايم را كشيدند.
دوست ما نقل ميكرد كه نگاه كردم، ديدم ناخنهايش كشيده شده است.
**روزي مرحوم حاج احمد آقا تلفن زدند كه حضرت امام شما را كار دارند. تعجب كردم. چون قبلا اعلام شده بود كه حضرت امام براي چند روزي ملاقات ندارند. موقعي كه خدمتشان رسيدم، آن بزرگوار را ناراحت يافتم. عرض كردم: آقا چه فرمايشي داريد؟ فرمودند: مسائل و اختلافات مردم خمين مرا ناراحت ميكند، عرض كردم: آقا، ناراحت نباشيد بهفضل خدا مسئله خمين حل خواهد شد. امام لبخندي زدند و در اين جهت حكمي برايم نوشتند. زماني كه به خمين رفتم، اختلافات، درگيريها و جناحبنديهاي مردم و مسئولين و حتي اهل علم به وضع خطرناكي رسيده بود. بحمدالله با تلاش و كوشش و ملاقاتهاي متعدد با طرفين و بيان صحبتها و سخنرانيها، اختلافات حل شد. در بازگشت، زماني كه خدمت آن حضرت شرفياب شدم، ايشان را خوشحال يافتم.
فرمودند: زماني كه گفتيد بهفضل خداوند حل خواهد شد، من فهميدم كه مسئله ديگر حل است. بار ديگر كه عازم خميني بودم؛ خدمتشان عرض كردم، آقا ميخواهم بروم خمين، فرمايشي نداريد؟ فرمودند: سلام مرابه اهالي خمين برسانيد و از قول من بگوييد، من از شما ميخواهم مردمي نمونه باشيد. اين جمله تأثير عجيبي بر مردم داشت.
**آن زمان كه براي اولين بار امام را بازداشت نمودند، فعاليت نمودم توسط يكي از علماي اطراف خمين كه مقداري ارتباط با دستگاه داشت، تلفن زدند به رئيس كل شهرباني و وقت ملاقات براي من گرفتند. در منزل آقاي روغني با ايشان ملاقات كردم. منزل محاصره بود. بعد از تعارف از ايشان سؤال كردم از حضرتعالي درخواست مينمايم شمهاي از چگونگي دستگيري خود را بيان فرماييد، آن زماني كه به خانه شما ريختند. فرمود: نيمه? شب دوشنبه بود كه وارد خانه شدند و با لگد درِ اتاق را شكستند و (ظاهرا در آن موقع ايشان مشغول نماز شب بودند) فرمودند: من به آنها گفتم: برويد بيرون من خودم ميآيم. لباسها را به تن نمودم و ديدم آنها بيرون رفتهاند. مرا روي صندلي عقب ماشين سوار كردند، در بين دو نفر كه مسلح بودند و نفر جلو هم مسلح بود. موقع حركت ديدم پاهاي آنها به شدت مي لرزد. از آنها سؤال كردم: چرا پاهاي شما اينچنين ميشود؟ گفتند: ترسي ما را گرفته است. فرمودند: به آنها گفتم: نترسيد من همراه شماها هستم، و با زحمت آرامشان كردم.
**روزي پس از بازگشت امام (س) از زندان در خدمتشان بوديم، نزديك ظهر كه خواستيم برويم، فرمودند: چند نفر از شما بمانيد. متوجه شديم كه كساني ميخواهند به خدمت ايشان بيايند. خلاصه پس از مدتي سرهنگ مولوي رئيس امنيت تهران به همراهي مردي ديگر وارد شدند ولي در همان بيروني ماندند. مدتي بعد حضرت امام هم تشريف آوردند. روزهاي اول نخست وزيري منصور بود. مولوي گفت: آقا از تهران از جانب نخست وزير آمدهايم. آمدهايم پاهاي شما را ببوسيم و به عرض برسانيم كه نخست وزير اجازه خواستهاند كه شروع به كار بنمايند.
حضرت امام در جواب فرمودند: ما با كسي بيجهت عقد اخوت نبستهايم و دشمني هم نداريم، ما به اعمال آقاي منصور نگاه ميكنيم. اگر ايشان برگشتند، ما هم تجديد نظر ميكنيم والا وظيفه خود را انجام خواهيم داد.
مولوي گفت: آقا! 15 خرداد بسيار سخت بود. مردم زيادي كشته شدند.
حضرت امام فرمودند: چه كسي مردم را كشت؟ جز شاه؟ اين درست است كه كسي كه ادعا دارد اول شخصيت مملكت است، بگويد: من ميزنم، ميبندم، ميكشم. آقا كوتاهي نكردي، زدي، بستي، كشتي، ديگر چكار از تو برميآيد؟ پايت را در يك كفش كردي و هر چه ميخواستي انجام دادي، ديگر چكار از تو برميآيد؟
مولوي كه ميلرزيد، گفت: آقا اجازه ميدهيد يادداشت نمايم؟ امام فرمودند: يادداشت كن. مولوي گفت: اجازه ميفرماييد باز خدمت برسم و دست شما را ببوسم؟
اما فرمودند: خير.
مولوي از جا برخاست و از در خارج شد.
**دوستي نقل ميكرد كه زمان آمدن امام از پاريس، در بهشت زهرا فردي را ديدم كه مردم را كنار ميزد و براي ديدن امام بيتابي مينمود. وضعيتي تقريبا غيرعادي داشت كه مجبور شدم علت اين بيتابي و تلاش را از وي جويا شوم. در جواب گفت: من داستاني دارم كه شما نميدانيد. زمان زنداني بودن حضرت امام، من سرباز بودم و يكي از دوستانم كه مسئول حضرت امام بود ظاهرا آقا را نميشناخت، برايم تعريف ميكرد «من از اين سيد چيزهايي عجيب ميبينم، درون سلول بعضي اوقات مشغول نماز است، پارهاي وقتها او را در سلول نميبينم، قفل در سلول را باز ميكنم و به جستجو ميپردازم و او را نميبينم، در را قفل ميكنم ولي بعد از دقايقي ميبينم درون سلول نماز ميخواند». خلاصه به پيشنهاد ايشان جايمان را عوض كرديم و من زندانبان آقا شدم. اوايل آن بزرگوار را نميشناختم؛ ولي براساس بيانات دوستم كنجكاوي به خرج ميدادم. من هم عينا همان صحنهها را مشاهده ميكردم. گرچه درِ زندان بسته بود، اما ايشان را در سلول نمييافتم و ... مشاهده اين كرامات مرا متوجه عظمت شخصيت آن بزرگوار كرد و بالاخره توفيق نصيب شد و آن حضرت را شناختيم. زماني كه از ارادات و علاقه من به آقا آگاه شدند، دستگيرم ساخته به شكنجه و آزارم پرداختند و از جمله ناخنهايم را كشيدند.
دوست ما نقل ميكرد كه نگاه كردم، ديدم ناخنهايش كشيده شده است.
**روزي مرحوم حاج احمد آقا تلفن زدند كه حضرت امام شما را كار دارند. تعجب كردم. چون قبلا اعلام شده بود كه حضرت امام براي چند روزي ملاقات ندارند. موقعي كه خدمتشان رسيدم، آن بزرگوار را ناراحت يافتم. عرض كردم: آقا چه فرمايشي داريد؟ فرمودند: مسائل و اختلافات مردم خمين مرا ناراحت ميكند، عرض كردم: آقا، ناراحت نباشيد بهفضل خدا مسئله خمين حل خواهد شد. امام لبخندي زدند و در اين جهت حكمي برايم نوشتند. زماني كه به خمين رفتم، اختلافات، درگيريها و جناحبنديهاي مردم و مسئولين و حتي اهل علم به وضع خطرناكي رسيده بود. بحمدالله با تلاش و كوشش و ملاقاتهاي متعدد با طرفين و بيان صحبتها و سخنرانيها، اختلافات حل شد. در بازگشت، زماني كه خدمت آن حضرت شرفياب شدم، ايشان را خوشحال يافتم.
فرمودند: زماني كه گفتيد بهفضل خداوند حل خواهد شد، من فهميدم كه مسئله ديگر حل است. بار ديگر كه عازم خميني بودم؛ خدمتشان عرض كردم، آقا ميخواهم بروم خمين، فرمايشي نداريد؟ فرمودند: سلام مرابه اهالي خمين برسانيد و از قول من بگوييد، من از شما ميخواهم مردمي نمونه باشيد. اين جمله تأثير عجيبي بر مردم داشت.
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com


