جز براي شقايقها مخوان!
سید مرتضی آوینی
اشاره:
آنچه خواهيد خواند دو مقاله از شهيد آويني در باره دو فيلم از «ابراهيم حاتمي كيا» است. فيلم «مهاجر»( كه همواره نمادي از سينماي مطلوب شهيد آويني و مصداقي از نزديك شدن سينماي داستاني به «سينماي اشراقي» مورد نظر آن شهيد بود و فيلم «از كرخه تا راين».در ميان نقد هاي سينمايي شهيد آويني، اين مورد از ويژگي خاصي برخوردار هستند؛ تيتر هر دو نوشته حكايت از نگاه ويژه آويني به اين فيلمساز دارد.نگاهي از سر شوق و آكنده از نگراني...گرچه معمولا شهيد آويني در نقد هاي سينمايي خود ، از آن رو كه فيلم را «حديث نفس» كارگردان مي داند ،شخصيت سازنده فيلم را نيز مورد كنكاش قرار مي دهد اما در مورد ابراهيم حاتمي كيا اين شيوه به اوج خود رسيده است ، تا جايي كه تيتر نوشته ها به صورت كاملا «خطابي» انتخاب شده است.تو گويي نويسنده اصرار دارد كه پيش از هر كس خود آقاي حاتمي كيا خواننده آن باشد.
امروز خواندن اين مقالات با توجه به رويكردهاي جديد سينمايي آقاي «حاتمي كيا» خالي از لطف نيست. در حقيقت اين دو مقاله را بايد نامه هايي از گذشته اي نه چندان دور دانست به «بلبل عاشقي» كه قرار بود «جز براي شقايقها»نخواند:
*اي بلبل عاشق، جز براي شقايقها مخوان!
در آخر فيلم «مهاجر». وقتي علي (نقي زاده) پلاكهايش را به اسد ميدهد و خود در حال شليك تير به سوي دشمن موانع را از سر راه «پهباد» دور ميكند و به شهادت ميرسد و اسد پلاكها را به گردن پهباد مي اندازد و او را پرواز ميدهد، پلان درشتي هست از رقص پلاكها در باد، همراه با صداي زيباي برخورد پلاكها بر بدنه پهباد... و اينچنين، حاتمي كيا به پهباد جان ميبخشد و از آن «مهاجر»ي خلق ميكند جاودان، به جاودانگي «هجرت».
نميخواهم نقد فيلم بنويسم، كه درباره «مهاجر» زبان نقد نوشتههاي استاندارد بريده است و اصلا اينجا جايي نيست كه با نگاه استاندارد در نقدنويسي سينمايي بتوان به سراغ آن آمد. جايي براي بحث فسفي هم وجود ندارد، كه مخاطب اين فيلم فلاسفه و روشنفكرها نيستند، مردم هستند و اگر ما بخواهيم «سزارين فلسفي» كنيم و مطلبي را با فشار فلسفه از درون فيلم بيرون بكشيم، به فيلم «مهاجر» ظلم كردهايم- اگرچه اين قابليت را دارد و مثلا درباره نگاه فلسفي حاتمي كيا به «ابزار» و «تكنولوژي» ميتوان مقالهها نوشت، چرا كه او به پهباد مثل يك وسيله بيجان نگاه نميكند؛ پهباد جان ميگيرد. روح اسد و علي و اصغر و غفور در آن ميدمد و اصلا از همان آغاز كار زنده است. در تفكر حاتميكيا نه تنها انسانها مسيطر و ابزار تكنولوژي نيستند، بلكه «وسيله» جان دارد.
در فيلمهاي حاتميكيا همه چيز زنده است. فيالمثل ني محمود را به ياد بياوريد كه زنده است. رابطه محمود با نياش، رابطه انسان با يك وسيله بي جان نيست، رابطه غريب دورماندهاي است كه با همدم خويش راز ميگويد. به ياد بياوريد خمپارهها را - چه در «ديدهبان» و چه در «مهاجر»- كه زندهاند بي حساب و كتاب نميآيند و به قول خود حاتمي كيا، انفجارها «نقش» بازي ميكنند. وسايل به جا مانده از اصغر را به ياد بياوريد، هنگام دفن او در ميان نيزار: كتاب قرآن، تسبيح و عطر و پلاك... حتي در «هويت» نيز چراغ قوه و تسبيح و عطر و مهر زندهاند و در فيلم داراي نقش هستند. رابطه علي را با پلاكهاي جبههاش به ياد بياوريد. رابطه حسن را با آرپيجياش در «ديدهبا» آن پرچم «انا فتحنا» را كه بايد به مثابه باند زخمبندي مورد استفاده قرار گيرد و چه بسيار نمونههاي ديگر و اين نگاه مؤمنانه عارفي حقيقي است كه جهان را نازله عوالم غيبي و مظهر اسماءالله ميبيند.
حاتمي كيا با روح اشيا سروكار دارد نه با جسم آنها، و اين مستلزم نحوي «رازداني و رازداري» است كه اصلا مردم اين روزگار سيطره تكنيك و سلطنت ابزار سالهاست كه با آن غريبهاند و بگذاريد راستش را بگويم: سينما نيز چه دشوار قالب معرفتي چنين عارفانه واقع ميشود؛ اما شده است. حاتميكيا توانسته است كه بر تكنيك پيچيده سينما غلبه كند. حجابهاي تصنع و تكلف و صورتگرايي و انتلكتوئليسم را بدرد، از سطح عبور كند و به عمق برسد و با سينما همان حرفي را بزند كه «حزبالله» ميگويد. رودربايستي را كنار گذاشتهام. زدن اين حرفها شجاعتي ميخواهد كه با عقل و عقلانديشي و حتي ژورناليسم جور در نميآيد. چرا كه حزبالله حتي در ميان دوستان خويش غريبند، چه برسد به دشمنان. اگر چه در عين گمنامي و مظلوميت، باز هم من به يقين رسيدهام كه خداوند لوح و قلم تاريخ را بدينان سپرده است.
روزگاري بود كه « آتهايسم» شده بود ملاك روشنفكري و هر كس در هرجا مقاله مينوشت و راجع به هرچه مينوشت، بيربط و با ربط فحشي هم نثار دين و دينداري و خداپرستي ميكرد. و بود تا انقلاب شد. و بعد، از اواخر سال 1360 تا چند سال پيش، روزگاري سيد كه «گربه شد مسلمانا»، و جز آتهايستهاي ذاتي و حرفهاي، ديگران شجره وجودشان در نسيم بهار انقلاب تكاني خورد و چه بسيار از روشنفكران كه توبه كردند و حتي به صف مجاهدان راه خدا پيوستند و بود تا ... حالا باز هم قسمت حزبالله از تمدن شهرنسينان غربت و مظلوميت است و راستش از دنيا توقعي جز اين نيز نميرود. اينجا مهبط عقل است و حزبالله عاشق است و در ميان دنياداران با همان مشكلي روبهروست كه هزار و چهارصد سال است اولياي خدا با آن روبهرو هستند. و چرا هزار و چهارصد سال؟ «اوپانيشاد»ها را هم كه بخواني خواهي ديد كه از همان آغاز آفرينش انسان، آب عشق و عقل با هم در يك جوي نميرفته است. عقل ميخواسته كه خانه دنياي مردمان را آباد كند و عشق ميخواسته كه خانه آخرت را، و ظاهر همواره در كف عقل روزمره بوده است، چز بزهاتي كه عاشق بر مسند حكومت مينشسته و چند صباحي حكم ميرانده... اما فقط چند صباحي، و عاقبت باز هم همچون مولاي عاشقان گرفتار دشمنان عقلانديش ظاهربين ميشده است و كارش بدانجا ميكشيده كه حتي شبانگاه را نيز با لباس رزم بگذراند و بعد هم كه ميداني: محراب و شمشير و خضاب خون و باز هم روز از نو روزي از نو... عقل دنيادار عاقبتانديش رياكار منفعت پرست مصلحتانديش بر اريكهاي كه حق عشاق است تكيه ميزند و با زكات مسلمين كاخ خضرا ميسازد و با شمشير منتسب به اسلام گردن عشاق ميزند.
حالا بعد از اين هزارها سال كه از عمر انسان ميرود، يك بار عاشق فرصت يافته است تا بساط حاكميت عشق را برپا دارد، اما در جهاني كه عقل يكسره طعمه شيطان گشته است و عشق را جز در كشاله رفتن بدنهاي كرخت نميجويند، از هر طريق كه راه بسياري كار را به قطعنامه 598 ميكشانند و قوانين خوبينادانه اومانيستي عقلانديشانه شركآميز را در برابر قانون عشق ميگذراند... و چه بايد كرد؟
نگاهي به شهر بيندازيد! عقل غربي سيطره يافته و وجود بشر را در دائرهالمعارف خويش معنا كرده است؛ بيدردي و لذتپرستي، توجيهي عقلايي يافته است و از ميدانهاي ورزش تا كلاسهاي دانشگاه، «ربالنوع تمتع» است كه پرستيده ميشود و باز در اين ميان بسيجي حزبالله تنها و غريب است و با آن چوب زير بغل و پاي مصنوعي و دست فلج و چشم پلاستيكي و ... موي كوتاه و محاسن و لباس ساده و فقيرانه و لبخند معصومانه،مظهري است از يك دوران سپري شده كه با خونين شهر آغاز شد و در «والفجر ده» به پايان رسيد و بعد از «مرصاد» از ظاهر اجتماع به باطن آن هجرت كرد و بيمار دلان را در اين غلط انداخت كه «ديگر تمام شد!»
نه! نه فقط هيچ چيز تمام نشده است، كه تاريخ فردا نيز از آن ماست. اما اينجا عالم ظاهر است و بسيجي عاشق، اهل باطن. و وقتي در ميان مسجديها نيز عموميت با ظاهرگرايان باشد، واي بر احوال ديگران! چه ميگويم؟ گاهي هست كه آدم دلش ميخواهد فارغ از همه اعتباراتي كه مصلحتانديشيهاي عقلاني را ايجاب ميكند. فقط حرف دلش را بزند و «حرف دل» يعني آن حرفي كه بيشتر از همه مستحق است تا آن را به حساب خود آدم بگذارند. چرا كه وجه حقيقي هر كس دل اوست. تو ميتواني مانع شوي از آنكه انعكاس احساست در چهرهات ظاهر شود. اما در قبل... ممكن نيست. ميگويند كه خيال رامناشدني است؛ اما ميشود: من ميشناسم كساني را كه خيالشان مركوب بالداري است كه آنها را هربار كه اراده كنند به ملكوت ميبرد، اما نميشناسم كسي را كه بتواند جلوي انعكاس وجود خويش را در آينه قلبش بگيرد. قلب خلاصه وجود آدمي است؛ مجملي است از وجود تفصيلي آدمي كه آنجا، بعد از مرگ، كتابي ميشود منشور كه خبر از وجود نهائي انسان ميدهد؛ خبر از همان وجودي ميدهد كه از ديگران ميپوشانيم. اينجا عالي است كه ميتوان دروغ گفت، اما آنجا عالمي است كه نميتوان مانع از رسوايي شد... و اين هم از خصوصيات همين عالم است كه آدم براي آنكه حرف دلش را بزند بايد اين همه مقدمه بچيند و صغري و كبري بياورد!
وقتي طبل جهاد در راه خدا نواخته ميشود، دوران حكومت عشق آغاز ميگردد، چرا كه جز عشاق كسي حاضر به فداكاري و از جانگذشتگي نيست. دوران جهاد، دوران حكومت عشق است، اما در اينجا كه مهبط عقل است معلوم است كه حكومت عشق نبايد هم كه چندان پايدار باشد. نميشود، مردم كه همه عاشق نيستند. از زنها و كودكان و پيرزنها و پيرمردان كه بگذريم، آن خيل عظيم اهل دنيا را بگو كه از زندگي قط همين يك جان را دارند و به آن مثل كنه به شكمبه گوسفند چسبيدهاند. تنها عشاق ميتوانند كه بر ترس از مرگ غلبه كنند و از ديگران، نبايد هم انتظار داشت كه از مرگ نترسند.
نگوئيد «دوران جنگ»، بگوئيد «دوران جهاد در راه خدا»... و خدا هم اين جام بلا را جز به بهترين بندگان خويش نميبخشد. جام بلاست و جز به «اهل بلا» نميسد؛ ديگران آن را شوكران ميانگارند. پس دورانهاي جهاد نميتواند كه طولاني باشد، اما دورانهاي تمتع از حيات گاه آن همه طولاني است كه اهل دنيا را نيز دلزده ميكند.
آنگاه كه طبل جنگ با دشمنان خدا نواخته ميشود و اهل بلا در مييابند كه نوبت آنان در رسيده است، اهل دنيا چون مارمولكهاي بياباني كه از رعد و برق ميترسند. نالهكشان به هر سوراخي پناهنده ميشوند. وقتي طبل جنگ براي خدا نواخته ميشود، عشاق ميدانند كه نوبت آنان رسيده است كه قليل من عبادي الشكور... وقتي طبل جنگ براي خدا نواخته ميشود، در نزد اينان عقل و عشق دست از تقابل ميكشند و عقل، عاشق ميشود و عشق، عاقل؛ آن همه عاقل كه صاحب خويش را به سربازي و جانبازي ميكشاند. اما در نزد ديگران، ترس جان و سر، عقل را به جنوني مذموم ميكشاند و هر ننگي را ميپذيرند تا بتواند اين خون تمتع از حيات را بمكند، مثل كنهاي كه به شكمبه گوسفند چسبيده است.
دوران جنگ، دوران تجلي عشق بود و دوران جلوهفروشي عشاق، و سر اين سخن را جز آنان كه به غيب ايمان دارند و مقصد سفر حيات را ميدانند، در نمييابند. دوستي شب عمليات با من ميگفت: «كاش مدعيان اين «حس غريب» را در مييافتند، اين وجد آسماني را كه گوئي همه ذرات بدن انسان در سماع وصلي رازآميز «عين لذت» شدهاند؛ نه آن لذت كه هر حيوان پوستداري كه حواس پنجگانهاش از كار نيفتاده است حس ميكند؛ «الذ ِ لذات» را.» گفتم: «عزيز من! مدعيان را به خويشتن واگذار. خدا اين حس را به هر كسي كه نميبخشد؛ توفيقي است و توفيقي، هر دو.» او رفت و شهيد شد و من وقتي بالاي جنازه خونآلودش نشسته بودم، به يقين رسيدم كه «شهدا از دست نميروند، به دست ميآيند.»
وقتي كسي ميانگارد هرچه را كه نبينند و لمس نكنند باوركردني نيست و از تو ميپرسد: «دستاورد ما در جنگ چه بوده است؟»، از كلمه «دستاورد» بدت نميآيد؟ من بدم مي آيد، اگر چه كلمه كه گناهي نكرده است. اما مگر همه چيز را بايد به همين دستي بدهند كه از اين كتيف گوشتي و استخواني بيرون زده است و به پنج انگشت بند بند ختم گشته است؟ «دستاورد» كلمهاي است كه آدم را فريب ميدهد. با كلمه «دستاورد» كه نميتوان حقيقت را گفت. چه بگويي؟ بگويي: «بزرگترين دستاورد ما انسانهايي بودهاند به نام بسيجي.»؟
خليج فارس آن همه ماهي دارد كه ميشود دويست كشتي صيد صنعتي- از آن كشتيهايي كه ماهيها را دويست كيلو دويست كيلو در حلقهاي بزرگ و وحشتناك خويش هُرت ميكشند - سالي دويست ميليون ماهي دويست كيلويي بگيرند، اما كجاست آن شجاعت و توكل و عشقي كه يكي مثل «مهدوي» يا «بيژن گُرد» بر يك قايق موتوري بنشيند و به قلب ناوگان الكترونيكي شيطان در خليج فارس حمله برد؟ ميپرسد: «اين شجاعت و توكل و عشق به چه درد ميخورد؟» هيچ! به درد دنياي دنياداران نميخورد، اما به كار آخرت عشاق ميآيد، كه آنجاست دار حاكميت جاودانه عشاق.
*
سخن از آن پلان درشت رقص پلاكها در آسمان بود كه لجام سخن از دست رفت و كار بدينجا كشيد. درباره آن پلان، بهترين جملهاي كه خواندم از آقاي فراستي بود، منتقد مجله «سروش»:
ناقوس آينهها: پلاكها بر پيكر مهاجر، در اثر باد به بازي در ميآيند. براي من آن چهار پلاك آبي كوچك با آن نور در آسمان، همچون آينههاي كوچك شفافند و صدايشان همچون ناقوسي در روح حك ميشود.
شايد باشند فيلمسازاني كه مهارت تكنيكيشان در سينما از حاتميكيا بيشتر باشد، اما هيچ كدام «بسيجي» نيستند... و من به بسيجيان اميد بستهام؛ نه من تنها،همه آنان كه تقدير تاريخي انسان فردا را دريافتهاند و ميدانند كه ما از آغاز قرن پانزدهم هجري پاي در «عصر معنويت» نهادهايم.
ظهور حاتميكيا در سينما انقلاب واقعهاي است نظير خود انقلاب. هر كس سينما را بشناسد و آدم مغرضي هم نباشد، قدر حاتمي كيا را به مثابه يك فيلمساز درخواهد يافت. اما حاتمي كيا فقط در اين حد توقف ندارد. او در عرصه سينما مظهر انسانهايي است كه با انقلاب اسلامي ايران در تاريخ ظهور كردهاند و آنان را بايد «طلايهداران عصر معنويت» خواند او يك «بسيجي» است.
در ميان كلمات، كلمهاي بدين زيبايي بسيار كم است: «بسيجي». نه از آن لحاظ كه سخن از موسيقي الفاظ ميرود و نه از لحاظ ايماژي كه در ذهن ميسازد؛ نه، جاي اين حرفها اينجا نيست. از آن روي كه اين كلمه بر مدلولي دلالت دارد كه تجسم كامل آن روحي است كه در «آوردگاه جهاد در راه خدا تحقق يافته است.
*
بگذار بگويند فلان رمانتيك مينويسد، اما من اگر بخواهم در بند اين حرفها باشم ديگر نميتوانم عاشق بسيجيها بمانم. اما تو «ابراهيم جان». بسيجي و عاشق بمان و جز درباره عشاق حق و بسيجيها فيلم مساز. و هرگاه خسته شدي، اين شعرگونه را كه يك جانباز برايت نوشته است بخوان:
اي بلبل عاشق، جز براي گلها مخوان!
دست دعاي دلسوختگان
آن همه بلند است
كه تا آسمان هفتم ميرسد
من پاهايم را بخشيدهام
تا اين دل سوخته را
به من بخشيدهاند
اما اگر پاهايم را باز پس بدهند
تا اين دل سوخته را بازستانند
آنچه را كه بخشيدهام
باز پس نخواهم گرفت.
دل من يك شقايق است، خونين و داغدار.
اي بلبل عاشق.
جز براي شقايقها مخوان!
*نامهاي به دوست زمان جنگ
آقاي حاتمي كيا، بگذار كه با همين خطاب آغاز كنيم تا از نگاشتن باز نمانم. چرا كه اگر بخواهم آنگونه بخوانمت كه در دل به تو ميانديشم ديگر جز آنكه نامت را بر زبان بياورم چيزي براي گفتن نميماند.
دوست من، ميدانم كه چه ميكشي خوب ميدانم اما تو كه در دامنه آتشفشان منزل گرفتهاي بايدبداني كه چگونه ميتوان زير فوران آتش زيست. ما را خداوند براي زيستني چنين به زمين آورده است چرا كه مرغ عشق ققنوس است كه در آتش ميزيد نه آنكه رنگين كمان ميپوشد و در بوستانهاي عافيت، شكر ميخورد و شكرشكني ميكند. مگر سوخته دلي و سوخته جاني را جز از بازار آتش ميتوان خريد؟
گفتم بازار آتش و با ياد كربلاي پنج افتادم كربلاي پنج، كربلاي چهار تناز دوستان من و تو بود.حسن هادي، رضا مرادي، ابوالقاسم بوذري و اميراسكندري يكه تاز كه تو او را ديده بودي كه چگونه در خون خويش فرو ميغلتد. خون نيز همرنگ آتش است و همان سان فوران ميكند. يادم هست كه حيرت شهادت يكهتاز تا آنگاه كه راز خون را كشف نكردي در تو فرو ننشست. در همان نخستين قدم هنوز فرصت فيلمبرداري نيافته سفير عشق سر رسيده بود و امير اسكندر يكهتاز را در برابر چشمان حيرتزده تو با خود برده بود با خود ميگفتي او كه هنوز فرصت انتخاب نيافته است حال آنكه او پس از انتخاب روي به راه نهاده بود من نميدانستم وتو هم دريافتي. آن روزهاي اخر، ديگر عصرها به خانه نمي رفت. ميآمد و كنار من پشت ميز موويلا مينشست وحرف ميزد. چيزي در درونش شكسته بود و مثل منتظران دل به اكنون نميسپرد.فهميده بود كه در عالم رازي هست كه عقل به آن راه نميبرد. فهميده بود كه ميان اين راز و آسمان، رابطهاي هست فهميده بود كه آدمها بر دو گونهاند. آنان كه با عقلشان ميزيند و ديگراني كه زيستشان با دل است چه بسيارند آنان و چه قليلند اينان چه سهل است آنگونه زيستن و چه دشوار است اين گونه بودن.
بهشت ارزاني عقل انديشان، اما در عالم رازي هست كه جز به بهاي خون فاش نميشود ظاهر عالم در سايه اسم ساتر و ستاره پرده بر اين راز كشيده است و پردهدار به شمشير ميزند همه را. تا جز كشتگان راه عشق راهي به حريم اين حرم نيابند.تو خود به چشم خويش ديدي كه بهاي ورود در اين حرم چيست. آنگاه تو خود را ميراث دار اميراسكندر يكه تاز يافتي و چنين بود.
اما دوران حاكميت عشق چه كوتاه بود عصر خود سر رسيد و باب شهادت مسدود شد و باز هم عاشق و مجنون به دو مفهوم مترادف مبدل شدند. ديگر به هيچ ميزاني جز جنون. عاشق را از غير او تميز نميتوان ديد. چرا كه حقيقت دين در ظواهري مقبول عقل متعارف تنزل مييابد وعشق به اين ظواهر جاي عشق حقيقي مينشيند.
عادت، گورستان فرهنگ و ادب است و من در سفر حج به حقاليقين آزمودهام كه چگونه عشق ديوارهايي سنگي جايگزين عشق خدا ميشود و دينداران، حراست از ظواهر وعادات را با حراست از اصل دين اشتباه ميگيرند.من در آن سفر ديدهام زاهداني كه قرب را با ميزان طول سجود ميسنجيدند. ديدهام كه چگونه ظاهر نماز هر چند در برابر ركن يماني، ميتواند انسان را فرسنگها از باطن حقيقت دور كند.و در سفر حج حسرت كربلاي پنج را خوردهام تا سجاده بر آتش بگسترم و گردن به شمشير پردهدار بسپارم و اگرنه. آنجا كه پردهدار حرم، حراميان آل سعودند. دست ما كي به حجر الاسود ميرسد؟ و دريافتم كه چرا امام عشق حج را ناتمام گذاشت تا به جنگ بپردازد.
دوست من، اكنون كه ديگر جنجگي در ميان نيست كه سربازي و جانبازي، معيار دينداري باشد چگونه ميتوان دينداران را از عير آنها تشخيص داد؟ تو ميراث دار اميراسكندريه يكهتاز هستي ومن بر اين شهادت ميدهم . دو بار از كرخه تا راين،را ديدم و هر دو بار از آغاز تا انجام گريستم. دلم ميگريست اما عقلم گواهي ميداد كه تو بر دامنه آتشفشان منزل گرفتهاي دلم ميدانست كه تو بر حكم عشق گردن نهادهاي به همين علت، از عادت متعارف فاصله گرفتهاي عقلم ميپرسيد چگونه ميتوان در اين روزگار سر به حكم عشق سپرد؟
عقل من ميگويد كه او موقعشناس نيست ودلم پاسخ ميدهد نبايد هم چنين باشد، عقل ميگويد ملاحظه عرف، حكم عقل است. دلم جواب ميدهد. آخر او كه عاقل نيست، عقل اعتراض ميكند او نبايد اينهمه بيپروا باشد. دل ميگويد: در نزد عاشقان، پروا رياكاري است. عقل پرخاش ميكند: او هر چه را كه دردلش گذشته، صادقانه بر زبان آورده است.
دلم جواب ميدهد: هر كس بايد خودش باشد نه ديگري. عقل ميگويد اينكه ديوانگي است. و دلم تاييد ميكند درست است. عقل از كوره به در ميرود. او بسيجي را به مسلخ مظلوميتش كشانده است. و دلم جواب ميدهد: روزگار چنين كرده است. مگر جبهه فاو رادر آخرين روزهاي جنگ از ياد بردهاي. اآن چشمهاي كور و چهرههاي تاول زده؟ مگر اين روزها اخبار شهرچرسكا به تو نمي رسد؟ عقل اعتراض مي كند هر واقعيت تلخي را كه نمي توان گفت و دل پاسخ مي گويد هر واقعيتي را كه نمي توان به جرم تلخ بودن پنهان كرد. و عقل پيروز مندانه پس اذعان داري كه اين فيلم تلخ است؟
دوست من فيلم از كرخه تا راين تلخ است به تلخي بمبهاي شيمايي به تلخي از دست دادن فاو، به تلخي مظلوميت بسيجي، مي خواهم بگويم كه تلخ است اما ذليلانه نيست. اين تلخي همچون تلخي شهادت شيرين است.
تو همواره پاي در عرصه هاي خلاف عادت و غير متعارف نهادهاي و اين است كه بسياري را از تو رنجانده است تو با قلبت در جهان زندگي مي كندي و همان طور هم كه زندگي مي كني فيلم مي سازي پس به تو اعتراض كردن خطاست چرا كه سرپاي وجودت قلب است. و مگر جز اين هم راهي براي هنرمند بودن وجود دارد؟ تو زيست ات عين هنرمندي است و هنرمندي ات عين زيستن پس چگونه از تو مي توان خواست كه از نفخ روح خويش در فيلم هايت ممانعت كني؟ اين بار هم فيلم تو بيرون از قالب هاي متعارف موجوديت پيدا كرده است. چرا كه باز هم تو خودت را محاكات كرده اي و من مي دانم كمه روزگاري چنين جقدر دشوار است كه انسان خود را همان گونه كه هست نشان دهد. عادت و آداب عالم ظاهر تو را وا مي دارند كه خودت را پنهان كني و من مي دانم كه براي فردي چون تو مردن بهتر است از زيستني چنين، هنر و فرهنگ در زير نقاب خفه مي شوند و آنچه باقي مي ماند ريكاري است يك رياكاري موجه.
تو مي خواسته اي كه جوابي سزاور به فيلم بدون دخترم هرگز داده باشي و ده ها فيلم ديگري كه از دينداران ايراني چهره اي پليد به نمايش مي گذارند، و چنين كره اي و خواه ناخواه انتخابي چنين اقتضائات خاص خويش را به درون قصه فيلم كشانده است پس سعيد بسيجي كه براي درمان چشمهاي خويش به آلمان فرستاده شده است بايد خواهري مهاجر داشته باشد كه به مردي آلماني شوهر كرده است آندرياس مرد شريفي است اما بتي محمودي چنين نبود. قصه فيلم مي بايست كه در تقابل سعي و خواهرش شكل بگيرد، يعني خواهر سعيد مي بايست ضد جنگ باد و سعيد يك بسيجي معتقد و چنين است. اگر بخاهيم كه عمق مظلوميت بسيجيان را در اين جنگ نابرابر بيان كنيم و پرده از ذات پليد سلاح هاي شيميايي برگيريم مي بايست كه سعيد در برابر عوارض شيميايي از پاي در آيد در حالي كه فرزندان تازه به دنيا آمده است كه چنين شده است و باز هم براي آنكه اين تراژدي عجيب معنوي در عين حال طبيعت حيات انساني را از كف ندهد مي بايست كه سعيد را شدت غلبه رنج به شكايت بكشاند. اما باز هم به درگاه خدا، نه كس ديگر و براي آنكه اين تراژدي كامل شود مي بايست كه همسر سعيد با آن چادر و مقنعه سياه به غرب رنگارنگ سفر كند و در پشت شيشههاي قرنيطيه بيمارستان شاهد شهادت سعيد باشد كه اكنون ديگر آرامش خود را بازيافته است... و باز هم چنين شده است .
هرگز قصد نداشتم كه نقد فيلم بنويسم و اگر ضرورتي در ميان نبود از نگاشتن همين چند جمله نيز پرهيز مي كردم تو ميراث دار امير اسكندر يكه تاز هستي و من نمي دانم به تو چه بگويم جز اينكه همين طور بمان اگر چه مي دانم زيستني چنين كه تو داري چقدر دشوار است و عجب جراتي مي خواهد.
يك دوست زمان جنگ
آنچه خواهيد خواند دو مقاله از شهيد آويني در باره دو فيلم از «ابراهيم حاتمي كيا» است. فيلم «مهاجر»( كه همواره نمادي از سينماي مطلوب شهيد آويني و مصداقي از نزديك شدن سينماي داستاني به «سينماي اشراقي» مورد نظر آن شهيد بود و فيلم «از كرخه تا راين».در ميان نقد هاي سينمايي شهيد آويني، اين مورد از ويژگي خاصي برخوردار هستند؛ تيتر هر دو نوشته حكايت از نگاه ويژه آويني به اين فيلمساز دارد.نگاهي از سر شوق و آكنده از نگراني...گرچه معمولا شهيد آويني در نقد هاي سينمايي خود ، از آن رو كه فيلم را «حديث نفس» كارگردان مي داند ،شخصيت سازنده فيلم را نيز مورد كنكاش قرار مي دهد اما در مورد ابراهيم حاتمي كيا اين شيوه به اوج خود رسيده است ، تا جايي كه تيتر نوشته ها به صورت كاملا «خطابي» انتخاب شده است.تو گويي نويسنده اصرار دارد كه پيش از هر كس خود آقاي حاتمي كيا خواننده آن باشد.
امروز خواندن اين مقالات با توجه به رويكردهاي جديد سينمايي آقاي «حاتمي كيا» خالي از لطف نيست. در حقيقت اين دو مقاله را بايد نامه هايي از گذشته اي نه چندان دور دانست به «بلبل عاشقي» كه قرار بود «جز براي شقايقها»نخواند:
*اي بلبل عاشق، جز براي شقايقها مخوان!
در آخر فيلم «مهاجر». وقتي علي (نقي زاده) پلاكهايش را به اسد ميدهد و خود در حال شليك تير به سوي دشمن موانع را از سر راه «پهباد» دور ميكند و به شهادت ميرسد و اسد پلاكها را به گردن پهباد مي اندازد و او را پرواز ميدهد، پلان درشتي هست از رقص پلاكها در باد، همراه با صداي زيباي برخورد پلاكها بر بدنه پهباد... و اينچنين، حاتمي كيا به پهباد جان ميبخشد و از آن «مهاجر»ي خلق ميكند جاودان، به جاودانگي «هجرت».
نميخواهم نقد فيلم بنويسم، كه درباره «مهاجر» زبان نقد نوشتههاي استاندارد بريده است و اصلا اينجا جايي نيست كه با نگاه استاندارد در نقدنويسي سينمايي بتوان به سراغ آن آمد. جايي براي بحث فسفي هم وجود ندارد، كه مخاطب اين فيلم فلاسفه و روشنفكرها نيستند، مردم هستند و اگر ما بخواهيم «سزارين فلسفي» كنيم و مطلبي را با فشار فلسفه از درون فيلم بيرون بكشيم، به فيلم «مهاجر» ظلم كردهايم- اگرچه اين قابليت را دارد و مثلا درباره نگاه فلسفي حاتمي كيا به «ابزار» و «تكنولوژي» ميتوان مقالهها نوشت، چرا كه او به پهباد مثل يك وسيله بيجان نگاه نميكند؛ پهباد جان ميگيرد. روح اسد و علي و اصغر و غفور در آن ميدمد و اصلا از همان آغاز كار زنده است. در تفكر حاتميكيا نه تنها انسانها مسيطر و ابزار تكنولوژي نيستند، بلكه «وسيله» جان دارد.
در فيلمهاي حاتميكيا همه چيز زنده است. فيالمثل ني محمود را به ياد بياوريد كه زنده است. رابطه محمود با نياش، رابطه انسان با يك وسيله بي جان نيست، رابطه غريب دورماندهاي است كه با همدم خويش راز ميگويد. به ياد بياوريد خمپارهها را - چه در «ديدهبان» و چه در «مهاجر»- كه زندهاند بي حساب و كتاب نميآيند و به قول خود حاتمي كيا، انفجارها «نقش» بازي ميكنند. وسايل به جا مانده از اصغر را به ياد بياوريد، هنگام دفن او در ميان نيزار: كتاب قرآن، تسبيح و عطر و پلاك... حتي در «هويت» نيز چراغ قوه و تسبيح و عطر و مهر زندهاند و در فيلم داراي نقش هستند. رابطه علي را با پلاكهاي جبههاش به ياد بياوريد. رابطه حسن را با آرپيجياش در «ديدهبا» آن پرچم «انا فتحنا» را كه بايد به مثابه باند زخمبندي مورد استفاده قرار گيرد و چه بسيار نمونههاي ديگر و اين نگاه مؤمنانه عارفي حقيقي است كه جهان را نازله عوالم غيبي و مظهر اسماءالله ميبيند.
حاتمي كيا با روح اشيا سروكار دارد نه با جسم آنها، و اين مستلزم نحوي «رازداني و رازداري» است كه اصلا مردم اين روزگار سيطره تكنيك و سلطنت ابزار سالهاست كه با آن غريبهاند و بگذاريد راستش را بگويم: سينما نيز چه دشوار قالب معرفتي چنين عارفانه واقع ميشود؛ اما شده است. حاتميكيا توانسته است كه بر تكنيك پيچيده سينما غلبه كند. حجابهاي تصنع و تكلف و صورتگرايي و انتلكتوئليسم را بدرد، از سطح عبور كند و به عمق برسد و با سينما همان حرفي را بزند كه «حزبالله» ميگويد. رودربايستي را كنار گذاشتهام. زدن اين حرفها شجاعتي ميخواهد كه با عقل و عقلانديشي و حتي ژورناليسم جور در نميآيد. چرا كه حزبالله حتي در ميان دوستان خويش غريبند، چه برسد به دشمنان. اگر چه در عين گمنامي و مظلوميت، باز هم من به يقين رسيدهام كه خداوند لوح و قلم تاريخ را بدينان سپرده است.
روزگاري بود كه « آتهايسم» شده بود ملاك روشنفكري و هر كس در هرجا مقاله مينوشت و راجع به هرچه مينوشت، بيربط و با ربط فحشي هم نثار دين و دينداري و خداپرستي ميكرد. و بود تا انقلاب شد. و بعد، از اواخر سال 1360 تا چند سال پيش، روزگاري سيد كه «گربه شد مسلمانا»، و جز آتهايستهاي ذاتي و حرفهاي، ديگران شجره وجودشان در نسيم بهار انقلاب تكاني خورد و چه بسيار از روشنفكران كه توبه كردند و حتي به صف مجاهدان راه خدا پيوستند و بود تا ... حالا باز هم قسمت حزبالله از تمدن شهرنسينان غربت و مظلوميت است و راستش از دنيا توقعي جز اين نيز نميرود. اينجا مهبط عقل است و حزبالله عاشق است و در ميان دنياداران با همان مشكلي روبهروست كه هزار و چهارصد سال است اولياي خدا با آن روبهرو هستند. و چرا هزار و چهارصد سال؟ «اوپانيشاد»ها را هم كه بخواني خواهي ديد كه از همان آغاز آفرينش انسان، آب عشق و عقل با هم در يك جوي نميرفته است. عقل ميخواسته كه خانه دنياي مردمان را آباد كند و عشق ميخواسته كه خانه آخرت را، و ظاهر همواره در كف عقل روزمره بوده است، چز بزهاتي كه عاشق بر مسند حكومت مينشسته و چند صباحي حكم ميرانده... اما فقط چند صباحي، و عاقبت باز هم همچون مولاي عاشقان گرفتار دشمنان عقلانديش ظاهربين ميشده است و كارش بدانجا ميكشيده كه حتي شبانگاه را نيز با لباس رزم بگذراند و بعد هم كه ميداني: محراب و شمشير و خضاب خون و باز هم روز از نو روزي از نو... عقل دنيادار عاقبتانديش رياكار منفعت پرست مصلحتانديش بر اريكهاي كه حق عشاق است تكيه ميزند و با زكات مسلمين كاخ خضرا ميسازد و با شمشير منتسب به اسلام گردن عشاق ميزند.
حالا بعد از اين هزارها سال كه از عمر انسان ميرود، يك بار عاشق فرصت يافته است تا بساط حاكميت عشق را برپا دارد، اما در جهاني كه عقل يكسره طعمه شيطان گشته است و عشق را جز در كشاله رفتن بدنهاي كرخت نميجويند، از هر طريق كه راه بسياري كار را به قطعنامه 598 ميكشانند و قوانين خوبينادانه اومانيستي عقلانديشانه شركآميز را در برابر قانون عشق ميگذراند... و چه بايد كرد؟
نگاهي به شهر بيندازيد! عقل غربي سيطره يافته و وجود بشر را در دائرهالمعارف خويش معنا كرده است؛ بيدردي و لذتپرستي، توجيهي عقلايي يافته است و از ميدانهاي ورزش تا كلاسهاي دانشگاه، «ربالنوع تمتع» است كه پرستيده ميشود و باز در اين ميان بسيجي حزبالله تنها و غريب است و با آن چوب زير بغل و پاي مصنوعي و دست فلج و چشم پلاستيكي و ... موي كوتاه و محاسن و لباس ساده و فقيرانه و لبخند معصومانه،مظهري است از يك دوران سپري شده كه با خونين شهر آغاز شد و در «والفجر ده» به پايان رسيد و بعد از «مرصاد» از ظاهر اجتماع به باطن آن هجرت كرد و بيمار دلان را در اين غلط انداخت كه «ديگر تمام شد!»
نه! نه فقط هيچ چيز تمام نشده است، كه تاريخ فردا نيز از آن ماست. اما اينجا عالم ظاهر است و بسيجي عاشق، اهل باطن. و وقتي در ميان مسجديها نيز عموميت با ظاهرگرايان باشد، واي بر احوال ديگران! چه ميگويم؟ گاهي هست كه آدم دلش ميخواهد فارغ از همه اعتباراتي كه مصلحتانديشيهاي عقلاني را ايجاب ميكند. فقط حرف دلش را بزند و «حرف دل» يعني آن حرفي كه بيشتر از همه مستحق است تا آن را به حساب خود آدم بگذارند. چرا كه وجه حقيقي هر كس دل اوست. تو ميتواني مانع شوي از آنكه انعكاس احساست در چهرهات ظاهر شود. اما در قبل... ممكن نيست. ميگويند كه خيال رامناشدني است؛ اما ميشود: من ميشناسم كساني را كه خيالشان مركوب بالداري است كه آنها را هربار كه اراده كنند به ملكوت ميبرد، اما نميشناسم كسي را كه بتواند جلوي انعكاس وجود خويش را در آينه قلبش بگيرد. قلب خلاصه وجود آدمي است؛ مجملي است از وجود تفصيلي آدمي كه آنجا، بعد از مرگ، كتابي ميشود منشور كه خبر از وجود نهائي انسان ميدهد؛ خبر از همان وجودي ميدهد كه از ديگران ميپوشانيم. اينجا عالي است كه ميتوان دروغ گفت، اما آنجا عالمي است كه نميتوان مانع از رسوايي شد... و اين هم از خصوصيات همين عالم است كه آدم براي آنكه حرف دلش را بزند بايد اين همه مقدمه بچيند و صغري و كبري بياورد!
وقتي طبل جهاد در راه خدا نواخته ميشود، دوران حكومت عشق آغاز ميگردد، چرا كه جز عشاق كسي حاضر به فداكاري و از جانگذشتگي نيست. دوران جهاد، دوران حكومت عشق است، اما در اينجا كه مهبط عقل است معلوم است كه حكومت عشق نبايد هم كه چندان پايدار باشد. نميشود، مردم كه همه عاشق نيستند. از زنها و كودكان و پيرزنها و پيرمردان كه بگذريم، آن خيل عظيم اهل دنيا را بگو كه از زندگي قط همين يك جان را دارند و به آن مثل كنه به شكمبه گوسفند چسبيدهاند. تنها عشاق ميتوانند كه بر ترس از مرگ غلبه كنند و از ديگران، نبايد هم انتظار داشت كه از مرگ نترسند.
نگوئيد «دوران جنگ»، بگوئيد «دوران جهاد در راه خدا»... و خدا هم اين جام بلا را جز به بهترين بندگان خويش نميبخشد. جام بلاست و جز به «اهل بلا» نميسد؛ ديگران آن را شوكران ميانگارند. پس دورانهاي جهاد نميتواند كه طولاني باشد، اما دورانهاي تمتع از حيات گاه آن همه طولاني است كه اهل دنيا را نيز دلزده ميكند.
آنگاه كه طبل جنگ با دشمنان خدا نواخته ميشود و اهل بلا در مييابند كه نوبت آنان در رسيده است، اهل دنيا چون مارمولكهاي بياباني كه از رعد و برق ميترسند. نالهكشان به هر سوراخي پناهنده ميشوند. وقتي طبل جنگ براي خدا نواخته ميشود، عشاق ميدانند كه نوبت آنان رسيده است كه قليل من عبادي الشكور... وقتي طبل جنگ براي خدا نواخته ميشود، در نزد اينان عقل و عشق دست از تقابل ميكشند و عقل، عاشق ميشود و عشق، عاقل؛ آن همه عاقل كه صاحب خويش را به سربازي و جانبازي ميكشاند. اما در نزد ديگران، ترس جان و سر، عقل را به جنوني مذموم ميكشاند و هر ننگي را ميپذيرند تا بتواند اين خون تمتع از حيات را بمكند، مثل كنهاي كه به شكمبه گوسفند چسبيده است.
دوران جنگ، دوران تجلي عشق بود و دوران جلوهفروشي عشاق، و سر اين سخن را جز آنان كه به غيب ايمان دارند و مقصد سفر حيات را ميدانند، در نمييابند. دوستي شب عمليات با من ميگفت: «كاش مدعيان اين «حس غريب» را در مييافتند، اين وجد آسماني را كه گوئي همه ذرات بدن انسان در سماع وصلي رازآميز «عين لذت» شدهاند؛ نه آن لذت كه هر حيوان پوستداري كه حواس پنجگانهاش از كار نيفتاده است حس ميكند؛ «الذ ِ لذات» را.» گفتم: «عزيز من! مدعيان را به خويشتن واگذار. خدا اين حس را به هر كسي كه نميبخشد؛ توفيقي است و توفيقي، هر دو.» او رفت و شهيد شد و من وقتي بالاي جنازه خونآلودش نشسته بودم، به يقين رسيدم كه «شهدا از دست نميروند، به دست ميآيند.»
وقتي كسي ميانگارد هرچه را كه نبينند و لمس نكنند باوركردني نيست و از تو ميپرسد: «دستاورد ما در جنگ چه بوده است؟»، از كلمه «دستاورد» بدت نميآيد؟ من بدم مي آيد، اگر چه كلمه كه گناهي نكرده است. اما مگر همه چيز را بايد به همين دستي بدهند كه از اين كتيف گوشتي و استخواني بيرون زده است و به پنج انگشت بند بند ختم گشته است؟ «دستاورد» كلمهاي است كه آدم را فريب ميدهد. با كلمه «دستاورد» كه نميتوان حقيقت را گفت. چه بگويي؟ بگويي: «بزرگترين دستاورد ما انسانهايي بودهاند به نام بسيجي.»؟
خليج فارس آن همه ماهي دارد كه ميشود دويست كشتي صيد صنعتي- از آن كشتيهايي كه ماهيها را دويست كيلو دويست كيلو در حلقهاي بزرگ و وحشتناك خويش هُرت ميكشند - سالي دويست ميليون ماهي دويست كيلويي بگيرند، اما كجاست آن شجاعت و توكل و عشقي كه يكي مثل «مهدوي» يا «بيژن گُرد» بر يك قايق موتوري بنشيند و به قلب ناوگان الكترونيكي شيطان در خليج فارس حمله برد؟ ميپرسد: «اين شجاعت و توكل و عشق به چه درد ميخورد؟» هيچ! به درد دنياي دنياداران نميخورد، اما به كار آخرت عشاق ميآيد، كه آنجاست دار حاكميت جاودانه عشاق.
*
سخن از آن پلان درشت رقص پلاكها در آسمان بود كه لجام سخن از دست رفت و كار بدينجا كشيد. درباره آن پلان، بهترين جملهاي كه خواندم از آقاي فراستي بود، منتقد مجله «سروش»:
ناقوس آينهها: پلاكها بر پيكر مهاجر، در اثر باد به بازي در ميآيند. براي من آن چهار پلاك آبي كوچك با آن نور در آسمان، همچون آينههاي كوچك شفافند و صدايشان همچون ناقوسي در روح حك ميشود.
شايد باشند فيلمسازاني كه مهارت تكنيكيشان در سينما از حاتميكيا بيشتر باشد، اما هيچ كدام «بسيجي» نيستند... و من به بسيجيان اميد بستهام؛ نه من تنها،همه آنان كه تقدير تاريخي انسان فردا را دريافتهاند و ميدانند كه ما از آغاز قرن پانزدهم هجري پاي در «عصر معنويت» نهادهايم.
ظهور حاتميكيا در سينما انقلاب واقعهاي است نظير خود انقلاب. هر كس سينما را بشناسد و آدم مغرضي هم نباشد، قدر حاتمي كيا را به مثابه يك فيلمساز درخواهد يافت. اما حاتمي كيا فقط در اين حد توقف ندارد. او در عرصه سينما مظهر انسانهايي است كه با انقلاب اسلامي ايران در تاريخ ظهور كردهاند و آنان را بايد «طلايهداران عصر معنويت» خواند او يك «بسيجي» است.
در ميان كلمات، كلمهاي بدين زيبايي بسيار كم است: «بسيجي». نه از آن لحاظ كه سخن از موسيقي الفاظ ميرود و نه از لحاظ ايماژي كه در ذهن ميسازد؛ نه، جاي اين حرفها اينجا نيست. از آن روي كه اين كلمه بر مدلولي دلالت دارد كه تجسم كامل آن روحي است كه در «آوردگاه جهاد در راه خدا تحقق يافته است.
*
بگذار بگويند فلان رمانتيك مينويسد، اما من اگر بخواهم در بند اين حرفها باشم ديگر نميتوانم عاشق بسيجيها بمانم. اما تو «ابراهيم جان». بسيجي و عاشق بمان و جز درباره عشاق حق و بسيجيها فيلم مساز. و هرگاه خسته شدي، اين شعرگونه را كه يك جانباز برايت نوشته است بخوان:
اي بلبل عاشق، جز براي گلها مخوان!
دست دعاي دلسوختگان
آن همه بلند است
كه تا آسمان هفتم ميرسد
من پاهايم را بخشيدهام
تا اين دل سوخته را
به من بخشيدهاند
اما اگر پاهايم را باز پس بدهند
تا اين دل سوخته را بازستانند
آنچه را كه بخشيدهام
باز پس نخواهم گرفت.
دل من يك شقايق است، خونين و داغدار.
اي بلبل عاشق.
جز براي شقايقها مخوان!
*نامهاي به دوست زمان جنگ
آقاي حاتمي كيا، بگذار كه با همين خطاب آغاز كنيم تا از نگاشتن باز نمانم. چرا كه اگر بخواهم آنگونه بخوانمت كه در دل به تو ميانديشم ديگر جز آنكه نامت را بر زبان بياورم چيزي براي گفتن نميماند.
دوست من، ميدانم كه چه ميكشي خوب ميدانم اما تو كه در دامنه آتشفشان منزل گرفتهاي بايدبداني كه چگونه ميتوان زير فوران آتش زيست. ما را خداوند براي زيستني چنين به زمين آورده است چرا كه مرغ عشق ققنوس است كه در آتش ميزيد نه آنكه رنگين كمان ميپوشد و در بوستانهاي عافيت، شكر ميخورد و شكرشكني ميكند. مگر سوخته دلي و سوخته جاني را جز از بازار آتش ميتوان خريد؟
گفتم بازار آتش و با ياد كربلاي پنج افتادم كربلاي پنج، كربلاي چهار تناز دوستان من و تو بود.حسن هادي، رضا مرادي، ابوالقاسم بوذري و اميراسكندري يكه تاز كه تو او را ديده بودي كه چگونه در خون خويش فرو ميغلتد. خون نيز همرنگ آتش است و همان سان فوران ميكند. يادم هست كه حيرت شهادت يكهتاز تا آنگاه كه راز خون را كشف نكردي در تو فرو ننشست. در همان نخستين قدم هنوز فرصت فيلمبرداري نيافته سفير عشق سر رسيده بود و امير اسكندر يكهتاز را در برابر چشمان حيرتزده تو با خود برده بود با خود ميگفتي او كه هنوز فرصت انتخاب نيافته است حال آنكه او پس از انتخاب روي به راه نهاده بود من نميدانستم وتو هم دريافتي. آن روزهاي اخر، ديگر عصرها به خانه نمي رفت. ميآمد و كنار من پشت ميز موويلا مينشست وحرف ميزد. چيزي در درونش شكسته بود و مثل منتظران دل به اكنون نميسپرد.فهميده بود كه در عالم رازي هست كه عقل به آن راه نميبرد. فهميده بود كه ميان اين راز و آسمان، رابطهاي هست فهميده بود كه آدمها بر دو گونهاند. آنان كه با عقلشان ميزيند و ديگراني كه زيستشان با دل است چه بسيارند آنان و چه قليلند اينان چه سهل است آنگونه زيستن و چه دشوار است اين گونه بودن.
بهشت ارزاني عقل انديشان، اما در عالم رازي هست كه جز به بهاي خون فاش نميشود ظاهر عالم در سايه اسم ساتر و ستاره پرده بر اين راز كشيده است و پردهدار به شمشير ميزند همه را. تا جز كشتگان راه عشق راهي به حريم اين حرم نيابند.تو خود به چشم خويش ديدي كه بهاي ورود در اين حرم چيست. آنگاه تو خود را ميراث دار اميراسكندر يكه تاز يافتي و چنين بود.
اما دوران حاكميت عشق چه كوتاه بود عصر خود سر رسيد و باب شهادت مسدود شد و باز هم عاشق و مجنون به دو مفهوم مترادف مبدل شدند. ديگر به هيچ ميزاني جز جنون. عاشق را از غير او تميز نميتوان ديد. چرا كه حقيقت دين در ظواهري مقبول عقل متعارف تنزل مييابد وعشق به اين ظواهر جاي عشق حقيقي مينشيند.
عادت، گورستان فرهنگ و ادب است و من در سفر حج به حقاليقين آزمودهام كه چگونه عشق ديوارهايي سنگي جايگزين عشق خدا ميشود و دينداران، حراست از ظواهر وعادات را با حراست از اصل دين اشتباه ميگيرند.من در آن سفر ديدهام زاهداني كه قرب را با ميزان طول سجود ميسنجيدند. ديدهام كه چگونه ظاهر نماز هر چند در برابر ركن يماني، ميتواند انسان را فرسنگها از باطن حقيقت دور كند.و در سفر حج حسرت كربلاي پنج را خوردهام تا سجاده بر آتش بگسترم و گردن به شمشير پردهدار بسپارم و اگرنه. آنجا كه پردهدار حرم، حراميان آل سعودند. دست ما كي به حجر الاسود ميرسد؟ و دريافتم كه چرا امام عشق حج را ناتمام گذاشت تا به جنگ بپردازد.
دوست من، اكنون كه ديگر جنجگي در ميان نيست كه سربازي و جانبازي، معيار دينداري باشد چگونه ميتوان دينداران را از عير آنها تشخيص داد؟ تو ميراث دار اميراسكندريه يكهتاز هستي ومن بر اين شهادت ميدهم . دو بار از كرخه تا راين،را ديدم و هر دو بار از آغاز تا انجام گريستم. دلم ميگريست اما عقلم گواهي ميداد كه تو بر دامنه آتشفشان منزل گرفتهاي دلم ميدانست كه تو بر حكم عشق گردن نهادهاي به همين علت، از عادت متعارف فاصله گرفتهاي عقلم ميپرسيد چگونه ميتوان در اين روزگار سر به حكم عشق سپرد؟
عقل من ميگويد كه او موقعشناس نيست ودلم پاسخ ميدهد نبايد هم چنين باشد، عقل ميگويد ملاحظه عرف، حكم عقل است. دلم جواب ميدهد. آخر او كه عاقل نيست، عقل اعتراض ميكند او نبايد اينهمه بيپروا باشد. دل ميگويد: در نزد عاشقان، پروا رياكاري است. عقل پرخاش ميكند: او هر چه را كه دردلش گذشته، صادقانه بر زبان آورده است.
دلم جواب ميدهد: هر كس بايد خودش باشد نه ديگري. عقل ميگويد اينكه ديوانگي است. و دلم تاييد ميكند درست است. عقل از كوره به در ميرود. او بسيجي را به مسلخ مظلوميتش كشانده است. و دلم جواب ميدهد: روزگار چنين كرده است. مگر جبهه فاو رادر آخرين روزهاي جنگ از ياد بردهاي. اآن چشمهاي كور و چهرههاي تاول زده؟ مگر اين روزها اخبار شهرچرسكا به تو نمي رسد؟ عقل اعتراض مي كند هر واقعيت تلخي را كه نمي توان گفت و دل پاسخ مي گويد هر واقعيتي را كه نمي توان به جرم تلخ بودن پنهان كرد. و عقل پيروز مندانه پس اذعان داري كه اين فيلم تلخ است؟
دوست من فيلم از كرخه تا راين تلخ است به تلخي بمبهاي شيمايي به تلخي از دست دادن فاو، به تلخي مظلوميت بسيجي، مي خواهم بگويم كه تلخ است اما ذليلانه نيست. اين تلخي همچون تلخي شهادت شيرين است.
تو همواره پاي در عرصه هاي خلاف عادت و غير متعارف نهادهاي و اين است كه بسياري را از تو رنجانده است تو با قلبت در جهان زندگي مي كندي و همان طور هم كه زندگي مي كني فيلم مي سازي پس به تو اعتراض كردن خطاست چرا كه سرپاي وجودت قلب است. و مگر جز اين هم راهي براي هنرمند بودن وجود دارد؟ تو زيست ات عين هنرمندي است و هنرمندي ات عين زيستن پس چگونه از تو مي توان خواست كه از نفخ روح خويش در فيلم هايت ممانعت كني؟ اين بار هم فيلم تو بيرون از قالب هاي متعارف موجوديت پيدا كرده است. چرا كه باز هم تو خودت را محاكات كرده اي و من مي دانم كمه روزگاري چنين جقدر دشوار است كه انسان خود را همان گونه كه هست نشان دهد. عادت و آداب عالم ظاهر تو را وا مي دارند كه خودت را پنهان كني و من مي دانم كه براي فردي چون تو مردن بهتر است از زيستني چنين، هنر و فرهنگ در زير نقاب خفه مي شوند و آنچه باقي مي ماند ريكاري است يك رياكاري موجه.
تو مي خواسته اي كه جوابي سزاور به فيلم بدون دخترم هرگز داده باشي و ده ها فيلم ديگري كه از دينداران ايراني چهره اي پليد به نمايش مي گذارند، و چنين كره اي و خواه ناخواه انتخابي چنين اقتضائات خاص خويش را به درون قصه فيلم كشانده است پس سعيد بسيجي كه براي درمان چشمهاي خويش به آلمان فرستاده شده است بايد خواهري مهاجر داشته باشد كه به مردي آلماني شوهر كرده است آندرياس مرد شريفي است اما بتي محمودي چنين نبود. قصه فيلم مي بايست كه در تقابل سعي و خواهرش شكل بگيرد، يعني خواهر سعيد مي بايست ضد جنگ باد و سعيد يك بسيجي معتقد و چنين است. اگر بخاهيم كه عمق مظلوميت بسيجيان را در اين جنگ نابرابر بيان كنيم و پرده از ذات پليد سلاح هاي شيميايي برگيريم مي بايست كه سعيد در برابر عوارض شيميايي از پاي در آيد در حالي كه فرزندان تازه به دنيا آمده است كه چنين شده است و باز هم براي آنكه اين تراژدي عجيب معنوي در عين حال طبيعت حيات انساني را از كف ندهد مي بايست كه سعيد را شدت غلبه رنج به شكايت بكشاند. اما باز هم به درگاه خدا، نه كس ديگر و براي آنكه اين تراژدي كامل شود مي بايست كه همسر سعيد با آن چادر و مقنعه سياه به غرب رنگارنگ سفر كند و در پشت شيشههاي قرنيطيه بيمارستان شاهد شهادت سعيد باشد كه اكنون ديگر آرامش خود را بازيافته است... و باز هم چنين شده است .
هرگز قصد نداشتم كه نقد فيلم بنويسم و اگر ضرورتي در ميان نبود از نگاشتن همين چند جمله نيز پرهيز مي كردم تو ميراث دار امير اسكندر يكه تاز هستي و من نمي دانم به تو چه بگويم جز اينكه همين طور بمان اگر چه مي دانم زيستني چنين كه تو داري چقدر دشوار است و عجب جراتي مي خواهد.
يك دوست زمان جنگ
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com


