کد خبر: ۸۷۱۷۹
تاریخ انتشار:
‍‍‍ پ پ ‍‍‍
باهنر می‌گوید با پایین رفتن فتيله حزب جمهوری اسلامی، فتيله تحزب هم پايين آمد

همه چيز از دعوا بر سر نماينده امام(ره) شروع شد

محمدرضا باهنر از کساني است که سال‌هاست سنگ ضرورت تحزب را به سينه مي‌زند. او مي‌گويد براي کنگره حزب که به تهران آمد، به خاطر زنده ماندن نام شهيد باهنر توصيه شد براي شوراي مرکزي ثبت‌نام کند.باهنر هنوز اصرار دارد حزب جمهوري اسلامي منحل نشده و فقط فتيله آن پايين کشيده شده است.

 دشمن مشترک داشتیم و متحد بودیم

آقاي باهنر، در مورد حزب جمهوري اسلامي و اختلافات و درگيريهاي موجود در آن، مسائل مختلفي مطرح ميشود؛ از جمله اينکه اختلافات سليقه در پيش از دهه 60 نيز وجود داشته اما اينکه چرا در سالهاي اوليه دهه 60 اين مسائل بروز ميکند محل بحث است.

اين مساله پاسخ خيلي سادهاي دارد. اوايل انقلاب، حزب جمهوري اسلامي عملا حزب حضرت امام(ره) بود و پنج نفري که حزب را تاسيس کردند از اعضاي موثر شوراي انقلاب بودند و تقريبا همه حکومت را در دست داشتند.

بنيصدر اين مجموعه را قبول نداشت و معتقد بود که اين افراد، زيادهخواه هستند. اين در حالي بود که همان زمان بنيصدر، هم رئيسجمهور بود هم رئيس شوراي انقلاب و هم جانشين فرمانده کل قوا و به طور کلي تمام مسووليتهاي کليدي کشور را بر عهده داشت. اما باز هم به حزب جمهوري اسلامي ميگفت که شما تماميتخواه و زيادهخواه هستيد چون عملا خيلي از کارهاي فکري انقلاب در حزب جمهوري اسلامي شکل میگرفت.




پيشنويس قانون اساسي که آقاي حبيبي آورده بود برگرفته از قانون اساسي فرانسه بود و تحول در آن در مجلس خبرگان اتفاق افتاد البته آن زمان آيتالله منتظري رئيس بودند اما عملا نبض امور در اين مجلس در دست شهيد بهشتي بود که اين ساختار ولايت فقيه را به قانون اساسي اضافه کردند. حتي من ميخواهم بگويم نهادهايي مثل سپاه، جهاد و جاهاي ديگر هم عموما در حزب جمهوري اسلامي طراحي شد و شکل گرفت.

حزب جمهوري اسلامي عملا خط اماميها بودند. اينکه در سالهاي اوليه و در درون خود، مشکل و اختلاف داشتند يا نداشتند نيازمند توجه به اين نکته است که ما آن زمان رقيب مشترک داشتيم؛ رقيبي که متشکل بود از ليبرالها، تودهايها و...

عموما اول، انقلاب از نظر شکل قانون اساسي و رفراندوم و چيزهاي ديگر خوب جلو رفت اما از نظر ماهوي، ميان انقلابيون اختلاف نظر اساسي وجود داشت. مرحوم بازرگان‏، ليبرالها و اين طيف فكري معتقد بودند که حکومت بايد دست مسلمانهاي عادل باشد نه اينکه حکومت اسلامي باشد. چون معتقد بودند که به روز شدن اسلام و ورود آن در حوزه سياست و حكومتداري، کاری سخت و نشدني است و نميشود خيلي احکام اسلامي را در حکومت جاري کرد.

حالا بعضيها بيانصافي ميکنند و مثلا در دين و اعتقادات انقلابي افرادي مثل مهندس بازرگان شک ميکنند. واقعا در اعتقاداتشان نميشد ترديد کرد؛ بههرحال اينها جزو انقلابيها بودند. خود مهندس بازرگان کلي کتاب در مورد قرآن و تفسير موضوعي دارد.

آنها اعتقادي به حكومت اسلامي نداشتند و آن را غيرممكن ميدانستند و ريشه اختلافهاي بعدي و فاصلههاي جدي با جمهوري اسلامي از همينجا بود.

اصلا تصور نميکردند اسلام بتواند در قرن بيستم حکومت کند و معتقد بودند که در نهايت بايد يک مسلمان عادلي حاکم شود که اين تفکر را حضرت امام قبول نداشتند.

امام معتقد بودند که اسلام بايد حاکم شود، حتي در مورد ولي فقيه هم امام بارها و بارها گفتند که منظور من ولايت فقیه است؛ به همين دليل است که ولي فقيه اگر يک ذره تخطي کند عزل ميشود. همين که شرط فقاهت را از دست بدهد خود به خود عزل ميشود.

بنابراين اگر اختلافي هم در بين خط اماميها وجود داشت، فرصت بروز نداشت‏ چون رقيب مشترک داشتند. بعد از اين در جريان مجلس وقتي که بنيصدر رئيسجمهور شد، نقل شد که امام به کساني که به بنيصدر انتقاد ميکردند فرموده بودند شما برويد مجلس را بچسبيد. در جمهوري اسلامي مجلس همهکاره است. به همين دليل يک ائتلاف بزرگي براي مجلس اول شکل گرفت. بعد از اينکه آن رقيب مشترک عملا حذف شد، داستانهاي هفت تير و هشت شهريور و آن ترورها اتفاق افتاد و تمام شد و مجلس کمي آرام گرفت و بنيصدر هم عزل شد، بعد کمکم اختلافهاي دروني آغاز و آشکار شد.

اين اختلافها هم مسيرش کاملا مشخص بود؛ اختلاف از سازمان مجاهدين انقلاب شروع شد و دو دسته شد. يک تيپ، آقايان بهزاد نبوي،‏ سلامتي و اينها بودند و يک تيپ هم آقايان توکلي‏‏، لاريجاني و ذوالقدر. اختلاف هم از موقعيت و اختيارات نمايندگي حضرت امام در سازمان مجاهدين انقلاب يعني آيتالله راستي آغاز شد. بر سر شخصيت حقوقي آيتالله راستي چندین نظر وجود داشت؛ يک عده ميگفتند که سازمان مجاهدين تعدادي عضو شوراي مرکزي دارد که يکي از آنها هم آيتالله راستي است.

مينشينيم، بحث ميکنيم و بعد نتيجه ميگيريم. يک عده ميگفتند که نه! آقاي راستي حق وتو دارد و به حساب شوراي نگهبان سازمان مجاهدين است؛ يعني سازمان مجاهدين بنشيند، بحث بکند به نتيجه برسد و بعد نتيجه را به آيتالله راستي بدهد و ايشان هر طور صلاح دانستند تصميم ميگيرند. يک عده هم ميگفتند که نه! آيتالله راستي در شوراي مرکزي حق راي هم ندارد. حداکثر گزارشي ميخواهد به حضرت امام بدهد، بدهد.

 

افراط راستی و چپی

و اين اختلافها وارد دولت شد؟

در اين قضيه آنها به دو گروه تقسیم شدند؛ يعني تيپ توکلي‏، ذوالقدر و لاريجاني با تيپ بهزاد نبوي و ديگران از هم جدا شدند. اين اختلاف سازمان مجاهدين به دولت کشيده شد. چون همه این افراد در دولت بودند. هم بهزاد نبوي هم پرورش و هم احمد توکلي. از دولت هم کشيده شد به حزب چون رئيس دولت، حضرت آيتالله خامنهاي، دبيرکل حزب بود، مهندس موسوي هم که نخستوزير بود و در شوراي مرکزي حزب عضويت داشتند.

اين اختلاف از آنجا به دور دوم دولت کشيده شد که مهندس موسوي عملا منتقدين را از دولت حذف کرد. يعني آقاي پرورش، آقاي توکلي، آقاي ناطق نوري، آقاي عسگر اولادي و... اعضاي کابينه مهندس موسوي بودند که در مرحله دوم کنار گذاشته شدند. البته در دولت اول هم که اينها بودند اسم خودشان را انجمن اسلامي دولت گذاشته بودند که در دولت با هم جلساتي داشتند و عمده بحث پيرامون مسائل اقتصادي و اختيارات دولت بود. يعني ظاهر موضوع مباحث اقتصادي بود. يک عده دنبال دولتي کردن همه اقتصاد کشور بودند و يک عده هم ميگفتند اقتصاد جايي که بخش خصوصي ميتواند ورود کند بايد به آنها سپرده شود.

نمايندههاي اين دو تفکر چه کساني بودند؟

بهزاد نبوي و مرحوم رضا اصفهاني سردمداران دولتي کردن کارها بودند و در مقابل هم آقايان ناطق نوري، عسگر اولادي و توکلي قرار داشتند. البته از اين طرف هم افراط بود؛ مثلا دکتر توکلي اصلا چيزي به اسم قانون کار و... را قبول نداشت. آقاي توکلي ميگفت اين يک قرارداد ميان کارگر و کارفرماست و هرچه هم تفاهم کردند، کردند. ميگفتند که اگر کارفرما زور گفت و حق کارگر را نداد چه؟ آقاي توکلي ميگفتند خوب کارگر زير بار حرف زور نرود و اصولا دولت حق دخالت در روابط كار را ندارد كه البته الان نظر آقاي توكلي چنين نيست.در انتخابات مجلس سوم بحث روحانيون و روحانيت مطرح شد و يک عده تبليغ کردند که حضرت امام(ره) طرفدار روحانيون هستند و جامعه روحانيت و جامعه مدرسين را متهم کردند به اسلام آمريکايي که بعدها حضرت امام(ره) فرمودند که من به جوانان انقلابي توصيه ميکنم که از جامعه مدرسين جدا نشوند که اگر جدا شوند به دامن کساني گرفتار ميشوند که آنها مروج اسلام آمريکايي هستند.

مجمع روحانیون چه جایگاهی داشت؟

بيشتر آنها اطراف حضرت امام(ره) بودند . تقريبا مجلس سوم را اين طيف با همين شعار و فضاسازي گرفتند. آمدند در جامعه اعلام کردند که يک طرف اسلام ناب و يک طرف اسلام آمريکايي است.

اين تبليغات گرفت و عملا مجلس سوم شد مجلس چپ. البته آقاي هاشمي رفسنجاني اول رئيس بود. ولي بعد که جريان اصلاح قانون اساسي و رحلت حضرت امام(ره) پیش آمد، آقاي هاشمي از مجلس به رياستجمهوري رفت. با اينکه آقاي ناطق هم در مجلس بود، آقاي کروبي رئيس شد؛ يعني ترکيب مجلس سوم يک ترکيب چپگرا بود.

اختلافات شاید در اثر ترورهای مهمی چون شهید بهشتی و باهنر یا ترور نافرجام مقام معظم رهبری بود؛ تحلیل شما چیست؟

اين، مقتضيات زمان بود. مرحوم شهيد بهشتي زماني کار ميکردند که دعواي اصلي با ليبرالها بود. در جريان مقابله با تفکر ليبرالها همه ما با هم بوديم. نظر حضرت آقا با مهندس موسوي و بقيه تفاوتي نداشت. يعني اينکه اگر شهيد بهشتي بعد از اين اتفاقات بودند نيز عملکردشان به همين صورت بود. چون ايشان جزو تئوريپردازان ولايت فقيه در قانون اساسيبود و طبيعي بود که ايشان هم کوتاه نميآمد.

 

اختلاف آخر

گروهی در حزب جمهوري اسلامي ديدگاههاي اقتصادي خود را اسلامي دانسته و با استناد به آرای فقهي مرحوم آذريقمي بر اين ديدگاهها پافشاري ميکردند. اين پافشاريها مثلا در ماجراي راي اعتماد به نخستوزير و نطق مرحوم آذريقمي در آن جلسه و تقسيم سخنان ولي فقيه به ارشادي و مولوي يا ماجراي 99 نفر و... دیده میشد. اولا ارزيابي شما از رفتارهاي سياسي این گروه حزب جمهوري چيست؟ ثانيا شما مرز مخالفت و انتقاد از دولت را تا کجا ميدانيد؟ البته با تاکید بر این که حزب جمهوری اسلامی از جمله با پیش آمدن مساله 99 نفر دچار مشکل شد و این جریان اهمیت زیادی دارد.

ما که اصولا مدعي هستيم مبناي تصميمها و رفتارهايمان بايد ديني باشد. ولايت فقيه هم برداشتی از اعتقاد ماست. خود ولايت فقيه ميزان اختيارات وليفقيه را هم مشخص ميکند.

براي امام(ره) مساله جنگ و دفاع استراتژيک بود، ایشان معتقد بودند که همه کشور و همه نظام بايد دنبال دفاع باشد. حرف هم درست بود. در اين قضيه تحليل حضرت امام (ره) اين بود که اگر مهندس موسوي نباشد ممکن است که دفاع مقدس آسيب ببيند. چون جايگزين هم آقاي ولايتي مطرح ميشد. آقاي ولايتي هم وزير امور خارجه بود؛ لحن وزير امور خارجه با لحن وزير دفاع، زمين تا آسمان فرق دارد. لحن وزير امور خارجه حتی در زمان جنگ هم لحن ديپلماتيک است. حضرت امام (ره) از اين نگران بودند که جنگ تحت تاثير قرار گيرد؛ حتي نامه هم نوشتند که به نظر من مهندس موسوي نخستوزير باشد اما نامه را به اين صورت به پايان بردند. حضرت امام در ادامه نوشته بودند «اما در هر صورت شما در راي دادن خودتان مسوول هستيد»

امام (ره) نوشتند که درست است که من توصيه ميکنم اما در راي دادنتان خودتان مسوول هستيد. آن موقع چون بحث اين بود که ممکن است مهندس موسوي راي نياورد، من يادم هست آيتالله منتظري از جايگاه قائم مقام رهبري، شب رايگيري براي مهندس موسوي چند نفر از ما را احضار کردند قم و گفتند فردا چه کار ميخواهيد بکنيد؟ گفتيم خب بايد چکار کنيم؟ گفتند که من خيلي مهندس موسوي را قبول ندارم؛ اما آقا گفته (آيتالله منتظري به امام ميگفت آقا) بايد مهندس موسوي راي بياورد. ما هم گفتيم ما قبول داريم؛ راي هم ميآورد. ما گفتيم اما شما نظرتان اين است که مهندس موسوي 270 راي بياورد؟ گفتند نه، ما ميخواهيم مهندس موسوي نخستوزير شود. ما گفتيم خب، با 160 راي هم نخستوزير ميشود. آقاي منتظري گفت نخستوزير ميشود حتما؟ ما گفتيم بله حتما اما ما که تکليف نداريم براي راي دادن. آن روز ما با آقاي منتظري بحث و جدل کرديم که اگر منظور حضرت امام (ره) اين است که مهندس موسوي با 270 راي نخستوزير شود که وظيفه ماست که راي بدهيم، اگر نه که ما مجلس کف دستمان است و ميدانيم که چه اتفاقي ميافتد. درنهايت هم گفتيم چشم؛ ما تعهد ميدهيم که مهندس موسوي نخستوزير شود.

يعني گروه 99 مطمئن بود که مهندس موسوي نخستوزير ميشود و رايشان تاثيری در نتيجه ندارد که چنين رفتاري کرد؟

بله، اکثريت اين 99 نفر اگر تشخيص ميدادند که ممکن است با راي هریک از آنها مهندس موسوي نخستوزير نشود، حتما رايشان عوض ميشد.

بالاخره اول انقلاب بود. مهندس موسوي اگر بالاي 200 راي ميآورد هم نخستوزير ميشد اما در خارج از کشور ميگفتند که مجلس کارهاي نيست و در جمهوري اسلامي تزئيني و تشريفاتي است و آن را مستمسك حملات بعدي قرار ميدادند.

اما شاید حمایت از دولت هم در آن زمانه جنگ مهم بود...

خيليها آن موقع دنبال اين مسائل بودند که در ايران ديکتاتوري است، جمهوريت و رايگيري در آن معني ندارد و ... بنابراين نتيجه اين بود که نظر امام (ره) تامين ميشود و مهندس موسوي نخستوزير ميشود اما نه با 270 راي.

که مثلا بهگونهاي باشد که وي حد خودش را بداند؟

البته تحليلهاي ديگري هم هست. داستان خود آقا(مقام معظم رهبري) هم مهم است ديگر. بعد از آن جريان 99 نفر، درآوردند اينها ضدولايت فقيه هستند و...، آقا فرمودند که نه، اينها ضديتي با ولايت فقيه ندارند، و من خودم صدمين نفرشان هستم. اين را هم در سخنان رسميشان گفتند؛ نه اينکه در جلسات خصوصيشان گفته باشند.

يعني مقام معظم رهبري از اين جريان حمايت کردند؟

بله، درست هم همين بود. خود آقا هم مدتها در برابر نظر امام مقاومت کردند و استدلال ميکردند که درست نيست مهندس موسوي، نخستوزير باشد. بعد ديگر احساس کردند که تکليف است. آن لحظه که به تکليف رسيدند ماجرا تمام شد.

حدود سال 78 و بعد از جريانات دوم خرداد و کوي دانشگاه، يک مجموعهاي با موضوع وحدت، جلساتي داشتند. حضرت آقا(مقام معظم رهبري) براي توصيه احضار فرموده بودند. در آن جلسه يکي از حضار گفته بودند که آقا ما علاقهمنديم مطابق ميل و نظر شما تصميمگيري کنيم اما در همه موارد امکان دسترسي به شما وجود ندارد؛ شما دو نفر را به ما معرفي کنيد که ما نظر شما را از آنها بپرسيم. آقا فرموده بودند شما چه کار داريد که من چه چيزي را دوست دارم. چون آنچه که من دوست دارم رفع تکليف از شما نميکند. آنجا که حکم باشدمن رسما اعلام ميکنم که اين حکم ولايي است و شما هم انجام ميدهيد اما آنجا که حکم نيست دليل ندارد کنکاش کنيد که من چه چيز را دوست دارم. حتي ممکن است من بهصورت علني هم بگويم چه چيزي را دوست دارم اما شما تکليف خودتان را انجام دهيد. آنچه از شما رفع تکليف ميکند در قيامت يا حکم ولي فقيه است يا تشخيص خودتان.

 

نخستوزیر دو روز گم شد

خب، برگرديم به موضوع اختلافات. ادامه درگيري بين دو گروه در حزب را بگوييد.

اختلاف در حزب جمهوري اسلامي کم کم شکل گرفت و بعد دعوا بالا گرفت و خشن شد. مخصوصا در دور دوم دولت حضرت آيتالله خامنهاي که عملا مهندس موسوي خودش را نخستوزير آقا نميدانست و خودش را نخستوزير حضرت امام(ره) ميدانست. حالا نميخواهم وارد موضوع شوم اما مهندس موسوي همان موقع خيلي جفا کرد، يک زماني قهر کرد و استعفا داد. يکدفعه دو روز گم شد. نخستوزير در اوج جنگ، در آن شرايط سخت يکباره غيبش بزند و تلفنهايش را هم جواب ندهد و قهر کرده باشد. به این بهانه که عدهاي در کارش دخالت ميکنند.

منظورش چه کساني بودند؟

نميدانم، انواع و اقسام بهانهها که حضرت امام(ره) اولتيماتوم دادند اگر نيايي، کاري ميکنم که ديگر نتواني بيايي.

اختلافات بالا گرفت. حزب جمهوری اسلامي که کنگره اولش را تشکيل داد، انتخابات برگزار کرد و انتخابات هم خوب بود. در کنگره دوم که قرار بود تشکيل شود، اين اختلاف به بدنه حزب کشيده شده بود. برخي از بدنه ميخواستند که برخي از اعضاي شورای مرکزي را حذف کنند.

مصداقي بگوييد آقاي باهنر. اسم ببريد.

مثلا بخشي از بدنه به جد به دنبال حذف مهندس موسوي بودند. از طرف ديگر آقاي هاشمي ميگفتند درست است که اختلافات جدي است اما الان زمان قلع و قمع کردن نيست و نميگذاشت. از يک طرف هم بچههاي حزب در شهرستانها کارهايي ميکردند که در حدشان نبود؛ مثلا برخي از ائمه جمعه، خدمت حضرت امام(ره) گلايه ميكردند که اعضاي حزب در امور مختلف اجرايي حتي تا نماز جمعه و... دخالت ميکنند. از اين گلايهها هم به امام(ره) ميرسيد و حزب با اين مشکلات هم روبهرو بود. ضمن اينکه رقيب حزب هم از بين رفته بود و قدرت حزب علي الاطلاق بود که حضرت امام(ره) تشخيص دادند که ادامه اين روند ممکن است مشکلاتي براي کشور ايجاد کند و اين اختلاف به بدنه جامعه برود. چون خيلي از اين درگيريها در داخل حزب بود و مردم از آن آگاهي نداشتند.

من وقتي از کرمان آمدم براي کنگره، نگران مسائل امنيتي حزب بودم و براي آن هم آمدم که چند روز در تهران باشم و بعد از کنگره برگردم. حتي من زن و بچهام را همراه خودم نياورده بودم. شب آخر حضرت آقا و آقاي هاشمي هر دو بزرگوار سوال كردند که براي شوراي مرکزي ثبتنام كردهاي؟ من گفتم: «من!! من کجا و شوراي حزب کجا». گفتند که ثبتنام کنيد. من هم عليرغم تصميم خود ثبتنام کردم. حالا شايد آن موقع علاقهمند بودند اسم باهنر زنده بماند. چون من هيچ ارتباط نزديکي با اين بزرگواران نداشتم که من را بشناسند که چه تيپي هستم و کاربلد هستم يا نه. اما اين دو بزرگوار به صورت جداگانه گفتند و من اسم نوشتم و بدنه حزب محبت کرد و انتخاب شدم.

آن موقع که در کرمان بوديم ما خيلي تفاوتي قائل نبوديم بين آقاي هاشمي، آقاي ناطق، آقاي خامنهاي، آقاي موسوي و اينها. همه اينها را قبههاي نور و آدمهاي تزکيه شده ميديديم. داخل که آمديم متوجه شديم اختلافهايي وجود دارد. بعدا فکر کرديم اگر اين اختلاف مرکزي به استانها بکشد خيلي بد است. تهران هم که اختلاف باشد رعايت ميکنند. کار به مناطق دوردست که ميرسد، خرخره را هم ميخواهند بجوند و اين موضوع ايجاد مشكل ميكرد.

با همه اين اوصاف، حضرت امام(ره) براي تعطيلي حزب پيشگام نشدند بلکه خود رهبري و آقاي هاشمي براي ايشان نامه نوشتند و خواهان تعطيلي حزب شدند.

بله اما امام(ره) علاقهمند بود.

يعني به توصيه امام(ره) نامه نوشته شد؟

نه، لازم نيست در صحبتها رد و بدل شود. از حال و هواي ایشان احساس کردند که اين خواسته امام است؛ البته من در اين حد ميدانم. جزیيات بيشتر را دوستان ديگر شايد بدانند.

اين موضوع در شوراي مرکزي مطرح شد يا نه؟

نه زياد.

اين يعني اينکه نشد.

ببينيد امام(ره) هيچوقت اجازه استفاده از سهم امام براي هزينههاي حزب نميدادند. اما حضرت امام(ره) به آيتالله خامنهاي و هاشمي رفسنجاني فرمودند، به مسووليت خود ميتوانيد استفاده كنيد؛ بنابراين طرف حساب امام هيات موسس بود که از آن هيات، دو نفر شهيد شده بودند، آيتالله موسوي اردبيلي هم يک مقدار بيميل شده بود يک مقدار هم اختلافاتي داشتند و به حزب نميآمدند. حضرت آقا (مقام معظم رهبري) و آقاي هاشمي که طرف صحبت حضرت امام(ره) در مورد حزب بودند. باقي ديگر مورد مذاکره با امام نبودند.

 جواب امام(ره) در پذيرش انحلال حزب جالب توجه بود.

انحلال نبود. همان موقع مطرح شد که فتيله حزب را پايين کشيدند تا در موقعيت ديگر دوباره آغاز به کار کند.

امام گفتند که همه مورد علاقه من هستيد.

ایشان که هميشه توصيه به وحدت ميکردند کما اينکه مقام معظم رهبري هم توصيه به وحدت ميکنند اما وقتي تشخيص بر اين بود که طرف مقابل، مخالف اسلام و انقلاب است، آن موقع توصيه به وحدت نميکردند؛ بنابراين مصاديق به عهده فعالان سياسي است. توصيه کلي هميشه وحدت بوده است.

آقاي باهنر گويا با پايين کشيدن فتيله حزب جمهوري اسلامي، فتيله تحزب در کشور هم پايين کشيده شد.

از نظر تاريخي ما حافظه خوبي نسبت به حزب نداريم. قبل از انقلاب اگر حزبي ميخواست کار کند يا بايد وابسته به شاه بود مثل رستاخيز يا بايد وابسته به خارج از کشور بود مثل توده؛ بنابراين مردم دل خوشي از حزب نداشتند.

بعد از انقلاب هم اين داستان حزب جمهوري اسلامي پيش آمد. اوايل انقلاب، حزب جمهوري براي مردم مترادف بود با جمهوري اسلامي. علت هم اين بود که مردم فکر ميکردند، براي نظام جمهوري اسلامي ثبتنام ميکنند. اگر حزب جمهوري اسلامي ميماند شايد کشور به سمت تکصدايي ميرفت که حالا به دلايلي تعطيل شد.

بعد از آن هم کساني که به قدرت ميرسيدند کملطفي کردند. همين آقايان هاشمي، خاتمي و احمدينژاد از يکي از اين تشکلها رشد كردند و بعد از به قدرت رسيدن، اين رابطه را نفي ميکردند. گويا کسي که به قدرت ميرسد سيستم پوپوليستي را ترجيح ميدهد و هر نوع تحزب را تكذيب و اعلام برائت ميكند.

البته تصور برخي اين است که تحزب با ولايت فقيه سازگاري ندارد که من اين را قبول ندارم، آقا هم قبول ندارند. آقا با سيستم و تعريف حزب در غرب موافق نيستند، تعبير زيبايي هم دارند. آقا ميفرمايند: «حزبي که مثل دو تيم فوتبال باشد و 11 نفر بازي کنند و 100 هزار نفر هورا بکشند را قبول ندارم. ميگويند که همه 100 هزار نفر بايد بازي کنند. حزب بايد توليد فکر و انديشه کند. اين توليد انديشه را کاملا پخش کند و بازخوردها را بگيرد تا بتواند ايدهپردازي نموده و نيروسازي نمايد.»

همشهری ماه / محسن خانعلی

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

نظر شما

آخرین اخبار

پربازدید ها

پربحث ترین عناوین