متصدی کتاب، با دست خودش آنرا در گور میکند
ویرایش کتابگونهای از پایاننامهام را تهیه کرده و دمپایی پوشان، سراغ انتشاراتیها رفتم. علت دمپایی پوشیدنم آن بود که فکر میکردم از شدت خاص و خلاقانه بودن این اثر، اولین کسی که آنرا ببیند شیفتهی آن شده و مثل گلشیفته حاضر است برای انتشار آن کتاب هر کاری بکند. اما زهی خیال باطل و زهی سادگی. دمپایی جای خودش، کار از کفش و پوتین هم گذشته بود. باید از سرزمین آقای پوتین یک جفت کفش آهنین سفارش میدادم تا از این انتشاراتی به آن انتشاراتی بدوم، شاید کسی پیدا شود و سر از خلاقانه بودن نوشتهی حقیر دربیاورد.

بعد از ناامیدیهای متوالی که محصول "نه" گفتنهای سفت و سخت برادران فعال در حوزهی نشر بود، پیش خودم گفتم برای رهایی از این دام شیطانی و از باب "تیری در تاریکی انداختن" یک راست به یکی از ادارات کل ارشاد اسلامی میروم و با نشان دادن اثر، از ایشان درخواست حمایت میکنم. جالب اینجاست که قبل از انجام این کار، پیش خودم فکر میکردم نه تنها چنین حمایتی، وظیفهی این وزارتخانه و زیر مجموعههایش هست، بلکه ایشان همچو شاهینی در طمع آهو، منتظر ارائهی چنین کتبی هستند تا از آنها حمایت کنند، باشد که حداقل از این طریق ردیفی بر بیلان کاریشان اضافه شود.
نفس در سینه حبس کرده، وارد ادارهی ارشاد اسلامی شدم. بعد از کمی پرسش، سراغ بخش مربوط به کتاب رفتم. خانمی میانسال که معلوم نیست از روی کدام ویژگی خاصش به چنینی عنوانی دست پیدا کرده بود، روبهروی حقیر نشسته و سر میزش، چای میخورد. پس از کسب اجازه، در اتاق را باز گذاشته و روی یکی از صندلیها نشستم.
شرح ما وقع دادم و اینکه در این آخر کاری، همهی امید ما بعد از خدا به شماست. حرفهای بنده نزدیک به یک ربع طول کشید اما ایشان در سه ثانیه گفتند: از دست ما کاری برنمیآید. اولش فکر کردم نکند اتاق را اشتباه آمده و به جای بخش مربوط به کتاب، مثلاً به انبارداری یا واحد حمل و نقل اداره وارد شدهام. اما بعد از دیدن اسم و عنوان حضرت خانم بر روی میزش عریضش، متوجه شدم که مربوطترین بخش به کتاب در این ادارهی فرهنگی، همینجاست که هستم.
عرض کردم: اگر از دست شما کاری برنمیآید، میتوانید بفرمایید که از دست چه کسی این کار برمیآید؟ آن خانم محترم هم استکان چایش را روی میز گذاشته و در یک پاسخ چند ثانیهای دیگر فرمودند: هیچ کس. اینجا بود که یاد شعر حضرت حافظ افتادم که میفرمود: از هر طرف که رفتم بر حیرتم بیافزود، زنهار از این بیابان وین راه بینهایت.

هیچ کس؟ یعنی در سازمان ارشاد اسلامی که متولی اصلی فرهنگ مملکت ماست، هیچ کس نیست که از این کتاب که لقب دستنیافتنی بهترین پایاننامهی کارشناسی ارشد دانشکده را کسب کرده، حمایت کند؟ اگر شما حمایت نکنید، چه کسی باید این کار را بکند؟ ادارهی راه و شهرسازی؟ یا شاید هم وزارت نفت؟ اگر کس دیگری هست که از این کتاب حمایت میکند، پس چرا اسم شما را گذاشتهاند ادارهی ارشاد اسلامی و یا بهتر بگوییم، چرا شما ادارهی ارشاد اسلامی را اشغال کردهاید؟ بروید تا آنهایی که کنندهی چنین کاری هستند بر سر کار بیایند.
آن خانم محترم که دید بندهی حقیر، سر در جیب مراقبت فرو کرده و از شدت حیرت در حال افتادن در دام وحشت هستم، از استراتژی "پاسخهای چند ثانیهای" کوتاه آمده و طی یک بیانیهی بلیغ فرمودند که:
ببین برادر عزیز (البته در دلم گفتم که من برادر شما نیستم، خدا به دور) در حال حاضر سیاست و برنامههای حمایتی ادارهی ما تنها شامل بخش موسیقی و تئاتر میشود و فعلاً برنامهای برای حمایت از نویسندگان نداریم. در شرایط خاص، تنها یک یا دو کتاب هستند که در سال مورد عنایت ما قرار میگیرند که آن هم مال از شما بهتران است و ولا غیر. این دستور هم از سوی بچههای بالا صادر شده و قابل تغییر نیست مگر اینکه یا خود بچههای بالا آنرا تغییر دهند یا اینکه خود بچههای بالا تغییر کنند.
دستشویی ادارهی ارشاد اسلامی – داخلی – روز:
نویسندهی جوان، سرش را از زیر دوش آب بالا میآورد و در آینه به خودش نگاه میکند. قطرات آب از سر و صورتش میچکد. چشم در چشم خودش انداخته. پلکهایش پایین افتاده و بخش از قرمزی چشم او را پوشانده است. چینهای صورتش تغییر شکل نمیدهند. چند ثانیه بدون حرکت به خودش نگاه میکند. سپس، زیر لب شروع به زمزمه کردن میکند. هر دور که زمزمهاش را تکرار میکند، صدایش بلندتر میشود.
زمزمهی نویسندهی جوان:
بجای این کتابهای مثلاً تخصصی و فاخر، برو کتاب کمک آموزشی بنویس. کلی مشتری داره.
مجتبی نعیمی
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com


