کد خبر: ۱۰۷۰۰۲
تاریخ انتشار:
‍‍‍ پ پ ‍‍‍

بهانه‌ای برای تمجید از کانون نویسندگان

در میم و آن دیگران روند مرجع­سازی از عناصری که ارزش مرجع بودن ندارند، بسیار پررنگ و خطرناک است و افراد داخلی و خارجی را دربرمی­گیرد. افرادی که سطور پرباری را می­توان درباره‌ی تفکرات دین­گریز و فعالیت­های ضددینی‌شان.
  «محمود دولت‌آبادی»، پس از حدود یک دهه سکوت، کتاب جدیدش را با نام «میم و آن دیگران» در نشر چشمه منتشر کرده است.

 

او که در کارنامه‌ی خود کتاب‌هایی چون کلیدر، ته شب، ادبار، هجرت سلیمان، بیابانی، پای گلدسته‌ی امامزاده شعیب، سایه‌های خسته، در خم پنیر، با شیبرو و مرد، گاواره‌بان، عقیل، جای خالی سلوچ، کلیدر و روزگار سپری‌شده‌ی مردم سالخورده را دارد؛ این بار کتاب جدیدش را با موضوع خاطره و یادداشت نوشته است. او در این کتاب از 23 نفر (محمدعلی جمالزاده، جلال آل‌احمد، سیمین دانشور، مهدی اخوان ثالث، احمد شاملو، محمدعلی سپانلو، جواد مجابی، علی اشرف درویشیان، سهراب شهید ثالث، پیتر هانتکه، آرتور میلر، عبدالحسین نوشین، بهرام بیضایی، اکبر رادی، هوشنگ گلشیری، رضا براهنی، ناصر تقوایی، محمدرضا لطفی، سارا دولت‌آبادی، محمدحسین ماهر، فریدون آدمیت و جیمز جویس) سخن گفته است و گاه خاطراتش را نوشته است و گاه تمجیدنامه‌ای درباره‌ی آن‌ها.
 
افراد نام‌برده شاید در حوزه‌ی کاری خود صاحب آثار بنامی باشند، اما خواسته یا ناخواسته، که در اغلب موارد مسجل است که خواسته، ضربه‌های قابل توجهی به فرهنگ «ایران اسلامی» وارد کرده‌اند و هیچ دلیلی وجود ندارد که با چنین شیفتگی درباره‌ی آن‌ها صحبت شود.
 
درباره‌ی دولت‌آبادی
 
اگر او با «صادق هدایت» و «صادق چوبک» آشنا نمی‌شد و از نوشته‌هایشان تأثیر نمی‌گرفت، چه بسا قلمش این قدر درگیر ابتذال و کاستی‌های هویتی نمی‌شد. او از سر تقلید، حرمت‌ها و نمادهای مقدس تشیع را به چالشی نابخردانه کشاند. (ر.ک. پای گلدسته‌ی امامزاده شعیب)
 
دولت‌آبادی، با نثر مستحکم و شیوه‌ی داستان‌نویسی‌اش، می‌توانست در کنار هویت مذهبی و ملی، داستان‌نویسی برای مردمش باشد؛ اما این‌گونه نشد و آثارش همواره حاوی ابتذال اخلاقی، ریشخند سنت‌های ملی و مذهبی و در نهایت انگاره‌های دین‌ستیزی است. دولت‌آبادی فکر می‌کند که خوبی نثر به تنهایی کافی است (گرچه او مگر چند جای خالی سلوچ نوشته است؟)
 
زبان خاص
 
زبان دولت‌آبادی در این کتاب با دیگر آثارش متفاوت است و البته در عین این تفاوت بسیار هم شبیه است. او حتی در این یادداشت‌هایش هم نقبی به روایت می‌زند و گاه طوری مقدمه‌چینی می‌کند که گویی «پرتو»، همسر سابق محمدعلی سپانلو، یکی از شخصیت‌های اصلی مؤنث داستان‌هایش است. (ص 51)
 
تلقین منویات درونی
 
دولت‌آبادی انگار در مواردی منتظر بهانه است که حرف دلش را بزند؛ حرف‌هایش درباره‌ی هنر، مرگ، جامعه و... و بهانه‌هایش همین شخصیت‌هایش هستند، مثلاً «تلویحاً از زبان عبدالحسین نوشین... ما دراماتوژی ملی نداریم...» (ص 102)
 
«... اما خانه‌ی شعر و ادبیات در انتهای کوچه‌ی بن‌بست همچنان بود و هنوز هم ‌ـ‌چشم بد دور‌ـ‌ هست...»
 
و یا از کلمات به شیوه‌ای هنرمندانه استفاده می‌کند که هم حرفش را زده باشد و هم راه دررو داشته باشد و البته این به نوعی هنر اوست، برای مثال: «همین دو سه چندی پیش درباره‌ی اکبر رادی ‌ـ‌یکی دیگر از نمایش‌نامه‌نویسان مهم کشور‌ـ‌ گفتم تئاتر ایران، که طی قریب چهل سال بار آمده بود، با انقلاب فروریخت؛ اما اکبر رادی فرونریخت و تاب آورد.» (ص 106)
 
«بهرام بیضایی نه از دل زندگی تجربی جامعه‌ی ایران و مناسبات پیچیده و گاه ویرانگر آن می‌آمد، بلکه از لابه‌لای اوراق متون کهن ایران برآمده بود...» (ص 112)
 
«... برای آنکه حرف زده باشم و او را به حرف بکشم گفتم: توجه کردی به آن بی‌سروسامانی در داستان که سرگذشت همه‌ی ما، همه‌ی مردم ما در این دوره است؟...» (ص 123)
 
تمجیدنامه
 
دولت‌آبادی به نوعی کتابی نوشته در ستایش و تقدیس دوستان و هم‌مسلکانش و به جز یک مورد (شخصیت حزبی عبدالحسین نوشین که آن را هم بسیار لطیف گفته) همه را ستوده است. افرادی که هر کدام سابقه‌ی زیادی در کانون (غیرقانونی) نویسندگان ایران دارند.
 
«میم و آن دیگران» نه رمان است که از شخصیت‌های فعل و منفعل و فضای داستانش بگوییم و نه داستان و داستان کوتاه که طرح و پیرنگش را بررسی کنیم؛ اما افرادی که از آن‌ها در این کتاب سخن رفته است، از افراد مؤثر در کانون غیرقانونی نویسندگان هستند که به این بهانه می‌توان سطوری راجع به این کانون و اعضای آن نوشت.
 
دولت‌آبادی به نوعی کتابی نوشته در ستایش و تقدیس دوستان و هم‌مسلکانش و به جز یک مورد همه را ستوده است. افرادی که هر کدام سابقه‌ی زیادی در کانون غیرقانونی نویسندگان ایران دارند.
 
کانون نویسندگان ایران (غیرقانونی)
 
کانون نویسندگان ایران در دهه‌ی 40، با حضور تعدادی از چپ‌گرایان و همت بالای جلال آل‌احمد، در مقابل سیاست‌های فرهنگی پهلوی مثل سانسور شکل گرفت، اما جلال از مدیریت آن پرهیز کرد و بعد از مدتی درگذشت و کانون هم با تدابیر! ساواک از هم پاشید تا آستانه‌ی پیروزی انقلاب که با شدت یافتن انقلاب، کانون نیز لحن شدیدی را علیه رژیم طاغوت اتخاذ کرد.
 
پس از انقلاب
 
شیوه‌ی برخوردی کانون با حکومت مانند قبل از انقلاب بود و کانونی‌ها حکومت اسلامی را مانند طاغوت می‌دیدند و خود را موظف به مبارزه با آن می‌دانستند، در حالی که شاید در دل همان پهلوی را ترجیح می‌دادند، چرا که دست کم در پی مدرنیزاسیون ‌ـ‌که محبوب بعضی اعضا بود‌ـ‌ حرکت می‌کرد. در همان سال‌ها، بسیاری از اعضا به خارج از کشور مهاجرت کردند، مانند براهنی و... و بعضی در داخل گوشه‌گیر شدند و عده‌ای هم به موضع‌گیری سیاسی علیه جمهوری اسلامی پرداختند.
 
حیات مجدد کانون در دوره‌ی اصلاحات
 
کانون در دوره‌ی اصلاحات رونق گرفت به ویژه حضور «عطاءالله مهاجرانی»، در سمت وزارت ارشاد، باعث شد که بسیاری از آثار مبتذل و انحرافی اعضای کانون، که تا قبل از آن مجوز چاپ نگرفته بود، روانه‌ی بازار شود و همچنین برگزاری محافل ادبی وابسته به تفکرات کانونی موجب تسلط اندیشه‌ی چپ در چرخه‌ی نشر کشور شد که این تسلط همچنان ادامه دارد و لغو مجوز نشر چشمه در مقابل چنین جریانی است.
 
کانون هم‌اکنون با مرگ یک رده از رهبران پیشین خود (آل‌احمد، گلشیری، شاملو، اعتمادزاده، آتشی و...) هنوز فعالیت خود را ادامه می‌دهد. این در حالی است که هیچ ‌گاه نتوانسته است برای فعالیت خود محمل قانونی بیابد. این محفل همواره، با شعر و ادبیات، نقش راهبررا در نقاط عطف سیاسی ایفا کرده است. در حقیقت، کانون بیشتر محلی است برای واکنش‌های سیاسی و آثار منسوب به آن پر از ابتذال، بی‌هویتی، سکولاریسم، سیاه‌نمایی و... است.
 
شیوه‌ی برخوردی کانون با حکومت مانند قبل از انقلاب بود و کانونی‌ها حکومت اسلامی را مانند طاغوت می‌دیدند و خود را موظف به مبارزه با آن می‌دانستند، در حالی که شاید در دل همان پهلوی را ترجیح می‌دادند، چرا که دست کم در پی مدرنیزاسیون ‌ـ‌که محبوب بعضی اعضا بود‌ـ‌ حرکت می‌کرد.
 
به طور کلی، گویا کانون علاقه‌ای به داشتن مجوز رسمی ندارد و تعمداً می‌خواهد در حوزه‌ی اپوزیسیون باقی بماند. آن‌ها تا سال 78 اصلاًً چیزی به نام «اساسنامه» نداشته‌اند و حالا یکی از مفاد اساسنامه‌شان آزادی بی‌حدوحصر در بیان و قلم است.
 

 

رضا براهنی
 
یکی از یادداشت‌های دولت‌آبادی در میم و آن دیگران به او اختصاص دارد.
 
براهنی از همان آغاز ادب‌ستیز و پرده‌در بود و اکنون هم اعتقاداتش با گذشته فرقی نکرده است. نویسنده‌ی موفق از نظر او کسی است که «زن را به صورت موجودی زنده بر صفحه‌ی کاغذ نگه می‌دارد و گسستگی‌ها و پوشیدگی‌های تن او را به شکلی درمی‌آورد که خواننده‌ای که صفحات کاغذ را به منظور ارضای شهوات برانگیخته‌اش ورق می‌زند، یک لحظه نیز نتواند از تحقق میل خود مطمئن شود... این زن تجسم‌یافته بر صفحه‌ی کاغذ در هر صفحه به شکلی درمی‌آید، در هر صفحه بخشی از تن خود را عریان می‌کند و خواننده را تشنه‌تر از پیش به دنبال خود می‌کشد.»
 
او نیز مانند بسیاری از نویسندگان، مرید چوبک مبتذل‌نویس بود ‌ـ‌‌و شاید هست‌ـ و در چاه مستهجن‌نویسی‌های او گرفتار شد؛ آن قدر که حتی «گلشیری» هم، رمان «رازهای سرزمین من» او را نقد می‌کند.
 
بخش عمده‌ای از ماجرای داستان‌های «بعد از عروسی چه گذشت» (1361)، «چاه به چاه» (1362) و «آواز کشتگان» (1362) از رضا براهنی در زندان می‌گذرد؛ اما قهرمانان داستان‌های براهنی، پیش از آنکه زندانی یک نظام باشند، اسیر زندان کابوس‌ها و هراس‌های روح خویش‌اند، ‌کابوس‌هایی که با درون‌مایه‌ی فرویدی‌شان، گستره‌ی داستان را محدود به تشریح به ذهنیت آدم‌هایی واخورده می‌کنند.
 
او همچنین اصلاً پایبند تاریخ نیست و وقایع را آن گونه که می‌پسندد روایت می‌کند. در داستان‌های یادشده این مسئله به چشم می‌خورد. داستان‌های سطحی او از مستهجن‌ترین داستان‌های فارسی هستند. او هم‌اکنون در کانادا زندگی می‌کند.
 
رضا براهنی به عنوان یک نمونه آورده شده‌ و افرادی که دولت‌آبادی از آنان یاد کرده است همه در این مسلک هستند. افرادی چون علی اشرف درویشیان، که کتاب‌هایش از فرط ابتذال در قبل و بعد از انقلاب همواره با سانسور مواجه شده‌اند؛  احمد شاملو، که در آثارش ذره‌ای هویت مذهبی وجود ندارد؛ جیمز جویس، که رمان اخلاق‌ستیز و مبتذل «اولیس» او سرمشق مبتذل‌نویسان ایرانی چون هدایت، چوبک و... بوده است.
 
سخن آخر
 
نوشتن چنین کتاب‌هایی بسیار خوب و ارزشمند است، اما وقتیتعریف از انسان‌های شریف و رفیع را ‌ـ‌چه در حوزه‌ی کاری و چه در زندگی شخصی‌ـ‌ در خود جای داده باشد، مگر کم‌اند نمونه‌های ارزشمندی که به سوابق خود در تأسیس کانون نویسندگان ننازند.
 
و اصلاً اگر هم کم هستند، پس چرا همین اقل را پررنگ نشان نمی‌دهیم؟ مگر با مشکل الگوسازی برای جوانان مواجه نیستیم؟
 
روند مرجع‌سازی (تألیف یادنامه‌ها، پخش مصاحبه‌ها و...) از عناصری که ارزش مرجع بودن ندارند، بسیار پررنگ و خطرناک است و افراد داخلی و خارجی را در بر می‌گیرد. افرادی که سطور پرباری را می‌توان درباره‌ی تفکرات دین‌گریز و فعالیت‌های ضددینی‌شان، که در ضدیت با نظام مقدس جمهوری اسلامی هم هست، نوشت.
 
این مسئله فرهنگ و دین جوانان را نشانه رفته که در اصل همه چیزِ یک جوان ایرانی است. در همین راستا، نویسندگان رسالت بزرگی را در شناساندن مراجع واقعی در همه‌ی عرصه‌ها بر عهده دارند.
 
گاهی قلم، شمشیری می‌شود و می‌افتد به جان همه، به جان فرهنگ و دین و آن موقع است که اگر سپرها آماده نباشند، زخم‌های کاری به عمق وجود می‌نشیند و...
 
کاش کتاب‌هایی چون میم و آن دیگران همان آنِ دیگران باشند.(*)
 
برهان* مریم معیری؛نویسنده و منتقد ادبی

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

نظر شما

آخرین اخبار

پربازدید ها

پربحث ترین عناوین