تا خدا پل زدهای مثل کبوتر قیصر
به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات فارس مرگ ناگهان و کوچ غافلگیرانه قیصر امینپور شاعر پرآوازه انقلاب اسلامی همه را در بهت و ناراحتی فرو برد و پس از مرگ قیصر فضای ادبی کشور به سمت سوی سرودن سوگوارههایی در غم از دست رفتن او رفت.
آنچه در این گزارش میخوانید، تحلیل و مروری است بر چند شعر شاخص در سوگ قیصر.
**بی شاعر روزهای بارانی
شاید بتوان گفت یکی از زیباترین شعرها در سوگ قیصر امین پور را سعید بیابانکی سروده است. شاعری که سوگوارههایش هم به اندازه طنازیهای ادبیاش قوی و دلپذیر است. او قیصر را قاصد و شاعر روزهای بارانی میخواند و از نقش او در گرد هم آوردن شاعران کنار هم میگوید از این تاسف میخورد که:
امروز اگر من و رفیقانم
تیغ آختهایم بر گلوی هم
دیروز پر از بگو مگو بودیم
«ما چون دو دریچه روبهروی هم» 1
بیشاعر روزهای بارانی
«هر لحظه غمی و هر غمی دردی» 2
خنجر همه در کف رفیقان است
ای وای چه روزگار نامردی
بیابانکی که در ادامه، شعرش را شعری آشفته میخواند که از دوری قیصر به این حال و روز افتاده و از سوی دیگر با افسوس بر دنیای شاعری و شاعران، کوچ قیصر ر ا مصادف میداند با کوچ هوای تازه از شهر و ازرونق افتادن سکه غیرت.
چندی است به لاک غم فرو رفته است
این شهر فسونگر برادر کش
از سکه فتاده غیرت و مردی
ما شاعرکان به سکهای دلخوش
ای قاصدکان خوش خبر چندی است
این خانه دل گرفته کمنور است
آشفتگی ترانههای من
از دوری قیصر امینپور است...
بیابانکی همچنین در شعر دیگری درباره قیصر او را در حالتی تصویر کرده که شاید در فکر سرایش یک غزل دیگر است:
پنداشتم که باغ گلی پرپر است او
دیدم که نه ...برادر من قیصر است او
هرکوچه باغ را که سرک می کشم هنوز
می بینم از تمام درختان سر است او
دیروز اگر برای شما شعر تر سرود
امروز هم بهانه ی چشم تر است او
یک عمر آبروی چمن بوده این درخت
امروز اگر خزان زده و لاغر است او
در خاک میتپد دل گرمش به یاد ما
چون آتش نهفته به خاکستر است او
او را به آسمان بسپارید و بگذرید
مثل کبوتران حرم پرپر است او
گاهی زلال و نرم ...گهی تند و گاه تیز
تلفیق آب و آینه و خنجر است او
آرام آرمیده دراین حجم ترمه پوش
شاید به فکر یک غزل دیگراست او ....
دهم آبان ماه 86 - اصفهان
**قیصر رو در روی قزوه/ مرگ حق است، تبسّم کن و بگذر، قیصر!
با این حال علیرضا قزوه در سوگ قیصر صبورتر به نظر میرسد و از دهلینو همزمان با دفنش در گتوند میسراید:
گرچه من میشکنم در خود یکسر، قیصر!
مرگ حق است، تبسّم کن و بگذر، قیصر!
مرگ، پایان کبوتر نیست، وقتی بی بال
تا خدا پل زدهای مثل کبوتر، قیصر!
سپس بیتابی قزوه در با جلو رفتن شعر بیشتر میرود و با گفتن از مرگ او انگار که زندهای که در برابرش نشسته از آن دنیا از او میپرسد و از سئوالهایی که سالها برایش مانده است.
مرگ مرگ است ولی مرگ تو مرگی دگر است
داغ ، داغ است ولی داغ برادر... قیصر!
راستی مرگ چه جوری ست؟ مرا می بینی؟
چه خبرداری از عالم دیگر، قیصر!؟
نقدهایت همه غوغا بود غوغا، "سید"!
شعرهایت همه محشر بود ، محشر، قیصر!
قزوه سپس از خاطراتش با قیصر میگوید از شب خون و شب آتش و شب سنگر و در پایاین خودش را دلداری میدهد که همه روزی از این «در» عبور خواهند کرد.
جامة خاک به تن کردی و یادم آمد
از شب خون، شب آتش، شب سنگر،قیصر!
شعرهای تو همه معنی قرآن بودند
«آیه»ای داری چون سورة کوثر، قیصر!
تیغ می چرخد و من سینه زنان می گریم
در دلم هلهلة حیدر حیدر، قیصر!
پیشتر از من دلتنگ گذشتی ، بگذر
ما همه می گذریم آخر از این در، قیصر!
** به سوی سید و سلمان سحر گشود آغوش
سید ابوالقاسم حسینی (ژرفا) هم در شعری که در سوگ این شاعر سروده خبر فوتش را مهیب توصیف میکند:
مهیب بود خبر: پر کشید قیصر هم
شکست از غم او قامت صنوبر هم
او که در ادامه دلیل ناب بودن اشعار قیصر را یاد و نام شهیدان میداند از زبان دل میگوید مه باعث منحصر به فردی شعرش شده است.
ز یاد ناب شهیدان غزل غزل نوشید
ز نوش باده او بیقرار ساغر هم
زبان دل که به دستور عشق گفت و نوشت
چه عاشقانه سرودهست بیت آخر هم
و در پایان از کوچ ناگهان افسوس میخورد که او هم به جمع دو دست دیگرش سیدحسن حسینی و سلمان هراتی پیوست.
به سوی سید و سلمان سحر گشود آغوش
مبارک است سفر! رفت این برادر هم
** مرد مهربان از این هوای سرد /خسته بود /درد را بهانه کرد
ابوالفضل زرویی نصرآباد شاعری طناز که میخنداند و بی نظیر است در این عرصه، شگفتزده و غمگین از مرگ قیصر شعر معاصر، مصیبت گون میسراید و رود رود میگرید و رفتن او از این دنیا را دلیل خستگیاش میداند:
درد، درد، درد، درد
در وجود گرم و مهربان مرد
خانه کرد
مرد مهربان از این هوای سرد
خسته بود
درد را بهانه کرد
او سپس دوست سفر کردهاش را رفیق نیمهراه میخواند که با رفتنش ناگهان چه زود دیر شد...
آه، آه، آه، آه
باز هم صدای زنگ و بغض تلخ صبحگاه:
ای دریغ آن که رفت ...
ای دریغ ما ، دریغ مهر و ماه
دوستان نیمه راه
رود، رود، رود، رود
رود گریه جماعت کبود
در فراق آن که رفت
در عزای آن که بود
«دیر ماندهام در این سرا...» ولی شما، عزیز
«ناگهان چه قدر زود...»
** اشعارم بیرق عزایت شده اند
محمد مهدی سیار در سوگ قیصر هم معتقد است که او صدها دفتر ناسروده را با خود به دل خاک برد. همچنین با اشاره به اشعار قیصر او را ساکن کوچه آفتاب میداند و او را پیغمبر روشنی میخواند
دریا دریا گهر به ساحل داری
صد دفتر ناسروده در دل داری
تو اهل دیار روشناییهایی
در کوچه آفتاب منزل داری
خورشید دمد هر نفس از لبهایت
دور است شرار هوس از لبهایت
پیغمبرِ روشنی! شنیدن دارد
والصبح اذا تنفس از لبهایت
شعر سیار در پایان به این سمت وسو میرود که وامدار قیصر است و اشعارش مشقی از دست خط او...
اشعارم بیرق عزایت شدهاند
خرماگردان ختم هایت شدهاند
مشقی از روی دست خط ات بودند
اشکی بر روی رد پایت شده اند
** نخیر حضرت دریا! دوباره مثل تو هرگز!
راضیه بهرامی هم شعرش را با سئوالی آغاز کرده که دوباره آیا مثل چون تویی را به کسوت شاعری خواهیم دید یا خیر و در پایان هر بیت از غزلش جواب میدهد دوباره مثل تو هرگز. و این یعنی قیصر تکرار ناشدنی است.
کجاست آینه زادی که در کتاب نگاهش
هزار آینه زیبا دوباره مثل تو، هرگز
دوباره مثل تو روشن، دوباره مثل تو آبی
نخیر حضرت دریا! دوباره مثل تو هرگز!
** آتش بزنید شهر بی قیصر را
امید مهدی نژاد بهتزده است و ناراحت، اندوه از درونش میجوشد، همه شاعران را مردان قیصر و شاعرترها را آیینه گردان او میداند. مهدینژاد دو رباعی و یک شعر نو برای قیصر سروده است. او در یکی از این رباعیها به زیبایی میسراید:
باور نکنید بعد از این باور را
بر باد دهید باقی دفتر را
در عقده دستمال بعد از گریه
آتش بزنید شهر بی قیصر را
مرتضی حنیفی هم از اندوه به کل منکر فوت قیصر میشود و در رباعیش میسراید:
غم نان و غم انسان دروغ است
شروع قصه و پایان دروغ است
نه قیصر جان ، نمی میری تو هرگز
سه شنبه، هشتم آبان دروغ است
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com


