ناگفتههاي دفاع مقدس
هنگام بازگشت صحنههاي عجيب و غريبي جلوي چشمان همه مجسم ميشد. توي همان گير و دار كه هر كسي جانش را برداشته بود ببرد عقب، مهدي سجادي كه خودش بعدها به اسارت رفت يكه و تنها ستوني از نيروهاي عراقي را به اسارت گرفته بود و به پشت جبهه نيروهاي خودي منتقل ميكرد، اجازه نميداد كسي كمكش كند و مواظب عراقيها باشد.
پاتك عراقيها در آن سپيدهدم صبح سنگين بود، زمين و زمان زير آتش توپخانه و خمپارهاندازها و سلاحهاي سنگين قرار گرفت. چند قدمي كه برگشتيم عقب، صحنه دلخراشي پاهايم را مثل بقيه بچهها سست و در جاي خود ميخكوب كرد، چهار، پنج نفري از بچههاي گردان فرورفته بودند داخل باتلاق.
آنها ديشب هنگام عمليات وارد باتلاق شده بودند. كسي نميتوانست كمكشان كند و حالا آنها تا گردن توي گل فرو رفته و غريبانه به شهادت رسيده بودند. پيكر پاك بعضي بچهها افتاده بود روي زمين، همانها كه توي گردان سيدالشهداء(ع) به «فلق» معروف بودند، همانها كه روز را با دعاي عهد شروع و شب زيارت عاشورا زمزمه ميكردند.
پيكر پاك شهيد محمدعلي شكراللهي ، همان كسي كه از واحد آموزش لشكر خودش را رسانده بود گردان و با تمنا و التماس در زمره نيروهاي گردان قرار گرفت، پيكر بچههايي كه بدني سوخته داشتند و روي خاك سرد آرام خفته بودند. عمليات والفجر مقدماتي، عمليات سختي بود، حركت توي زمين رمل و ماسه نفسگير بود، در شب سردي كه زمين زيرانداز ما شد و آسمان روانداز، آن هم توي فصل زمستان و سرماي بهمنماه!
محمد خامهيار
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com


