من مامور «سيا» هستم!
کیهان:
عرض كرده بودم كه من مامور «سيا» هستم!
همكار ناتوي فرهنگي و سرويس اطلاعاتي آمريكا مدعي است نسل جديد روشنفكري در ايران، غرب و مدرنيته را دشمن نمي داند.
رامين جهانبگلو در مقاله اي طولاني و پر از سفسطه كه از سوي سايت راديو فردا- ارگان رسمي سازمان سيا منتشر شده- ادعا مي كند مبارزه با غرب صرفا ايده اي چپگرايانه(ماركسيستي) و ايدئولوژيك بوده اما بعد از سرخوردگي چپ ها از انقلاب اسلامي، اكنون ديگر روشنفكران مشكلي با مدرنيته غرب ندارند.
گروهك هاي چپي نظير سازمان منافقين و فدائيان خلق پس از اين ناكامي در جلب اعتماد توده ها دست به اسلحه و رويارويي با نظام مردم شدند و سرانجام ماهيت آمريكايي آنها لو رفت همچنان كه ماهيت وابسته حزب توده نيز لو رفت اما جهانبگلو ادعا مي كند: مفهوم انقلاب فريبا بود و بسياري از روشنفكران با افسونگري ايده آليسم ناكجاآبادي و رمانتيسم سياسي جذب شدند... اما آنها پس از مدتي حذف شدند. بسياري از اين روشنفكران چپگرا به ناچار و سرخورده از انقلاب، ترك وطن كردند.
وي مي افزايد: در ايران امروز، هستند روشنفكراني كه بر ايدئولوژي خاصي مهر تأييد نمي زنند و به دفاع از آن برنمي خيزند و به ويژه از استقرار دموكراسي ديني حمايت نمي كنند. با اين وصف، چنين به نظر مي رسد كه اين گروه از روشنفكران، هم در داخل و هم در خارج از ايران، مفاهيم فلسفي و روشنفكري بنيادين وضع كنوني را نيز به چشم ترديد مي نگرند. در واقع، انديشه هاي انتقادي و پرسشگر به روشنفكران آموخته است كه، برخلاف همتايان پيشين خود، به آرمان ها و سياست هاي بنيادگرايانه و نسخه پردازي هاي ناكجاآبادي به ديده شك و ترديد بنگرند. اين تشكيك فلسفي از هر نگرشي كه قصد مهندسي اجتماعي و بازسازي ايدئولوژيكي جامعه ايران را داشته باشد مي پرهيزد.
جهانبگلو با بيان اينكه «مدرنيته به عنوان دشمن هويت ايراني به شمار نمي آيد»، نوشت: نسل جديد روشنفكري پذيرفته است كه هنگام جست وجوي حقيقت بايد بي وقفه و بي پروا بر تفكر انتقادي و پرسشگر تكيه كند و همانند برخي از روشنفكران ايران در دهه هاي سده گذشته، ذهن پرسشگر خود را در قربانگاه هر ايدئولوژي فدا نكند. بدين سان، روشنفكر گفتماني ايران امروز نه تنها با ديدي باز و ذهني نقاد به جهان معاصر مي نگرد، بلكه رهايي از قيد و بندهاي ايدئولوژيك گذشته به او اجازه مي دهد كه با اعتمادي بيشتر با روشنفكران جوامع گوناگون به گفت وشنودي شفاف و بي پرده بنشينند.
صرف نظر از بازي جهانبگلو با واژه كشدار و شاعرانه «مدرنيته» بايد از وي پرسيد كه اولا آيا ليبراليسم و سكولاريسم ستيزه جو ( تعبير سروش) بالاخره جزو ايدئولوژي هاي متصلب به شمار مي رود يا نه؟ چرا امثال وي وقتي به فرهنگ غرب مي رسند از آن به عنوان «رمانتيسم سياسي» و «ايده آليسم ناكجاآبادي» ياد نمي كنند و صرفا در قبال فرهنگ اسلامي و ايراني از اين تعابير بهره مي گيرند؟ آيا اين هم نوعي بيطرفي و نقادي است؟!
ثانياً، آيا شبه روشنفكران حاضر در گروهك هاي چپگرا، ميدان دار فضاي سياسي و حاضر در انتخابات گوناگون اوايل انقلاب نبودند و خود آنها با راديكاليسم، ارتباط با بيگانگان و ترويج خشونت و دست يازيدن به سلاح، درصدد زدن ريشه هاي انقلاب و حذف باورهاي ملت برنيامدند؟ آيا حالا كه اغلب آنها سر از اردوگاه غرب درآورده و رسما به چپ هاي آمريكايي معروف شده اند مي توان نتيجه گرفت كه مشكلات روشنفكري بومي در ايران با غرب مهاجم و سيطره جو حل شده است؟!
ثالثا، امثال آقاي جهانبگلو كه به دليل كاملا روشن به ديده ترديد به فرهنگ اسلامي و قضاوت تاريخي ملت ايران نسبت به استعمارگران مي نگرند، آيا به همان اندازه به رژيم هاي سلطه جوي غربي نيز به ديده ترديد و بدگماني مي نگرند؟ ريشه اين رويكرد يك بام و دو هوايي در چيست؟ يعني فارغ از همه فلسفه بافي ها و بازي با كلمات، رژيم هايي نظير آمريكا و انگليس به واسطه كودتاهاي سوم اسفند و 28 مرداد يا تحميل جنگ و محاصره اقتصادي به ملت ايران، دشمن محسوب مي شوند يا خير؟ اگر اين تعدي ها از دل مدرنيته غربي درنيامده پس از كجا ريشه گرفته است؟ آقاي جهانبگلو توضيح نمي دهد كه بالاخره در برابر انبوه جنايت هاي ضدبشري جبهه ليبرال-سرمايه داري غرب موضع صريحي دارد يا نه؟ و آيا اينها را نيز هويت اصلي مدرنيته غرب مي بيند يا خير؟
البته انتشار مقاله سفارشي از سوي جهانبگلو در ارگان سازمان سيا دلايل كاملا روشني دارد كه بخشي از آن دلايل را مي توان در مصاحبه 5 شهريور 1385 نامبرده با خبرگزاري ايسنا پيش از فرار از كشور بازخواني كرد. وي در آن مصاحبه تصريح مي كند« بنده، به دليل ارتباط با برخي نهادها و موسسات آمريكايي دستگير شدم. من در سايت هايي مطالبي مي نوشتم يا درباره ايران يا خاورميانه كه مربوط به ماموران امنيتي [غربي] بود. ارتباط من با بيگانگان از سال 78-77 آغاز شد كه به كانادا و سپس به دانشگاه هاروارد رفتم. بعد از اين كه سه سال در دانشگاه تورنتو تدريس كردم، سازماني كه مجله دموكراسي در آن منتشر مي شد به نام NED، بورسي را به بنده پيشنهاد كرد كه گرفتم و به واشنگتن رفتم. اين موسسه پول خود را از كنگره آمريكا مي گيرد. بنده در آنجا بورسيه بودم و روي مسئله روشنفكران كار مي كردم و بعد هم از اين طريق با نهادهاي ديگر آشنا شدم و در مكان هاي مختلف كنفرانس دادم و بايد گزارش نهايي تهيه مي كردم كه بيشتر، مباحث استراتژيك بود... فرصتي بود كه با افرادي از وزارت خارجه آمريكا آشنا شوم و از طريق اين موسسه به يك سري از كنفرانس ها دعوت مي شدم كه افراد ديگري هم بودند، يك سري از وزارت خارجه آمريكا به ويژه ماموران اطلاعاتي اسرائيل و آمريكا... به گذشته كه نگاه مي كنم حالت قرباني را پيدا كردم... روشنفكر ما راحت مي تواند در دام اين ها بيفتد كه حالا شما به كنفرانس بياييد يا اين بورس را بگيريد... من فكر مي كردم كار دانشگاهي انجام مي دهم كه بعد متوجه شدم اين نهادها بيشتر سياسي هستند و نهادهاي دانشگاهي نيستند. به اين نتيجه رسيدم بحث هايي كه موسسات آمريكايي مي كنند و پول هايي كه خرج مي شود و تماس هايي كه با نخبگان ما مي گيرند و اتفاقاتي كه در خاورميانه مي افتد، در مجموعه اي قرار مي گيرد كه اسم آن را امپراطوري مي گذارم... لااقل بخشي از دانشگاهيان يا بخشي از عناصر جامعه مدني ما در اين خطر هستند... خيلي از ماموران اطلاعاتي آمريكايي يا اسرائيلي، دانشگاهي هستند و در واقع پشت يك چيز خود را پنهان مي كنند و شما را در يك مسير قرار مي دهند. من برخلاف ميلم عملا رو در روي منافع ملي قرار گرفتم... نهادهاي آمريكايي به خاطر اين مسئله خيلي پول خرج مي كنند و آن هم به بحث امپراطوري سازي و سياست آمريكا در خاورميانه برمي گردد، امپراطوري اي كه مي گويد هر كس با من نيست عليه من است...»
عرض كرده بودم كه من مامور «سيا» هستم!
همكار ناتوي فرهنگي و سرويس اطلاعاتي آمريكا مدعي است نسل جديد روشنفكري در ايران، غرب و مدرنيته را دشمن نمي داند.
رامين جهانبگلو در مقاله اي طولاني و پر از سفسطه كه از سوي سايت راديو فردا- ارگان رسمي سازمان سيا منتشر شده- ادعا مي كند مبارزه با غرب صرفا ايده اي چپگرايانه(ماركسيستي) و ايدئولوژيك بوده اما بعد از سرخوردگي چپ ها از انقلاب اسلامي، اكنون ديگر روشنفكران مشكلي با مدرنيته غرب ندارند.
گروهك هاي چپي نظير سازمان منافقين و فدائيان خلق پس از اين ناكامي در جلب اعتماد توده ها دست به اسلحه و رويارويي با نظام مردم شدند و سرانجام ماهيت آمريكايي آنها لو رفت همچنان كه ماهيت وابسته حزب توده نيز لو رفت اما جهانبگلو ادعا مي كند: مفهوم انقلاب فريبا بود و بسياري از روشنفكران با افسونگري ايده آليسم ناكجاآبادي و رمانتيسم سياسي جذب شدند... اما آنها پس از مدتي حذف شدند. بسياري از اين روشنفكران چپگرا به ناچار و سرخورده از انقلاب، ترك وطن كردند.
وي مي افزايد: در ايران امروز، هستند روشنفكراني كه بر ايدئولوژي خاصي مهر تأييد نمي زنند و به دفاع از آن برنمي خيزند و به ويژه از استقرار دموكراسي ديني حمايت نمي كنند. با اين وصف، چنين به نظر مي رسد كه اين گروه از روشنفكران، هم در داخل و هم در خارج از ايران، مفاهيم فلسفي و روشنفكري بنيادين وضع كنوني را نيز به چشم ترديد مي نگرند. در واقع، انديشه هاي انتقادي و پرسشگر به روشنفكران آموخته است كه، برخلاف همتايان پيشين خود، به آرمان ها و سياست هاي بنيادگرايانه و نسخه پردازي هاي ناكجاآبادي به ديده شك و ترديد بنگرند. اين تشكيك فلسفي از هر نگرشي كه قصد مهندسي اجتماعي و بازسازي ايدئولوژيكي جامعه ايران را داشته باشد مي پرهيزد.
جهانبگلو با بيان اينكه «مدرنيته به عنوان دشمن هويت ايراني به شمار نمي آيد»، نوشت: نسل جديد روشنفكري پذيرفته است كه هنگام جست وجوي حقيقت بايد بي وقفه و بي پروا بر تفكر انتقادي و پرسشگر تكيه كند و همانند برخي از روشنفكران ايران در دهه هاي سده گذشته، ذهن پرسشگر خود را در قربانگاه هر ايدئولوژي فدا نكند. بدين سان، روشنفكر گفتماني ايران امروز نه تنها با ديدي باز و ذهني نقاد به جهان معاصر مي نگرد، بلكه رهايي از قيد و بندهاي ايدئولوژيك گذشته به او اجازه مي دهد كه با اعتمادي بيشتر با روشنفكران جوامع گوناگون به گفت وشنودي شفاف و بي پرده بنشينند.
صرف نظر از بازي جهانبگلو با واژه كشدار و شاعرانه «مدرنيته» بايد از وي پرسيد كه اولا آيا ليبراليسم و سكولاريسم ستيزه جو ( تعبير سروش) بالاخره جزو ايدئولوژي هاي متصلب به شمار مي رود يا نه؟ چرا امثال وي وقتي به فرهنگ غرب مي رسند از آن به عنوان «رمانتيسم سياسي» و «ايده آليسم ناكجاآبادي» ياد نمي كنند و صرفا در قبال فرهنگ اسلامي و ايراني از اين تعابير بهره مي گيرند؟ آيا اين هم نوعي بيطرفي و نقادي است؟!
ثانياً، آيا شبه روشنفكران حاضر در گروهك هاي چپگرا، ميدان دار فضاي سياسي و حاضر در انتخابات گوناگون اوايل انقلاب نبودند و خود آنها با راديكاليسم، ارتباط با بيگانگان و ترويج خشونت و دست يازيدن به سلاح، درصدد زدن ريشه هاي انقلاب و حذف باورهاي ملت برنيامدند؟ آيا حالا كه اغلب آنها سر از اردوگاه غرب درآورده و رسما به چپ هاي آمريكايي معروف شده اند مي توان نتيجه گرفت كه مشكلات روشنفكري بومي در ايران با غرب مهاجم و سيطره جو حل شده است؟!
ثالثا، امثال آقاي جهانبگلو كه به دليل كاملا روشن به ديده ترديد به فرهنگ اسلامي و قضاوت تاريخي ملت ايران نسبت به استعمارگران مي نگرند، آيا به همان اندازه به رژيم هاي سلطه جوي غربي نيز به ديده ترديد و بدگماني مي نگرند؟ ريشه اين رويكرد يك بام و دو هوايي در چيست؟ يعني فارغ از همه فلسفه بافي ها و بازي با كلمات، رژيم هايي نظير آمريكا و انگليس به واسطه كودتاهاي سوم اسفند و 28 مرداد يا تحميل جنگ و محاصره اقتصادي به ملت ايران، دشمن محسوب مي شوند يا خير؟ اگر اين تعدي ها از دل مدرنيته غربي درنيامده پس از كجا ريشه گرفته است؟ آقاي جهانبگلو توضيح نمي دهد كه بالاخره در برابر انبوه جنايت هاي ضدبشري جبهه ليبرال-سرمايه داري غرب موضع صريحي دارد يا نه؟ و آيا اينها را نيز هويت اصلي مدرنيته غرب مي بيند يا خير؟
البته انتشار مقاله سفارشي از سوي جهانبگلو در ارگان سازمان سيا دلايل كاملا روشني دارد كه بخشي از آن دلايل را مي توان در مصاحبه 5 شهريور 1385 نامبرده با خبرگزاري ايسنا پيش از فرار از كشور بازخواني كرد. وي در آن مصاحبه تصريح مي كند« بنده، به دليل ارتباط با برخي نهادها و موسسات آمريكايي دستگير شدم. من در سايت هايي مطالبي مي نوشتم يا درباره ايران يا خاورميانه كه مربوط به ماموران امنيتي [غربي] بود. ارتباط من با بيگانگان از سال 78-77 آغاز شد كه به كانادا و سپس به دانشگاه هاروارد رفتم. بعد از اين كه سه سال در دانشگاه تورنتو تدريس كردم، سازماني كه مجله دموكراسي در آن منتشر مي شد به نام NED، بورسي را به بنده پيشنهاد كرد كه گرفتم و به واشنگتن رفتم. اين موسسه پول خود را از كنگره آمريكا مي گيرد. بنده در آنجا بورسيه بودم و روي مسئله روشنفكران كار مي كردم و بعد هم از اين طريق با نهادهاي ديگر آشنا شدم و در مكان هاي مختلف كنفرانس دادم و بايد گزارش نهايي تهيه مي كردم كه بيشتر، مباحث استراتژيك بود... فرصتي بود كه با افرادي از وزارت خارجه آمريكا آشنا شوم و از طريق اين موسسه به يك سري از كنفرانس ها دعوت مي شدم كه افراد ديگري هم بودند، يك سري از وزارت خارجه آمريكا به ويژه ماموران اطلاعاتي اسرائيل و آمريكا... به گذشته كه نگاه مي كنم حالت قرباني را پيدا كردم... روشنفكر ما راحت مي تواند در دام اين ها بيفتد كه حالا شما به كنفرانس بياييد يا اين بورس را بگيريد... من فكر مي كردم كار دانشگاهي انجام مي دهم كه بعد متوجه شدم اين نهادها بيشتر سياسي هستند و نهادهاي دانشگاهي نيستند. به اين نتيجه رسيدم بحث هايي كه موسسات آمريكايي مي كنند و پول هايي كه خرج مي شود و تماس هايي كه با نخبگان ما مي گيرند و اتفاقاتي كه در خاورميانه مي افتد، در مجموعه اي قرار مي گيرد كه اسم آن را امپراطوري مي گذارم... لااقل بخشي از دانشگاهيان يا بخشي از عناصر جامعه مدني ما در اين خطر هستند... خيلي از ماموران اطلاعاتي آمريكايي يا اسرائيلي، دانشگاهي هستند و در واقع پشت يك چيز خود را پنهان مي كنند و شما را در يك مسير قرار مي دهند. من برخلاف ميلم عملا رو در روي منافع ملي قرار گرفتم... نهادهاي آمريكايي به خاطر اين مسئله خيلي پول خرج مي كنند و آن هم به بحث امپراطوري سازي و سياست آمريكا در خاورميانه برمي گردد، امپراطوري اي كه مي گويد هر كس با من نيست عليه من است...»
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com



خوبه سابقه جنگ با انگلیس و روسیه مدارک واقعه داره
لعنت بر سران فتنه 88 .