ما هستيم؛ فقط هم «ما» هستيم!
محمدحسين بدري: سالها پيش سيدمرتضي آويني در همايش «سينماي پس از انقلاب» فرصت سخن يافت و مقاله «سينما، مخاطب» را در حضور نامهاي كوچك و بزرگ سينما خواند. آويني در اين مقاله و در پرسش و پاسخ بعد از آن، تلاش كرد نشان دهد در سينماي ايران خبري نيست و اسمها و جشنوارهها و جايزهها، پرزي به كلاه مخاطبان اين ماجرا در ايران اضافه نميكند. دوستان مؤدب و با اخلاق حاضر در همايش، با لحن بدي با او برخورد كردند، توهين كردند، حرفهاي ناشايست زدند و او را هو كردند. چون گفته بود پادشاه سينماي ايران لخت است. همين حرفها در سالهاي بعد بارها و بارها گفته شد و بحران مخاطب يقه همين آدمهاي مدعي سرآمدي سينما را گرفت. آخر بحث، آويني به بخشي از سخنراني نصرت كريمي اشاره كرد كه درباره فضاي آموزشي مدرسههاي سينمايي گفته بود: «ما در كار آموزش هنري، روي سنگ و جواهر به يكسان سرمايهگذاري ميكنيم و هر دو آنها را تراش ميدهيم. در صورتيكه كار آموزشي بايد با جدا كردن جواهرات از سنگهاي بيارزش آغاز شود.» سيدمرتضي آويني به كنايه گفت: «از زمان تأسيس اولين مدرسههاي هنري در ايران، تا به حال تعداد بيشماري از اين سنگها تراش داده شدهاند و به اصطلاح آقاي كريمي به صورت آدمهاي مدعي همهچيزداني در عين ناتواني درآمدهاند. سؤال جديتر اين است: جواهرات كه ميدانيم انگشتشمارند و اغلب در كار ساختن معدود فيلمهاي خوب سينماي ايران. سنگها كجا هستند؟ نكند در مدرسههاي سينمايي جمع شدهاند و مشغول تراشيدن سنگها يا جواهرات احتمالي باشند؟»
جاي هيچ نگراني نيست
اين مشكل، در حوزههاي ديگر هم هست. اصل كارگرداني و پرداختن به موضوع سينما، يك كار روشنفكري نيست و در نسبت جدي با مردم تعريف ميشود. مردم، به عنوان مخاطبي كه دست توي جيبش ميكند و بليت سينما ميخرد، بايد لااقل با بخشهايي از آن ارتباط برقرار كنند. اما معمولا برعكس ميشود. كارگردان يا آدمهاي ديگر سينما با بدنه مردم فرق دارند و رفتار و نقش و مشربي كه پيش ميگيرند، غير از آنهاست. راننده تاكسي، پيك موتوري، بقال، قصاب و كارمند فلان اداره، وقتي با فاصله و تكبر با او برخورد كنيد، شغل شما را ميپرسد و ميگويد: «شما نويسندهايد؟ فيلمسازيد؟» اين يعني بله، جماعت اهل هنر و سينما وظيفه تاريخي خود را در آرمان روشنفكري بهخوبي ايفا كردهاند و فاصله قابلتوجهي با مردم دارند و هيچ جاي نگراني نيست. با كمال مسرت، اولين چيزهايي كه در مدرسههاي سينمايي و دانشكدههايي از اين دست به شاگردان منتقل ميشود، حفظ همين فاصله است.
روزنامهنگار، مردم نيست!
روزنامهنگاري هم يك عمل روشنفكري نيست. روزنامهنگار، ظاهرا بايد با مردم و در ميان آنها زندگي كند. مطالعه تطبيقي! و استقرايي در ميان روزنامهنگاران هم همين را نشان ميدهد. بيشتر روزنامهنگارها در بخشهاي متوسط و پايينتر از متوسط شهرها زندگي ميكنند و بر قاعده منطقي، نميتوانند از مردم فاصله بگيرند. اما كار يك بيماري اين است كه نظام منطقي يك سازمان زيستي و اجتماعي را به هم ميزند. بيماري روشنفكري هم با همه توان و با تكيه بر تواناييهاي ميزبان، همين كار را ميكند. غرض از روشنفكري، صرفا يك جريان خاص مثل كانون نويسندگان ايران يا فلان بخش سينما و تئاتر و هنرهاي تجسمي نيست. روشنفكري آميختن و ابداع يك كلك براي بزرگنمايي داشتهها و تظاهر به داشتن نداشتههاست و مثل خيلي از بيماريها قابلسرايت به ديگران است.
اين اقليت عزيز
روزنامهنگاري جريان روشنفكري مثل بقيه بخشهاي آن بهشدت اهل رياكاري و تظاهر است به كموبيش چيزهايي كه دارد و تبليغ و سر و صدا درباره داشتن چيزهايي كه ندارد و البته انكار ديگران. جريان -به تعبير مرحوم نادر ابراهيمي- كوچكي كه سر و ته صد نفر نيست و باز به قول اين نويسنده اصلا بگو هزار نفر است، براي انكار همه «ديگران» كار سختي انجام ميدهد كه به مدد كنش رسانهاي و دك و پز عجيب و غريبي كه براي خود فراهم كرده و مرعوبيت بدنه مديران فرهنگي آسانتر ميشود. بخش عمده توان و حركت بچههاي انقلاب اسلامي در حوزههاي مختلف فرهنگي و از جمله روزنامهنگاري صرف مقابله با همين (به تعبير نصرت كريمي) «آدمهاي مدعي همهچيزداني در عين ناتواني» ميشود. روزنامهنگاران جوان انقلاب كه حالا كمكم سن و سالي از سر ميگذرانند، بارها و بارها خودشان را به مديراني كه از ذوق همنشيني با «روشنفكران عزيز» سر از پا نميشناسند، ثابت كردهاند و از قضا از آلاف و الوف موجود در اين سفرهاي كه پهن است، لقمههاي كمتري برداشتهاند. اما عزمي در بخشهاي مختلف مديريت فرهنگي كشور هست كه با همه توان تلاش ميكند، بگويد اينها جوانهاي خوب و انقلابي و مخلصي هستند كه بايد كار را از دستشان گرفت و به همان دوستان خوش فرم و ادايي داد كه ناتوانيهاي مديريتي ما را دوست دارند و برايش كف ميزنند.
جنگ و گريز با هواداران اشرافيگري در مطبوعات
اين معادله حدود سي سال است كه ادامه دارد و وقتي تازه توش و توان روزنامهنگاران انقلاب اسلامي به بدنه مدعي حرفهايگري ميچربد، عده ديگري وارد ميدان ميشوند كه از چهرهها و نامهاي روشنفكري بهحساب نميآيند، اما ويروس اين بيماري را با موفقيت دريافت كردهاند. از روزنامهنگاري چيز زيادي نميدانند و براي خواندن و ديدن و آموختن زحمتي بهخود نميدهند، چون راههاي ديگري براي رشد و گسترش سراغ دارند. بيشتر كوتولههاي مطبوعاتي، حتي نوشتن ساده و معمولي هم بلد نيستند، اما از دسته اول ژستهايشان را بهخوبي ياد گرفتهاند. مثل «روشنفكران عزيز» به داشتن نداشتهها تظاهر ميكنند و درباره كارهايي كه انجام ندادهاند، طوري حرف ميزنند و سر و صدا ميكنند كه كمكم خودشان هم باورشان ميشود. اشتراكهاي جدي ميان طبقه روشنفكران و اين دسته اخير وجود دارد كه نميشود بر آنها چشم بست. اين دسته هم دايم ميگويند: «ما هستيم و فقط هم ما هستيم.» و هرچه جستوجو كنيد، كارنامه و حاصلي براي اين بودن دايم پيدا نميكنيد.
مخاطب كجاست؟
بحران مخاطب در سينما و حوزههاي ديگر فرهنگ و هنر از جمله مطبوعات جدي است. نتيجه كار كساني كه تعلقي به پارادايم انقلاب اسلامي ندارند و بهطور حرفهاي! به خدمت جماعت مديران خوشحال فرهنگي درميآيند، در كنار كوتولههايي كه سواد خواندن و نوشتن مطبوعاتي ندارند و خواندن و ديدن و دانستن را كارهاي فانتزي غيرلازم ميدانند، هنوز و همچنان در مطبوعات به چشم ميخورد و مخاطبي كه از چشم هر دو دسته دور ميماند، خودش را و آرمانهايش را و پارادايم جديد انقلاب اسلامي را در محصولات مطبوعاتي، كمتر از حدي ميبيند كه بايد باشد و خيلي طبيعي از آن فاصله ميگيرد.
طبقه اشرافي روزنامهنگاري و كساني كه از اين طبقه نيستند، اما اشرافيگري مطبوعاتي را دوست دارند، نسبتي با مخاطب فراگير پيدا نميكنند. در ميان آنها زندگي نميكنند و جلو حل بحران مخاطبان را با همه عزم خود ميگيرند. مخاطب فراواني كه همچنان در بيشتر رسانههاي مكتوب و تصويري غايب است.
جاي هيچ نگراني نيست
اين مشكل، در حوزههاي ديگر هم هست. اصل كارگرداني و پرداختن به موضوع سينما، يك كار روشنفكري نيست و در نسبت جدي با مردم تعريف ميشود. مردم، به عنوان مخاطبي كه دست توي جيبش ميكند و بليت سينما ميخرد، بايد لااقل با بخشهايي از آن ارتباط برقرار كنند. اما معمولا برعكس ميشود. كارگردان يا آدمهاي ديگر سينما با بدنه مردم فرق دارند و رفتار و نقش و مشربي كه پيش ميگيرند، غير از آنهاست. راننده تاكسي، پيك موتوري، بقال، قصاب و كارمند فلان اداره، وقتي با فاصله و تكبر با او برخورد كنيد، شغل شما را ميپرسد و ميگويد: «شما نويسندهايد؟ فيلمسازيد؟» اين يعني بله، جماعت اهل هنر و سينما وظيفه تاريخي خود را در آرمان روشنفكري بهخوبي ايفا كردهاند و فاصله قابلتوجهي با مردم دارند و هيچ جاي نگراني نيست. با كمال مسرت، اولين چيزهايي كه در مدرسههاي سينمايي و دانشكدههايي از اين دست به شاگردان منتقل ميشود، حفظ همين فاصله است.
روزنامهنگار، مردم نيست!
روزنامهنگاري هم يك عمل روشنفكري نيست. روزنامهنگار، ظاهرا بايد با مردم و در ميان آنها زندگي كند. مطالعه تطبيقي! و استقرايي در ميان روزنامهنگاران هم همين را نشان ميدهد. بيشتر روزنامهنگارها در بخشهاي متوسط و پايينتر از متوسط شهرها زندگي ميكنند و بر قاعده منطقي، نميتوانند از مردم فاصله بگيرند. اما كار يك بيماري اين است كه نظام منطقي يك سازمان زيستي و اجتماعي را به هم ميزند. بيماري روشنفكري هم با همه توان و با تكيه بر تواناييهاي ميزبان، همين كار را ميكند. غرض از روشنفكري، صرفا يك جريان خاص مثل كانون نويسندگان ايران يا فلان بخش سينما و تئاتر و هنرهاي تجسمي نيست. روشنفكري آميختن و ابداع يك كلك براي بزرگنمايي داشتهها و تظاهر به داشتن نداشتههاست و مثل خيلي از بيماريها قابلسرايت به ديگران است.
اين اقليت عزيز
روزنامهنگاري جريان روشنفكري مثل بقيه بخشهاي آن بهشدت اهل رياكاري و تظاهر است به كموبيش چيزهايي كه دارد و تبليغ و سر و صدا درباره داشتن چيزهايي كه ندارد و البته انكار ديگران. جريان -به تعبير مرحوم نادر ابراهيمي- كوچكي كه سر و ته صد نفر نيست و باز به قول اين نويسنده اصلا بگو هزار نفر است، براي انكار همه «ديگران» كار سختي انجام ميدهد كه به مدد كنش رسانهاي و دك و پز عجيب و غريبي كه براي خود فراهم كرده و مرعوبيت بدنه مديران فرهنگي آسانتر ميشود. بخش عمده توان و حركت بچههاي انقلاب اسلامي در حوزههاي مختلف فرهنگي و از جمله روزنامهنگاري صرف مقابله با همين (به تعبير نصرت كريمي) «آدمهاي مدعي همهچيزداني در عين ناتواني» ميشود. روزنامهنگاران جوان انقلاب كه حالا كمكم سن و سالي از سر ميگذرانند، بارها و بارها خودشان را به مديراني كه از ذوق همنشيني با «روشنفكران عزيز» سر از پا نميشناسند، ثابت كردهاند و از قضا از آلاف و الوف موجود در اين سفرهاي كه پهن است، لقمههاي كمتري برداشتهاند. اما عزمي در بخشهاي مختلف مديريت فرهنگي كشور هست كه با همه توان تلاش ميكند، بگويد اينها جوانهاي خوب و انقلابي و مخلصي هستند كه بايد كار را از دستشان گرفت و به همان دوستان خوش فرم و ادايي داد كه ناتوانيهاي مديريتي ما را دوست دارند و برايش كف ميزنند.
جنگ و گريز با هواداران اشرافيگري در مطبوعات
اين معادله حدود سي سال است كه ادامه دارد و وقتي تازه توش و توان روزنامهنگاران انقلاب اسلامي به بدنه مدعي حرفهايگري ميچربد، عده ديگري وارد ميدان ميشوند كه از چهرهها و نامهاي روشنفكري بهحساب نميآيند، اما ويروس اين بيماري را با موفقيت دريافت كردهاند. از روزنامهنگاري چيز زيادي نميدانند و براي خواندن و ديدن و آموختن زحمتي بهخود نميدهند، چون راههاي ديگري براي رشد و گسترش سراغ دارند. بيشتر كوتولههاي مطبوعاتي، حتي نوشتن ساده و معمولي هم بلد نيستند، اما از دسته اول ژستهايشان را بهخوبي ياد گرفتهاند. مثل «روشنفكران عزيز» به داشتن نداشتهها تظاهر ميكنند و درباره كارهايي كه انجام ندادهاند، طوري حرف ميزنند و سر و صدا ميكنند كه كمكم خودشان هم باورشان ميشود. اشتراكهاي جدي ميان طبقه روشنفكران و اين دسته اخير وجود دارد كه نميشود بر آنها چشم بست. اين دسته هم دايم ميگويند: «ما هستيم و فقط هم ما هستيم.» و هرچه جستوجو كنيد، كارنامه و حاصلي براي اين بودن دايم پيدا نميكنيد.
مخاطب كجاست؟
بحران مخاطب در سينما و حوزههاي ديگر فرهنگ و هنر از جمله مطبوعات جدي است. نتيجه كار كساني كه تعلقي به پارادايم انقلاب اسلامي ندارند و بهطور حرفهاي! به خدمت جماعت مديران خوشحال فرهنگي درميآيند، در كنار كوتولههايي كه سواد خواندن و نوشتن مطبوعاتي ندارند و خواندن و ديدن و دانستن را كارهاي فانتزي غيرلازم ميدانند، هنوز و همچنان در مطبوعات به چشم ميخورد و مخاطبي كه از چشم هر دو دسته دور ميماند، خودش را و آرمانهايش را و پارادايم جديد انقلاب اسلامي را در محصولات مطبوعاتي، كمتر از حدي ميبيند كه بايد باشد و خيلي طبيعي از آن فاصله ميگيرد.
طبقه اشرافي روزنامهنگاري و كساني كه از اين طبقه نيستند، اما اشرافيگري مطبوعاتي را دوست دارند، نسبتي با مخاطب فراگير پيدا نميكنند. در ميان آنها زندگي نميكنند و جلو حل بحران مخاطبان را با همه عزم خود ميگيرند. مخاطب فراواني كه همچنان در بيشتر رسانههاي مكتوب و تصويري غايب است.
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com


