کد خبر: ۹۸۹۳۷
تعداد نظرات: ۱۸ نظر
تاریخ انتشار: ۱۶ شهريور ۱۳۹۱ - ۱۰:۱۴
کتاب طریقت تزویر

موسسه راهبردی دیده بان در بخشی کتب ارزنده ای که بصورت داستان از سرنوشت افرادی که به دام متزوران و حیله گران عرفان و تصوف افتاده اند را تقدیم افرادی که همواره در پی حق و حقیقت اند، می کند.

در این قسمت به کتاب طریقت تزویر که در دفتر پژوهش‏ هاي مؤسسه‏ كيهان به چاپ رسیده است، خواهیم پرداخت.

قسمت اول

سرآغاز جنون...

عشق «بيتا» ديوانه‌اش كرده بود. تقريباً با امسال بيش از هفت سال بود كه خبري از او نداشت، اما هميشه خود را در كنار او حس مي‏كرد و شب و روزش با خيال او سپري مي‏شد. اين سال‏ها براي سپهر بدترين سال‏هايي بود كه بدون وجود نازنين بيتا، پشت سر گذاشته مي‏شد. افسردگي، يأس و نااميدي سايه‏اي بود بر اين سال‏هاي خشك و سنگين كه هرگز نتوانسته بودند ذره‏اي از عشق بيتا را در وجود او بكاهند. هر روز كه به روزهاي جدايي آنها افزوده مي‏شد، بيشتر به او فكر مي‏كرد. تمامي ساعات و ثانيه‏هاي شب و روزش محو خاطرات شيرين بيتا بود. همه چيز و همه كس را با عشق او مي‏سنجيد. تنها دلخوشي‏اش در اين روزهاي سرد و بي‏روح، نفس گرم سيّدمرتضي بود كه به هر سازي او را از تنهايي فكرت سوز نجات مي‏داد. در اين اواخر يكي از مهمترين و بهترين رخدادهاي زندگي‏اش دوستي و مراوده با سيّدمرتضي بود. سيّدمرتضي يادگار جبهه و جنگ بود؛ يادگار لحظه‏هايي كه با خون و آتش رقم خورده بود. اگر دوستي سيّدمرتضي نبود، اگر نصايح و دلگرمي‏هاي او تأثيري در سپهر نمي‏كرد، فقط خدا مي‏داند كه زندگي‏اش به كدام جهت مي‏رفت. سپهر را اهل نماز كرد، بدون اينكه حتي يك بار وي را بدين عمل وادارد و يا در اين مورد نصيحتش كند.

پاي چپش در اصابت با مين قطع شده و البته چهار انگشت دست راستش هم از كار افتاده بود و حسي نداشت. بعضي اوقات سپهر به شوخي مي‏گفت: «سيّدجان! روز محشر موكل تو نامه‏ي اعمالت را به دست چپت مي‏دهد، پس حواست را جمع كن، وگرنه ناخواسته سُر مي‏خوري‏ها...» و سيّد شروع مي‏كرد به خنديدن، درست مثل روزها و شب‏هاي پر از خاطراتي كه هر از گاه تعريفش را مي‏كرد. فقط وقتي كه به نام و ياد شهدا مي‏رسيد، سعي مي‏كرد قطرات اشكش را از دوستش پنهان كند، ولي نمي‏توانست. با تمام دليري و شجاعتش، در اين يك مورد عاجز بود و سپهر ديگر صداي پاي اشك‏هايش را مي‏شناخت. چقدر مردانه گريه مي‏كرد، درست مثل جنگيدنش. غير از آقا سيّدمرتضي كه وجودش همواره براي او از هر نظر غنيمت بود، خاطرات شيرين بيتا و اميد پیدا کردن و رسيدن به او بود كه تسكينش مي‏داد.

سپهر حال و حوصله‏ي هيچ كسي را نداشت. اغلب دوستانش كه به ديدارش مي‏آمدند، قبلاً سفارش كرده بود كه بگويند در خانه نيست. اين روزها به موقع سر كارش حاضر نمي‏شد. همه‏ي مرخصي‏هاي سالانه‏اش را در سه ماه اول سال كه استفاده كرده بود هيچ، تازه چند روزي را هم بدهكار كارتكس امور اداري شده بود. از سردبير گرفته تا مسئول پخش با او مساعدت مي‏كردند، شايد قدر خودش و شغل و حرفه‏اي كه دارد بداند و منظم سر كار خود حاضر شود. هر چه بيشتر با او به صحبت و نصيحت مي‏نشستند، كمتر به نتيجه‏اي دلخواه مي‏رسيدند. نصيحت‏هاي سيّدمرتضي هم نه اينكه تأثيري نداشت، چرا داشت، ولي او هنوز به مرز باور نرسيده بود. سپهر صرفاً محو رفتار و اخلاق پسنديده‏ي او بود و به همين خاطر نهال دوستي سيّدمرتضي را در دل مي‏پرورانيد.

در گروه معارف راديو تهران مشغول به كار شد و جسته گريخته با بعضي از واحدهاي سيما نيز همكاري مي‏كرد. عمدتاً بعدازظهرها اوقات بيكاري خود را در تحريريه‏ي يكي از نشريات خانوادگي كه به صورت هفته‏نامه منتشر مي‏شد، با نوشتن مقاله و يا ويرايش مطالب رسيده، سپري مي‏كرد. پيش‏ترها، همه‏ي استعدادش را صرف مهارتش كرده بود. به همين منظور قدرش را مي‏شناختند و هيچ كس نمي‏خواست جايش را خالي ببيند.

از همان روزهاي مدرسه، وقتي كه بيتا خواسته بود او يك نويسنده شود و از جهتي آرزو كرده بود كه همسر آينده‏اش اهل قلم و يا اهل هنر باشد و قابليت‏هاي خودش را در اين مورد به منصه‏ي ظهور برساند، لحظه‏اي دست از مطالعه و نوشتن مقالات گوناگون در موضوعات مختلف برنمي‏داشت. وقتي در يكي از مطبوعات پرتيراژ كشور براي اولين بار قطعه‏اي از قطعات ادبي او به چاپ رسيده بود، خوشحالي بيتا خيلي بيشتر از سپهر جلوه مي‏كرد. اين موضوع زماني رخ داد كه دوران خدمت سربازي‏اش در پادگان زرند كرمان به نيمه رسيده بود.

هديه‏ي بيتا براي سپهر خودنويسي گرانقيمت بود كه هنوز كه هنوز است، دست نخورده به يادگار نگه داشته است. طفلك براي تهيه اين خودنويس چقدر به زحمت افتاده بود. تمام انشاهاي بيتا كه جزو تكاليف شبانه‏اش بود، همگي با دست و قلم سپهر نگاشته مي‏شد.

هرگز باورش نمي‏شد كه روزي برسد و او نشاني و سراغي از عشق خود نداشته باشد. از هر كسي كه به فكرش مي‏رسيد سراغ بيتا و خانواده‏اش را مي‏گرفت، البته كاملاً سربسته، ولي هيچ كس نشاني آنها را نداشت. در پي عشق خود به هر نقطه‏اي كه ذهنش خطور مي‏كرد رفته بود. اضطراب‏هاي شديد و پي‏درپي موجبات افسردگي او را فراهم كرده و گرد اين بيماري چندين سال متوالي لاجرم بر دامن روحش نشسته بود.

دلهره و اضطرابش بيشتر از اين جهت عارض مي‏شد كه مبادا روزهاي تلخ جدايي، عشق و خاطره‏ي او را از دل بيتا محو كرده باشد. خيال ازدواج او با ديگري چنان پريشانش مي‏كرد كه به مرز جنون مي‏رسيد. انگار نام و ياد او، با دستان آلوده‏ي روزگار به خاطره‏ها و رؤياها گرويده بود.

نامه‏هاي بيتا و آن خودنويس كار نكرده كه از دوران سربازي سپهر به يادگار نقشي در ذهنش داشت، تنها بهانه‏ي آرامش دروني‏اش به حساب مي‏آمد، البته آن هم براي لحظه‏اي. اين نامه‏ها در بعضي مواقع تأثير عكس داشت، يعني بيشتر بي‏تابي او را رقم مي‏زد تا بخشيدن آرامشي آني. بارها براي يك بار ديدن بيتا آن هم بعد از اين مدت مديد، آنقدر نذر كرده بود كه اگر ديدار مقدّر مي‏شد، مطمئناً در اداي نذوراتي كه بر ذمه داشت، عاجزانه در مي‏ماند.

طي اين سال‏ها خيلي از نذرهايش را هم فراموش كرده بود. هر كاري مي‏كرد نمي‏توانست توجيهي منطقي براي نبودن بيتا و جابجايي منزلشان بتراشد. بدون اطلاع قبلي كجا مي‏توانستند رفته باشند؟ آخرين نامه‏اي كه او دریافت کرده بود تقريباً ده روز قبل از اتمام سربازي به دستش رسيده بود كه بيتا اصلاً چيزي از اين بابت برايش ننوشته بود. آيا به واقع او از اين جريان خبري نداشت كه حتي اشاره‏اي هم در اين باب نكرده بود؟! شايد هم مطلع بوده ولي نمي‏خواسته سپهر را در آن شهر دورافتاده نگران كند و شايد هم جابجايي منزل تصميمي بوده كه بعدها آن هم بعد از آخرين نامه‏ي ارسالي بيتا صورت پذيرفته بود.

سپهر حتي از مهرانه هم خبري نداشت. اي كاش حداقل جاي مهرانه را مي‏دانست و از طريق او مي‏توانست بیتا را پيدا كند. مهرانه شباهت عجيبي به بيتا داشت. مهرانه هم دختر عمو و هم دختر خاله‏ي بيتا بود. به همين خاطر شباهت زيادي به بيتا داشت. البته مهرانه حدوداً يكي دو سالي از بيتا بزرگتر بود.

خاطره‏ي روزهاي قشنگي كه با هم بودند هميشه براي او دلنشين و به يادماندني بود و سپهر با اين خاطره‏ها زندگي مي‏كرد. تمام دلخوشي‏هايش همين لحظه‏هاي فراموش نشدني‏اي بود كه با آن روزگار تلخ جدايي را از سر مي‏گذراند. روزبه‏روز پريشان‏تر مي‏شد، هرچه مطالعه مي‏كرد كمتر در ذهنش جا مي‏گرفت. از آن جهت كه شب و روز به يك نقطه متمركز مي‏شد و ذهن مشوشي كه نصيبش شده بود، هر مطلبي را سريعاً از ياد مي‏برد.

هميشه و همه جا بيتا مضمون اصلي اغلب شعرهايش بود، در واقع شاعري را با اولين برخورد با او شروع كرد. شعر و عاطفه ارتباط ديرينه‏اي دارند:

حسن هر جا سر برآرد عشق مي‏آيد برون.

سپهر اگرچه شاعري بالفطره بود، ولي در حقيقت دلدادگي به بيتا شاعرش كرده بود. آري! وجودش شده بود كانون عشق و عقل و جنون. هميشه و همه جا به ياد آن چشم‏هاي سبز و زيبايي كه تلاقي جنگل و دريا را تداعي مي‏كرد و دو مصرع بلند ابروهاي نازي كه مثنوي‏ساز خاطره‏هايش شده بود، با خود شعرهاي عاشقانه زمزمه مي‏كرد.

سپهر پيش‏ترها دوستي كامران را هم به دست آورده بود كه در خيابان ولي‏عصر بالاتر از سه‏راه جمهوري نبش چهارراه امير اكرم در فروشگاهي كه ميراث پدري‏اش بود، در خط توليد و فروش لباس‏هاي زنانه اشتغال داشت.

سال‏ها پيش توسط ناصر، پسر عمويش كه در آنجا فروشندگي مي‏كرد، با كامران و ديگر برو بچّه‏هاي بوتيك روشنك آشنا شده بود. زماني كه خيلي بي‏حوصله مي‏شد محل كار خود را ترك می‌كرد و نزد آنها مي‏رفت تا با مزاح و گپ‏زدن‏ها بتواند اوقات تلخ خود را شيرين کند. طبقه‏ي زيرزمين فروشگاه محل لباس دوزي بود و طبقه‏ همكف، محيط فروشگاه محسوب مي‏شد. سپهر يكي از روزها كه براي رفع خمودگي، تنگي حوصله و گذراندن اوقات خود به فروشگاه رفت، ناگهان داخل مغازه را خالي از هرگونه كالايي يافت. با تعجّب وارد مغازه شد و از پله‏ها پايين رفت. با سلام و احوالپرسي از همه، رو به كامران كرد و از وضعيت غيرمعمول فروشگاه پرسيد.

كامران در جواب گفت: - «داريم دكور جديد مي‏زنيم. از كاسبي كه خبري نيست، اقل‏كم اين جوري سرمان گرم مي‏شود

سپهر كه حوصله‏ي خودش را هم نداشت، عذرخواهي كرد و براي استفاده از فضاي آرام طبقه‏ي فوقاني به راه افتاد. ناصر از او حال عمو را پرسيد و او تنها با اشاره‏ي انگشتي رمزگونه جوابش را داد. آهسته با گام‏هاي سنگين از پله‏ها كه بالا مي‏رفت به طرز تفكر كامران، غر زدن‏هاي او و دوستانش در مورد ايران، محيط نامناسب مغازه و روابط چندش‏آورشان فكر مي‏كرد و از خود مي‏پرسيد: امثال اين جماعت، در توهّم خويش چه سهمي از انقلاب و جنگ براي خود منظور كرده‏اند كه هميشه خود را طلبكار مي‏دانند؟ شيپور جنگ كه نواخته شود مرد و نامرد از هم متمايز خواهند شد. اما اين جماعت حالم را به هم مي‏زنند، اگر مجبور نبودم هيچ وقت قدم در اين مكان نمي‏گذاشتم.

سپهر براي كشيدن سيگار، پشت ويترين داخلي بر روي يك چهار پايه نشست، سيگارش را روشن كرد. با زدن اولين پك به سيگار، باز ناخواسته سفرش به عالم هپروت آغاز شد، به طوري كه از چگونگي سوختن سيگارش هم بي‏خبر ماند.

قسمت دوم

اولین خطوط تلاقی

درويش درد سپهر را كاملاً درست حدس زده بود، حتي نام بيتا را هم بر زبان آورده بود. برق چشمان سپهر جز شگفتي تفسير ديگري نداشت. چنان محو كلام سحرآميز درويش شده بود كه گويي آنچه را كه سال‏ ها در طلبش نفس سوزانده بود، هم‏ اكنون ناباورانه يافته بود. احساسي كه مطلقاً از منطق عقل و استدلال پيروي نمي‏كرد. حرف‏ها، حرف‏ هايي بود كه سال‏ ها در انتظارش بود تا از زبان كس ديگري بشنود.

- «يا علي مدد! يا علي...! آقا...! حضرت آقا...! ببخشيد آقاي عزيز...!»

سپهر در درياي خيالات خود غوطه‏ ور بود كه صداي تقريباً زمختي او را متوجه خويش كرد. مردي در هيأت درويشان با موهاي بلند، شاربي كه به طور كامل لب‏ هايش را پوشانده و با محاسن بلند جو گندمي شده با كشكول[1] و تبرزين[2] خوش نقش و نگار زرد رنگ و با كلاهي نمدي كه بر سر نهاده بود و با تن‏پوشي سراپا سفيد به همراه جليقه‏اي كه بر روي آن مانند كلاه نمدي، نقش و نوشته‏ اي گلدوزي شده بود و نيز چنته[3]اي كه از شانه چپ آويخته بود، در مقابل چشمان مبهوت سپهر قرار گرفت. سپهر بر روي پاهاي خود ايستاد، اما توان سخن گفتن نداشت.

- «يا علي درويش ... اصلاً نگران نباش! مگر سر و ته دنيا چقدر مي‏ ارزد كه بخواهد تو را اينگونه در خويش فرو ببرد. دنيا چيز پيچيده‏ اي ندارد كه كسي مبهوتش شود ... عالم، عالم ماده است و تو عاشق! عالم ماده چه نسبتي مي‏ تواند با تو داشته باشد، هان...؟! تو فقط خودت را گم كرده‏اي درويش! همين و بس. و الاّ بيتاي تو گم نشده كه پيدا شود! عشق بيتا در دل توست، تو خودت را پيدا كن، آنگاه بيتا را هم يافته‏ اي. به قول مولانا:

آب كم جو، تشنگي آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست

اگر بيتا را بيابي ولي سراغي از خودت نداشته باشي، مي‏داني چه مي‏ شود؟! هيچ، تبديل مي‏ شوي به شخصيت كاذب و بي‏هويتي كه قدر گوهر به دست آورده را نمي‏ داند. پس ابتدا به دنبال خودت باش و خودت را پيدا كن. يا علي ...»

آنگاه كشكولش را بر روي شيشه‏ ويترين داخلي مغازه گذاشت و گفت:

- «حال براي جشن شب عيد غديرخم، اين كشكول و اين شما، هر چه كرم كرديد عشق است

درويش درد سپهر را كاملاً درست حدس زده بود، حتي نام بيتا را هم بر زبان آورده بود. برق چشمان سپهر جز شگفتي تفسير ديگري نداشت. چنان محو كلام سحرآميز درويش شده بود كه گويي آنچه را كه سال‏ها در طلبش نفس سوزانده بود، هم‏ اكنون ناباورانه يافته بود. احساسي كه مطلقاً از منطق عقل و استدلال پيروي نمي‏ كرد. حرف‏ها، حرف‏ هايي بود كه سال‏ها در انتظارش بود تا از زبان كس ديگري بشنود.

سپهر با خوشحالي دست در جيب كرده و قبل از بيرون آوردن پول نقد پرسيد:

- «چگونه؟ چگونه خودم را پيدا كنم ...»

- «كليد حل مشكلات تو در دست آقا مير طاهر، پير طريقت[4] ماست. ايشان پير اين حقير هم مي‏ باشد؛ چون نفسش حق و صاحب كرامات عجيبه و غريبه است، مطمئن باش مشكلاتت را حل مي‏ كند. زير سايه‏ سردم[5] ايشان مريدان زيادي گرد آمده‏ اند و شما هم مي‏ توانيد در شمار يكي از اينان باشيد. هر چه سريع‏تر همّت كن و بدان كه از ديدارش ناراضي برنخواهي گشت

- «كجا؟... چگونه؟... در چه وقتي مي‏ توانم به حضورشان برسم؟ آيا شما را هم مي‏ توان در آنجا ديد؟»

- «هر چه زودتر بهتر! اگر دوست داري تا قبل از جشن بیا، يا شايد هم فردا كسي را در پي‏ات روانه كنم ... ديدن يا نديدن من تفاوتي به حال تو نخواهد داشت! آنجا خانه‏ درويش است، مطمئناً احساس غريبي نمي‏ كني. وقتي آقا را ديدي فقط بگو حضرت سيف علي شاه در پرسه[6] شما را به من معرفي كرد، همين

سپهر دست خود را از جيب بيرون كشيده و مبلغي را در كشكول درويش ريخت. سيف علي شاه كشكول را به دست گرفته و با يك يا علي! گفتن به راه افتاد. ضمن گام برداشتن به سمت در خروجي به پشت برگشت و با صداي بلند گفت: «فردا ساعت شش بعدازظهر منتظر باش، همين جا، فقط يادت نرود!» بعد از رفتن درويش بي‏ آنكه متوجه باشد سراسيمه از پلّه‏ ها پايين رفت و با خوشحالي از كامران و مابقي دوستانش خداحافظي كرد.

كامران: - «چه شده؟ كجا ... كجا با اين عجله...؟! مي‏ بينيم ... سرخوشي، خداحافظ بابا! هميشه خندان باشي ...!»

شب را تا صبح بيدار بود. هجوم خيالات عديده خواب را از چشمانش ربوده و تا اذان صبح فقط اين پهلو و آن پهلو شد.

لحظه‏ ها به قدري كند سپري مي‏ شدند كه حتي حوصله‏ ستاره‏ ها هم سر رفته بود. نور نقره‏ اي ماه اندازه‏ سايه‏ ها را در شب، ثانيه به ثانيه تغيير مي‏ داد. كتاب‏ هايي كه در قفسه‏ اتاق كوچكش قرار داشتند برخلاف شب‏هاي پيشين، انگار با سپهر غريبه شده بودند و مطلقاً با او گفتگويي نداشتند. چندين بار در تراس طبقه‏ بالا زير نور شاعرانه ماه قدم زده بود، بدون اينكه شعري بسرايد. او در توهمّات خود دنياي ديگري براي خود و بيتا ساخته بود، دنيايي كه جاي هيچ كس و هيچ چيزي نبود. حركاتش عمدتاً از روي بي‏ اختياري بود و بدون تصميم قبلي و همين طور بدون اينكه منطقي برايشان تراشيده باشد، انجام مي‏ داد. از صبح كلافه بود، ناخودآگاه دستش را دراز كرد و يك نسخه از مجالس تعزيه‏ پدرش را بيرون كشيد كه بر روي آن نوشته شده بود: مجلس حضرت رقيه (سلام‏ الله عليها)، نسخه حضرت زينب (سلام‏ اللّه‏ عليها). بدون اينكه هدفي داشته باشد با انگشتش صفحه‏ اي را باز كرد:

اين كوفيان بي‏ وفا نزد يزيدم مي‏ برند

اين قوم بي‏ شرم و حيا نزد يزيدم مي‏ برند

بعدازظهر زودتر از ساعت مقرر به محل قرار رفت، دقيقاً عقربه‏ كوچك، عدد شش را نشانه رفته بود كه صدايي او را متوجه‏ خود كرد.

- «آقاي سپهر...؟ سپهر مهيمن؟! يا علي مدد

- «بله خودم هستم

دختري بود 23-22 ساله با قدي نسبتاً بلند، زيبا و خوش صدا. سپهر در حالي كه جاخورده بود، پرسيد: «ببخشيد شما...؟»

- «من نرگس هستم، فرستاده‏ جناب سيف علي شاه، ظاهراً ديروز...»

- «بله‏ بله... هر امري باشد از اين لحظه به بعد در خدمتتان خواهم بود

- «خواهش مي‏ كنم، در خدمت مولا باشيد ان‏شاءالله‏

از همان خيابان ولي‏عصر به قصد خيابان نظام‏ آباد اتومبيلي را دربست كرايه كردند. اضطرابي شديد تمام وجود سپهر را فراگرفته بود. ضربان قلبش خيلي عادي به نظر نمي‏ آمد و شايد هم تا اندازه‏ اي حق با او بود؛ چون در طول عمرش اين اولين باري بود كه با قشر درويش و صوفي مي‏ خواست ارتباطي داشته باشد. تا به حال هر چه از اين جماعت مي‏ دانست، بيشتر در لابه‏ لاي اوراق و مكتوبات بود و بس، ولي حالا ناباورانه به ديدار كسي مي‏ رفت كه خود يكي از بزرگان قوم به شمار مي‏ آمد و سيف علي شاه پيرامون فضايل و كمالات وي سخن‏ هايي بر زبان آورده بود كه سپهر مشتاقانه آرزوي ديدارش را در دل داشت.

نرگس در طول مسير سؤال‏ هاي متعددي از سپهر و گذشته‏ او پرسيد و متقابلاً پاسخ‏ هاي قابل قبولي هم شنيد. به همين خاطر در اولين برخورد از شخصيت سپهر خوشش آمده بود. به همين منظور توصيف مبالغه‏ آميزي هم از شيخ[7] خود كرده بود و سپهر كماكان در انتظار ملاقات با او لحظه شماري مي‏ كرد. بعد از حدود يك ساعت به مقصد رسيدند.

غالباً كساني كه در آنجا حضور داشتند همه در كسوت فقر[8] مشغول انجام وظيفه بودند.

نرگس با اشاره، يكي از فقرا را نزد خويش خواند و آهسته در گوش وي مطلبي را نجوا كرد كه سپهر چيزي از آن نفهميد. درويش با چهره‏ اي باز به سپهر خوش‏ آمد گفت و جايي را براي نشستن به او نشان داد. با وجود آنكه در ورودي اتاق بزرگي كه محل ملاقات تعيين شده بود، تقريباً نيمه باز بود، ولي پير طريقت، حضرت ميرطاهر ديده نمي‏ شد. خادمان هر يك به آدابي خاص مشغول انجام وظيفه بودند. تعدادي از خانم‏ ها و آقايان گرداگرد هال نشسته بودند، مشخص بود كه هر يك براي ديدار پير لحظه شماري مي‏ كنند. چيزي كه سپهر را بهت‏ زده كرد، وجود دختران و خانم‏ هاي جواني بود كه با آرايش‏ هاي غليظ و پوشش ناقص و نامتعادل در انتظار ديدار ميرطاهر در يك سمت مجلس نشسته بودند و هر چند نفر با هم گفتگو مي‏ كردند.

قبل از ورود به اتاق شيخ كه به او آقا، مي‏ گفتند، يكي از مريدان با آدابي خاص نام ملاقات كنندگان را اعلام مي‏ كرد و بعد با اشاره‏ همان مريد مي‏ بايست صاحب اسمي كه اعلام شده بود وارد اتاق پير شود. دو ساعتي گذشت. با اينكه اذان مغرب هم پخش شده بود ولي احدي در اداي فريضه‏ الهي از خود رغبتي نشان نمي‏ داد. ناگهان نرگس با لباس درويشي همراه با لبخندي دلربا از اتاق مجاور بيرون آمد و در مقابل سپهر بر روي پنجه‏ پا نشست و گفت:

- «خسته نباشيد! چيزي لازم نداريد؟»

- «نه! خيلي ممنون، به چيزي احتياج ندارم

- «اگر كاري داشتيد صدايم كنيد، من در همين اتاق كناري هستم

سپهر مراتب تشكر و ارادت خود را با لبخند و تكان دادن سر ابلاغ كرد. لحظه‏ اي بعد يكي از مريدها كه نحوه‏ پوشش او با ديگران كمي تفاوت داشت و لباسش يكپارچه به رنگ آبي بود، بدون اينكه سخني با سپهر بگويد، كنار در روبروي آقا ايستاد و گفت:

- «حضرت درويش! آقاي سپهر مهيمن تشريف آورده‏ اند

سپهر با شنيدن اين جمله خودش را سريعاً آماده كرد و بر روي زانو نشست. با اشاره‏ي آن مرد ضربان قلبش شديدتر شد. از جا برخاست و به سمت اتاق پير قدم برداشت. مريد آبي پوش قبل از ورود سپهر، آهسته در گوش او نجوا كرد و گفت:

- «راحت باشيد! دست آقا را ببوسيد و بعد رو به درويش بنشينيد و حرف‏ هايتان را بزنيد و هر خواسته‏ اي كه داريد بدون كوچكترين تمهيداتي عنوان كنيد. ان‏شاءالله زيارتتان قبول باشد

سپهر تشكر كرد و وارد اتاق شد. تخت پوست[9] بزرگي كه پير بر روي آن نشسته بود، تمثال بزرگ مولاي متقيان علي (عليه‏ السلام) و همچنين وسايل عتيقه، نوشته‏ هايي كه علي‏ الظاهر هر كدام يك بيت شعر از شاعران عارف بود كه بر روي ديوار نصب شده بود، وسايل ديگري مانند ميل ورزش باستاني، شمشير، چند قطعه عكس قديمي ـ كه در آن لحظه نمي‏ شد تشخيص داد متعلق به چه كساني است ـ و چيزهاي ديگر ... و نوع حركات و برخورد پير به نحوي بود كه همان ابتداي ورود سپهر را تحت تأثير قرار داد.

سپهر دست آقا را بوسيد و دو زانو با احترام در مقابلش نشست، جناب شيخ طريق دستار سبزي را بر سر پيچيده و چند انگشتر عقيق و فيروزه در انگشت كرده و دستبند و گردنبندي متفاوت با آنچه كه سپهر تاكنون ديده بود، بر دست و گردن آويخته و نيز با لباسي كه همراه با يك عباي قهوه‏ اي رنگ به تن داشت، جلوه‏ خاصي به خود گرفته بود كه سپهر تا آن روز چنين تشريفاتي را از كسي نديده بود. ميرطاهر علي شاه آخرين پك را كه به سيگارش زد آن را در جاسيگاري له كرد و به نرمي گفت:

- «خب پسرم، خوش آمدي! چه احتياجي بود كه با سكه‏ طلا تشريف بياوري؟ خودت از طلا هم براي ما ارزشمندتري

سپهر براي دومين مرتبه چنان جا خورد كه حتي ميرطاهر شگفتي او را از نگاهش فهميد. او كه در اين‏باره بجز نرگس حرفي به كسي نزده بود، نرگس هم كه تا آن لحظه وارد اتاق پير نشده بود پس پير از كجا فهميد كه او با سكه‏ طلا آمده است؟ ضمن تعجّب و تشكر از پير دست در جيب كرد و سكه را در مقابل آقا گذاشت. ميرطاهر ادامه داد:

- «بگو ببينم از من چكاري برايت ساخته است، اميدوارم صرفاً به خاطر بيتا به اينجا نيامده باشي و بيشتر در پي چيزي باشي كه حقايق را بر تو آشكار كند ...»

سپهر ديگر داشت از تعجّب شاخ در مي‏ آورد، با زبان بي‏ زباني گفت:

- «شما كه همه چيز را مي‏ دانيد، هر چه نظر شما باشد ...»

ميرطاهر از سپهر خواست كه گذشته‏ خود را مشروحا بيان كند و سپهر نيز چنين كرد.

- «خب، خوب است پس شعر هم مي‏ گوييد! درباره مولا هم شعر داريد؟»

- «بله آقا! شعرهاي مولايي هم دارم، شعرهاي مذهبي، شعرهاي عاشورايي و به طور كلي اشعار اهل‏ بيتي من هم تعدادشان كم نيست. حالا اگر چه ضعيف اند و نمي‏ توان آنها را شعر ناميد، ولي به لحاظ كمّي تعدادشان زياد است

- «آفرين ... آفرين! آيا تاكنون كتابي هم چاپ كرده‏ ايد؟»

- «بله! تقريباً چند مجلد از مجموعه شعرهاي خود را به دست چاپ سپرده‏ ام كه هم‏ اكنون يكي از آنها ناياب است ولي مابقي در بازار نشر پيدا مي‏ شود

- «پس ما را از مطالعه‏ كتاب‏ هايتان بي‏ نصيب نگذاريد ...»

- «خواهش مي‏ كنم! البته قابل نيستند ولي چون شما امر مي‏ فرماييد، چشم! بنده امتثال امر مي‏ كنم

با تشويق و توصيه‏ هاي سيّدمرتضي، مضامين و محتواي اشعار و قطعات ادبي سپهر عميق‏ تر شده و صورت‏ ها و ظرفيت‏ هاي متنوعي نيز پيدا كرده بود. او در فراق بيتا آموخته بود كه فقط تصويرگر كنش‏ ها و واكنش‏ هاي دروني خود باشد و بس. به همين خاطر هرچه از قلم او ريزش مي‏ كرد چيزي جز حديث نفس نبود. سيّد ذهن و زبان او را از اين دايره و محور تك بعدي رهايي بخشيده و ضمير او را با مفاهيم ديني، سياسي، اجتماعي و غيره آشتي داده و با گسترش دادن جهان‏ بيني سپهر، ظرفيت‏ هاي كلامي او را نيز پر بار كرده بود. نشر مجموعه‏ اشعار و پخش بعضي از قطعات ادبي او از راديو همگي به همت خيرخواهانه سيّد جامه‏ عمل پوشيده بود.

ميرطاهر در نظر داشت او را در اغلب زمينه‏ ها بيازمايد. به همين منظور نگاهش را به سپهر دوخت و گفت:

- «سپهر جان! فردا شب در جايي به مناسبت عيد غدير چراغي روشن مي‏ شود[10] و من از شما مي‏ خواهم شعري در اوصاف مولاي متقيان علي (عليه‏ السلام) آماده كرده و در آن جمع قرائت كنيد. مي‏ گويم آدرس آنجا را برايت بنويسند و تقديمت كنند، تو ديگر از ما هستي، يعني از اوّل هم بودي، منتهي جسممان از يكديگر دور بود ولي روح و قلبمان هرگز از هم متمايز نبوده و نيست ...»

با اين كلام پير چنان آرامش و اطميناني در قلب سپهر حاصل آمد كه از يادش رفت براي چه چيزي به آنجا رفته است. به رسم ادب و تأييد سخنان پير، هر از گاه سرش را با لبخندي تكان مي‏ داد. پير سپس ادامه داد:

- «رابطه‏ خودتان را با نرگس علي شاه قطع نكنيد و من به ايشان مي‏ گويم شما را با آداب درويشي آشنا كند تا زمان لازم براي تشرّف[11] شما فرا برسد. ما در آداب فقر بحث محدوديت روابط زن و مرد نداريم، همگي از يك خانواده هستيم و هيچ كس حق ندارد نسبت به دختر يا خانمي چشم غيریت داشته باشد، وگرنه خود مولا جوابش را مي‏ دهد و نيازي نيست كه ما اقدامي در اين زمينه داشته باشيم، آدم ناپاك نمي‏ تواند در جمع ما حاضر شود. شعار ما اين است: سر پوش باش، خاموش باش، زهر نوش باش. اين اولين شرط قدم نهادن بر اين دايره است. بر عيب ديگران سرپوش بگذار به طوري كه درباره‏ خودت از غير انتظار داري آن كنند. آنگونه كه تاكنون بر پير شريعت[12] احترام مي‏ گذاشتي حال بدان كه پير طريقت بالاتر و احترامش واجب‏ تر از پير شريعت است. براي اينكه شريعت مرحله‏ اي است كه عاقبت پشت سر خواهي گذاشت، اما تا رسيدن به عالم حقيقت و معرفت، اين طريقت است كه با تو همراه است. پس بدون كوچكترين چون و چرايي سخنان پير را بپذير و در اجراي آن كوتاهي نكن. به قول خواجه‏ شيراز:

به مي سجاده رنگين كن گرت پير مغان گويد كه سالك بي‏خبر نبود ز راه و رسم منزل‏ ها

شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين حايل كجا دانند حال ما سبك باران ساحل‏ ها

... فعلا زود است درباره‏ بيتا حرفي بزنيم وقتش كه رسيد خودم صدايت مي‏ كنم و بعد با هم مفصلاً به صحبت مي‏ نشينيم. بهتر است كه زياد به او فكر نكني تا اينكه دستورش صادر شود

ناگاه سپهر مانند خردسال گرسنه‏ اي كه به نان و آب رسيده باشد، گفت:

- «آقا! خيلي‏ خيلي معذرت مي‏ خواهم! من فقط مي‏ خواهم بدانم آيا او تاكنون ازدواج كرده يا نه؟ همين هم تا حدي برايم غنيمت است

پير با پكي كه به سيگارش زد در كلام سپهر عميق شد و با تأمل نگاهي به او كرد و گفت:

- «ديگر داري شك مي‏ كني‏ ها، حواست را جمع كن! اگر او ازدواج كرده بود كه ما مأمور نمي‏ شديم با تو ملاقاتي داشته باشيم. اينها همه بازي‏ هاي خودش است. ما همه مهره‏ هاي شطرنج اين بازي هستيم يك روز با هم، يك روز از هم جدا. او دوري بيتا را بهانه مي‏ كند تا تو به ما برسي وقتي كه به درك ما رسيدي همه چيز تمام است، تمام مسأله همين است ما چه بخواهيم و چه نخواهيم بايد در اين بازي‏ ها شركت كنيم. به قول خيام آن پير روشن ضمير نيشابوري:

ما لعبتگانيم و فلك لعبت باز از روي حقيقتي نه از روي مجاز

يك چند در اين بساط بازي كرديم رفتيم به صندوق عدم يك يك باز

[1]. از وسايل پرسه‏ زنى و دريوزگى درويشان می باشد. به دو سمت آن زنجيرى را بسته و به دست می گيرند و هرآنچه كه از مردم گدايى می كنند و يا هدايايى را دريافت مى كنند در داخل آن مى‏ ريزند.

[2]. نوعى از سلاح به شكل تبر با دسته‏ آهنى كه در قديم به كار مى بردند. در فرهنگ درويشان نماد و رمز نفس كُشى است.

[3]. كيسه، توبره، كيسه‏ اى كه درويشان و همين طور شكارچيان با خود برمى دارند و در آن توشه و يا اسباب كار خود را مى گذارند.

[4]. اصطلاحاً به كسى گفته مى‏ شود كه جذبه و هرگونه سیر و سلوکی که در عالم تصوف وجود دارد پشت سر نهاده و در حد آن است كه ديگران را راهنمايى و ارشاد نمايد. پير ارشاد، شيخ طريقت،

مرشد، مراد و پير نيز گفته‏ اند.

[5]. کنایه از مکانی كه برای حلقه ذکر و یا ایجاد تکیه جهت تجمع درویشان تدارک دیده شده‌است.

[6]. پرسه يا پارسه هر نوع بيرون رفتن و قدم زدن و به هر منظورى در هيأت درويشان را اصطلاحاً پرسه مى گويند.

[7]. رك: پير

[8]. درويشى، اصطلاحى است كه بر همه‏ سلسله‏ هاى صوفيه وضع شده است.

[9]. از مظاهر درویشی است که از پوست گوسفند و گاو می‌باشد و «پیر» بر روی آن می‌نشیند.

[10]. چراغ افروختن يا چراغ روشن كردن: بر پاى داشتن مجلس صوفيانه به هر عنوان و بهانه‏ اى مانند مجلس ذكر ...

[11]. وارد شدن به يكى از سلاسل فقر طبق دستورات و انجام آداب و رسوم سلسله‏ مربوطه نزد پير طريقت كه منجر به پوشيدن لباس فقر كفنى مى شود را تشرّف مى گويند.

[12]. فقها و علماى شريعت را گويند.

قسمت سوم

شعبده‏ پير

سپهر با نشاني مكاني كه در دست داشت، به راه افتاد. سيد مرتضي چندين مرتبه زنگ زده بود ولي موفق نشده بود با او صحبت كند. او آنقدر در اين ماجرا غرق شده بود كه از خوشحالي خودش را هم به ياد نمي‏ آورد، چه رسد به سيد مرتضي، رسم بر اين بود كه مي‏ گفتند:

عيد غدير، عيد سيدهاست، اما بر خلاف سال پيش او اصلاً به سيد مرتضي فكر نمي‏ كرد، در واقع به يادش نمي‏ افتاد اين روزها آنقدر صنم پيدا كرده بود كه ياسمن از يادش رفته بود. سيد مرتضي زنگ هم زده بود كه بگويد برايش برنامه شعرخواني در مسجد چهارده معصوم (عليهم‏ السلام) و همين طور در مسجد امام(ره) ترتيب داده است، كه نبود!

ساعت هشت‏ و سي دقيقه‏ بعدازظهر به آنجا رسيد. وارد كه شد جماعتي از دراويش را ديد كه با لباسي يكدست گرد هم جمع شده‏ اند. البته همه لباس درويشي بر تن نداشتند ولي اكثراً حتي با كلاه و چنته و تبرزين هم آمده بودند تا عيد فردا را به همديگر تبريك گفته و با شور و شوق وصف‏ ناپذيري شب عيدغدير را گرامي بدارند. ناگفته نماند اين شور و شوق خيلي بيشتر و با جلوه‏ زيباتري در مساجد و حسينيه‏ ها و اطراف آنها به چشم مي‏ آمد. در راه چندين مرتبه بچه‏ هاي مسجدی نقل و نبات و شيريني به سپهر تعارف كرده بودند اما همه حواس سپهر به مراسمي بود كه در پيش داشت.

مير طاهر تا چشمش به سپهر افتاد با اشاره از او خواست تا در صدر مجلس جاي بگيرد، ولي او با اشاره تشكر كرده و در كنار چند نفري كه لباس عادي بر تن داشتند قرار گرفت. نه سلامي بود و نه عليكي! هركس كه وارد مي‏ شد ابتدا زمين را مانند ورزشكاران مي‏ بوسيد و با يك «يا علي مدد» گفتن نقطه‏ اي را براي جلوس خويش انتخاب مي‏ كرد. اغلب گفتارها و كردارها براي او تازگي داشت؛ خود را در جمع آنان غريبه مي‏ پنداشت و در توهم خود حس مي‏ كرد كه همه او را زير نظر دارند. البته اين مسأله تا حدي هم منطقي بود؛ چون هر غريبه‏ اي در جايي جديد چنين حسي را پيدا مي‏ كند. ناگهان كسي آمد و در چند قدمي پير مؤدبانه ايستاد و دستانش را به صورت ضربدر در مقابل صورتش گرفت و كلامي بر زبان راند كه حتي يك كلمه‏ آن براي سپهر مفهومي نداشت. او واقعاً حس مي‏ كرد با دنياي جديدي آشنا شده كه قبلاً به طور ضمني خوانده و حال از نزديك با همه‏ وجود خود دارد تجربه مي‏ كند. شخص لاغر اندامي با موهاي بلند آمد و در مناقب مولا اشعاري را با آواز رسا براي مجلسيان خواند و در پايان مناقب خواني‏ اش همان كاري را كرد كه فرد نخستين انجام داده بود. به دستور پير تعدادي تنبور زن، دف‏ زن و يك نفر كه ني در دست داشت و شخص ديگري كه از آدابش معلوم بود براي خواندن پيش مي‏ آيد، در جايگاه خويش قرار گرفتند و مراسم شب عيدغدير را با ذكر مولا آغاز كردند.
دم گرفتن درويشان با همراهي صداي دف و ني و تنبور، شور و حالي ديگرگون در مريدان و نيز ديگر حاضران اين حلقه افكنده بود كه تا آن شب چنين لحظاتي هيچ‏گاه در زندگي سپهر پيش نيامده و چنين شوقي به او دست نداده بود:
من مست مستم بابا حيدر مدد علي پرستم بابا حيدر مدد
نور دو چشمان پيمبر علي فاطمه را حامي و همسر علي
مير عرب، ساقي كوثر علي ذات خدا، صاحب قنبر علي
من مست مستم بابا حيدر مدد علي پرستم بابا حيدر مدد

وقتي كه شور و حال به اوج رسيد تعدادي از مريدان برخاسته و با ريتم موجود، حركات موزون خود را هماهنگ كرده و به قولي به سماع مشغول شدند!! پرده‏ي نازكي مردان و زنان را از هم متمايز كرده بود كه به خوبي از سايه آنان مي‏ شد تشخيص داد كه چه مي‏ كنند. تعداد اندكي كه آرام بودند آهسته بر زانوان خود مي‏ كوبيدند و دم را با گفتن: «بابا حيدر مدد» پاسخ مي‏ دادند، اما مابقي يا به صورت نشسته سرها را به شكل يكنواختي از راست به چپ و از چپ به راست حركت داده و سومين مرحله به سينه خود مي‏ كوبيدند و يا ايستاده در موقعيت‏ هاي مختلف خم و راست مي‏ شدند. بعضي از مريدان نيز حركات دست و پاهايشان همراه با لبخندي كه بر لب داشتند به شكلي بود كه گويي در حال رقصيدن‏اند و هرازگاه دست و بشكني هم مي‏ زدند كه اين عمل، حركات رقص را بيشتر در ذهن تداعي مي‏ كرد تا سماع عارفانه! لحظه‏ به‏ لحظه بر تعداد جماعت خانقاهي افزوده مي‏ شد. تعجب سپهر ابتدا از اين حيث بود كه چرا بعضي از وارد شوندگان در آن هواي نسبتاً گرم تابستاني كلاه بر سر نهاده‏ اند، طولي نكشيد كه سر اين مطلب نيز آشكار شد. پريشاني موهاي بلند درويشان به دليل شرايط اجتماعي مي‏ بايست در حمايت استتارگونه كلاه، از ديد نقد آلود انظار در امان باشد تا بتوانند توان ترقي طريقت خود را به تماشا بگذراند. اين شور و حال و حالات مجذوبين تقريبا دو ساعت ادامه داشت و در اين مدت گاهي سپهر به اين مي‏ انديشيد كه چرا علي پرستي؟! اما بلافاصله جو حاكم بر جلسه او را از تفكر بيشتر پيرامون اين سؤال و يافتن پاسخ باز مي‏ داشت. تا اينكه آن كسي كه ناظم بود باز به همان حالت نخستين، دست‏ ها را به صورت ضربدر در مقابل خود نگه داشته و بار ديگر جملاتي بر زبان راند كه ظاهرش خوش بود، ولي باطناً معنا و مفهومي براي سپهر نداشت:

هو، حق
يا علي مدد!
ليل مردان ـ ساكنين سر دم
جمال با كمال حضرت درويش را عشق است.
ايوالله‏، الاالله‏
ذكري شد.

مير طاهر آهسته جوابش را مي‏ داد؛ چون فاصله زياد بود كلماتش روشن و صريح به گوش نمي‏ رسيد. البته مشكل او حضور فاصله‏ ها نبود، اگر چه خودش هم اين را نمي‏ دانست، ولي مشكل دقيقاً از ناحيه تكلفات خانقاهي بود كه بروز مي‏ كرد و فاصله‏ بين ذهن و مفاهيم، شعاع طولاني‏ تري پيدا مي‏ نمود.

مجلس با پذيرايي به وسيله چاي و شربت و شيريني، آرامشي نسبي به خود گرفته بود. دقايقي كه از اين دم گذشت، ناگاه چهره‏ي ناظم در جايگاه مخصوص جلوه‏ گر شد و جماعت را به «علي علي» گفتن و سر دادن «هو يا علي مدد!» ترغيب نمود. آنگاه با صداي بلند نام سپهر مهيمن را به گوش همگان رساند و او را براي قرائت اشعارش به جايگاه دعوت كرد. سپهر ابتدا كمي جا خورد، ولي چون از پيش خودش را آماده كرده بود سريعاً بر خويش مسلط شد و آهسته و با طمأنينه به سوي جايگاه پيش رفت. با عرض ادب و احترام، اجازه‏ي حضور يافتن در جايگاه مخصوص را گرفت. اين چهره ناآشنا و غريب را كثيري از جماعت خانقاهي دنبال مي‏ كردند تا هويت او را بهتر بشناسند. او سعي كرده بود مطالبي را هم از زبان عرفاي نامدار مانند: مولانا جلال‏ الدين بلخي، شيخ فريدالدين عطار نيشابوري، سنايي غزنوي و چند جمله ناب از كلام گهربار مولاي متقيان علي (عليه‏ السلام) به ذهن بسپارد تا در صورت لزوم قدرت جولان عقلي و ذوقي خويش را در آن مجلس به نمايش بگذارد. سپهر نسبت به خودش اطمينان زيادي داشت، ولي ذهنش در پي تسخير موقعيت‏ هايي بود تا بتواند اذهان ديگران، بخصوص پير طريقت را محصور و مسحور كلام خويش نمايد.

وي در همان دقايق نخست و فرصت محدود، ياد گرفته بود كه ياد كردن از «اسماء حق» به هر شكلي مانند: به‏نام خدا، باسمه تعالي، بسم‏ الله‏ الرحمن الرحيم و ... و نيز سلام كردن به هر نحوي جزو روند فكري اربابان خانقاهي نيست و به همين خاطر براي به دست آوردن دل جماعت بايد همرنگ جماعت شود. بالأخره «يا خر يا خرما»، او در انتخاب آزاد بود؛ چون انسان آزاد آفريده شده است.
آن شب با مربوط كردن چند موضوع عرفاني و ارتباط دادن آن با واقعه غديرخم و همين طور با قرائت مثنوي بلندي كه تماماً در اوصاف و شأن رفيع مولاي متقيان علي (عليه‏ السلام) سروده شده بود، توجه همگان را به خود جلب كرد. مفهوم سخنان و مضمون اشعارش براي همه و حتي جناب ميرطاهر علي شاه تازگي داشت. آنقدر تحت تأثير قرار گرفته بودند كه فقرا متوالياً او را تشويق مي‏ كردند. مير طاهر به احترام از جا بلند شد و او را در صدر مجلس و در كنار خود جاي داد؛ سپهر تا آخر مجلس در جوار مير طاهر جا خوش كرده بود. بعد از سخنان كوتاه مير طاهر، حلقه ذكري تشكيل دادند و با نفس پير، مياندار مجلس، ذكر جلي را بر زبان فقرا جاري كرد.

پاسي از شب گذشته بود. پرده نازكي كه بين زنان و مردان حايل شده بود، در مقابل چشمان ناباور سپهر كنار زده شد و زنان نيز در هيأت درويشي بر اين حلقه در جوار مردان گرد آمدند. سپهر مات و متحير مي‏نگريست، اما قدرت تفسير و تحليل فضاي جديد را نداشت. غير از لامپي كه بر بالاي حلقه مي‏ سوخت، تقريباً اكثر لامپ‏ ها را خاموش كرده بودند. او با دنياي تازه‏ اي آشنا شده بود كه تا قبل از آن هرگز به چشم نديده بود. به همين دليل نمي‏ توانست آنچه را كه مي‏ بيند و مي‏ شنود با معيارهاي عقلاني بسنجد. فريادها، شور و شوق‏ ها و كلمات و حركات عجيب و غريب درويشان، اعم از زن و مرد، حيرت او را مضاعف كرده بود. در فضاي نيمه تاريك گاه اعمال و افعالي را مي‏ ديد كه حس مي‏ كرد غير شرعي و ضد اخلاقي است. اما لحظه‏ اي بعد با خود مي‏ گفت: «نه! اگر چنين بود مطمئناً جناب مير طاهر و مشايخ حاضر با آن برخوردي جدي مي‏ كردند. در ضمن كسي جرأت نمي‏ كند در مقابل پير طريقت مرتكب اعمال زشت و غيراخلاقي شود. سماع زنان و مردان در يك حلقه مشترك نيز به احتمال قوي توجيه طريقتي دارد وگرنه از اجتماع آنان، آن هم در يك نقطه، از طرف پير مجلس ممانعت مي‏ شد

سماع مريدان چيزي حدود چهل و پنج دقيقه ادامه پيدا كرد. بعد از اينكه چراغ‏ هاي مجلس را روشن كردند، عده‏ اي از زنان و دختران با وضعيت بد و غيرقابل توصیفی بر زمين افتاده بودند و علي‏ علي مي‏ گفتند. درست مثل كساني كه مشروبات الكلي مصرف كرده، از حال طبيعي خارج و مست لايعقل شده باشند. بعضي از جوانان و نيز مشايخ مجلس دست آنها را گرفته و يا شانه‏ هاي از خود بي‏ خود شدگان را ماساژ مي‏ دادند. سپهر ابتدا فكر كرده بود كه اينها مي‏ بايست برادران و يا شوهران آنها باشند، اما طولي نكشيد شاهد صحنه‏ اي شد كه از نظر او وقيحانه و شرم‏ آور بود. هر كدام از اين مريدان چند تن از زنان حلقه ذكر و سماع را در آغوش گرفته و سپس در آغوش پير رهايشان مي‏ كردند. سپهر با خود مي‏ گفت: شايد دليلي، چيزي هست و من نمي‏ دانم!! نرگس در كناري ايستاده بود و نظاره مي‏ كرد. گه‏گاه زير چشمي نگاهي به سپهر مي‏ انداخت و سپهر اين عمل نرگس را حس كرده بود.

قسمت چهارم

پشت خط قرمز

ميرطاهر علي شاه از واقعه‏ي شب عيدغدير كاملاً راضي و خشنود شده بود تا جايي كه شخصاً دو بار با سپهر تماس گرفته و از او خواسته بود ارتباطش را با اين سلسله منسجم‏تر و محكمتر كند. در اين ميان نرگس علي شاه هر چند ساعت يك بار با او تماس مي‏گرفت و بين صحبت‏هايش مي‏گفت:

«آقا نسبت به شما نظر مثبتي پيدا كرده، شما با اين هوش و ذكاوتي كه داريد مي‏توانيد در مدت كوتاهي پيشرفت قابل توجهي داشته باشيد.» سپهر هم كليه‏ي سؤال‏ها و مجهولات خود را با نرگس در ميان مي‏گذاشت و او نيز بنا به دستور ميرطاهر به تمامي آنها تا جايي كه مي‏توانست پاسخ مي‏داد؛ سؤال‏هاي سپهر بيشتر پيرامون آداب و تكلّفات خانقاهي بود. سپهر در چند جلسه‏اي كه شيخ طريقتش ميرطاهر بود شركت كرده و هر بار نكات جديدي درباره‏ي آداب و رسوم و فرهنگ درويشي آموزش ديده بود و روزبه‏روز كلام و رفتارش به آنان شباهت پيدا مي‏كرد. پس از مدتي شبي تقريباً ساعت ده‏وسي دقيقه صداي زنگ خانه به صدا درآمد. برادرش با فرياد گفت:
- «
سپهر! آقا سيّدمرتضي تشريف آورده‏اند
سپهر سراسيمه پله‏ها را پايين آمد و با شور و شوقي وصف‏ناپذير يكديگر را در آغوش گرفتند. هر دو به اتاق سپهر رفتند. سيّدمرتضي گفت:
- «
مرد حسابي! معلوم هست كجايي؟ نبايد سراغي از ما بگيري؟ هر وقت زنگ مي‏زنيم نيستي كه...»
- «
چرا هستم سيّد! البته زير سايه‏ي شما...»
- «
ما اگر سايه‏اي داشتيم روي خودمان مي‏افتاد، ديگر به شما نمي‏رسيد
- «
اختيار داريد، ما هر چه كه داريم از وجود شماست، اگر بدانيد با چه كساني ارتباط پيدا كرده‏ام، باورتان نمي‏شود
سيّد بند پاي مصنوعي خود را آزاد كرد و آن را به گوشه‏اي تكيه داد و با خنده گفت:
- «
عجب! پس بگو سرت در جاي ديگري گرم بوده، خب حالا بگو با چه كساني مرتبط شده‏اي؟»
- «
با دراويش، نمي‏داني اينها چه جماعت عجيبي هستند سيّد
چهره‏ي سيّدمرتضي كاملاً به هم ريخت، اگرچه لحظه‏اي بعد با لبخند مصنوعي خود در پي توجيه آن برآمد، اما موفق نشد. سپهر اخلاقش را مي‏دانست و به تجربه فهميده بود كه سيّدمرتضي بي‏جهت از چيزي نگران نمي‏شود. سيّدمرتضي ادامه داد:
- «
خب بگو بدانم چگونه با اين جماعت آشنا شده‏اي؟»
سپهر با وجودي كه ناراحتي او را حس كرده بود، اما به دليل احترامي كه براي سيّد قائل بود جرأت پرسش نداشت، با بي‏ميلي تمام، چگونگي برخورد با درويشان و ماحصل اين آشنايي را توضيح داد. سيّدمرتضي سكوت كرد و مدتي در فكر فرو رفت. سپهر براي اينكه تلخي اين سكوت را بشكند، پرسيد:
- «
شما چه كار مي‏كنيد سيّد؟ اوضاع و احوال زمانه بر وفق مراد هست يا نه؟»
سيّد متفكرانه جواب داد:
- «
شكر خدا... ما هم به نوعي مشغوليم... بايد يواش‏يواش رفع زحمت كنيم
- «
كجا به اين زودي؟»
- «
تو كه بي‏وفا شده‏اي، گفتم سري بهت بزنم ببينم چه كار مي‏كني، در چه حالي هستي
- «
شما چيزي را از من پنهان مي‏كنيد، راستش را بگو طوري شده؟ مسأله‏اي پيش آمده...؟»
- «
نه! چه مسأله‏اي؟...»
- «
سيّد! من شما را خوب مي‏شناسم، خواهش مي‏كنم اگر حرفي داريد بگوييد، لطفاً حرفتان را از من پنهان نكنيد. من شما را به عنوان يك دوست صادق قبول دارم، باور كنيد
- «
نه! تنها حرفم اين است كه مواظب خودت باش! نيايد آن روزي را كه حسرت بخوري و نسبت به گذشته‏ي خود كاملاً پشيمان شوي، به هر حال تماس خودت را با من قطع نكن
سپهر هر چه اصرار كرد، موفق به باز كردن زبان سيّد نشد، ولي هرچه كه بود، درهم ريختگي او با خبري كه سپهر از خودش ارايه كرده بود، ارتباط مستقيم داشت. چند روزي گذشت، حالت سيّدمرتضي تأثير عميقي بر روي سپهر گذاشته بود. تا اينكه روزي سپهر به بهانه‏ي اداي فريضه‏ي نماز به مسجد رفت تا با ديدن سيّد شايد راز كلام آخر او را بفهمد. سپهر تا آمد تجديد وضو كند، امام جماعت سوره‏ي حمد اوّلين ركعت نماز مغرب را خوانده بود، در آغاز قرائت سوره‏ي توحيد به جماعت وصل شد. بعد از اتمام نماز مغرب، سيّد را ديد كه در صف دوّم نشسته و يكي از همرزمان سابقش به‏نام حاج محمد شريعت‏پناه نيز در كنارش به اداي نماز ايستاده بود. نماز جماعت كه به پايان رسيد مردم تك‏تك مسجد را به قصد خانه ترك مي‏كردند. جا كه بازتر شد آهسته رفت و ناگهان بين هر دوشان قرار گرفت. سيّد از ديدار مجدد سپهر خيلي خوشحال به نظر مي‏رسيد، سپهر با ابراز مسرت تمام گفت:
- «
سيّدجان! هر قدر كه بخواهي از من فرار كني باز به چنگت مي‏آورم، براي اينكه تو با يك پاي عاريه‏اي چگونه مي‏تواني از دست من بگريزي
خنده‏ي سيّد و حاج محمد فضاي روحاني مسجد را پر كرد. سپهر بي‏درنگ ادامه داد:
- «
راستش را بگو چرا آن روز از حرف‏هاي من ناراحت شدي؟»
سيّد با اظهار اميدواري دست بر روي شانه‏ي سپهر گذاشت و پرسيد:
- «
ببينم، گل مولا! اهل آبگوشت هستي يا نه! اي بابا! اين چه پرسش ساده‏لوحانه‏اي است كه من كردم، «ديگ‏جوش» يكي از سنتي‏ترين غذاهاي خانقاهي است. اگر هم دوست نداشته باشي تا به حال مي‏بايست به آن عادت كرده باشي، اين طور نيست؟»
از كلام سيّد سخت متحيّر شده بود و نمي‏دانست او از كجا با اصطلاح ديگ‏جوش آشنايي پيدا كرده است، ولي بدون اينكه به روي خودش بياورد، گفت:
- «
مثل اينكه شما از من هم درويش‏تري ولي از اينها كه بگذريم من عاشق آبگوشتم
- «
پس آماده‏ي رفتن شويد تا حاج خانم ما صدايش در نيامده، حداقل به آب آبگوشت برسيم
حاج محمد عذر خواست و عذرش هم از جانب سيّد پذيرفتني بود و از همانجا راهش را جدا كرد طولي نكشيد كه آن دو به منزل رسيدند. بعد از صرف شام، سيّد خوب فهميده بود كه سپهر براي چه چيزي نزد او آمده است. بدين لحاظ پيش از اينكه حرفي از سپهر بشنود گفت:
- «
سپهر جان! خدا مي‏داند تا چه اندازه نسبت به تو و خانواده‏ات كه همگی اصيل و مذهبي هستيد، ارادت دارم، بخصوص براي خود شما احترام ويژه‏اي قايل هستم و به خاطر اين دوستي و رفاقتي كه بين ما وجود دارد احساس مي‏كنم جهت‏گيري‏هاي تو در همه‏ي مراحل و مراتب زندگي و نوع برخورد تو با پيشامدهاي اجتماعي براي من كه يك دوست هستم اهميّت ويژه‏اي دارد و در مورد فردي كه از توانايي‏هاي ويژه در سطح بالايي برخوردار است، هميشه در خود احساس مسئوليت مي‏كنم
سپهر ساكت و آرام به سخنان محبت‏آميز سيّد دقيقاً گوش مي‏داد، او هميشه به حرف‏هاي سيّد ايمان داشت. به همين خاطر خيلي موجز از سيّد تشكر كرد و منتظر ماند تا سخنان او خاتمه يابد. سيّد در ادامه گفت:
- «
درويشي راه درستي نيست كه تو انتخاب كرده‏اي، از اين كه رك حرف مي‏زنم بايد ببخشيد
- «
تمنا دارم سيّد جان! شما به عنوان برادر بزرگتر بر من ولايت داري. پس هرچه مي‏خواهد دل تنگت بگو
- «
با اينكه مي‏دانم حرف مرا زمين نخواهي زد ولي هرگز نمي‏خواهم از اين باب وارد شوم؛ چون امكان دارد در آتيه به لحاظ روحي مسايل ديگري به دنبال داشته باشد. من هر چقدر كه در اين‏باره با تو صحبت كنم به هيچ وجه به جايي نمي‏رسيم. تا خودت اين راه را با پوست و گوشت خود لمس نكني، سخنان امثال من همه بيهوده و بي‏فايده است. مگر اين كه احساساتت را رها كني و با عقل و منطق به اين موضوع نگاه كني. اين كه چگونه به اين راه كشيده شدي بماند، مهم اين است كه فعلاً در اين طريق هستي و چنان كه قبلاً گفتم خيلي بايد مواظب خود باشي وگرنه به ورطه‏ي نابودي خواهي افتاد، امّا مي‏ترسم زماني پشيمان شوي كه ديگر سودي به حالت نداشته باشد. حديثي داريم از رسول‏اللّه‏ (صلي‏اللّه‏عليه‏وآله) كه مي‏فرمايند: بعد از من امت من هفتاد و دو فرقه مي‏شوند كه از اين ميان فقط يكي اهل سعادت است و مابقي طريق ضلالت را در مي‏نوردند
سيّد از سپهر خواست كه براي شنيدن مطالبي مفيد در رابطه با مسأله‏ي مورد بحث به اتفاق او يك سري به منزل حاج آقا محبّي بزنند و برگردند. سپهر گرچه چندين بار حاج آقا محبي را از نزديك در مسجد ديده بود، اما شناخت چنداني از وي نداشت. يكي ـ دو بار وصف ويژگي‏هاي علمي و اخلاقي ايشان را از زبان سيّد شنيده بود و دوست داشت به قدر كفايت او را از نزديك بهتر و بيشتر بشناسد. به همين خاطر با مسرّت تمام آمادگي خود را براي ديدار ايشان نشان داد. در بين راه سپهر گفت:
- «
آخر سيّد جان اينها شيعه هستند...»
- «
باشد، تشيّع هم با نقش‏آفريني دنياطلبان و منحرفان به چند شعبه تقسیم می‌شود، ولي حرف من اينها نيست. من مي‏خواهم خاطره‏ي يكي از مستبصرين به نام صانعي كه تحت عنوان «پشت خط قرمز» نوشته و براي بچّه‏هاي سپاه ارسال كرده را ابتدا از زبان حاج آقا بشنوي و بعد از آن با هم به صحبت بنشينيم. اما چند نكته را فراموش نكن؛ يكي اين كه در تشرّف به هر فرقه‏ي درويشي شتابي نداشته باش. براي اينكه تو هر وقت كه بخواهي مي‏تواني مشرّف شوي. دوم اينكه سعي نداشته باش كه در اعمال و كردار آنها وارد شوي ولي دقت خاصي از خود نشان بده. سوم اينكه هيچ يك از آنان را با خانواده‏ي خود آشنا نكن و چهارم اينكه خيلي خيلي مواظب خود و رفتار و كردار و گفتار خود در ميان آنان باش و ساده‏لوحانه برخورد نكن و پنجم اينكه هرگز اسرار و مسايل شخصي و خانوادگي‏ات را به آنان نگو و ششم اينكه (با خنده) تماست را با من قطع نكن تا بفهمم چه كردي و چه مي‏كني، قبول
- «
قبول
- «
يا علي مدد درويش...!»
حاج آقا احمد محبّي امام جماعت و مسئول بسيج مسجد حضرت رقيه (سلام‏اللّه‏عليها) و يكي از دوستان ديرينه و از همرزمان سيّدمرتضي محسوب مي‏شد كه از زمان جنگ در يكي از جبهه‏هاي غرب با سيّد آشنا شده بود. سپهر از كلام توصيفي سيّد نسبت به اغلب جبهه‏هاي جنگ تحميلي فهميده بود كه او تقريباً در بيشتر جبهه‏هاي نبرد به اشكال گوناگون حضور داشته و چنان زيبا و هنرمندانه آن فضاي روحاني را توصيف مي‏كرد كه هر شنونده‏اي در ذهن خود تداعي سكانس‏هاي فضاسازي و «دكوپاژ» شده بر پرده‏ي سينما را داشت.
از خيابان و كوچه‏هاي باريكي كه به نوعي همگي به هم راه داشت عبور كردند تا به منزل حاج آقا محبّي رسيدند. سپهر تا آن شب اصلاً فكر نمي‏كرد كه در اين تهران بي‏سروته و با وجود اين همه انبوه‏سازي و برج‏هاي سر به فلك كشيده، خانه‏اي هم پيدا شود كه ديوارهاي اتاقش گچ و خاك اندود باشد. منزلي محقر با دو اتاق دوازده و ده متري همراه با حياطي كه جمعاً مساحتش به چهل‏وپنج متر نمي‏رسيد. حاج آقا با رويي باز آنها را به اتاق خود كه مجاور آشپزخانه بود، راهنمايي كرد. وي با داشتن دو دختر سيزده و هشت ساله در كنار همسرش زندگي ساده و گرمي را بنا نهاده بود. براي رعايت حال همسرش و آسايش خانواده، پذيرايي از مهمانان را خود برعهده داشت. قناعت سرمنشأ زندگي‏شان بود، تا حدي كه از هر حيث و از هر باب به اقل مايقنع مي‏رسيد. آقاي محبّي اگرچه تا آن وقت استطاعت تشرّف به مكه‏ي معظمه را پيدا نكرده بود، اما سيّدمرتضي و اكثر بچّه‏هاي مسجد او را حاجي خطاب مي‏كردند. هرازگاه با سيّد از در مزاح وارد مي‏شد، ولي در كل از چهره و رفتار و منشش پيدا بود كه فردي است كاملاً مؤدب، منظم و با سواد. دورتادور اتاقش پر بود از كتاب‏هاي ريز و درشت فقهي، فلسفي، كلامي، تاريخي، ادبي و غيره. وقتي كه سيني چاي را بر زمين گذاشت و با پيراهن سفيد و بلندي كه بر تن داشت بر زمين نشست، سيّدمرتضي بدون هيچ مقدمه‏اي پرسيد:
- «
حاج احمد! راجع به احاديث و رواياتي كه درباره تصوف و صوفيان در بعضي از مكتوبات مربوطه ثبت شده، سؤالي داشتم
از اين سؤال، سپهر متوجه شد كه سيّد در نظر دارد تا به طريق صواب او را مجاب كند؛ چون كه در راه، سيّدمرتضي حديثي را براي سپهر قرائت كرده بود كه او گفته بود: «امكان دارد اغلب اينها ساختگي باشد»، اما از آنجايي كه به صداقت و راستگويي آنان گواهي مي‏داد و بخصوص كه از نيّت خيرخواهانه‏ي سيّد باخبر بود، به احترام آن دو سكوت كرده و به سخنانشان گوش فرا داد. حاج آقا محبّي دستي به ريش‏هاي جوگندمي‏اش كشيد و گفت:
«
توي اين دوره و زمونه شلوغ و با اين حجم سنگين شبهه‏هاي القايي، چي شده كه شما رفته‏ايد سراغ تصوف و صوفيان؟ مشكلي پيش آمده؟»
سيّد بدون برداشتن قند استكانش را به لبش نزديك كرد و در همان حال گفت:
- «
نه، مشكلي كه نيست، ولي مي‏خواستم بدانم تصوّفي كه به قول بعضي از مورخين و اساتيد فن از قرن دوّم و يا نيمه‏ي دوم قرن دوّم هجري پديد آمده است...»
حاج احمد كلام سيّد را قطع كرد و گفت:
- «
نخير، دوست عزيز! اشتباه نكنيد، تصوف به معناي كلي قبل از اسلام وجود داشته و ريشه‏اش را مي‏توان در زهد مسيحي، يهوديت، مانويت و تفكر زرتشتي نيز پيدا كرد. حتي بعضي‏ها اعتقاد دارند كه تصوف نتيجه‏ي عكس‏العمل ذهن سامي‏هاست. پس در واقع مي‏توان گفت فعاليت صوفيان رسماً از قرن دوم هجري به بعد در بین مسلمانان پا گرفت، ضمن اينكه شديداً تحت تأثير اسلام نيز واقع گرديد، از آن به بعد با صفت اسلامي تشهير يافت پس از این واقعه غالبا ائمه معصومین(علیه السلام)، بزرگان دين و علما همواره پيروان دين اسلام را به كرات در گرايش به اين شيوه نهي مي‏كردند
سپهر نگاهي به سيّد كرد و با اشاره اجازه گرفت كه سخن بگويد. سيّد گفت:
- «
مجلس بي‏رياست، راحت باش
سپهر مثل افراد خجالت‏زده سرش را پايين انداخت و پرسيد:
- «
البته حاج آقا! بنده مدت‏ها بوده و هست كه در اين‏باره به تحقيق و تفحص مشغولم، تاكنون به احاديث زيادي هم در رد تصوف برخورد كرده‏ام، ولي مي‏خواستم بدانم حديث يا روايتي وجود دارد كه به طور مستقيم از واژه‏هاي صوفي، صوفيان، تصوف و امثالهم استفاده كرده باشد؟»
حاج آقا محبّي بالشي را زير آرنج راستش گذاشت و ضمن عذرخواهي پاسخ داد:
- «
بله، خيلي زياد! مثل اين روايت كه به نقل از پيامبر اكرم (صلي‏اللّه‏عليه‏وآله) در سفينه‏البحار وجود دارد. ايشان مي‏فرمايند: «لا يَقُومُ عَلي اُمَّتي حَتّي يَقُومُ قَوْمٌ مِن أُمَّتي اِسْمُهُمْ الصُّوفِيَّةُ، لَيْسُوا مِنّي وَ اِنَّهُمْ يَحْلِفُونَ لِلذِّكْرِ وَ يَرْفَعُونَ أَصْواتَهُمْ، يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ عَلي طَريقَتي بَل هُمْ أَضَلُّ مِنَ‏الْكُفّارِ وَ هُمْ أَهْلُ‏النّارِ، لَهُم شَهيقُ‏الْحِمار. يعني: قيامت براي امت من پديدار نمي‏شود تا اينكه از ميان امت من قومي بپا خيزند كه نام آنان «صوفي» است، و آنان از من نيستند، آنان براي ذكر، حلقه مي‏زنند و صداهاي خود را بلند مي‏كنند، گمان مي‏برند كه بر روش من سير مي‏كنند، بلكه آنان از كفّار گمراه‏تر و از اهل آتش هستند، براي آنان بانگ الاغ است
اين حديث در يك آن تصوير سماعي كه آن شب توسط زنان و مردان و اغلب مريدان ميرطاهر برپاگشته بود را دقيقاً در ذهن سپهر تداعي كرد. آنگاه سيّدمرتضي با شنيدن آن رو به سپهر كرد و گفت:
- «
اتفاقاً در جاي ديگري رسول خدا (صلي‏اللّه‏عليه‏وآله) نصيحتي به اباذر مي‏كند كه در آن به واژه‏ي صوف به معني پشمينه كه خرقه ي صوفيان است اشاره‏اي مي‏كند: «يا أَباذَرُّ! يَكُونُ فِي آخِرِالزَّمانِ قَوْمٌ يَلْبَسُونَ الصُّوفَ فِي صَيفِهِمْ وَ شِتائِهِمْ يَرَوْنَ أَنَّ لَهُمُ‏الْفَضْلَ بِذالِكَ عَلي غَيْرِهِمْ اُولائِكَ يَلْعَنُهُمْ مَلائِكةُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ. اي اباذر! در آخرالزمان گروهي هستند كه در تابستان و زمستان لباس پشمينه مي‏پوشند و گمان مي‏كنند كه اين كار برتري بر ديگران است. آنان را فرشتگان آسمان و زمين لعنت مي‏كنند.» اما از همه‏ي اينها گذشته من از حاج آقا مي‏خواهم خاطره‏ي آقاي صانعي، كه از دراويش مستبصر یکی از سلسله‌ها بوده را براي ما بازگو كنند. حاج آقا بسم‏اللّه‏! آن خاطره واقعاً شنيدني است. سپهر جان! خوب گوش كن


شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

انتشار یافته: ۱۸
در انتظار بررسی: ۲
غیر قابل انتشار: ۲۰
مرتضی
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۳۹۱/۰۶/۱۶ - ۱۲:۳۹
0
3
با سلام و عرض ادب
مطلب جالبی بود ولی در صورت امکان ناقص نگذارید ادامه اش را اگر ممکن است برای من ارسال کنبد ممنون می شوم .
با تشکر
ممد
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۳۹۱/۰۶/۱۶ - ۱۴:۴۹
3
2
زرند كه اصلا پادگان نداره
زهرا
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۳۹۲/۰۳/۰۷ - ۰۰:۰۳
0
3
خیلی ممنون واقعا همین این داستان و این حدیث از پیامبر برای من که خیلی موثر بود
امیر
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۳۹۲/۰۶/۱۷ - ۱۴:۵۹
4
3
باسلام
صحت یا سقم مطلب در حاله از ابهام میباشد . از نویسنده داستان خواهش میکنم بفرمایند در سالی که موبایل در بین مردم عادی وجود نداشت و برای افراد خیلی خاص و دارای سمت هایی بودند ، چطور از سوریه با یک فرد عادی تماس موبایلی برقرار کردند ؟
milad nazari
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۳۹۲/۰۷/۲۹ - ۱۵:۲۵
2
3
علی(ع):صوفی کسی است که از صفای باطن جامه پشمینه می پوشد درغیراین صورت سگ کوفی به از هزار صوفی
درضمن علت،زمان،مکان نقل حدیث رو بررسی کنید بعد حدیث نقل کنید.
هرکسی زمانی میتونه به سر کاری پی ببره که موسی باشد درکنار خضر .
یاسین
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۳۹۲/۱۲/۲۶ - ۰۵:۱۰
1
0
سلام لطفا تمام سلسله هاروجمع نبندید داستانی که گفتیدحقیقت نداره فقدبخش کمیش چراارتباط عمادالعارفینوباحضرت ایت الله کوهستانیوه مثل دوعاشق باهم بودنونمیگی ؟هردوعارف چرا ارتباتشوباشیخ رجب عللی خیاط نمیگیدمتمعینم خبرونمیگیدچراوسیت نامشونمیخونید؟اون میگه کسیکه به شریعت عمل نکندسلسله مانیست مرجع تقلیدش مرعشیه نجفی قدسسه بود لطفاسدرویشیوبدنام نکنیدوتمامشونویجورجمع نبندیداینوبدونیدهرچی ازاسلام داریم بخشیش ازدراویش مونده وبخشیش ازعلما
شروین
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۳۹۳/۰۵/۰۹ - ۱۰:۲۰
1
1
من شک دارم که این داستان واقعی باشد و چیزی جز یاوه سرایی نیست . بنده درویش نیستم اما از اطلاعات اندکی که از سلسله های فقری معاصر دارم یکی این است که در سلسله ی خاکسار که حاج میر طاهر از نقیبان آن بوده است زنان مشرف نمی شوند چه برسد به اینکه لقب فقری به آنان دهند مثل نرگس علیشاه !! واقعا جای تاسف دارد.....
درویش
|
United Kingdom
|
۱۳۹۳/۱۱/۰۱ - ۰۱:۰۴
0
1
هو العلی العلی
سلام،
من از فقرای خاکسارم، هم سلام میکنم هم الباقی احکام و مستحبات شریعت دین مبین اسلام رو بجا میارم.
این مطلب تماماً دروغه.
در فقر جلیله خاکسار بانوان مشرف نمیشوند، به هیچ عنوان.
در ضمن جناب میرطاهر سر سلسله نبودند و نیستند، از مشایخ سلسله هستند.
در ضمن از اصطلاحاتی که به کار برده شده، مشخصه که متاسفانه یکی از فقرا در جمع آوری این مطلب دست داشته یا اینکه با طرح رفاقت با چندی از فقرا از درستی ایشان سو استفاده شده، که امیدوارم خود مولا جواب عملشون رو بده.
در آخر اینکه، اسم دراویش به خصوص فقرای محترم خاکسار رو خراب نکنید.
این مطالب و هجویات توان خدشه دار کردن سلسله جلیله خاکسار و مولا دوستی هیچ کدام از سلسله های دراویش رو نداره.
خودتون رو به زحمت نندازید.
امیدوارم مولا خودش شفاعت کنه خدا به راه راست هدایتتون کنه.
یا علی مدد.
حسین
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۳۹۴/۰۲/۱۱ - ۱۳:۲۹
0
2
چطور چنین حرفی میزنید بترس از خدای علی (ع) وتوبه کن که هر کس با خاندان علی
وفاعلیشاه
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۳۹۴/۰۷/۰۲ - ۱۷:۳۹
0
1
سلام م بندن از فقرای خاکسار هستم تمام مطالب بالا خلافند در سلسله زن مشرف نمیشود نرگس علیشاه چیه دیگه هه
یار
|
United Kingdom
|
۱۳۹۴/۰۸/۲۴ - ۱۳:۲۴
0
1
تمام فرقه های دراویش زیر نظر یه مولاست به اسم علی بعضي دروایش هست که پیرو حقیقی. ائمه وپیامبر هستن حالا به نسبت اتصالشون باهم فرق دارن
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۳۹۴/۰۸/۲۸ - ۰۸:۲۷
0
1
سلام
چرا هدف داستانهاي تخیلی ات رو دراویش میکنی؟
جای خراب کردن دیگران خودت رو درست کن رفیق!
علی
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۳۹۵/۰۲/۰۵ - ۰۸:۵۴
0
0
تو سلسله خاکسار از ازل تا به ابد هیچ زنی مشرف نشده و نخواهد شد
علی
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۳۹۵/۰۲/۰۵ - ۰۹:۰۱
0
0
درویش و درویشی تا ابد زنده میمونه چون راه مولاست و طریقت یک حقیقت از باطن اسلام ناب، و پیران سلاسل بودند که در گوشه و کنار دنیا به تبلیغ اسلام محمدی و طریقت علوی همت گماشتند و هر جا میرفتند مردم دورشان را میگرفتند و افرادی اونها رو مردود میدانستند برای اینکه چیزی در باطن خود نداشتند برو زندگی عرفا و پیران صوفیه رو بخون . والله واعلم بالصواب
محب علی و آل
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۳۹۵/۰۴/۱۰ - ۰۴:۵۵
0
0
سلام، ابتدای امر عرض کنم که دل خوشی از این جماعت اغلب مدعی و توخالی ندارم و معتقدم انسان آزاده مسیر خود شناسی را اگر اهلش باشد پیدا میکند و گرفتار تبلیغات غلو آمیز و نیرنگ گون،هیچ فرقه و... نمی شود. و اگر سالک صادق باشد. و هدفش سلوک باشد قطعا خود آیی و یقظه در او اتفاق می افتد ، و سالک به وجه خداوند میرسد...
و اما بعد
من داستان شما را خواندم.اما انصاف را رعایت نکردید بزرگوار ... بماند... خواندم و خواندم. دیدم اسم آورده اید،باز هم خواندم... اما تا رسیدم به "نرگس علی شاه"، باقی را بی خیال شدم...چون کلمات بار دارند و حقیقت مطلب برایم روشن شد. که از کجا می آید این آوای نا سازگار شما، ای کاش نویسنده خودش درد دین و روشنگری و آگاهی داشت، آنگاه دست به قلم میبرد. درست است اینان آنچان که باید باشند نیستید اما شما هم اطلاعاتان و قلمتان روح حقیقت گرایی نداشت.
از روی محبت ذاتی به حضرت مولا، گاه گاهی میرفتم و میروم مجالس فقرا، اما خدای من شاهده هیچ گاه ندیدم و نشنیدم که خانمی اسم درویشی داشته باشد اصلاً اجازه نمیدهد و به قولی خط قرمز آنهاست این مطلب، به چه دلیل نمی دانم! و یا اینقدر راحت که شما فرمودید اختلاط داشته باشند در مجالس.این گونه نبوده لااقل تا جایی که من دیدم. و در خصوصی ترین مجالس آنها نیز رفته ام حتا چندین بار به غرب کشور نیز سفر کرده ام. در مجالس مذهبی عذراداری و جشن در حیاط حسینه بانوان در تراس مانندی شاهده کنسرت اینان هستند مثل هیئت های مذهبی دیگر که همه جا هست. قبول دارم عوضی هایی هستند که تعدادشان هم کم نیست که به لباس اینان در آمده اند و خودشیفتگی و تبلیغات گسترده ای این روزها در اینستاگرام و تلگرام به راه انداخته اند. و افتاده اند به جان جوانان. و با عکس که (بر) عکس انسان است. یعنی چیزی که نیستند با عکس انتقال میدهند و چند جمله یا علی مدد فلان و بهمان. میشوند عارف الحق. !!!!
خداوند شما را و ما را و هر اندیشه و عملی که ادعایی دارد... از غیر خدایی به راه خود آیی هدایت کند... آمین
در پناه حق
Sara
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۳۹۷/۱۰/۱۳ - ۱۸:۵۳
0
0
بدم میاد از هرچی درویشیه چون مادرشوهرم با خودخواهیاش و وردوجادوهاش منو بدبخت کرد از خدا نمیترسه الان که طلاق گرفتم پشت سرم انقد دروغ گفته ابرو برام نزاشته ولی همه میدونن مشکل از پسر اون بود نمیدونم چرا این حرفای دروغو میگه .همه ی عالم میدونن مشکل از اوناس فقد میخاد کاری کنه که همه فک کنن مشکل از منه ولی خدای بالا سر میبینه و نیازی به قضاوت اشتباه مردم ندارم خود خدا بهتر میدونه .از خدا میخام بدترین بلاهارو نصیبشون کنه اگه همه درویشا اینجورین خاک تو سرشون کنن که با ذکرو وردوجادوهاشون بقیه رو بدبخت میکنن خدا ازشون نگذره
Sara
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۳۹۷/۱۰/۱۳ - ۱۹:۲۳
0
0
ولی بازم نمیدونم ولی من از یک درویش خیری ندیدم و ظلمی که در حقم کردو فراموش نمیکنم
هیچی هم از درویشا نمیدونم .خدا میدونه
ناجی
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۳۹۷/۱۱/۱۴ - ۲۲:۲۹
0
0
خداوند درهمه ادیان ب تفکر و تعقل تاکید داشتن با کلیپایی ک من از مراسماتشون دیدم هیچ نشانی از عقل تو مراسماتشون نیس درویشی انحرافه انحراف
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر :
آخرین اخبار
پربازدید ها
پربحث ترین عناوین
پرطرفدارترین