روایت مرضیه حدیدچی از انحرافات فرقه رجوی
بگوئید یک لیوان آب جو بیاورند!
روزی از گروههای مبارز؛ از ستاره سرخی گرفته تا پیروان مائو و کاسترو و لنین و سازمان مجاهدین خلق و ملی گراها تا بچه های مسلمان در این پارک جمع شدند و از هر گروهی کسی سخنرانی می کرد. آن روز بساطی بود تماشایی! فردی به نام جواد معروف به «مستر جو» به بالای بلندیی رفت و یک دفعه با هیجان خاصی گفت...
بولتن نیوز: مرضیه حدیدچی از زنان شاخص مبارزه علیه رژیم ستمشاهی است که از او در موزه عبرت (کمیته مشترک ضد خرابکاری) هم نشانه هایی یافت میشود. او از شاگردان شهید آیت الله سعیدی بود که در زمان حضور امام در فرانسه نقش پر رنگی در همراهی ایشان داشت. هم چنین او یکی از اعضای گروهی بود که مامور ابلاغ پیام تاریخی حضرت امام خمینی (ره) به میخائیل گورباچف (آخرین رهبر اتحاد جماهیر شوروی) بودند. ایشان در سال 1353 در زمانی که به علت فرار از دست رژیم در بریتانیا ساکن بودند، شاهد مصادیقی از انحرافات مجاهدین خلق، علی الخصوص مسعود رجوی بودند که ریشه انحرافات امروز آنان را می توان در فساد عقیده آن روز ایشان جست و جو کرد. اینک حکایت یکی از این انحرافات را در زیر می خوانیم:

در هاید پارک لندن هر کسی با هر ملیت و زبانی می توانست برای هر گروهی که می خواهد در آزادی کامل صحبت کند. روزی از گروههای مبارز؛ از ستاره سرخی گرفته تا پیروان مائو و کاسترو و لنین و سازمان مجاهدین خلق و ملی گراها تا بچه های مسلمان در این پارک جمع شدند و از هر گروهی کسی سخنرانی می کرد. آن روز بساطی بود تماشایی! فردی به نام جواد معروف به «مستر جو» به بالای بلندیی رفت و یک دفعه با هیجان خاصی گفت: «مژده! مژده! بالاخره خواهران و برادران یا بهتر بگویم رفقای ما در زندان به این نتیجه رسیده اند که اسلام نمیتواند پاسخ گوی جامعی به همه پرسش ها و مسائل باشد. آنها ایده ها و تفکرات جدیدی طرح کرده اند. آنان اعتقاد دارند که اصل مبارزه است و حالا هر چیزی حتی نماز، روزه و حجاب یا هر یک از اعمال دینی و غیر دینی مانع تحقق این اصل و هدف باشد میتوان آن را کنار گذاشت و...»

با شنیدن این حرفهای سطحی و عوام فریب خیلی ناراحت شدم و از این عصبانی بودم که نمیتوانستم پاسخش را بگویم؛ چرا که در آنجا وظیفه و تکلیفی جز حضور و شنیدن نداشتم و فقط نظاره گری بیش نبودم اما تصمیم گرفتم به نحوی دیگر با او برخورد کنم.
وقتی به هتل برگشتم، از برادران خواستم او را یافته به نزدم بیاورند تا با او صحبت کنم. پس از پرس و جو او را پیدا کردند و به هتل آوردند. وقتی «مستر جو» آمد، پس از احوالپرسی گفت: «بگوئید یک لیوان آبجو بیاورند!» این مساله بهانه ای شد تا بپرسم: «مگر شما مسلمان نیستید؟» گفت: «چرا!» گفتم: «شما مبارزی بنام هستید، آدمی که مبارزه می کند و آدمی که مسلمان است نباید آبجو بخورد!» گفت: «نه خانم! الحمدلله رهبران در زندان این مشکلات و مسائل را برای ما حل کردهاند.» گفتم: «آقایان کی باشند؟!» گفت: «مسعود (رجوی) و مهدی (ابریشمچی) و ...» گفتم: «عجب! خیلی جالب است، آدم هایی که اصلا مقصود و نیتشان معلوم نیست و درونشان روشن نیست، چقدر میتوانند اسلام را بفهمند. اینها که هستند و چه حقی دارند که به راحتی به اسم مبارزه دستورات اسلام را زیر پا نهاده بدعت هایی را به عنوان شیوه و راه حل افراد و جوان های دیگر دیکته کنند. اینها هدفشان جز مخدوش کردن چهره اسلام نیست و مبارزه در دستشان فقط ابزار و وسیلهای برای رسیدن به هدف های پنهانشان است...»

گفت و گوی ما یک ساعت طول کشید، ولی هیچ ثمری در بر نداشت؛ گویی خدا بر گوش و فکر و زبان او قفل زده بود و چشمهایش را بر مسائل منطقی و حقیقت بسته بود.
مجتبی شایسته نیا
منبع: خاطرات مرضیه حدیدچی(دباغ)، انتشارات سوره مهر، صص 109 تا 111
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com


