کد خبر: ۲۵۵۸۵
تاریخ انتشار:
‍‍‍ پ پ ‍‍‍

صبح خرمشهر

من ولي مات و مبهوت در و ديوار شهر را نگاه مي‌كردم كه زخمي بود و سوراخ سوراخ و غمگين. من غم را هم در چهره تو مي‌ديدم ، هم بر سر و روي شهر. صداي انفجار از دور و نزديك به گوش مي‌رسيد. زمين زير پايمان پر بود از پاره‌هاي ديوار
بيش از بيست و هفت - هشت بهار است كه پشت هم دارد مي‌آيد و مي‌رود و من تو را نديده‌ام. بيست و هفت - هشت خرداد، سوم خرداد. آن سال - بيست و هفت - هشت سال پيش - سوم خرداد، با تمام سالهاي قبل از آن و بعد از آن متفاوت بود. يادت هست؟ زمين تا آسمان فرق مي‌كرد! اين را بچه‌هايي كه آن سال، صبح سوم خرداد، قدم به خرمشهر آزاد شده گذاشتند خوب مي‌فهمند و تو لابد بيشتر از ديگران مي‌فهمي. چه مي‌گويم. تو خودت بچه خرمشهر بود.ي آن روزهاي اول جنگ هم تا لحظات آخر در شهر دوام آورده بودي و بعد ناچار شهر را گذاشته بودي، خاطره‌هايت را برداشته بودي و ‌آمده بودي به مقري كه كيلومترها با شهر فاصله داشت، اما پنجره‌هايش رو به شهر باز مي‌شد؛ شهر خرمشهر. ماه ها همان جا مانده بودي و هر روز از برج ديده‌باني مقر، در آن دورها، خرمشهر را نگاه كرده بودي و انتظار چنين روزي را كشيده بودي تا به شهر بازگردي و عطر خاطراتت را بر سر و روي شهر بپاشي.
من با تو در همان مقر آشنا شدم. شنيده بودم بچه جنوب هستي، اما كجاي جنوب، كسي نمي‌دانست. ما حتي نمي‌دانستيم خانواده‌ات چه شده‌اند، كجا هستند و چه مي‌كنند. تو هم در اين باره چيزي نگفته بودي، هيچ وقت.
صبح به صبح از برج ديده‌باني بالا مي‌رفتي و ساعت ها رو به شهر مي‌ايستادي و نگاه مي‌كردي و تا پست بعدي صدايت نمي‌كرد و تو مجبور به پايين آمدن نمي‌شدي - براي استراحت همانطور مثل مجسمه مي‌ماندي رو به شهر و جم نمي‌خوردي. تو حتي كاري كرده بودي كه ما هم شهرمان را در آيينه نگاه هايت به خرمشهر مي‌ديديم. انگار كه خرمشهر شهر ما هم بود. انگار كه ما هم در خرمشهر به دنيا آمده بوديم. و آنجا بزرگ شده بوديم و بچه آنجا بوديم و خودمان خبر نداشتيم! شايد به همين دليل بود كه وقتي خبر عمليات آزادسازي خرمشهر - در مقر پيچيد، در پوستمان نمي گنجيديم و آرام و قرار نداشتيم. حال تو ولي با همه ما فرق مي‌كرد. تو نه تنها در پوست نمي گنجيدي و آرام و قرار نداشتي، بلكه بال در آورده بودي و روي زمين بند نبودي حق هم داشتي.
آن سال - بيست و هفت - هشت سال پيش صبح سوم خرداد صبح عجيبي بود، هم براي ما، هم براي خرمشهر هم براي تو براي تو، شايد هم عجيب‌تر بود. آنقدر كه تو هم مثل صبح خرمشهر عجيب شده بودي! ديگر آن آدمي كه مي‌شناختيم نبودي. حال تو حال پرنده‌اي بود كه تازه از قفس آزاد شده باشد و از خوشحالي روي پر و بال خود بند نباشد.
من رو به روي مسجد جامع ايستاده بودم و زخم خمپاره‌ها و توپ هاي دشمن را بر گنبد و گلدسته‌هاي مسجد مي‌شمردم. صدايم كردي كه گشتي در شهر بزنيم. از خدايم بود، راه افتاديم. تو را انگار نقطه‌اي از شهر به سوي خود مي‌كشيد و من بي‌اختيار پاهايم را سپرده بودم به گامهاي تو و با هم به سوي نقطه‌اي مي‌رفتيم كه نمي‌دانستم كجاست! نه تو حرفي مي‌زدي، نه من چيزي مي‌پرسيديم. گرچه اگر هم مي‌پرسيدم ، تو نمي‌شنيدي لابد. تو جز به آن نقطه به چيزي فكر نمي‌كرد. نه چيزي مي‌شنيدي، نه چيزي مي‌ديد. من ولي مات و مبهوت در و ديوار شهر را نگاه مي‌كردم كه زخمي بود و سوراخ سوراخ و غمگين. من غم را هم در چهره تو مي‌ديدم ، هم بر سر و روي شهر. صداي انفجار از دور و نزديك به گوش مي‌رسيد. زمين زير پايمان پر بود از پاره‌هاي ديوار كه بر اثر انفجار فرو ريخته بود و راه رفتن را سخت مي‌كرد. گرچه تو بي‌وقفه مي‌رفتي.
از چند خيابان كوچك و بزرگ كه گذشتيم، تو يكباره به كوچه‌‌اي تنگ و باريك پيچيدي كه عجيب ساكت بود و عجيب بوي غربت مي‌داد و سكوت و غربتش عجيب دل آرام را خالي مي‌كرد! تو اگر نبودي من شايد قدم از قدم بر نمي‌داشتم.
تو اما بدون لحظه‌اي توقف تا پاي در نيمه باز خانه‌اي رفتي و بعد ايستادي. انگار كه سكوت و غربت كوچه تو را هم گرفته باشد! برگشتي و نگاهي كردي. تمام غم شهر و تمام غربت كوچه در نگاهت بود!
به سمت خانه برگشتي و اين بار آرام قدم به درون گذاشتي. انگار كه پا بر حرير مي‌گذاري، آنقدر با احتياط وارد شدي ، من هم به دنبالت داخل شدم؛ با همان احتياط و حتي بيشتر از تو. خانه كوچك بود، كوچكتر از دل انساني غريب كه وقت غروب مي‌گيرد و براي چيزي يا جايي تنگ مي‌شود!‌خانه شايد حكايت دل تو بود. دلي كه لحظه به لحظه تنگ‌تر مي‌شد براي پدرت و عكسهاي آلبوم، عكس هاي خانواده‌تان.
گفتني كه خانواده‌تان با شروع جنگ و محاصره خرمشهر به شيراز رفته‌اند. به اردوگاه مهاجران جنگي و تو در تمام اين مدت ‌آن ها را نديده‌اي و دلت عجيب برايشان تنگ شده است.
تازه آنجا بود كه گفتني همراه با بسياري از بچه‌هاي خرمشهر با خود عهد كرده بودي تا شهر آزاد نشود به سراغ خانواده‌‌ات نروي و حالا دلت براي ديدنشان پر مي‌كشيد. گريه‌ات را هم نمي‌دانستي كه از سر دلتنگي است يا از شوق آزادي. آزادي خرمشهر
تو در تمام مدت اشغال خرمشهر كه با ما بودي اين حرفها را پيش خود نگاه داشته بودي و به هيچ كس نگفته بودي!
الان، بيست و هفت - هشت بهار از آن سال مي‌گذرد. بيست و هفت - هشت خرداد، سوم خرداد. تو حالا حتما با خانواده‌ات در شهرستان خرمشهر زندگي مي‌كني اما من اين همه سال است تو را نديده‌ام و دلم عجيب برايت تنگ شده است. براي تو، براي شهرت و براي تمام بچه‌هاي صبور خرمشهر .

*سيد حسين فداحسين

*پاسداشت سالگرد آزادسازي خرمشهر

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

نظر شما

آخرین اخبار

پربازدید ها

پربحث ترین عناوین