کد خبر: ۲۱۸۸۵
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۱۰ بهمن ۱۳۸۸ - ۱۸:۴۶
نویسنده «شنود اشباح» در کتابش آورده است که بعد از انفجار نخست وزیری در حالی که هیچ نشانه ای از مجروح شدن کشمیری نبود، بهزاد نبوی، بهزاد باستانی، محسن سازگارا (معاون سیاسی اجتماعی بهزاد نبوی)، بیژن تاجیک، علی اکبر تهرانی و محمد رضوی، هسته اصلی «شهیدسازی» از کشمیری و انتشار خبر «شهادت» او را شکل دادند. مخصوصاً سازگارا محکم روی این قضیه مانور داده و در جمع آوری مقداری خاکستر از محل انفجار و قرار دادن آن در تابوت کشمیری سعی زیادی داشت و از یک زن به عنوان همسر کشمیری دعوت کرده بود تا در مراسم ختم او شرکت کند، در حالی که خانواده کشمیری قبلاً به خارج از کشور فرستاده شده بودند.
به دنبال انتشار قسمت اول گزارشی درباره محسن سازگارا و اقبال مخاطبان از این گزارش که توسط مسعود محمدی تهیه شده، این بار بخش دوم گزارش منتشر می شود.

به گزارش خبرنگار "تابناک"، در این بخش به ادعاهای سازگارا در خصوص سپاه پاسداران، انفجار مقر نخست وزیری، تحرکات صنعتی و سیاسی وی و همچنین حضور سازگارا در حلقه کیان اشاره شده است.

متن کامل بخش دوم به شرح ذیل است:

ادعا در خصوص سپاه

سازگارا بعد از آمدن به ایران در زمر ه کسانی در آمد که در مراحل اولیه تشکیل سپاه نقش داشتند. او در یادآوری آن روزها مدعی می شود که فکر تشکیل سپاه به قبل از پیروزی انقلاب برمی گردد و بنا بوده است که این نیرو به عنوان یک ارتش مردمی برای مبارزه با رژیم شاه تشکیل شود زیرا به نظر می رسید یک مبارزه طولانی مدت در پیش رو است:

«هیچ کس تصوری از پیروزی سریع انقلاب را نداشت. بیشتر مدل انقلاب الجزایر یا کوبا پیش چشم ما بود و یک دوره جنگ طولانی. به همین دلیل فکر تشکیل یک ارتش مردمی مطرح شد. آموزش تئوریک و سپس نظامی کادرهایی از ایران و اروپا و آمریکا آغاز شد. من یک اتاق در مهمانخانه دهکده نوفل لوشاتو اجاره کردم که جز یکی دو نفر کسی از آن اطلاعی نداشت. خودم در ساختمان باغ سیب همراه دیگران می خوابیدم و آن اتاق را به کلاس درس آموزش تئوریک تبدیل کرده بودیم. با همکاری صادق قطب زاده و سپس نیز آقای مهندس غرضی و دوستان ایشان از دو کانال متفاوت چندین گروه برای آموزش نظامی به خاورمیانه اعزام شدند. اما تقریباً تمامی آنها پس از پیروزی انقلاب به ایران باز گشتند.»

اما با فروپاشی رژیم شاه و تشکیل جمهوری اسلامی، طرح تشکیل ارتش مردمی معلق ماند و:
«پیروزی برق آسای انقلاب، در فردای روز پیروزی یعنی 23 بهمن ماه 1357 ما را با چند سؤال جدی مواجه کرد. اول آنکه سلاح های پخش شده در میان مردم چگونه باید جمع آوری شود و تحت قاعده و قانونی قرار بگیرد که بتوان در کوتاه ترین زمان، نظم و امنیت را به کشور اعاده نمود؟»

بدین ترتیب، ارتش مردمی مورد نظر سازگارا قرار شد که به عنوان یک نیروی انتظامی به جمع آوری سلاح-های مانده در اختیار مردم مشغول شود. اما نکته ای در این میان هست و آن اینکه برخلاف نظر سازگارا ایده آن ارتش مردمی هیچ ربطی به سپاه پاسداران بعدی نداشت. حتی به نظر می رسد آن ایده ارتش مردمی را نهضت آزادی ابداع کرده بود زیرا از یک سو در نهضت آزادی همواره گرایش به قبضه قدرت از طریق قهرآمیز وجود داشته  (چنان که این تشکل در سال های پیش از پیروزی انقلاب همواره از سازمان مجاهدین خلق دفاع می کرد و با آنها ارتباط محکمی داشت و به نوعی این سازمان بازوی نظامی نهضت آزادی به شمار می-رفت) و هم اینکه راهی برای سرنگونی هر چه سریعتر رژیم شاه ایجاد کند و در ضمن هر چه بییشتر از نیروهای خود را در اطراف رهبری نهضت بچیند تا در موقع مناسب از آنها بهره برداری کند (که هوشمندی حضرت امام رحمت الله علیه هیچ گاه چنین فرصتی را به آنها نداد).

سازگارا هم یکی از همان ها مهره های خاص نهضت آزادی بود. به هر حال، وی در ادامه روایت خود از تشکیل سپاه پاسداران می گوید:     

... روز بیست و سوم بهمن آقای لاهوتی نزد آقای [امام] خمینی [ره] رفت و از ایشان حکمی برای جمع آوری سلاح های تهران گرفت. اعلامیه ای هم تنظیم شد که بارها از رادیو تلویزیون ملی کشور پخش شد و از مردم خواسته شد تا سلاح ها و اموالی را که از پادگان ها برده بودند به باغشاه آورده و تحویل بدهند. من به همراه آقای لاهوتی از دبیرستان رفاه عازم باغشاه شدم و در آن جا ظرف یک هفته ضمن جمع آوری سلاح های شهر، طرح تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را هم نهایی کردیم. این اسم هم پیشنهاد آقای مهندس محمد توسلی بود که کمی بعد در دولت آقای مهندس بازرگان مسئولیت شهرداری تهران را پذیرفت. طرح تهیه شده برای سپاه توسط آقای دکتر یزدی معاون نخست وزیر در امور انقلاب به دولت و شورای انقلاب رفت. ستاد مرکزی این نیروی نظامی تازه تأسیس از باغشاه به عباس آباد و در کمتر از یک هفته به یک ساختمان خالی و تازه ساز متعلق به ساواک منتقل شد که ظاهراً قرار بود اداره چهارم ساواک در آن ساختمان باشد.

ساختمان جدا از باغ مهران، مقر ساواک، در چند خیابان بالاتر از آن در انتهای یکی از خیابانهای فرعی سلطنت آباد که امروزه خیابان پاسداران نامیده می شود قرار داشت. فرماندهی سپاه مرکب از آقایان دانش منفرد، غرضی، رفیقدوست، افروز و بنده بود. اندکی بعد که فهمیدیم دو سازمان مسلح دیگر کم و بیش با همین اهداف تشکیل شده اند، به خواهش بنده حاج مهدی عراقی پا در میانی و در واقع ریش سفیدی کرد و جلساتی را تشکیل داد که سازمان های مسلح و انقلابی دیگر هم همگی پذیرفتند که به سپاه بپیوندند. در جلسات هماهنگی نهایی میان آنها با سپاه، آقای هاشمی رفسنجانی از سوی شورای انقلاب شرکت می کرد و صورتجلساتی تنظیم و امضاء گردید و بدینسان ادغام آنها در سپاه قطعی شد. پس از آن در کمیسیونی مرکب از بنده و آقای یوسف کلاهدوز با کمک گرفتن از آقای داودی شمسی، در اساسنامه سپاه هم تغییراتی به عمل آمد و نهایی شد. خاطرم هست حدود یک ماه بعد از پیروزی انقلاب، شبی در مقر سپاه تازه تشکیل، با دکتر مصطفی چمران که به تازگی از لبنان برگشته بود جلسه طولانی و مفصلی داشتم. تمامی فکرهای منجر به تشکیل سپاه را با او در میان گذاشتم. هدفم استفاده از دانش و تجربه او بود. پیشنهادات بسیار مفیدی برای کادرسازی در سپاه و نحوه سازماندهی آن داشت. دکتر چمران کمی بعد، معاون نخست وزیر در امور انقلاب و سپس هم وزیر دفاع شد.

این روایت نشان می دهد که روند تشکیل سپاه بسیار گسترده تر و عمیق تر از آن بوده است که کسی مانند سازگارا آن را فکر و ایده خود قلمداد نماید. با دقت در حتی حرف های خود او می توان دید که نقش اصلی را کسانی چون شهید چمران و کلاهدوز و دیگران داشته اند و اتفاقاً به دلیل دخالت های نهضت آزادی و عوامل آنها (از جمله سازگارا) بود که نیروهای با اخلاص با تمام توان تلاش کردند تا نظرات امام (ره) تمام و کمال در تأسیس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی اعمال شود و نیرویی به وجود آید برای پاسداری از انقلاب اسلامی. سرانجام نیز چنین شد و آنچه به عنوان سپاه شکل گرفت فراتر از آن بود که سازگارا چنین توصیف کرده است:

در طرح اولیه سپاه سه حلقه پیش بینی شده بود. حلقه اول مرکب از جمع اندکی کادر چندجانبه (حداکثر تا 500 نفر) به صورت ثابت و در استخدام سپاه بود. امور فرماندهی و ستادی سپاه توسط همین ها اداره می شد. کادرهای تربیت شده برای فرماندهی ارشد جنگ های چریکی هم قرار بود از میان همین کادر ثابت باشد. حلقه دوم یک کادر نیمه وقت و حداکثر تا 500 هزار نفر بود. این افراد از میان اقشار مختلف مردم و به صورت داوطلب جذب شده و آموزش می دیدند. اینها به صورت فرماندهان دسته های چریکی مردم انجام وظیفه می کردند. اینان می توانستند حقوق مختصری هم بابت این کار بگیرند. درحالی که شغل اصلی ایشان چیز دیگری بود، به صورت منظم، مثلاً یک روز در ماه انواع مهارت ها و تاکتیک های جنگ های چریکی را باید تمرین می کردند. حلقه سوم هم شامل همه مردم می-شد، هرچه بیشتر بهتر. در مدارس، دانشگاه ها، کارخانجات، ادارات، مزارع و خلاصه در همه جا، هر داوطلبی، می توانست آموزش ببیند و لااقل سالی یک بار در مانورهایی شرکت نماید.»

چیزی که سازگارا توصیف می کند اختلاط سپاه و بسیج است. در تأسیس سپاه چنین روندی دنبال نشد زیرا به هیچ وجه با نیازهای انقلاب در آن مقطع همخوانی نداشت و به همین دلیل بود که امام (ره) هم دستور تأسیس سپاه را دادند و هم فرمان تشکیل بسیج را. بدین ترتیب نقش سازگارا در روند تأسیس سپاه، نقشی سازنده نبوده و وی را در بهترین حالت شاید بتوان نماینده نهضت آزادی در این مراحل دانست. این یکی از ترفندهای مخالفان انقلاب و نظام است که تاریخ را به گونه ای وارونه روایت کرده و راست و دروغ را به هم می آمیزند تا نتیجه ای را که خود می خواهند بگیرند. ادعای سازگارا درباره نقش خود در انقلاب اسلامی هم مانند ادعای سازمان منافقین است که انقلاب را نتیجه فعالیت سازمان خود می دانستند!

سازگارا در اظهارات بعدی خود، چنین نتیجه گیری کرد که سپاه به سمت قبضه کردن قدرت پیش می رود:

جنس بدنۀ اجتماعي سپاه و بسيج از همان جنس مردم است و هر گاه كه اين نيروها در مقابل مردم قرار داده شوند بسيار شكننده مي شوند، آن چنان كه همۀ سازمان هاي نظامي به چنين سرنوشتي دچار شده اند. رو در رويي اين نيروها با مردم متلاشي شدن آنان را تسريع مي كند. اما، از آنجا كه اين نيروهاي نظامي به دليل بي تدبيري رهبر ايران وارد قدرت و سياست شده اند، هيچ دليلي ندارد كه اين نيروهاي صاحب "قدرت برهنه" بخواهند ديگر اقشار اجتماعي و نهادها از جمله روحانيت را در قدرت سهيم كنند. خاصه اينكه سپاه و بسيج نه فقط به قدرت سياسي، بلكه به پول و ثروت بسيار نيز اكنون دست يافته اند و در همۀ زمينه ها از جمله زمينه هاي فرهنگي و اطلاعاتي نيز دست بالا را پيدا كرده اند. چنين سازمان فربه و پرقدرتي ديگر نمي خواهد نيروي ديگري را با خود در قدرت شريك كند. بي سبب نيست كه گاه و بيگاه مخالفت هاي مسئولان امنيتي و نظامي و وابستگان آنان در قدرت با روحانيت را مشاهده مي كنيم و در مقابل مي بينيم كه عده اي مثل آقاي رفسنجاني مي كوشند از همين مجرا روحانيت را در پشت سر خود بسيج بكنند. اين روزها حتا علاوه بر حسن روحاني، آقاي ناطق نوري هم زبان به شكايت باز كرده است. به نظر من نيروي نظامي مثل سپاه كه دستش به قدرت و پول رسيده به مرور به سمت قبضه كردن انحصاري قدرت پيش مي رود.
 
انفجار مقر نخست وزیری و اتهام پاک نشده

سازگارا توسط قطب زاده به سرپرستی راديو منصوب شد و بعد در زمان نخست وزيری شهید رجایی به این نهاد پيوست و در سمت مشاور سياسی بهزاد نبوی فعالیت کرد. در روز انفجار دفتر نخست وزيری در سالن نبود و مانند فرد دیگر در معرض اتهام قرار گرفت و هیچ گاه توضیح قانع کننده ای در این زمینه ارائه نکرد که چه رابطه ای با کشمیری داشته‌است. 

نویسنده «شنود اشباح» در کتابش آورده است که بعد از انفجار نخست وزیری در حالی که هیچ نشانه ای از مجروح شدن کشمیری نبود، بهزاد نبوی، بهزاد باستانی، محسن سازگارا (معاون سیاسی اجتماعی بهزاد نبوی)، بیژن تاجیک، علی اکبر تهرانی و محمد رضوی، هسته اصلی «شهیدسازی» از کشمیری و انتشار خبر «شهادت» او را شکل دادند. مخصوصاً سازگارا محکم روی این قضیه مانور داده و در جمع آوری مقداری خاکستر از محل انفجار و قرار دادن آن در تابوت کشمیری سعی زیادی داشت و از یک زن به عنوان همسر کشمیری دعوت کرده بود تا در مراسم ختم او شرکت کند، در حالی که خانواده کشمیری قبلاً به خارج از کشور فرستاده شده بودند. وی دو بار در سال های 63 و 65 به اتهام همکاری با منافقین و دست داشتن در انفجار نخست وزیری بازداشت شد و هر دو بار به دلیل کمبود مدارک و نیز اعمال نفوذ حامیانش از مجازات در امان ماند؛ هر چند اتهامات او هیچ وقت پاک نشدند و بخصوص در سالیان اخیر و در پی مواضع او علیه انقلاب و نظام به نوعی تأیید هم شده اند. تلاش های وی برای تعییر ساختار نظام بی تردید در راستای همان اقدامات وی در سال های اول پیروزی انقلاب است؛ سال هایی که او مدعی است در تأسیس سپاه «پاسداران انقلاب اسلامی» مشارکت داشته؛ همان انقلاب اسلامی که بعداً آن را همچون گروه های چپ با حذف پسوند اسلامی، انقلاب 57 عنوان داد. 

سازگارا در سال های اول پیروزی انقلاب اسلامی تلاش زیادی به عمل آورده بود تا حضور گروهک های ضد انقلاب در داخل کشور تثبیت و به رسمیت شناخته شود، اما با طغیان مسلحانه این گروهک ها و به ویژه منافقین، و قاطعیت شهید لاجوردی در مقابله با آنها، پروژه سازگارا ناموفق ماند و این یکی از مواردی بود که وی بابت آن به شدت از شهید لاجوردی کینه به دل گرفت و در موارد مختلف هم گفته که طرح ده ماده ای دادستانی - تهیه شده توسط او و همفکرانش- در اوایل انقلاب که متضمن عدم برخورد مسلحانه طرف های درگیر بود و در مقابل، از فعالیت سیاسی همه آنها حمایت می کرد، شکست خورد و یکی از دلایل این امر، کوتاه نیامدن لاجوردی از مواضع خود بود.

از همان آغاز نشانه های ناهمسویی سازگارا و امثال او با انقلاب آشکار شده بود و این وضعیت با گذشت زمان نمود بارزتری می یافت.
 
صنعت و سیاست

پس از مختومه شدن پرونده انفجار مقر نخست وزیری، سازگارا به وزارت صنايع تحت مدیریت بهزاد نبوی رفت و مدتی رئيس سازمان گسترش و نوسازی صنايع شد. در سال 68 و در روزهایی که سخن از رفتن او به رياست سازمان برنامه بود از فعاليت های حکومتی جدا شد و ترجیح داد در بخش صنعت فعالیت نماید. سازگارا تا سال 80 در مشاغل مختلف اجرايي و صنعتي در ايران مشغول به كار و عضو هیئت مدیره برخی از شرکت های بزرگ کشور، مانند ایران خودرو، تراکتورسازی و داده پردازی بود و به نظر می رسد در همین سال-ها توانست توان مالی خوبی پیدا کند و به مانند سایر همفکرانش که بعداً مدعی اصلاحات شدند، ابتدا بر منابع مالی مطمئن بخصوص در صنعت و ساختمان مسلط شده و سپس برنامه های خود را در چهارچوب اصلاحات و روشنفکری دینی پی بگیرد.

تمایل به حضور در ساختار قدرت و داشتن سمت همواره از خصلت های سازگارا بوده و بسا که هدف او از فعالیت تحت عنوان روشنفکر دینی هم همین بوده باشد. او در انتخابات هشتم ریاست جمهوری برای شرکت در انتخابات ثبت نام کرد اما از سوی شورای نگهبان رد صلاحيت شد و همین باعث گردید این شورا را هم به عنوان یکی از موانع عملی شدن منویات خود و همفکرانش مورد حمله و تخطئه قرار دهد.

در مقطعی دیگر، او برای نفوذ در ساختار حاکمیت به شورای شهر روی آورد و از جمله نامزدهای اصلاح طلبان برای شهرداری تهران شد اما با پيروزی محافظه کاران در انتخابات اسفندماه سال 81 این موضوع منتفی گردید.

به طور کلی، مقاطع فعالیت فکری و عملی وی را می توان چنین در نظر گرفت: تا مقطع انقلاب (نزدیک شدن به مرکزیت نهضت اسلامی)؛ تا تأسیس سپاه پاسداران (نفوذ در ارگان های انقلابی)؛ تا انفجار نخست وزیری (همکاری پنهان با گروهک ها)؛ تا ورود به بخش صنعت (حفظ حضور و نفوذ در حاکمیت)؛ تا خرداد 76 (زمینه سازی تغییر نرم نظام)؛ تا تعطیلی و توقیف روزنامه های زنجیره ای (ترویج افکار التقاطی و ایجاد شکاف فکری و نظری میان مردم و نظام)؛ تا خروج از کشور (حمله آشکار به ارکان نظام)؛ بعد از خروج از کشور (تشکیل حلقه کیان خارجی و سازماندهی اپوزیسیون فکری علیه نظام).
چنان که در مقدمه اشاره شد، چنین روندی را نمی توان به سادگی یک استحاله عنوان داد. آیا می توان تصور کرد که دولت آمریکا به فردی که عضو کشور دشمن است چنان اعتماد کند که به او امکانات متعدد ارائه کرده و به حرفش اعتماد نماید و دستگاه های تبلیغاتی خود را ملزم نماید از او به عنوان تحلیلگر استفاده کنند؟ سابقه قبل از انقلاب سازگارا در آمریکا شاید تا اندازه ای روشن کند که آیا وی از ابتدا یک عنصر تربیت شده برای نفوذ در میان انقلابیون نبوده است؟ این موضوع را بعداً بیشتر بررسی خواهیم کرد؛ هرچند برای اثبات وابستگی و سرسپردگی آگاهانه یا ناآگاهانه سازگارا به بیگانگان باید به مدارک و اسناد پنهان دسترس داشت. با این وجود، بر اساس اظهارات وی دست کم می توان انحراف فکری او را نشان داد. شاید بتوان گفت که مهمترین مقطع این انحراف در او، حضورش در حلقه کیان بوده است. کیان مجله ای بود که برای ترویج اندیشه های سکولاریستی منتشر می شد و پایگاه سروش و برخی از روشنفکران دینی بود که بعداً علیه نظریه ولایت فقیه موضع گرفتند و به ارکان و مبانی اسلام، از جمله قرآن و سیره پیامبر (ص)، شبهاتی وارد ساخته و برداشت های انحرافی از اسلام ارائه کردند. بسیاری از این افراد بعداً به غرب، بخصوص انگلیس و آمریکا، پناه بردند و مورد حمایت دستگاه های اطلاعاتی آنها قرار گرفتند.
 
حلقه کیان داخلی

از مهمترین فعالیت های فکری سازگارا باید به حضورش در حلقه کیان و نشستن پای درس عبدالکریم سروش اشاره کرد. او به همراه کسانی مانند اکبر گنجی، آرش نراقی، و علی افشاری در حلقه کیان جمع شده و با ایجاد فضایی گرد عبدالکریم سروش به آموختن دیدگاه ها و ترویج تفکرات او پرداختند. این حلقه پایگاه توسعه فعالیت های مطبوعاتی بعدی اصلاح طلبان شد و مخصوصاً سازگارا با راه انداختن شرکت جامعه روز به پشتیبانی گسترده از این جریان پرداخت. یک نکته جالب توجه آنکه در روزنامه جامعه، از اولین روزنامه های این جریان، علاوه بر انتشار نظرات سروش، به بهانه چندصدایی بودن روزنامه، به انتشار نظرات حسین باقرزاده نیز رعبت نشان داده شد که از اعضای مرکزیت سازمان منافقین بود. به این نکته هم کمتر کسی توجه کرد که نظرات سروش و باقرزاده تا چه اندازه شبیه و نزدیک به هم بود. همچنین از دیگر نزدیکان این حلقه باید به عمادالدین باقی هم اشاره کرد که از قضا نظرات مشابهی با باقرزاده داشت؛ به ویژه در خصوص موضوع قصاص.

یکی از برنامه هایی که مجریان پروژه دین زدایی و سکولاریزم - به عنوان اقدام بنیادی برای تغییر نظام- دنبال کردند، ترویج شبهات و اندیشه های لیبرالیسم دینی بود. این پروژه را عبدالکریم سروش از اواسط دهه 60 شمسی به طور جدی آغاز کرد و کسانی همچون اکبر گنجی و محسن سازگارا امکانات لازم را برای او مهیا می کردند. مقالات اولیه سروش درباره قبض و بسط تئوریک شریعت در ماهنامه کیهان فرهنگی چاپ شد و حساسیت هایی را برانگیخت. در آن سال ها کیهان فرهنگی در اختیار اکبر گنجی و کسانی همچون آرش نراقی، رخ صفت، رضا تهراني، و هادي خانيكي بود. چاپ این مقالات باعث شد تا گروه گنجی از کیهان فرهنگی رانده شوند. اما آنها به پشتیبانی برخی افراد و از جمله سازگارا ماهنامه کیان را راه انداختند که توسط سروش و مجتهد شبستری تغذیه فکری می شد. این ماهنامه همان افکار لیبرالیستی و سکولاریستی را تبلیغ می کرد که بعداً مبنای نقد اسلام و نفی ولایت فقیه شد. همچنین جریان روشنفکری دینی هم در این زمان و با همین برنامه ها شکل گرفت و به تدریج حلقه کیان مرکزیت معنوی آن شد. شاید از این جهت است که سازگارا هم یک روشنفکر دینی برشمرده شده است در حالی که او بیشتر یک فعال سیاسی با مرام لیبرالیستی است.

چند ماه از انتخاب محمد خاتمی به ریاست جمهوری نگذشته بود که قرار شد ماهنامه کیان به صورت روزنامه در آید. این اقدام در واقع ادامه پروژه حلقه کیان بود برای تبلیغ گسترده ایده های دین زدا و شبهه برانگیز. به راحتی می توان دریافت که آن طرح ده ماده ای که می توانست به بقای سازمان های التقاطی و وابسته ای همچون مجاهدین خلق در داخل کشور کمک کند و لیبرالیسم مورد نظر سازگارا را برآورده سازد، اکنون در قالب حلقه کیان و به شکلی بسیار خطرناک تر دنبال و اجرا می شد. اگر در مقطع سال 60 حامیان کشمیری به هر ریسمانی می آویختند تا از عرصه سیاست کشور حذف نشوند، اکنون ته مانده های آن جریان فضایی پیدا کرده بودند که انتقام خود را بگیرند.

به هر دلیلی کیان روزنامه نشد و مدتی بعد حتی از انتشار بازماند. اما «در زمستان 76 در محافل مطبوعاتي پيچيد كه نخستين روزنامه جامعه مدني ايران با عنوان جامعه به زودي منتشر مي شود و گفته شد اين روزنامه را همان كساني منتشر خواهند كرد كه كيان را انتشار مي‌دادند، كساني كه بعدها در مطبوعات به حلقه كيان مشهور شدند». این حلقه ادامه التقاط بود.

بررسی محتوای کیان و سوابق گردانندگان آن و روابط اعضای تحریریه و سرمایه گذاران آن و سرانجامِ آنان می تواند ابعاد گوناگون این جریان خزنده را روشن تر نماید؛ جریانی که از دل آن کسانی همچون اکبر گنجی و آرش نراقی سربرآوردند که بعدها بر مبنای همین روشنفکری دینی (یا به اصطلاح یکی از مخالفان آنها که البته دین دار هم نیست، روشنفکری دِیمی) همجنس گرایی را طبیعی و منطبق بر دین دانستند! بی تردید سازگارا هم در چهارچوب لیبرالیسمی که بدان باور دارد و از آن ارتزاق می کند همین مواضع را ابراز نموده است. وی نیز معتقد به برابری حقوق زن و مرد و رعایت کامل حقوق اقلیت های جنسی (که منظور از آن منحرفین جنسی است) می باشد.


ادامه دارد...

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

انتشار یافته: ۱
در انتظار بررسی: ۰
غیر قابل انتشار: ۳
ناشناس
|
-
|
۱۳۸۸/۱۱/۱۴ - ۱۶:۲۲
1
0
آيا اگر قوه قضائيه مستقل و حق طلبي وجود داشت و اين افراد نيز آزاد بودند كه از شما شكايت كنند، ميتوانستيد به اين آساني اين اتهامات بي دليل و مدرك را وارد نمائيد؟!

بل انتم اشّر مكانا
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر :
آخرین اخبار
پربازدید ها
پربحث ترین عناوین
پرطرفدارترین