کد خبر: ۱۰۵۰۲۷
تاریخ انتشار:
‍‍‍ پ پ ‍‍‍
روایت یک عکاس از لحظه‌های انتظار/

ما كه مانديم و مردمي كه صبرشان قد نداد بمانند

براي جماعتي هم‌صنف من، دو روز بيكار بودن به شدت محسوس و كسل كننده است. ما از دو روز پيش آمده بوديم و تا امروز جز معدودي هماهنگي ها كاري نداشتيم.
خبرگزاری آنا: صبح حوالي ساعت هفت بود كه صبحانه خورده سوار ميني بوس شديم تا برسيم به فرودگاه. اولين باري بود كه استقبال مردمي از مقام معظم رهبري را عكاسي مي‌كردم. (اين لفظ مقام معظم رهبري را همين جا به دليل آشنا نبودن به گوش خودم حذف مي‌كنم، عذر نگارنده را بپذيريد، هميشه آقا را، "آقا" صدا زدم نه مقام معظم رهبري).

از آنجايي كه ما مستقر بوديم، بيست دقيقه اي تا فرودگاه راه بود. به طور معمول البته! از خيابون اول نشد برويم؛ مردم جمع شده بودند و طي طريق آن هم از وسط اين همه جمعيت امكان نداشت. برگشتيم از يك خيابان پايين تر. صد متر جلوتر از قبلي رفتيم؛ نتيجه بهتري نداشت. خيابان ها شلوغ بود. براي شهري كه كل جمعيتش يك ورزشگاه آزادي پُر و يك ورزشگاه آزادي سر خالي بيشتر نيست، چشمگير بود. چشمگير كه چه عرض كنم، حسابي شلوغ بود. خلاصه خيابان دوم هم نتيجه نداد.

دور زديم و برگشتيم تا راه ديگه اي را امتحان كنيم. وسط راه هم لنزها از پنجره ها بيرون رفت، شايد عكسي شكار شود.

اول خيابون سوم پياده شديم؛ وانت معروف عكاس ها و فيلم بردارها (همان كه افتد و داني) را صدا كرده بودند بياید، ما نرسيديم. مجبور شديم از بين مردم رد بشويم تا سوار وانت به فرودگاه برسيم. به فرودگاه نرسيده، عكاس‌هاي هلي كوپتري و فيلم بردارهاي داخل ماشيني پياده شدند و ما برگشتيم.

از جلوي مردم كه رد مي‌شديم، همه فكر مي كردند آقا داره مياد؛ جمعيت تكان مي خورد. شعارهايي كه از صبح ساعت هفت شروع شده بود و الان خيلي بي رمق شده بود، جان مي گرفت و نگاه هايي كه به ما مي رسيد خيلي زود به سمت پشت سر ما مي‌چرخيد. (پشت سر ما كه نه، پشت ماشين ما، نگاه ما هم به همان طرف بود).

آقا نبود؛ هو مي شديم! تا نزديكاي ورزشگاه رفتيم كه مسير رو ديده باشيم و شايد عكسي و فيلمي گرفته باشيم. برگشتيم نزديك فرودگاه باز و دوباره دور زديم و همون مسير قبلي را رفتيم. (لازم به توضيح نيست كه باز هم آقا نبود و ما مورد هو كردن و داد و بيداد مردم قرار گرفتيم؛ بدون آقا ما را نمي‌خواستند). تا همان جاي قبلي رفتيم. مسير شلوغ بود ولي مردم را سمت راست خيابان نگه داشته بودند كه يك طرف خلوت تر باشد، بلكه ماشين آقا بتواند سريع تر برود. برگشتيم و به فاصله چهارصد پانصد متر مانده به فرودگاه از اولين جايي كه به مردم اجازه داده بودند كه بايستند (شما بخونيد تونسته بودند جلوشون رو بگيرن) ايستاديم...

خيلي طول كشيد؛ بعضي ها از زير دست نيروي انتظامي هايي كه دست تو دست هم بودند، رد مي‌شدند كه بروند آن طرف خيابان. پيرمردها روي پا نشسته بودند، يه پيرمرد اهل حالي هم زده بود زير آواز و چاووشي مي خوند و بقيه هم سرك مي‌كشيدند داخل خيابان. صداي هواپيما همه را سر حال آورد؛ يكي بلند گفت سلامتي رهبر معظم انقلاب صلوات و ما هم با بقيه بلندِش رو فرستاديم. يك ربع از فرود هواپيما گذشت كه سر و صداها شروع شد. صداي هلي‌كوپتر كه بلند شد، همه خيال كردند كه آقا آمد ولي باز نيامد. به يكي كه خسته شده بود مي‌گفتم صبر كن، تا بارها را از هواپيما بياورند تحويل بدن هم بالاخره طول مي‌كشه!

ماشين نيروي انتظامي از فرودگاه آمد بيرون؛ ما ديديم دوربين ها را برداشتيم؛ مردم ديدند هُل دادند. ماشين محافظ ها آمد بيرون؛ ما از توي ويزور دوربين ها ديديم؛ مردم بي صبر شدند. ماشين آقا از دور معلوم شد؛ ما مانديم، مردم دويدند، نيروي انتظامي بي خيال شد. و ما نيم ساعتي صبر كرديم تا آقا همين فاصله چهارصد پانصد متري فرودگاه تا ما دوربين به دست‌هايِ رو دست خورده رو طي كنند.

توي چند باري كه به عنوان عكاس محضر آقا بودم، دو گروه را ديدم كه اصرار دارند به آقا برسند؛ هر چه نزديك تر دلچسب تر. يكي ديدار سياسي ها و مسئولین نظام كه بيشترشان اصرار دارند نزديك آقا بنشينند؛ يكي هم همين مردم كه دوست دارند آقا را از نزديك ببينند. و خيلي بين اين دو تا فرق هست... خيلي بيشتر از چهار صد پانصد متر.

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

نظر شما

آخرین اخبار

پربازدید ها

پربحث ترین عناوین