راه رفتن زندانيان روي خرده شيشه
پس از پايان بازجويي مرا به جايي بردند كه كف آن پر از شيشه بود، مجبورم كردند، سه بار از اين مكان عبور كنم، يكبار با صورت بر زمين خوردم و تمام صورت زخم شد، اين درحالي است كه اين شيشهها در چشم برخي از زندانيان رفته و آنها را كور كرده بود.
به گزارش خبرگزاري فارس، آمريكا در زندانهاي خود در جهان براي گرفتن اعتراف يا موارد ديگر به شكنجه زندانيان مي پردازد.
در اين گزارش سلسله وار سعي شده ليستي از انواع شكنجه در اين زندان ها بصورت مستند ارائه شود؛ شكنجههايي كه گاه شرح و بيان آنها در قالب كلمات و جملات نميگنجد و از تصور آدمي خارج است.
در ششمين بخش از اين مجموعه قسمت اول نامه يك شهروند سعودي را ميآوريم كه در اين زندانها در بازداشت بسرميبرد.
* جمعه الدوسري نمونهاي از هزاران
به گزارش ماهنامه "صدي المقاومه " مطلب زير نامه يك شهروند سعودي به نام "جمعة الدوسري " است كه در زندان گوانتانامو در بازداشت بسرمي برد، وي در اين نامه علاوه بر شرح آنچه بر وي گذشته از فروش تعداد زيادي از اعراب به نظاميان آمريكايي سخن ميگويد كه از يك پايگاه آمريكايي در قندهار به گوانتانامو منتقل شدند.
* برخي از سخنان ممكن است، توهم يا خيال تصور شود، اما واقعيت محض است
الدوسري در ابتداي نامه خود ذكر ميكند كه اين داستان ربوده شدن من از مرزهاي پاكستان و فروخته شدن من نظاميان آمريكايي و انتقال من به گوانتانامو است و آنچه در اين نامه آمده زاده فكر و خيال نيست بلكه حقايق تلخي است كه بر من گذشته است.
* پايگاه نظامي كوهات اولين شكنجهگاه
الدوسري در ادامه مينويسد: مصايب من از آنجا شروع شد كه از افغانستان به سوي مزهاي پاكستان به راه افتادم، برسر مرز با گروهي از نظاميان پاكستاني مواجه شدم و از آنها خواستم مرا به سفارت عربستان در پاكستان راهنمايي كنند، آنها با رويي خوش از خواسته من استقبال كردند، غافل از اين كه مرا فريب داده و زنداني به زنداني ديگر منتقل ميكردند، يكي از زندانهايي كه در آنجا بسربردم، در يك پايگاه نظامي پاكستاني در منطقه مرزي كوهات بود، اوضاع در اين زندان بسيار اسفبار بود، مرا به همراه 59 نفر ديگر در يك اتاق 4در 4 بدون هيچ امكاناتي قرار دادند و تنها در وسط اتاق يك سطل وجود داشت كه زندانيان براي قضاي حاجت از آن استفاده ميكردند، فضا آنقدر در اين اتاق تنگ بود كه گاهي به دليل نبود هوا احساس خفگي ميكرديم و چند روز را در اين وضعيت بسرميبردم.
* بستن دست و پاها به شديدترين شكل و قضاي حاجت بر روي خود
پس از آن به زندانهاي ديگر پاكستان منتقل شديم به اميد اين كه اوضاع در آنها بهتر باشد، اما اين فقط يك رويا مينمود، در اين زندانها همه چيز ما حتي لباسهايمان هم به سرقت رفت و هنگام بازجويي بارها و به شدت مورد ضرب و شتم شديد قرار گرفتيم، اما بدترين شكنجه در اين دوره بستن دست و پاهاي ما بود، آنها چنان با شدت دست و پاهاي ما را ميبستند كه دستها و پاهايمان باد ميكرد و كمبود ميشد، آنها يك روز كامل ما را به نفربرهاي خود با اين وضعيت ميبستند، بگونهاي كه در همان حال و بر روي خود قضاي حاجتمان را انجام ميداديم.
* آغاز نقل و انتقالهاي شبانه
همانگونه كه گفتم، پس از آن ما را به پايگاه نظامي كوهات بردند، در آنجا به ما اطلاع دادند، شما را به نيروهاي آمريكايي تحويل ميدهيم و عملا نيز اينگونه شد و در همان زندان با نطاميان آمريكايي از من و مابقي زندانيان بازجويي كردند، درحالي كه در طول تمام مراحل بازجويي آنها به اسلام و علماي مسلمين و ما فحش و ناسزا ميدادند.. دو روز بعد لباسهايي براي ما آوردند كه يك دست آبي بود و بار ديگر اما اينبار با دستبندهاي آمريكايي دست و پاي ما را بسته و شبانه ما را به جاي ديگر منتقل كردند، در واقع از اين به بعد نقل و انتقال ما توسط نظاميان آمريكايي شبانه و 11 شب به بعد صورت ميگرفت.
* انتقال به اردوگاهي صحرايي
پس از اين كه كار بستن دستها و پاها و چشمهايمان به پايان رسيد، از پايگاه نظامي كوهات ما را به فرودگاه بردند كه در آنجا يك هواپيماي نظامي آمريكايي به همراه يك مترجم كه به عربي صحبت ميكرد، در انتظار ما بود؛ او به ما توصيه كرد كه بايد از دستورات اطاعت كنيم و حرفي نزنيم،بعد از آن با خشونت مورد بازجويي بدني توسط نظاميان آمريكايي قرار گرفتيم و پس از بازجويي ما را به داخل هواپيما برده و در كف هواپيما با زنجير گويي كه مجموعه كالا يا جنس هستيم به هم زنجير كردند، و هريك از ما را كه دستها و پاهايمان بسته بود به حلقعههايي كه كف هواپيما قرار داشت بستند، سپس چشمبندها را باز كرده و به جاي آن كيسه زبري برسرمان گذاشتند و چون زنجيرها بلند بودند و دست و پا گير و هنگام رفت و آمد نظاميان آمريكايي براي آنها مشكل ايجاد ميكرد، بنابراين آنها را يا بر كمرهايمان ميگذاشتند يا شكمهايمان كه زنجيرهاي من بر روي شكمم قرار داده شد و چون من مدتي پيش يك عمل جراحي در ناحيه شكم انجام داده بودم اين كار آنها درد شديدي در شكم براي من ايجاد كرد و هنگامي كه از آنها خواستم اين زنجبرها را از روي شكمم بردارند، يكي از نظاميان آمريكايي درحالي كه پوتين نظامي به پا داشت لگدي به شكمم زد كه تا وقتي به فرودگاه قندهار رسيدم خون بالا ميآوردم و به اين ترتيب 30 زنداني درحاليكه به هم زنجير شده بودند، از كوهات به قندهار منتقل شدند.
* در فرودگاه قندهار
نيمه شب بود كه به فرودگاه قندهار رسيديم، هوا بسيار سرد بود، ما را از هواپيما بيرون آورده و دتسور دادند، درآن سرما بر روي زمين دراز بكشيم و درحالي كه روي شكم برزمين دراز كشيده بوديم شروع به راه رفتن بر روي ما كرده و سپس ما را مورد ضرب و شتم شديد قرار دادند. پس از چند ساعت ضرب و شتم شديد در سرما ما را از زمين بلند و در يك رديف به صف كردند و سپس با زنجيرهايي كه بين هريك از زندانيان 2 متر فاصله ايجاد ميكرد، به هم متصل كرده و بستند، اين زنجيرها چنان محكم به دست و پاها بسته ميشد و هنگام راه رفتن سخت مينمود كه صداي ضجه و ناله بسياري از زندانيان را به هوا بلند ميكرد و چون برخي از زندانيان در اين اوضاع راه رفتن برايشان بسيار سخت بود، بر زمين ميافتادند، اما نظاميان آمريكايي بيتوجه به اين امر آنها را به زمين ميكشيدند و از جمله همين افراد يكي من بودم كه آنقدر بر زمين كشيده شدم كه از هوش رفتم.
* شكنجه هميشه همراه ما بود
پس از ساعتها راه رفتن به اين شكل ما را به اردوگاهي بردند كه در آن چادرهاي بسياري نصب شده بود، وقتي به اردوگاه رسيديم، ضرب و شتم شديد ما توسط نظاميان آمريكايي دوباره آغاز شد و من طي همين ضرب و شتمها بود كه بارها از هوش رفتم؛ وقتي يكبار به هوش آمدم، پاي يكي از نظاميان آمريكايي را ديدم كه روي سرم قرار گرفته و چون ديد من به هوش آمدهام، زدن مرا دوباره آغاز كرد تا اين كه دوباره از هوش رفتم، بار ديگر مرا به هوش آوردند و اين بار درحالي كه در تمام اين مدت به روي شكم بر زمين دراز كشيده بودم، دو نظامي آمريكايي يكي روي سرم و ديگري روي كمرم در حالي كه قهقه ميزدند و ميخنديدند، قضاي حاجت كردند و بعد دوباره شروع به زدن من كردند تا دوباره از هوش رفتم، وقتي براي بار سوم به هوش آمدم، يكي از آن نظاميان چنگ به موهايم انداخت و سرم را از روي زمين بلند كرد و پاي خود را در حالي كه پوتين نظامي به پا داشت در دهانم كرد و آنقدر اين كار را انجام داد تا اين كه تمام دهان و صورت زخم شد و متورم گرديد.
* اتهام به عضويت در القاعده
اين پايان اولين مرحله عذاب و شكنجه بود، كشان كشان درحالي كه سرو صورتمان بر زمين كشيده ميشد، يكي يكي ما را به اين خيمهها بردند، در انجا يك مترجم مصري بود كه به شدت شروع به ناسزا گفتن با ركيكترين الفاظ ممكنه نمود و ما را به تروريست و عضو القاعده بودن متهم كرد، بعد ما را برهنه كردند، البته ديگر چيزي از لباسهايمان باقي نمانده بود و تمام بدنمان از شدت ضرب و شتم و شكنجه زخمي و خونآلود بود، در همان حال برهنگي از ما عكس گرفتند و در اين ميان اگر كسي لب به اعتراض ميگشود به شدت مورد ضرب و شتم قرار ميگرفت، ضربات آنها جاهاي حساس بدن از جمله چشم و دماغ و آلت تناسلي را دربرميگرفت، به همين دليل ما مجبور به سكوت بوديم.
* بازجويي و آغاز دوران اسارت
بعد از اين خيمهها به سولهاي آهني منتقل شديم كه به نظر ميرسيد، آشيانه هواپيماهاست، درون سوله را بسان اسطبل به چند قسمت تقسيم كرده بودند و اطراف آن را با چند لايه سيم خاردار محاصره كرده بودند، در طول راه منتقل شدن به آن مكان نيز در معرض ضرب و شتم نظاميان آمريكايي قرار داشتيم، بسياري از ما از جمله من كفشهايمان را از دست داده بوديم با اين حال نظاميان آمريكايي ما را وادار ميكردند، به راه رفتن خود ادامه دهيم، اطراف اين سوله نورافكنهاي بسيار قوي كار گذاشته بودند تا امكان ديدن چهره نظاميان آمريكايي براي ما وجود نداشته باشد، ما در يكي از اين بخشها جاي دادند و وادارمان كردند ساعتها بدون حركت در جاي خود بمانيم، بگونهاي كه با كمترين تكان و حركت با داد و فرياد نگهابانان مواجه ميشديم. نظاميان آمريكايي براي بازجويي ما را به اينجا آورده بودند، چند ساعت بعد وقتي نوبت به من رسيد، مانند زندانيان ديگر مرا به اتاق بازجويي بردند، درحالي كه حتي در طول راه هم از شكنجه دادن زندانيان دست نميكشيدند، مثلا من چون كفش به پا نداشتم، وادارم ميكرند، از روي سيمهاي خاردار عبور كنم، يا اين كه دستها مرا كه از پشت بسته شده بودند، آنقدر بالا ميآوردند كه احساس ميكردم هم اكنون از ناحيه كتف از جا كنده ميشود.
* آيا واقعا شكنجهاي هم وجود دارد
وقتي وارد اتاق بازجويي شدم، دو آمريكايي را ديديم يكي سفيد پوست بود و ديگري سياه پوست، به آنها اعتراض كردم كه چرا با ما اينگونه برخورد ميكنند، مگر ما چه اطلاعات مهمي داريم؛ اما آنها در يك جمله به من گفتند كه اصلا در اينجا آزار و شكنجهاي وجود ندارد.
* واداشتن زندانيان به راه رفتن بر روي خورده شيشهها
پس از پايان بازجويي مرا به جايي بردند كه كف آن پر از شيشه بود، مجبورم كردند، سه بار از اين مكان عبور كنم، يكبار با صورت بر زمين خوردم و تمام صورت زخم شد، اين درحالي است كه اين شيشهها در چشم برخي از زندانيان رفته و آنها را كور كرده بود، نظاميان آمريكايي عمدا زندانيان را بر روي خورده شيشهها ميانداختند و عمدا ميخواستند، چشم آنها اسيب ببيند؛ پس از آسيب ديدن و حتي كور شدن، آسيب ديدگي بيني يا شكستگي آن در مرحله دوم قرار داشت و من از جمله كساني بودم كه در يكي از مواردي كه مورد ضرب و شتم قرار گرفتم، بينيام شكست.
هنگام ظهر ما را به وسط محوطه بردند، در كنار من زنداني ديگر بودند كه وقتي چشم گرداندم، ديدم همان بلايايي كه برسر من آمده، سر آنها هم آمده است، از گفتگو با يكديگر منع شده بوديم، بعد به هريك از ما دو پتو دادند كه يكي رو انداز و يكي ديگر زير اندازمان بشمار ميآمد.
در اين گزارش سلسله وار سعي شده ليستي از انواع شكنجه در اين زندان ها بصورت مستند ارائه شود؛ شكنجههايي كه گاه شرح و بيان آنها در قالب كلمات و جملات نميگنجد و از تصور آدمي خارج است.
در ششمين بخش از اين مجموعه قسمت اول نامه يك شهروند سعودي را ميآوريم كه در اين زندانها در بازداشت بسرميبرد.
* جمعه الدوسري نمونهاي از هزاران
به گزارش ماهنامه "صدي المقاومه " مطلب زير نامه يك شهروند سعودي به نام "جمعة الدوسري " است كه در زندان گوانتانامو در بازداشت بسرمي برد، وي در اين نامه علاوه بر شرح آنچه بر وي گذشته از فروش تعداد زيادي از اعراب به نظاميان آمريكايي سخن ميگويد كه از يك پايگاه آمريكايي در قندهار به گوانتانامو منتقل شدند.
* برخي از سخنان ممكن است، توهم يا خيال تصور شود، اما واقعيت محض است
الدوسري در ابتداي نامه خود ذكر ميكند كه اين داستان ربوده شدن من از مرزهاي پاكستان و فروخته شدن من نظاميان آمريكايي و انتقال من به گوانتانامو است و آنچه در اين نامه آمده زاده فكر و خيال نيست بلكه حقايق تلخي است كه بر من گذشته است.
* پايگاه نظامي كوهات اولين شكنجهگاه
الدوسري در ادامه مينويسد: مصايب من از آنجا شروع شد كه از افغانستان به سوي مزهاي پاكستان به راه افتادم، برسر مرز با گروهي از نظاميان پاكستاني مواجه شدم و از آنها خواستم مرا به سفارت عربستان در پاكستان راهنمايي كنند، آنها با رويي خوش از خواسته من استقبال كردند، غافل از اين كه مرا فريب داده و زنداني به زنداني ديگر منتقل ميكردند، يكي از زندانهايي كه در آنجا بسربردم، در يك پايگاه نظامي پاكستاني در منطقه مرزي كوهات بود، اوضاع در اين زندان بسيار اسفبار بود، مرا به همراه 59 نفر ديگر در يك اتاق 4در 4 بدون هيچ امكاناتي قرار دادند و تنها در وسط اتاق يك سطل وجود داشت كه زندانيان براي قضاي حاجت از آن استفاده ميكردند، فضا آنقدر در اين اتاق تنگ بود كه گاهي به دليل نبود هوا احساس خفگي ميكرديم و چند روز را در اين وضعيت بسرميبردم.
* بستن دست و پاها به شديدترين شكل و قضاي حاجت بر روي خود
پس از آن به زندانهاي ديگر پاكستان منتقل شديم به اميد اين كه اوضاع در آنها بهتر باشد، اما اين فقط يك رويا مينمود، در اين زندانها همه چيز ما حتي لباسهايمان هم به سرقت رفت و هنگام بازجويي بارها و به شدت مورد ضرب و شتم شديد قرار گرفتيم، اما بدترين شكنجه در اين دوره بستن دست و پاهاي ما بود، آنها چنان با شدت دست و پاهاي ما را ميبستند كه دستها و پاهايمان باد ميكرد و كمبود ميشد، آنها يك روز كامل ما را به نفربرهاي خود با اين وضعيت ميبستند، بگونهاي كه در همان حال و بر روي خود قضاي حاجتمان را انجام ميداديم.
* آغاز نقل و انتقالهاي شبانه
همانگونه كه گفتم، پس از آن ما را به پايگاه نظامي كوهات بردند، در آنجا به ما اطلاع دادند، شما را به نيروهاي آمريكايي تحويل ميدهيم و عملا نيز اينگونه شد و در همان زندان با نطاميان آمريكايي از من و مابقي زندانيان بازجويي كردند، درحالي كه در طول تمام مراحل بازجويي آنها به اسلام و علماي مسلمين و ما فحش و ناسزا ميدادند.. دو روز بعد لباسهايي براي ما آوردند كه يك دست آبي بود و بار ديگر اما اينبار با دستبندهاي آمريكايي دست و پاي ما را بسته و شبانه ما را به جاي ديگر منتقل كردند، در واقع از اين به بعد نقل و انتقال ما توسط نظاميان آمريكايي شبانه و 11 شب به بعد صورت ميگرفت.
* انتقال به اردوگاهي صحرايي
پس از اين كه كار بستن دستها و پاها و چشمهايمان به پايان رسيد، از پايگاه نظامي كوهات ما را به فرودگاه بردند كه در آنجا يك هواپيماي نظامي آمريكايي به همراه يك مترجم كه به عربي صحبت ميكرد، در انتظار ما بود؛ او به ما توصيه كرد كه بايد از دستورات اطاعت كنيم و حرفي نزنيم،بعد از آن با خشونت مورد بازجويي بدني توسط نظاميان آمريكايي قرار گرفتيم و پس از بازجويي ما را به داخل هواپيما برده و در كف هواپيما با زنجير گويي كه مجموعه كالا يا جنس هستيم به هم زنجير كردند، و هريك از ما را كه دستها و پاهايمان بسته بود به حلقعههايي كه كف هواپيما قرار داشت بستند، سپس چشمبندها را باز كرده و به جاي آن كيسه زبري برسرمان گذاشتند و چون زنجيرها بلند بودند و دست و پا گير و هنگام رفت و آمد نظاميان آمريكايي براي آنها مشكل ايجاد ميكرد، بنابراين آنها را يا بر كمرهايمان ميگذاشتند يا شكمهايمان كه زنجيرهاي من بر روي شكمم قرار داده شد و چون من مدتي پيش يك عمل جراحي در ناحيه شكم انجام داده بودم اين كار آنها درد شديدي در شكم براي من ايجاد كرد و هنگامي كه از آنها خواستم اين زنجبرها را از روي شكمم بردارند، يكي از نظاميان آمريكايي درحالي كه پوتين نظامي به پا داشت لگدي به شكمم زد كه تا وقتي به فرودگاه قندهار رسيدم خون بالا ميآوردم و به اين ترتيب 30 زنداني درحاليكه به هم زنجير شده بودند، از كوهات به قندهار منتقل شدند.
* در فرودگاه قندهار
نيمه شب بود كه به فرودگاه قندهار رسيديم، هوا بسيار سرد بود، ما را از هواپيما بيرون آورده و دتسور دادند، درآن سرما بر روي زمين دراز بكشيم و درحالي كه روي شكم برزمين دراز كشيده بوديم شروع به راه رفتن بر روي ما كرده و سپس ما را مورد ضرب و شتم شديد قرار دادند. پس از چند ساعت ضرب و شتم شديد در سرما ما را از زمين بلند و در يك رديف به صف كردند و سپس با زنجيرهايي كه بين هريك از زندانيان 2 متر فاصله ايجاد ميكرد، به هم متصل كرده و بستند، اين زنجيرها چنان محكم به دست و پاها بسته ميشد و هنگام راه رفتن سخت مينمود كه صداي ضجه و ناله بسياري از زندانيان را به هوا بلند ميكرد و چون برخي از زندانيان در اين اوضاع راه رفتن برايشان بسيار سخت بود، بر زمين ميافتادند، اما نظاميان آمريكايي بيتوجه به اين امر آنها را به زمين ميكشيدند و از جمله همين افراد يكي من بودم كه آنقدر بر زمين كشيده شدم كه از هوش رفتم.
* شكنجه هميشه همراه ما بود
پس از ساعتها راه رفتن به اين شكل ما را به اردوگاهي بردند كه در آن چادرهاي بسياري نصب شده بود، وقتي به اردوگاه رسيديم، ضرب و شتم شديد ما توسط نظاميان آمريكايي دوباره آغاز شد و من طي همين ضرب و شتمها بود كه بارها از هوش رفتم؛ وقتي يكبار به هوش آمدم، پاي يكي از نظاميان آمريكايي را ديدم كه روي سرم قرار گرفته و چون ديد من به هوش آمدهام، زدن مرا دوباره آغاز كرد تا اين كه دوباره از هوش رفتم، بار ديگر مرا به هوش آوردند و اين بار درحالي كه در تمام اين مدت به روي شكم بر زمين دراز كشيده بودم، دو نظامي آمريكايي يكي روي سرم و ديگري روي كمرم در حالي كه قهقه ميزدند و ميخنديدند، قضاي حاجت كردند و بعد دوباره شروع به زدن من كردند تا دوباره از هوش رفتم، وقتي براي بار سوم به هوش آمدم، يكي از آن نظاميان چنگ به موهايم انداخت و سرم را از روي زمين بلند كرد و پاي خود را در حالي كه پوتين نظامي به پا داشت در دهانم كرد و آنقدر اين كار را انجام داد تا اين كه تمام دهان و صورت زخم شد و متورم گرديد.
* اتهام به عضويت در القاعده
اين پايان اولين مرحله عذاب و شكنجه بود، كشان كشان درحالي كه سرو صورتمان بر زمين كشيده ميشد، يكي يكي ما را به اين خيمهها بردند، در انجا يك مترجم مصري بود كه به شدت شروع به ناسزا گفتن با ركيكترين الفاظ ممكنه نمود و ما را به تروريست و عضو القاعده بودن متهم كرد، بعد ما را برهنه كردند، البته ديگر چيزي از لباسهايمان باقي نمانده بود و تمام بدنمان از شدت ضرب و شتم و شكنجه زخمي و خونآلود بود، در همان حال برهنگي از ما عكس گرفتند و در اين ميان اگر كسي لب به اعتراض ميگشود به شدت مورد ضرب و شتم قرار ميگرفت، ضربات آنها جاهاي حساس بدن از جمله چشم و دماغ و آلت تناسلي را دربرميگرفت، به همين دليل ما مجبور به سكوت بوديم.
* بازجويي و آغاز دوران اسارت
بعد از اين خيمهها به سولهاي آهني منتقل شديم كه به نظر ميرسيد، آشيانه هواپيماهاست، درون سوله را بسان اسطبل به چند قسمت تقسيم كرده بودند و اطراف آن را با چند لايه سيم خاردار محاصره كرده بودند، در طول راه منتقل شدن به آن مكان نيز در معرض ضرب و شتم نظاميان آمريكايي قرار داشتيم، بسياري از ما از جمله من كفشهايمان را از دست داده بوديم با اين حال نظاميان آمريكايي ما را وادار ميكردند، به راه رفتن خود ادامه دهيم، اطراف اين سوله نورافكنهاي بسيار قوي كار گذاشته بودند تا امكان ديدن چهره نظاميان آمريكايي براي ما وجود نداشته باشد، ما در يكي از اين بخشها جاي دادند و وادارمان كردند ساعتها بدون حركت در جاي خود بمانيم، بگونهاي كه با كمترين تكان و حركت با داد و فرياد نگهابانان مواجه ميشديم. نظاميان آمريكايي براي بازجويي ما را به اينجا آورده بودند، چند ساعت بعد وقتي نوبت به من رسيد، مانند زندانيان ديگر مرا به اتاق بازجويي بردند، درحالي كه حتي در طول راه هم از شكنجه دادن زندانيان دست نميكشيدند، مثلا من چون كفش به پا نداشتم، وادارم ميكرند، از روي سيمهاي خاردار عبور كنم، يا اين كه دستها مرا كه از پشت بسته شده بودند، آنقدر بالا ميآوردند كه احساس ميكردم هم اكنون از ناحيه كتف از جا كنده ميشود.
* آيا واقعا شكنجهاي هم وجود دارد
وقتي وارد اتاق بازجويي شدم، دو آمريكايي را ديديم يكي سفيد پوست بود و ديگري سياه پوست، به آنها اعتراض كردم كه چرا با ما اينگونه برخورد ميكنند، مگر ما چه اطلاعات مهمي داريم؛ اما آنها در يك جمله به من گفتند كه اصلا در اينجا آزار و شكنجهاي وجود ندارد.
* واداشتن زندانيان به راه رفتن بر روي خورده شيشهها
پس از پايان بازجويي مرا به جايي بردند كه كف آن پر از شيشه بود، مجبورم كردند، سه بار از اين مكان عبور كنم، يكبار با صورت بر زمين خوردم و تمام صورت زخم شد، اين درحالي است كه اين شيشهها در چشم برخي از زندانيان رفته و آنها را كور كرده بود، نظاميان آمريكايي عمدا زندانيان را بر روي خورده شيشهها ميانداختند و عمدا ميخواستند، چشم آنها اسيب ببيند؛ پس از آسيب ديدن و حتي كور شدن، آسيب ديدگي بيني يا شكستگي آن در مرحله دوم قرار داشت و من از جمله كساني بودم كه در يكي از مواردي كه مورد ضرب و شتم قرار گرفتم، بينيام شكست.
هنگام ظهر ما را به وسط محوطه بردند، در كنار من زنداني ديگر بودند كه وقتي چشم گرداندم، ديدم همان بلايايي كه برسر من آمده، سر آنها هم آمده است، از گفتگو با يكديگر منع شده بوديم، بعد به هريك از ما دو پتو دادند كه يكي رو انداز و يكي ديگر زير اندازمان بشمار ميآمد.
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com


