کد خبر: ۷۵۴۲۸۹
تاریخ انتشار: ۱۲ آذر ۱۴۰۰ - ۱۱:۴۹
تابستان سال شصت و دو است مادر قاسم وسط نشسته و بچه ها دور و برش ، نوه هایش هم هستند ، عروسی گرفته برای پسربزرگش قاسم ، بزرگ خط ما...
تمام جنگ و پس از جنگ در یک عکس

به گزارش بولتن نیوز، تابستان سال شصت و دو است مادر قاسم وسط نشسته و بچه ها دور و برش ، نوه هایش هم هستند ، عروسی گرفته برای پسربزرگش قاسم ، بزرگ خط ما ، که ننه قاسم اینچنین شاد می خندد ، سمت راست عبدالحسین سلبی جانبازی است که دو ماه پیش در فقر پر کشید و رفت ، و بالای سرش ، سه نوه و بعد حمید برادرم که طبق ازمایش رسمی شیمیایی بیمارستان بیش از پانصد بار در خواب قطع تنفس مسلم دارد و باید نشسته بخوابد و بعد حمید دوم ، حمید زارع که بالای سر ننه قاسم غش غش دارد میخندد ، که دوسال بعد از این خنده ، ترکش های خیلی کوجولو ، دقیق نشستند به قلب و ریه اش ش و هرچه کرد دیگر نتوانست حتی برای لحظه ای تنفس لب از لب باز کند ، سمت چپ تر باز هم حمید، حمید سوم ، البته حمید نجاتیان که دست به شانه حمید دوم گذاشته ولی فردای بعد از این عکس از همینجا که نشسته با پای لنگان و پر درد از ترکش دوباره برگشت به جبهه و پایین پایش داماد ، قاسم ننه ، جانباز فرمانده ما که از خجالت همه ان جمع مجرد با شرم پشت بچه های هم رزمش قایم شده ....و پایین ترش محسن ضرغامی ، پسر عمه داماد ، که الان سی سالیست روی ویلچر نشسته و چند هفته پیش تازه پیدایش کردم ، با ویلچری که از فرط بیرون نرفتن لاستیک چرخهایش پوسیده بود و کاظم دیگر پسر ننه و برادر قاسم تازه داماد ، جانبازی که اشپز شبانه خط بود و کارگری روزانه درشهر محاصره شده ابادان که وقتی دید موهایش مثل قاسم تازه داماد در حال ریختن است ، طبق دستور فلان کتاب قدیمی طبی جالینوسی در وسط ان همه توپ و تانک عمل کرد که باید جسد کلاغ مرده گندیده به مدت یک هفته در زیر لجن را باید به سر خود ببندد و بجای ان یک هفته بی فایده سالهاست که مورد یاداوری این خاطره و خنده از ته دل در ذهن بچه هاست ، برای دیدن ننه قاسم تازه عروس، شبانه در حال رفتن به ابادان هستم ، یک سال قبلتر از این عکس پسر کوچکترش داماد شده بود ، برای ازادی خرمشهر ، مرحله سوم، یک سال زودتر از برادر بزرگترش ، رسم ما جنوبی ها نبود ولی شده و با کاسه سر جدا شده و از همه بدتر انکه کنار پای قاسم بیهوش از ترکش ها داماد شد ، دو برادر یکی شهید و دیگری هم جانباز تا به اخر عمر ......اصلا فکر نمیکردم امشب به ابادان بروم ، هر هفته شنبه ها ننه قاسم از بوشهر زنگ میزد و حال همسرم را میپرسید و با این جمله همیشگی که ننه به قربونت ، زینتم خوب میشه ، مو از رضا خواستم ، کمکت میکنه بچم ، و من هم یاد رضا میکردم ، تا یک هفته قبل از واقعه که زنگ زد و گفت در خواب رضا پسهر شهیدش خندان ، گلی به او داده و گفته ببر در منزل حبیب تهران و بده همسرش بو کند ، انشاالله که تعبیرش خیر است ولی من میدانستم که تعبیر دهشتناکش چیست ، قبل تر ها شنیده بودم ... وقتی سید ابراهیم اصغرزاده را پس از سانحه ، کسی در خواب دیده و پرسیده بود که مرگت چگونه بود و سید گفته بود کسی گل سرخی جلوی بینی ام گرفت و دیگر هیچ ... یک هفته بعد ، عصر بعد از خاکسپاری همسرم در بوشهر به در خانه ننه قاسم رفتم با دو دختر و نوه ، گفته بودم بچه ها ننه قاسم نمیداند ماجرا را خودمان دم دری بهش بگوییم بهتر است ، با پای درد امد و گفت از همان خواب بچه ام که گل به دستم داد فهمیدم ...
و الان در فرودگاهم ، منتظر و در فکر ،... دارم به ابادان میروم تا پس از دوسال نرفتن ، صبح زود جمعه برویم با بچه های زنده مانده عکس پهلوی حاج سعید طاهری ، مکی و تا ننه قاسم را دوباره دوره کنیم و برای عروسی پسرش دست بزنیم و ببریمش گلزار شهدا برای دوباره رسیدنش به رضا ، تا شاید پس از سالها به ارزویش در برپا کردن عروسی رضا برسد . حتما همگی بچه ها دارند میایند برای عروسی رضا
ولی چه کنیم ننه قاسم ، خودت ما را ببخش که ما در این عروسی ها فقط بلدیم گریه کنیم ، ببخش مان که فقط بلدیم گریه کنیم ، ببخش

برچسب ها: بیمارستان ، جنگ

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر :
تلگرام
آخرین اخبار
پربازدید ها
پربحث ترین عناوین