کد خبر: ۱۳۰۷۶
تاریخ انتشار: ۰۲ خرداد ۱۳۸۸ - ۱۲:۵۰
بازگرداندن هزاران كيلومتر مربع سرزمين اشغال شده به صاحبان آن، موضوعي نيست كه در گفت‌وگويي –كمتر از- يك ساعته تحليل و تمام شود.

اما با سردار سرلشكر رحيم صفوي، مي‌توان نشست و كوتاه مرور كرد كه چه چيز آن فتح مبين را نتيجه مي‌دهد. عمليات بيت‌المقدس كه پس از پيروزي آن و آزادي خرمشهر، كه نخست‌وزير وقت رژيم صهيونيستي را به اضطراب انداخت تا اينكه گفت: اگر نيروهاي ايراني به بصره برسند، اسرائيل ارتش خود را پشت دجله خواهد چيد.

محور گفت‌وگو اگرچه فتح خرمشهر بود اما اين مسئله هم كه چه چيز موجب از دست دادن فتحي ديگر مي‌شود، لازم آمد كه طرح شود.سردار صفوي كاغذي زير دست داشت كه مثل جلسه توجيه عمليات، حركات محكم و مصمم خودكار همه چيز را روي آن توضيح مي‌داد. در پايان گفت‌وگو از سردار صفوي خواسته شد كه در برابر نام‌هايي كه مي‌شنود، چيزي بگويد: احمد متوسليان، محمد جهان‌آرا، ابراهيم همت، حسن باقري، محمدباقر قاليباف، احمد كاظمي،... براي هر نام قدري تامل مي‌كرد تا صفاتي كه از هريك نام مي‌برد دقيق‌تر و دقيق‌تر باشد، اما در حالي كه گويي به نقطه‌اي ناپيدا در هوا خيره شده و قطاري توي سرش عبور مي‌كند، صفاتي براي هريك مي‌گفت كه شبيه نام‌هاي ديگر بود.

رحيم صفوي را اگر چه امروز با عنوان دستيار و مشاور عالي فرمانده معظم كل قوا در امور مرتبط با نيروهاي مسلح مي‌نامند اما اتيكتي سبز به سينه دارد كه روي آن تنها نوشته: سيد يحيي صفوي. چشم‌هاي او اما موضوع ديگري بود، بي‌نياز از پرسش و پاسخ. سپيدي آن 2 چشم، مغلوب سرخي شده بود، اما چند دقيقه پس از مصاحبه، راهي سفر....حتي سرخي رگ‌هاي خوني چشم هم نتوانسته حسرت خيس ماندن را بپوشاند.

* تصميم بر ادامه جنگ بعد از فتح خرمشهر يك تصميم سياسي بود يا يك تصميم نظامي؟

تصميم بر شروع، ادامه و ختم جنگ هميشه و در همه جاي دنيا يك تصميم سياسي است. يعني جنگ را رهبران سياسي 2 كشور شروع مي‌كنند و رهبران سياسي 2 كشور فسخ مي‌كنند. ما براي اينكه عراق را مجبور به شكست بكنيم تا زماني كه اراده سياسي خودمان را بر رژيم عراق تحميل نمي‌كرديم آنها حاضر به پذيرش آتش‌بس و پذيرش حقوق ملت ايران نبودند.

* و اين تصميم در كجاي فرماندهي جنگ گرفته شد؟

ببينيد، آن موقع بحث‌هاي زيادي شد. حتي آن قدر كه من اطلاع دارم در2 جلسه خدمت حضرت امام(ره) طرح شد. هم مسئولان سياسي كشور، رياست وقت جمهوري، رئيس قوه قضاييه، رئيس مجلس... بحث زياد شد، سرانجام حضرت امام تصميم به ادامه دفاع گرفتند.

* اساسا بعد از فتح خرمشهر مي‌‌شد جنگ تمام بشود؟ امكان منطقي داشت؟

به چه صورت؟

* اراده خداوند از مجراي اراده مردم متحقق مي‌شود؛ اگر چه غني از اراده بشر است. يعني همواره اسباب و عللي از تدبيرها و برنامه‌ريزي‌ها و امثال اين، در مسير تحقق اراده خداوند، قرار مي‌گيرد. خرمشهر را خدا آزاد كرد، اين گزاره –بنا بر قاعده‌اي كه عرض شد- بايد از مجرايي محقق شده باشد؛ذيل اراده خداوند. چه عاملي توانست 5038 كيلومتر مربع از سرزمين‌هاي اشغال‌شده ايران را در عمليات بيت‌‌المقدس به وطن برگرداند؟ و خرمشهر را.

آن عامل[هاي] اساسي را بايد اين طور نام برد؛ نخستين و مهم‌ترين عامل فرماندهي حضرت امام و مديريت جنگ ايشان بود؛ چه در سطح ملي و چه در سطح بين‌المللي. در صحنه بين‌المللي حضرت امام جبهه حاميان عراق را اداره كردند، يعني آمريكا –كه جنگ را به لحاظ سياسي رهبري مي‌كرد- و شوروي را.

* شما تصريح مي‌كنيد كه رهبري سياسي جنگ با آمريكا بود؟

بدون ترديد مي‌گويم كه در جبهه دشمن يك ائتلاف نانوشته‌اي وجود داشت؛ ائتلافي كه يك طرف آن، آمريكايي‌ها بودند كه رهبري سياسي-تبليغاتي جنگ را بر عهده‌دار داشتند.

* اين يك نتيجه‌گيري ايجابي است يا قابل اثبات و مستدل است؟

بله. چه استدلالي داريم براي اينكه مي‌گوييم رهبري سياسي-تبليغاتي جنگ بر عهده آمريكا بود؟ يكي اعترافات خود آمريكايي‌ها بود. آمريكايي‌ها از زمان تصرف لانه جاسوسي در 13 آبان 58 صراحتا گفتند و الان در بياناتشان به‌صورت دقيق هست. ايران را تهديد به حمله كردند. حتي در ارديبهشت سال 59 با حمله نظامي به ايران در طبس، عملا وارد فاز نظامي با ايران شدند. ملاقات‌هايي كه آقاي رامسفلد با صدام در مرز اردن داشته ثبت‌شده است.

* برگرديم به عوامل فتح خرمشهر...

نخستين عامل را من فرماندهي حضرت امام مي‌دانم. هم اداره جبهه داخلي و صحنه بين‌المللي جنگ به‌عنوان فرمانده كل قوا و هم نفوذي كه حضرت امام در دل‌هاي مردم داشت به‌عنوان رهبر انقلاب اسلامي. اگر حضور امام نبود كه صدها هزار بلكه بيش از يك ميليون نفر بسيجي اعزام نمي‌شدند. اين بسيجي‌ها به عشق امام به جبهه رفتند و مادران و پدرانشان به عشق امام فرزندانشان را به جبهه فرستادند. آن پدران و مادران مي‌دانستند كه بچه‌هايشان كه جبهه مي‌آيند، چرا مي‌آيند. براي پيك‌نيك و يا تفريح كه نمي‌آيند. شهادت است و يا مجروح شدن. دومين عامل خود انگيزه‌هاي معنوي جنگ است.

* همان چيزي كه باعث مي‌شود به جنگ بگوييم دفاع مقدس.

چرا مي‌گوييم دفاع مقدس؟ براي اينكه در اسلامي كه ما مي‌شناسيم همين طور كه نماز واجب است، دفاع هم واجب است. يعني همان طوري كه خدا به ما فرمان داده كه نماز بخوانيم خداوند به ما امر كرده، واجب كرده، كه دفاع بكنيم. در حقيقت انگيزه‌هاي ديني و نيروهاي اين‌چنيني عامل پيروزي مي‌شود. مسئله فقط دفاع از كشور نبود؛ دفاع از اسلام و نظام سياسي اسلام و دفاع از انقلاب بود. چون صدام تنها به خاك كشور ما حمله نكرد؛ بلكه انقلاب اسلامي را هدف گرفت. منطقي ا‌ست همان مردم و همان جوان‌هايي كه انقلاب كرده بودند و رژيم شاه را سرنگون كرده بودند، با همان پتانسيل آمدند در جنگ از انقلابشان دفاع كردند.

* اين نيرو قطعا بايد هدايت و فرماندهي مي‌شده...

سومين عامل به‌نظر من فرماندهي عالي فرماندهان جنگ بود، فرماندهان نظامي، فرماندهان سپاه و فرماندهان ارتش در سطوح مختلف. فرماندهي جنگ بسيار پيچيده بود. نبوغ فرماندهان عالي سپاه و ارتش و قدرت طرح‌ريزي عملياتي و قدرت فكري‌شان باعث شد كه بتوانند به ارتش عراق غلبه پيدا كنند.

* در سوي ديگر جنگ هم دشمن در حال طرح‌ريزي عملياتي بود.

اين غلبه نشان مي‌دهد كه فرماندهان سپاه و ارتش بهتر از فرماندهان ارتش عراق جنگ را طرح‌ريزي و فرماندهي كردند. پس از عامل سوم عامل چهارمي هم هست. عامل چهارم پيروزي ما در جنگ، مديريت داخل كشور بود، البته اگر باز اين را تبديل به يك مسئله سياسي نكنند. آن 8سال -غير از سال اول يعني دقيقا تا خرداد سال 1360 كه بني‌صدر از ايران فرار كرد- دولت وقت وضعيت اجتماعي مردم و اقتصاد كشور و اساسا صحنه داخلي كشور را خوب مديريت كرد. آن 8 سال كه آيت‌الله خامنه‌اي، رئيس‌‌جمهوري ايران بودند و رئيس دولت ايران بودند.

* يعني مديريت داخلي كشور اگر صحيح نبود...

اگر پشت سر مردم آرامش نبود زندگي مردم اداره نمي‌شد، نمي‌توانستيم در جنگ بجنگيم. جنگ احتياج دارد كه عمق جنگ و پشت سر رزمنده‌ها هم از نظر فكري و هم از نظر سياسي آرامش داشته باشد. انسجام سياسي در كشور وجود داشته باشد. ضمن اينكه مردم زندگي‌شان در جنگ اداره بشود. اداره زندگي مردم مسئله مهمي است.

خاطرم هست كه يك وقتي شد كه ما يك هفته بيشتر گندم نداشتيم. يعني اگر يك هفته تمام مي‌شد، مردم مي‌رفتند در مغازه، نان هم نبود. امام فرمودند كه سيلوها را براي دو سه ماه بايد پر از گندم كنيد. گندم را بايد از خارج وارد مي‌كرديم يا حداقل بيش از نيمي از گندم را از خارج مي‌آورديم. اين مسئله نياز به تدبير داشت.

اداره سياسي كشور هم در آن زمان بحث مهمي بود. امام تاكيد داشتند كه پشت جبهه هم از نظر سياسي آرام باشد. در مجلس هم يك اتفاق‌هايي افتاد. حضرت امام مجلس را كنترل مي‌كردند كه جوي درست نكنند كه تنش سياسي ايجاد شود...حالا نمي‌خواهم وارد جزئيات بشوم. ولي يك رزمنده - به‌خصوص نيروهاي داوطلب كه بدنه سپاه را تشكيل مي‌دادند- اگر پشت سرشان، خانواده‌هايشان آرامش نداشتند، جنگيدن مشكل مي‌شد. يعني همه درگير مسئله شهرهايشان مي‌شدند.از سوي ديگر، مبارزه امنيتي در شمال غرب كه در آنجا مشكل امنيتي داشتيم و ضد‌انقلاب در آنجا فعال بود. يا منافقين كه تا سال 61 در همين تهران فعال بودند. هرروز چند نفر را شهيد مي‌كردند و حتي با تيغ موكت‌بري به جان مردم افتادند كه به لطف خداوند همه اين دغدغه‌ها در شهرها از بين رفته بود.

* اين عامل چهارم كه مجموعه اداره‌كننده امور داخلي كشور و امور سياسي و اجتماعي و اقتصادي مردم بود –به‌طور خاص دولت وقت- با تحركات جبهه‌ها و فرماندهي نظامي جنگ در بيت‌المقدس هماهنگ بود؟

در سال 61 فرماندهي جنگ يك فرماندهي مشترك بين سپاه و ارتش بود. در همين عمليات بيت‌المقدس يك قرارگاه مركزي كربلا داشتيم كه قرارگاه مشترك سپاه و ارتش بود كه يك فرمانده از سپاه و شهيد صياد شيرازي از ارتش به‌طور مشترك فرماندهي مي‌كردند. زيرمجموعه اين قرارگاه مركزي هم 3تا قرارگاه بود؛ قرارگاه فتح كه باز قرارگاه مشترك بود فرماندهي مشتركش من بودم و سرهنگ مسعود نياركي كه فرمانده لشكر 92 زرهي اهواز بود و قرارگاه نصر كه تحت فرماندهي مشترك شهيد حسن باقري از سپاه و سرهنگ حسني سعدي از ارتش بود و يك قرارگاه قدس كه برادرمان آقاي عزيز جعفري و سرهنگ لطفي فرماندهي مي‌كردند.

اين 3 قرارگاه عمليات بيت‌المقدس را طرح‌ريزي كردند و قرارگاه مركزي كربلا وظيفه اداره هماهنگ جنگ در سطح بالا را داشت. آن زمان شوراي‌عالي دفاع داشتيم. در شوراي‌عالي دفاع كه رئيس‌جمهوري بود، نخست‌وزير بود و مسئولان ديگربودند، اين عمليات به تصويب رسيده بود و دولت كاملا در جريان بود و حمايت مي‌كرد. جنگ را پشتيباني مي‌كرد.

* عوامل بازپس‌گيري خرمشهر را پرسيديم، از فاو هم بپرسيم. چه شد كه از دستش داديم؟

سال 66 يك تغييري در آرايش نظامي ما رخ داد. نيروي اصلي تهاجمي در جنگ نيروهاي بسيج و سپاه بودند، لشكرهاي بسيج و سپاه همواره خط شكن و در حقيقت عامل پيروزي‌هاي بزرگ بودند.

* بعد از 63 ديگر؟

از سال 63 قرار شد سپاه با فرماندهي خودش عمليات را انجام دهد و ارتش با فرماندهي خودش. ديگر آن قرارگاه مشترك نبود.

* تغيير در آرايش نظامي در سال 66 را اشاره كرديد...

بله، نيروهاي اصلي هجومي ما از سال 66 به بعد بنا به تصميم فرمانده جنگ كه آقاي هاشمي رفسنجاني بود از جنوب به غرب كشور منتقل شدند. آقاي هاشمي از اواخر سال 62 و عمليات خيبر به فرماندهي جنگ رسيد؛ يعني ما كه تمركز قوايمان در جنوب بود، نيروهاي اصلي و لشكرهاي اصلي ما رفتند به غرب. اين در حالي بود كه خطوط بسيار مهم پدافندي در جنوب در اختيار سپاه بود.

ما در فاو بوديم، نيروهاي ما در فاو حضور داشتند، در شلمچه بودند. شلمچه را در سال 65 تصرف كرده بوديم، در جزيره مجنون بوديم، به دستور فرماندهي جنگ اين نيروهاي اصلي تهاجمي به غرب كشور رفتند. عراقي‌ها وقتي متوجه شدند كه ما نيروهاي اصلي‌مان به غرب كشور منتقل شده، يك استراتژي بازپس‌گيري در پيش گرفتند. البته اين اطلاعات را آمريكايي‌ها دادند كه عمده قواي ايران الان در غرب كشور است. عراقي‌ها زماني به فاو حمله كردند كه نيروهاي تهاجمي ما رفته بودند غرب. من خاطرم هست كه زماني كه به فاو حمله كردند ما در كرمانشاه بوديم. خود بنده و چند نفر از فرماندهان لشكرهايمان از جمله سردار قاسم سليماني، مرتضي گرگاني و چندتاي ديگر از فرماندهان با يك هلي‌كوپتر از كرمانشاه سوار شديم؛ هلي‌كوپتر 214. از كرمانشاه مستقيم به فاو رفتيم. خلبان 214 كه جزو هوانيروز ارتش بود دائم به من مي‌گفت كه سوخت دارد تمام مي‌شود.

گفتم كه هر جوري هست بايد ما را برساني. وقتي كه در فاو نشستيم يك قطره سوخت هم نداشتيم، كه خلبان مجبور شد شب همانجا بماند. عراقي‌ها در 3محوري كه به ما حمله مي‌كردند -يعني محور‌ام‌القصر، محور جاده استراتژيك و جاده البحار- در حالي كه ما در هر كدام از اين محورها چهار پنج گردان داشتيم‌، عراقي‌ها يك سپاه با چند لشكر را قرار داده بودند. بنابراين ما نيروي زيادي نداشتيم در مقابل ارتش عراق و همچنين آنها به‌طور وسيع از شيميايي استفاده كردند. طبيعي بود كه حداقل 14 تا 16شايد 20 لشكر منتقل شود به فاو براي باز پس گيري. يك روز هم آنجا مقاومت شد ولي بالاخره....

* قابل پيش‌بيني نبود؟ يعني آنجايي كه تصميم گرفته شد كه نيروها به غرب منتقل شوند قطعا بايد پيش‌بيني هم مي‌شد كه اين اتفاق مي‌افتد.

الان كه 19 سال از جنگ مي‌گذرد شما اين تحليل را مي‌كنيد. شما هر حادثه‌اي را در ظرف زماني خودش بسنجيد. ولي اينكه تصميم‌گيري در آن ظرف زماني درست بوده يا نه، بررسي مشكلي است؛ ضمن اينكه خود ما هم جزو مخالفان اين امر بوديم كه نيروها از جنوب به غرب كشور منتقل بشوند.

* حجتي كه براي مخالفت اقامه كرديد چه بود؟

من جزو مخالفان بودم. براي اينكه مي‌گفتم در غرب كشور اهداف استراتژيك وجود نداشت. هدف‌هاي استراتژيك غرب، حتي سليمانيه از نظر من يك هدف استراتژيك نبود. در حالي كه بصره يك هدف استراتژيك بود. كما اينكه در حلبچه هم كه ما تصرف كرديم، عراقي‌ها آنچنان نيروهايشان را نياوردند. دو سه تا تيپ آوردند و نهايتا با بمباران حلبچه چهار پنج هزار نفر را كشتند. به جز شاخ شميران كه در آن خوب جنگيدند. به هر جهت فرماندهي جنگ تصميم گرفت كه به غرب كشور برويم و بقيه نمي‌توانستند چيزي بگويند.

* خب، ما فاو را از دست داديم، آيا آن موقع زمان مناسبي براي پايان جنگ بود؟

ببينيد، شرايط آخر جنگ چيز ديگري بود. سال 67 برخي تغييرات اساسي در صحنه عمليات جنگ رخ داد و همين طور در صحنه سياسي. در صحنه جنگ آنچه رخ داد اين بود كه عراقي‌ها به‌صورت وسيع سلاح‌هاي شيميايي - از نوع گازهاي سيانور و گازهاي ديگري كه بسيار كشنده بود- به كار گرفتند؛ چه براي بازپس‌گيري فاو و چه شلمچه -منطقه كربلاي 5- و حتي جزاير مجنون.

از طرف ديگر آمريكايي‌ها با حضور نظامي شان در خليج‌فارس و حمله به سكوهاي نفتي ايران و پيش از آن سرنگوني هواپيماي مسافربري اير‌باس، عملا وارد فاز نظامي جنگ با ايران شدند. استراتژي آمريكايي‌ها در آن مرحله آن بود كه نه ايران پيروز جنگ بشود نه عراقي‌ها. ما در آن شرايط يك وضعيت خاصي داشتيم. در سال 67 كلا وضعيت ايران وضعيت خاصي بود، هم از نظر نظامي مشكلاتي را داشتيم و هم از نظر اقتصادي.به هر جهت شرايط خاصي منجر به تصميم پذيرش قطعنامه 598 كه در سطح رهبري (حضرت امام) و مسئولان عالي رتبه كشور شد.

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر :
آخرین اخبار
پربازدید ها
پربحث ترین عناوین
پرطرفدارترین