کد خبر: ۱۷۶۲۳
تاریخ انتشار:
‍‍‍ پ پ ‍‍‍

كتاب ركورد شكن «دا» روايت بخشي از دفاع مقدس

«دا» يعني مادر.
3نفرند. سنشان چيزي حدود 18 -17 سال است. دارند از كنار جاده خاكي رد مي‌شوند. سر و روي غبارآلودشان آنها را با وجود لباس‌هاي تيره‌اي كه به تن دارند، يك جورهايي رنگ محيط مي‌كند. يكي از پسرها يك پاي بريده را روي دوشش انداخته و ديگري آستين‌هاي پيراهن سياهي را گره زده و از آن بقچه‌اي درست كرده كه تويش يك دست انسان و يك پاي بريده شده از زانو به پايين قرار دارد. دختر دنبال آنها مي‌رود و سگ‌هايي را كه دنبالشان راه افتاده‌اند چخ مي‌كند. از زمين بخار بلند مي‌شود و در هوا كه فعلا سكوتي موقتي برقرار شده، به جاي هواپيماهاي دشمن، مگس‌ها دارند پرواز مي‌كنند... .

زنان ایران "ایونا" ، اين يك صحنه سوررئاليستي از يك فيلم جنگي نيست، از كتابي درباره جنگ ويتنام يا بوسني هم استخراج نشده؛ اين فقط يكي از بي‌نهايت صحنه‌هايي است كه راوي كتاب «دا» تجسم كرده است؛ يكي از بي‌نهايت صحنه‌هايي كه دختري 17 ساله با همه وجودش آنها را نه‌تنها ديده كه لمس كرده و در 30 سالي كه از آن ماجرا گذشته هر لحظه با آنها زندگي كرده. او خودش آن پاي سنگين را از ميان آوارها بيرون كشيده و آن آستين‌ها را به هم گره زده تا مردم شهر با ديدن اين صحنه پس نيفتند... .

«دا» يعني مادر. مادري كه بچه‌هايش را چنان بار آورده كه شريف باشند. مادري كه خودش هم دل گنده است و با وجود اين كه از درون مي‌شكند، اما شوهرش را مي‌دهد، پسرش را مي‌دهد و پسر دومش را در يك قدمي شهادت مي‌بيند... اما «دا» يك معني ديگر هم دارد، «دا» مادر است ؛ خاك است ، وطن است و خرمشهري است كه با همه سختي زندگي از سال‌ها پيش تا زماني كه نخستين هواپيماهاي عراقي آنجا را بمباران كردند، هزاران نفر به اميد روزهاي خوش پس از انقلاب، روزهاي سازندگي و تلاش؛ مي‌خواستند بهترين خاطرات زندگي‌شان را آنجا رقم بزنند .

راوي «دا»، يك دختر است . سني زيادي ندارد. 17 سالش است و دست روزگار و تربيت خانواده‌اش او را چنان بار آورده كه شاهد باشد.

شاهدي از 140 نفري كه تا لحظه آخر مقاومت خرمشهر آنجا حضور داشتند و همه چيز را به چشم ديدند و امروز از آنها حتي 10 نفرشان هم زنده نمانده‌اند.

مهستي همان كه چند دقيقه پيش توي سنگر سر كوچه داشت با زهرا حرف مي‌زد، حالا از وسط دو نيم شده و وقتي زهرا در سردخانه بيمارستان او را مي‌بيند و مي‌خواهد بغلش كند دستش را مي‌بيند كه از بدن جدا شده و در آغوشش قرار مي‌گيرد. حاج آقاي مسجد جامع را هم وقتي عراقي‌ها در برابر تانكشان ديدند كه داشت در آخرين كوچه‌هاي منتهي به شهر مقاومت مي‌كرد، به فجيع‌ترين شكلي كشتند. عبدالله با يك تركش توي سرش، روي تخت بيمارستان صحرايي شهيد شد و علي ... امان از علي كه شيفته شهادت بود .

«دا» يك قصه واقعي است. قصه‌اي كه زهرا حسيني سرانجام اجازه داد تا از اعماق وجودش رها شود و بيرون بيايد. او سرانجام پس از سال‌ها كشيدن اين بار امانت، اجازه مي‌دهد تا هزاران نفر ديگر با سنگيني آن آشنا شوند. زهرايي كه همه قدرت و شهامتش را از حضرت زينب مي‌گيرد و هر جا كه مي‌بيند دارد كم مي‌آورد، با ياد او جلو مي‌رود .

زهرا حسيني مثل همه بچه‌هاي ديگر ايران روز 31 شهريور 1359 داشت زندگي مي‌كرد. در كنار خانواده‌اش، توي آن خانه كوچولوي سازماني كه در حاشيه شهر براي كارگران شهرداري ساخته بودند. حياط كوچكشان را آب داده بودند. «دا» شامي درست كرده بود. پدر مهربانش از سر كار برگشته بود و برادر كوچك‌ترش فردا قرار بود براي نخستين بار مزه مدرسه رفتن را بچشد.

زهرا خودش چند روز پيش براي برادرش كيف و كتاب خريده بود. همه آنها روزها بود يا شايد ماه‌ها كه بوي حادثه را توي هوا حس مي‌كردند. از همان روزهاي اول 1358 كه با پيروزي انقلاب ناوچه‌هاي عراقي وارد حريم آبي كشور شده بودند و به سوي مرزبان‌ها آتش مي‌كردند، از همان روزهايي كه سازمان‌هاي افراطي عرب‌گرا مي‌خواستند وحدت مردم را مخدوش كنند از همان روزهايي كه مردم توي ميدان خرمشهر جمع شده بودند و با اين فتنه‌ها مخالفت كرده بودند .

اما فرداي آن روز، وقتي صبح اول مهر زهرا دست برادرش را گرفت تا او را مدرسه ببرد همه چيز يك رنگ ديگر شده بود؛ كوچه‌ها خاك‌آلود بودند، خيابان‌ها خلوت و از بچه‌مدرسه‌اي‌ها خبري نبود. زهرا تازه فهميد كه ديشب هواپيماهاي عراقي بيشتر از هميشه جسارت كرده و شهر را بمباران كرده‌اند. آنها در حاشيه شهر زندگي مي‌كردند و نفهميده بودند كه چه اتفاقي افتاده است .

از اينجا قصه شروع مي‌شود. قصه‌اي كه ديگر كسي نمي‌تواند آن را متوقف كند. كسي نمي‌تواند روند آن را تغيير بدهد. از همين جا قصه مقاومت و حماسه شهري شروع مي‌شود كه همه چيزش را مي‌دهد تا از سرزمينش دفاع كند و نگذارد تا حتي يك وجب آن به دست دشمن بيفتد.

قصه زهرا حسيني يك قصه پر از حماسه است. پر از آب چشم و پر از خون. وقتي عراقي‌ها با آن همه ميگ روسي حمله كردند، مردم ساده جنوب، فقط يكي دو تا تانك نمايشي توي شهرشان داشتند. تعدادي اسلحه و يك عالم قلب تپنده و آماده براي... شهادت .

زهرا حسيني سال 80 خلاصه تصميم گرفت تا قصه‌اش را بگويد. به شيوه خودش بگويد. همان طور كه ديده بود. همان طور كه با همه وجودش لمس كرده بود. همان طور كه كفن پدرش را با دست‌هاي خودش گره زده بود و سرش را كه حالا يك طرفش از بين رفته بود و به جاي يك جفت چشم عسلي حالا ديگر فقط يك چشم آن به جا مانده بود بوسيده بود... زهرا حسيني سال 80 شروع به گفتن قصه‌اش كرد تا اعظم حسيني از مستندنگاران دفتر ادبيات و هنر مقاومت حوزه هنري آن را بنويسد .

اما اين قصه 7 سال طول كشيد تا افشا بشود. زهرا حسيني كه از اول مهر 59 يكي از آدم‌هايي بود كه از جانش مايه گذاشت تا از شهرش دفاع كند و با آن انقلاب را زنده نگه دارد، دردهاي زيادي از اين واقعه در جانش دارد. او خودش يكي از جانبازان اين حماسه است و تركش سختي كه در ناحيه كمر و در كنار نخاع او جاي گرفت هرگز بيرون نيامد. اين تركش كه مدتي هم او را خانه‌نشين كرده بود، هر لحظه به ياد او مي‌آورد كه بايد دينش را به جوانان امروز ادا كند. هرچند او ديني براي ادا كردن ندارد و اين نسل جديد هستند كه بايد قدر ايثار او را بدانند اما خودش مي‌گويد ديدم ديني گردنم هست كه بايد به مردم ادا كنم و بگويم كه مردم خرمشهر چقدر رنج كشيدند.

همه اين درد جسمي كه با واگويي خاطرات كهنه تازه مي‌شد باعث شد تا زنده شدن اين خاطرات 7 سال زمان ببرد و سرانجام در قالب يك كتاب منتشر و به يك رويداد بدل شود. رويدادي كه ناگهان جنگ را زنده كرد و با 70 بار تجديد چاپ در زماني كمتر از يك سال نشان داد كه چقدر كم درباره جنگ حرف زده شده و مردم چقدر تشنه دانستن حماسه كشورشان هستند.

بخشي از كتاب

«نمي‌توانستم از پيش بابا بروم. نمي‌توانستم از او دل بكنم. چهارزانو نشسته، روي سينه‌اش خم شده بودم. سينه‌اش، گلويش، صورتش و پيشاني‌اش را مي‌بوسيدم. به موهايش دست مي‌كشيدم. لطافت و نرمي موهايش را زير دست‌هايم حس مي‌كردم. قشنگي تنها چشمش مبهوتم كرده بود. برق عجيبي داشت، انگار از شادي برق مي‌زد. رنگ پوست و حالتش اصلا شبيه هيچ‌كدام از ميت‌ها و شهدايي نبود كه اين چند روز ديده بودم. هيچ سردي در بدنش حس نمي‌كردم. پوست بدنش طراوت و قرمزي خودش را داشت. انگار بابا خوابيده بود. خيلي قشنگ‌تر از قبل شهادتش شده بود. حتي چروك‌هاي دور چشم و پيشاني‌اش هم از بين رفته بود....»

زندگي پر فراز و نشيب راوي خرمشهر

زهرا حسيني دختر 17 ساله يك كارگر معمولي شهرداري در كتاب «دا» از خاطرات خود از اين مقاومت 34 روزه مي‌گويد؛ مقاومت مردمي معمولي كه ناگهان بدل به آدم‌هايي پرجسارت شده بودند. خانه‌هايي كه تخريب شدند، خانواده‌هايي كه آواره شدند و پدرها و برادرهايي كه در همان چند روز براي هميشه از دست رفتند .

«زهرا» خودش پدرش را دفن كرد. برادرش را هم همين‌طور. برادري را كه همه‌اش 2 سال از او بزرگ‌تر بود و از اول انقلاب به جهاد سازندگي پيوسته بود و بعد عضو سپاه شده بود. علي برادر زهرا با بمباران نيروهاي بعثي در مقر سپاه كشته شد و زهرا اين درد را به تنهايي تحمل كرد و تا ماه‌ها به خانواده چيزي نگفت تا آنها از پا نيفتند .

زهرا از آنجا كه بچه بود، كاري بلد نبود و حتي به دليل جوان بودن، خونش را هم نمي‌توانست اهدا كند سخت‌ترين كار ممكن را انتخاب كرد و در جنت‌آباد خرمشهر يعني گورستان شهر مشغول كار شد و به زينب‌خانوم كمك كرد تا مرده‌ها را بشورند. او در سطح شهر مي‌گشت و اجساد را پيدا مي‌كرد و به گورستان مي‌رساند. شب‌ها بيدار مي‌ماند تا سگ‌ها به جنازه‌ها حمله نكنند و پيرمردها و پيرزن‌هايي را كه حاضر به ترك خانه و زندگي‌شان نبودند قانع مي‌كرد تا به محل‌هاي امن‌تري بروند. او در همين مدت كمك‌هاي اوليه ياد گرفت تا به زخمي‌ها كمك كند و باز و بسته كردن تفنگ را آموخت تا تفنگ‌هاي زهوار در رفته را تعمير كند و به دست جواناني كه توي سنگرها حتي غذايي براي خوردن نداشتند برساند. سيده زهرا حسيني با بيان خاطراتش و نوشتن اين كتاب، جنگ را براي همه زنده كرد.

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

نظر شما

آخرین اخبار

پربازدید ها

پربحث ترین عناوین