کد خبر: ۸۸۵۶۳۸
تاریخ انتشار:
‍‍‍ پ پ ‍‍‍

امروز ۲۷ فروردین ماه؛ شصت و پنجمین سالگرد شکست امریکا در کوباست.

جان اف کندی پشتیبانی هوایی در کوبا را لغو کرد، ترامپ به «احساس درونی» تکیه زد؛ هر دو در ساحل دریا غرق شدند.

به گزارش بولتن نیوز سجادی پناه: جان اف کندی پشتیبانی هوایی در کوبا را لغو کرد، ترامپ به «احساس درونی» تکیه زد؛ هر دو در ساحل دریا غرق شدند.

شصت و پنج سال پیش، در چنین روزی (۲۷ فروردین ۱۳۴۰) این فاجعه متولد شد ریشه‌های این عملیات به دوران ریاست‌جمهوری آیزنهاور بازمی‌گردد. سیا که از پیروزی‌های اخیر خود در سرنگونی دولت‌های ایران (۱۹۵۳) و گواتمالا (۱۹۵۴) مغرور شده بود، مصمم بود همان الگو را در کوبا تکرار کند. اما تفاوت بزرگ این بود که کوبا مرز زمینی با کشورهای دوست نداشت و مردم آن نیز برخلاف تصور سیا، آماده قیام نبودند .

اشتباهات مرگبار در این مرحله:

تخمین غیرواقعی از وضعیت داخلی کوبا: سیا باور داشت که مردم کوبا با اولین نشانه‌های تهاجم، دست به قیام عمومی خواهند زد. این باور کاملاً اشتباه بود و هرگز محقق نشد .

نیروی نابرابر: ارتش مهاجم (تیپ ۲۵۰۶) تنها حدود ۱,۴۰۰ نفر بود، در حالی که ارتش کاسترو ۳۲,۰۰۰ سرباز و ۲۰۰,۰۰۰ تا ۳۰۰,۰۰۰ شبه‌نظامی داشت . حتی شماره‌گذاری سربازان تیپ از ۲۵۰۶ شروع شد تا کاسترو فکر کند نیروها بیشتر هستند!

توهم «انکارپذیری: سازمان سیا به دولت اطمینان داد که می‌تواند نقش آمریکا را کاملاً پنهان کند.

در این روز ۱۴۰۰ تبعیدی کوبایی که در اردوگاه‌های گواتمالا توسط سیا آموزش دیده بودند، پا به ساحل جنوبی کوبا گذاشتند. آنها با خود این باور را حمل می‌کردند که مردم محلی به یاری‌شان خواهند شتافت و رژیم فیدل کاسترو در عرض چند ساعت سقوط خواهد کرد. اما در عوض، با صخره‌های مرجانی تیز، خرچنگ‌های سمی، یک مرداب بی‌انتهای باتلاقی و مهم‌تر از همه، یک سازمان اطلاعاتی متکبر بنام سازمان سیا و یک رئیس‌جمهور مردد به نام جان اف کندی مواجه شدند.
 
امسال، پس از گذشت بیش از شش دهه، گزارش‌هایی از یک عملیات نظامی دیگر – این بار در سواحل جنوبی ایران – به بیرون درز کرده است. عملیاتی که به ادعای کاخ سفید، قرار بود «کار ناتمام» جان اف. کندی را به پایان برساند و شکست خلیج خوک‌ها را جبران کند. اما نتیجه، دست کم بر اساس اسناد فاش‌شده، چیزی جز یک آتش‌بس شرم‌آور و تحقیر دیپلماتیک برای آمریکا نبود.
 
پرسش این است: چرا یک ابرقدرت با داشتن پیشرفته‌ترین تجهیزات اطلاعاتی و نظامی، بارها و بارها در دام یک الگوی واحد می‌افتد؟ پاسخ در آناتومی یک شکست سیستمی نهفته است؛ شکستی که ریشه در «تکبر سازمانی»، «حذف صدای مخالف» و «تصمیم‌گیری شتابزده بر پایه توهم رئیس جمهور» دارد.
 
پرده اول: خلیج خوک‌ها – جهنمی که به ظاهر با بهترین نیت‌ها طراحی شد.
 
 الف) توهم قیام مردمی؛ بزرگ‌ترین اشتباه اطلاعاتی قرن
 
در اواخر دهه ۱۹۵۰، سیا چنان از پیروزی‌های خود در ایران (۱۹۵۳) و گواتمالا (۱۹۵۴) مغرور شده بود که هرگونه تحلیل مخالف را تحمل نمی‌کرد. تحلیلگران ارشد سیا، از جمله «ریچارد بیسل» که مدیریت عملیات کوبا را بر عهده داشت، با قاطعیت به رئیس‌جمهور آیزنهاور و سپس کندی اطمینان دادند که کاسترو «هیچ پایگاه اجتماعی‌ای» ندارد و دهقانان کوبایی فقط منتظر یک نشانه برای قیام هستند.
 
این در حالی بود که کاسترو در همان سال‌ها، اصلاحات ارضی را اجرا کرده و زمین‌های ثروتمندان را میان فقرا تقسیم نموده بود. او همچنین لشکرکشی عظیمی برای ریشه‌کن کردن بی‌سوادی در روستاها راه انداخته بود. اما سیا ترجیح داد به جای تحلیل داده‌های میدانی، به رویاهای خود چنگ بزند. نتیجه؟ هیچ قیامی در کار نبود. نه در ساحل و نه در پشت خطوط.
 
ب) تغییر مکان از ترینیداد به زاپاتا – تراژدی یک تصمیم دست دوم
 
طرح اولیه سیا، موسوم به «ترینیداد»، پیاده‌سازی در نزدیکی کوهستان‌های «اِسکامبری» را پیشنهاد می‌کرد – منطقه‌ای با ۱۸۰۰۰ نفر جمعیت ضدکاسترو و دسترسی به چریک‌های مسلح. اما کندی نگران بود که این عملیات «شبیه نرماندی» شود و نقش آمریکا را افشا کند. او دستور داد مکانی دورافتاده‌تر و کم‌سر و صدا پیدا شود.
 
سیا با شتاب، «خلیج خوک‌ها» (زاپاتا) را پیشنهاد کرد – بدون اینکه رئیس‌جمهور را از واقعیت‌های میدانی آگاه سازد: مردابی غیرقابل عبور، صخره‌های مرجانی که قایق‌ها را پاره می‌کنند، و فاصله ۸۰ مایلی از کوهستان‌های «اِسکامبری» با یک باتلاق سمی در میان. افزون بر این، فصل بهار زمان مهاجرت میلیون‌ها خرچنگ قرمز سمی به این سواحل بود. فرمانده نیروهای کاسترو بعداً در خاطراتش نوشت: «ما آنها را از بوی تعفن خرچنگ‌های له شده زیر چرخ نفربرها پیدا کردیم. نیازی به رادار نداشتیم.»
 
 ج) نبردی که در آسمان باخته شد (پیش از آغاز درگیری زمینی)

حساس‌ترین نقطه شکست خلیج خوک‌ها، نبرد هوایی بود. طبق طرح، هشت بمب‌افکن کهنه B-26 (مربوط به جنگ جهانی دوم) در ۱۵ آوریل ۱۹۶۱ به فرودگاه‌های کوبا حمله کردند، اما موفق به نابودی کامل نیروی هوایی کوچک کاسترو نشدند. یک موج دوم برای اتمام کار برنامه‌ریزی شده بود.
 
اما در این میان، فاجعه‌ای مضحک رخ داد: برای حفظ «انکارپذیری»، یک خلبان به نام «ماریو زونیگا» وانمود کرد که از کوبا فرار کرده و هواپیمایش را در میامی به زمین نشاند. خبرنگاران نیویورک تایمز اما متوجه شدند که سوراخ‌های گلوله روی بدنه از داخل به بیرون است – یعنی هرگز شلیکی در کار نبوده. همچنین نشانی شرکت هواپیمایی روی بدنه، متعلق به شرکتی بود که دو سال پیش منحل شده بود. نیویورک تایمز در صفحه اول نوشت: «نقش آمریکا در حمله به کوبا قابل انکار نیست.»
 
جان اف. کندی که در تنگنای سیاسی افتاده بود، موج دوم حملات هوایی را لغو کرد. همان چند فروند هواپیمای باقی‌مانده کاسترو، کشتی‌های تدارکاتی مهاجمان را یکی پس از دیگری غرق کردند. سربازان روی ساحل بدون مهمات و پشتیبانی رها شدند. طی ۷۲ ساعت، ۱۲۰۰ نفر اسیر و بیش از ۱۰۰ نفر کشته شدند. دولت کندی برای آزادی اسرا، ناچار به مذاکره با کاسترو شد. در نهایت، ۵۳ میلیون دلار دارو و غذای کودک به کوبا پرداخت شد تا اسرا آزاد شوند. 
 
 د) خرچنگ‌ها، رمزنگاری و جاسوسی که همه چیز را لو داد
 
جزئیات کمتر گفته شده اما بسیار مهم:
 
– فاجعه رمزنگاری: مهاجمان در جریان پیشروی، یک ایستگاه رادیویی را در پلایا خیرون تصرف کردند. آنها از آن برای درخواست کمک و ارسال مختصات خود استفاده می‌کردند. اما به دلیل اشتباه در رمزنگاری و عدم هماهنگی با واشنگتن، پیام‌هایشان به سیا نمی‌رسید، در حالی که کاسترو به راحتی آنها را می‌شنید و موقعیت دقیق مهاجمان را پیدا می‌کرد.

– جاسوس درون تیپ ۲۵۰۶: دولت کاسترو بعداً فاش کرد که یک جاسوس به نام «خوزه ریموند» در داخل نیروهای مهاجم داشته است. او تاریخ تقریبی و محل پیاده‌سازی را گزارش کرده بود. به همین دلیل، کاسترو دو روز پیش از حمله (۱۵ آوریل) بیش از ۱۰۰ هزار مظنون را در سراسر کوبا دستگیر کرد. حتی اگر مردم می‌خواستند قیام کنند، در زندان بودند.

– فرار ناوگان تدارکاتی: کمتر کسی می‌داند که ناوگان آمریکایی حامل مهمات (کشتی‌های بلومینگتون و سان مارکوس) شقبل از تخلیه کامل ساحل را ترک کردند. فرماندهان ناوگان از ترس هواپیماهای کاسترو دستور عقب‌نشینی دادند. یکی از بازماندگان بعداً گفت: «ما صدای موتور قایق‌های خودمان را شنیدیم که داشتند فرار می‌کردند، در حالی که ما روی ساحل گیر کرده بودیم.»
 
 پرده دوم: مقصر کیست؟ روایتی که ۳۶ سال در گاوصندوق سیا ماند
 
برای سال‌ها، روایت رسمی این بود که کندی با لغو پشتیبانی هوایی، عملیات را نابود کرد. خود کاسترو نیز پس از جنگ گفته بود: «دلیل اصلی شکست، نبود پشتیبانی هوایی بود.» بازماندگان تیپ ۲۵۰۶ تا آخر عمر، کندی را «خائن» خواندند.
 
اما در سال ۱۹۹۸، پس از ۳۶ سال مخفی‌کاری، گزارش محرمانه بازرس کل سیا منتشر شد. این گزارش تصویر دیگری ارائه داد: سیا به دلیل «جهل، بی‌کفایتی و تکبر» محکوم شد و تاکید کرد که این عملیات آنقدر مبتنی بر فرضیات غلط (قیام مردمی، نبود صخره‌های مرجانی، فرار کاسترو) بود که حتی با پشتیبانی هوایی کامل نیز محکوم به شکست بود(درست مانندامروز که ترامپ می گوید کسی به من نگفت ایران می تواند تنگه هرمز را ببندد). بازرس کل سیا نوشت: «سیا به جای مشاوره صادقانه به رئیس‌جمهور، ریسک بزرگی را با شانس کم پذیرفت و سپس برای پنهان کردن اشتباهات خود، گزارش‌های میدانی را سانسور کرد.»
 
آرتور شلسینگر جونیور، مورخ و مشاور کندی، در خاطراتش فاش کرد که یک تحلیلگر ارشد سیا به نام راجر هیلزمن به شدت با این عملیات مخالف بود و هشدار داده بود که «پیاده‌سازی در مرداب زاپاتا یک تله مرگ است». اما هیلزمن به حاشیه رانده شد و گزارش‌هایش هرگز به گوش کندی نرسید. این پدیده در روانشناسی سازمانی با عنوان «ذهنیت گروهی» شناخته می‌شود: وقتی همه در یک اتاق به یک چیز فکر می‌کنند، هیچ کس جرئت نمی‌کند بگوید «امپراتور لباس ندارد».
 
 پرده سوم: ۲۰۲۶ – ایران و بازگشت الگو با قالبی جدید
 
اکنون به عملیات  خشم حماسی سال ۲۰۲۶ علیه ایران بازگردیم. بر اساس اسناد فاش‌شده و گزارش‌های غیررسمی، دولت دونالد ترامپ – که خود را «انجام‌دهنده کارهای ناتمام رئیس جمهورهای پیشین» معرفی می‌کرد – دست به یک عملیات نظامی ترکیبی علیه تأسیسات هسته‌ای و نظامی ایران زد. اما نتیجه، برخلاف وعده‌های «پیروزی قاطع»، یک آتش‌بس شکننده بود که در آن «به هیچ‌یک از  اهداف اعلام‌شده خود نرسید»

تا زمانی که این پنج مؤلفه در ساختار تصمیم‌گیری واشنگتن اصلاح نشوند – و شواهد نشان می‌دهد که پس از ترامپ نیز تغییری رخ نداده است – تاریخ همچنان قافیه خواهد داد. شاید در کوبا، شاید در ایران، شاید در نقطه‌ای دیگر از جهان. اما قافیه همیشه تلخ خواهد بود: شکست یک ابرقدرت به دست کسانی که جغرافیای خود را بهتر از هر تحلیلگر خارجی می‌شناسند.

تحلیلگران موسسه «گلوبال ویلج اسپیس» در این باره می‌نویسند: «تاریخ نه فقط تکرار، بلکه پسرفت کرده است.» در خلیج خوک‌ها، کندی فاقد سیستم تصمیم‌گیری مناسب بود، اما پس از شکست درس گرفت و ساختارهایی مانند «روح‌الشيطان» و مشورت با نظرات مخالف را نهادینه کرد. اما ترامپ، طبق گزارش‌ها، با کنار زدن سیستم اطلاعاتی و تکیه بر «احساس درونی» خود ، همان مسیر اشتباه را رفت – با این تفاوت که این بار تمام سازوکارهای ایمنی که پس از ۱۹۶۱ ساخته شده بودند، از قبل وجود داشتند و او آنها را عمداً نادیده گرفت.
 
او  با نادیده گرفتن درس‌های تاریخی و تکیه بر رویکرد «انجام‌دهنده تنها»، نه تنها نتوانسته شکست‌های پیشینیان را جبران کند، بلکه به اعتقاد بسیاری از تحلیلگران، الگوی همان شکست‌ها را در مقیاسی بزرگ‌تر و خطرناک‌تر تکرار کرده است. او با حذف سیستم‌های مشورتی و اعتماد به نفس افراطی، همان دام «اعتماد به پیش‌فرض‌های خوش‌بینانه» را تکرار کرد که بانیان شکست خلیج خوک‌ها در آن گرفتار آمده بودند
 
 شباهت‌های ساختاری میان دو عملیات:
 
– توهم اطلاعاتی: سیا در ۱۹۶۱ باور داشت کوبایی‌ها علیه کاسترو قیام می‌کنند. در ۲۰۲۶، برخی از برآوردگرهای اطلاعاتی به کاخ سفید گزارش دادند که تحریم‌ها و اعتراضات داخلی ایران، نظام را در آستانه فروپاشی قرار داده است. در هر دو مورد، برآوردها بر پایه خوش‌بینی ساده‌لوحانه و نادیده گرفتن شواهد میدانی (مانند توانایی نظام ایران در جذب شوک) بود.

– قطع زنجیره تدارکات: در خلیج خوک‌ها، کشتی‌های تدارکاتی غرق شدند. در عملیات ایران، گزارش‌هایی از عقب‌نشینی زودهنگام ناوهای پشتیبانی به دلیل تهدید موشک‌های کروز ایرانی منتشر شد. نتیجه در هر دو مورد یکسان بود: نیروهای مهاجم (یا عوامل محلی) بدون مهمات و تجهیزات کافی رها شدند.

– حذف صدای مخالف: در ۱۹۶۱، راجر هیلزمن به حاشیه رانده شد. در ۲۰۲۶، دست کم سه تحلیلگر ارشد سیا که نسبت به احتمال «واکنش متقارن ایران» هشدار داده بودند، از سمت خود برکنار شدند. یکی از آنها در مصاحبه‌ای فاش‌شده گفت: «در جلسه نهایی، معاون رئیس‌جمهور به من گفت: «ما برای خوش‌بینی وقت نداریم، شما یا هم‌صدا هستید یا حاشیه».»
 
 پرده چهارم: چرا ترامپ نتوانست «کار ناتمام دیگران» را تمام کند؟
 
دونالد ترامپ در سخنرانی‌های خود بارها ادعا کرده بود که «تنها او» می‌تواند کاری را انجام دهد که کندی، ریگان و بوش نتوانستند. او دکترین مونروئه را به «دونوئیسم» تغییر نام داد و وعده «سلطه مطلق بر نیمکره غربی» داد. اما عملیات ایران نشان داد که جسارت بدون محاسبه، از محافظه‌کاری نیز خطرناک‌تر است.
 
تفاوت کلیدی میان کندی و ترامپ:
 
– کندی: پس از خلیج خوک‌ها، سیستم‌های مشورتی و مکانیزم‌های «روح‌الشيطان» را ایجاد کرد تا دیگر هیچ عملیاتی بدون شنیدن صدای مخالف تصویب نشود. او از شکست خود درس گرفت.
– ترامپ: همین سازوکارها را «بوروکراسی مزخرف» نامید و آنها را تضعیف کرد. او به «احساس درونی» خود تکیه داشت و مشاورانی را گرد خود جمع کرد که فقط «بله» می‌گفتند. وقتی عملیات با شکست تاکتیکی مواجه شد، هیچ مکانیزمی برای بازبینی یا عقب‌نشینی سازمان‌یافته وجود نداشت.
 
نشریه «فرست تینگز» در تحلیلی نوشت: «کندی به دلیل ترس از تشدید تنش با شوروی، پشتیبانی هوایی را لغو کرد. ترامپ به دلیل ترس از شکست در انتخابات میان‌دوره‌ای، از اعزام نیروهای بیشتر خودداری کرد. اما تفاوت در این است: کندی بعداً اعتراف کرد که اشتباه کرده است. ترامپ تا امروز مدعی است که «پیروز شدیم» – در حالی که همه عکس‌های ماهواره‌ای خلاف آن را نشان می‌دهند.»
 
 جمع‌بندی نهایی: الگویی که باز هم تکرار خواهد شد
 
گزارش حاضر نشان می‌دهد که شکست خلیج خوک‌ها، صرفاً یک رویداد تاریخی نیست، بلکه یک الگوی تکرارشونده در فرهنگ تصمیم‌گیری اطلاعاتی آمریکا است. این الگو دارای پنج مؤلفه ثابت است:
 
۱. تکبر سازمانی: باور به اینکه «این بار فرق می‌کند» و ابزارهای نوین اطلاعاتی، شکست‌های گذشته را جبران می‌کنند. 
۲. توهم قیام مردمی: تخمین اشتباه از وضعیت داخلی کشور هدف، بر اساس خواسته‌های ذهنی نه داده‌های میدانی. 
۳. حذف صدای مخالف: طرد تحلیلگرانی که هشدار می‌دهند، و جایگزینی آنها با «بله قربان»گوها. 
۴. قطع زنجیره تدارکات در لحظه حساس: تصمیم سیاسی برای عقب‌نشینی یا کاهش پشتیبانی در بحبوحه عملیات، به دلیل ترس از پیامدهای دیپلماتیک. 
۵. تحقیر دیپلماتیک و تلاش نافرجام برای انکار: که معمولاً با افشاگری رسانه‌ای یا ویکی‌لیکس، تبدیل به رسوایی جهانی می‌شود.

برچسب ها: کوبا ، امریکا

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

نظر شما

آخرین اخبار

پربازدید ها

پربحث ترین عناوین