کد خبر: ۴۹۷۵۶۸
تاریخ انتشار: ۱۱ تير ۱۳۹۶ - ۰۸:۳۰
ایدز رو دست کم گرفته بودم و نمی دونستم چه راحت ممکنه مبتلا بشم
و هفته بعد از اون شب متعفن، حس کردم دارم سرما می خورم. گلو درد داشتم و حالم بد بود، بدن درد شدید ولم نمی کرد. مامانم به خیال این که وسط تابستون سرما خوردم، نسخۀ قدیمی شو گرفت و بهم گفت در فاصلۀ دوازده ساعت دوتا قرص بخورم تا مریضی پیشرفت نکنه. ولی حال من بهتر نشد...

ایدز خیلی ترسناک، خیلی نزدیکگروه اجتماعی: مامانم طبق معمول یا پای تلویزیون بود و یا گوشی به دست مشغول چت و بالا پایین کردن کانال ها و گروه هاش و یا مکالمه با دوستان. اصلاً نمی دید که من چه حالی دارم. خیلی وقت بود حس می کردم براش نامرئی هستم. شاید از همون بچگی این جوری بودم براش. برخلاف خواهرم که روزهاش پر از شیطنت و سروصدا می گذشت و اگه کمدی رو روی سرش خالی نمی کرد، یا ظرفی رو نمی شکست، روزش شب نمی شد. یه گوشه می نشستم و خودمو با هر چی دم دستم بود، سرگرم می کردم واسه همین، به جای دعواهای مامان و فحش هایش، یه وقت هایی قربون صدقه اش نصیبم می شد. اما نه بیشتر. 

به گزارش بولتن نیوز به نقل از مجله راه زندگی، هیچ یادم نمیاد، منو در آغوشش گرفته و بوسیده باشه، یا حتی بشینه پیشم و ازم بپرسه چه خبر؟ توی مدرسه چه کار کردی؟ هیچی. مادر من اهل این کارها نیست. همین که یه غذایی بپزه تا گشنه نمونیم، باید کلاهمون رو بندازیم هوا، وگرنه مجبوریم با منوی رستوران های اطراف، خودمون رو سیر کنیم که برای من یکی، واقعاً حال به هم زن شده اند. نمی دونید چقدر دلم می خواد یه کاسه آش بخورم. از اون آش های خونگی خوشمزه که بوشون توی فضای خونه می پیچه. اما این چیزها دست کم توی خونۀ ما متعلق به خیلی وقت پیشه. حالا آشپزخونۀ اُپن و قشنگمون پر از ظرف های رنگیه که مامان با سلیقه انتخاب کرده و اما به نظرم نمی خواد هیچ وقت ازشون استفاده کنه و بیشتر حالت دکوری دارن و بس. فقط شب ها، قبل از اومدن بابا، بلند می شه، یه دوش می گیره و غذایی سریع رو حاضر می کنه. به نظر خودش این نشونۀ آگاهی شه. این که فهمیده نباید زندگی شو توی آشپزخونه بگذرونه و من فکر می کنم چقدر تعریف آگاهی برای دو نفر که زمانی یک وجود محسوب می شدیم، متفاوته. به نظر من، آگاهی یعنی اطلاع از نیازهای همۀ اعضای خانواده و برخورد صحیح با اون ها. صد البته که اصلاً توقع ندارم مامان، خودشو وقف ما بکنه و از آرزوهاش بگذره. ولی آخه مگه می شد با لم دادن جلوی تلویزیون، آدم به جایی برسه ؟!

به خدا قصد گله از مادرمو ندارم. نمی خوام بدی شو بگم. فقط می خواستم یه کمی با فضای خونه مون آشنا بشید.

این از مامانم.

بابا رو هم که عملاً نمی بینیم. باز حالا که تعطیلاته یه چند دقیقه ای صبح ها پیش هم هستیم ولی طی سال تحصیلی، اون خوابه که من می رم و شب وقتی من دارم می رم توی اتاقم، بر می گرده.

می گه مجبوره این همه بیرون باشه تا زندگی ما تأمین بشه. اگه این در و اون در نزنه، کی شهریۀ کلاس ها و پول لباس ها و وسایل مون رو می ده. به نظر بابا، من و خواهرم و کلاً بچه های هم سن مون، آدم های قدرنشناسی هستیم. اگه یه کمی انصاف داشتیم دست و پای پدرامون رو می بوسیدیم. چون اگه زحمت هاشون نبود، نصفی از این امکانات نصیب مون نمی شد و چاره ای نداشتیم جز کار کردن. ولی حالا راحت و آسوده، واسه خودمون می چرخیم و عین خیالمون نیست دنیا دست کیه! از بابام هیچ وقت توقع محبت نداشته و ندارم. می فهمم اهلش نیست. اصلاً انگار یاد نگرفته زندگی آدمیزاد به جز کار، باید بخش های دیگه ای هم داشته باشه.

تارا خواهرم از اون ها مهربون تره. ولی زیاد نمی تونم روش حساب کنم. نشسته پای درسه هاش. می خواد کنکور یه رشتۀ درست و درمون قبول بشه. یا کلاسه، یا پانسیون تحصیلی و یا توی اتاقش داره درس می خونه.

واسه همین خیلی تنهام و با این که قبلاً از شهراد و دار و دسته اش خوشم نمی اومد، ولی جذب شون شدم. اون ها تنها کسانی هستند که برام وقت دارند. وقتی کنارشونم، احساس آرامش می کنم. انگار به کسی یا چیزی تعلق دارم و تنها و بیچاره نیستم. یه پسر فراموش شده که بود و نبودش یکسانه.

دوستای تازه ام، منو بچه نمی دونن. برعکس مامانم که مدام بهم تذکر می ده، مسواک بزنم و لباس هامو عوض کنم. انگار نمی خواد بپذیره من بزرگ شده ام و دیگه یه آدم بالغ به حساب میام و نیازی به این جور توصیه ها ندارم و چیزی که می خوام یه بغل محبت و پذیرشه و دوست داشتن بی قید و شرط.

وقتی شهراد آوردم توی گروهش، بی نهایت خوشحال شدم. چند ماهی بود گوشی هوشمند داشتم ولی هیچ وقت این جوری از عضویت لذت نبرده بودم. خیلی چیزها رو اون جا برای اولین بار شنیدم از پسرهای کمی بزرگتر از خودم که تقریباً همه شون شرایط شبیه خودم داشتند. ما پناهگاه همدیگه بودیم و به خیال خودمون می خواستیم دنیا رو تجربه کنیم و از تمام خط قرمزهایی که بزرگترها تعیین کرده بودند، بگذریم.

اولین مرتبه ها، اون هاه ها، ماه های هیجان انگیز اولین ها بود. اولین پارتی، اولین دوستی با دختر، اولین پُک سیگار و ... چقدر توی دلم به مامانم می خندیدم، پس کی می خواست ببینه چه مردی شده ام ؟! دیگه از معلم ها و ناظم مدرسه نمی ترسیدم. حتی اندازۀ یه سرسوزن و این نترسی و احساس قدرت کم مونده بود کار دستم بده، یه کار وحشتناک.

 
ایدز خیلی ترسناک، خیلی نزدیک 

به مامانم گفتم می خوام با دوستام برم لواسان ویلای یکی شون. اما در واقع، همین جا بودیم در تهران. شهراد اون شب منو با خودش برد به جایی که می گفت هر مرد واقعی تجربه اش کرده ... راستش جز چند تا تصویر مبهم چیز زیادی یادم نیست. حتی اگه الان اون دختر رو که بعداً فهمیدم خیلی بی بند و باره ببینم، نمی شناسم. تحت تاثیر سیگاری سنگینی بودم که هیچ وقت نفهمیدم چی توش بار زده بودند. هیجان، تجربۀ کارهای ممنوع و اثبات خودم به بچه های گروه باعث شدند از اون در بگذرم و دنیای پاکی مو پشت سربگذارم.

صبح که حالم جا اومد، فقط از خودم می پرسیدم چرا ؟ سینا این چه کاری بود که کردی ؟ تو همه اش پونزده سالته، حواست هست کدوم طرف کشیده می شی ؟! نمی تونستم با اون حال برگردم خونه. یه کم موندم تا حالم بهتر شد. شهراد می گفت بمونم تا عصری بریم دوردور و چه بسا بساط عیش مون باز مهیا بشه. اما من نمی خواستم بمونم. باید خودمو می رسوندم به خونه و می نشستم و کثافت هایی که به وجودم چسبیده بود، می کندم.

نگفتم نمیام. ولی هر وقت حس کردم دارن میزنن توی جاده خاکی، ازشون جدا شدم. می دونستم که نمی خوام بیشتر از این، از خودم نفرت پیدا کنم.

دو هفته بعد از اون شب متعفن، حس کردم دارم سرما می خورم. گلو درد داشتم و حالم بد بود، بدن درد شدید ولم نمی کرد. مامانم به خیال این که وسط تابستون سرما خوردم، نسخۀ قدیمی شو گرفت و بهم گفت در فاصلۀ دوازده ساعت دوتا قرص بخورم تا مریضی پیشرفت نکنه. ولی حال من بهتر نشد. حتی استراحت هم خوبم نکرد. اصلاً حس بلند شدن از روی تختم رو نداشتم. تا این که هفتۀ بعد، حس کردم یه توده زیر گلوم دراومده، بدجوری هم درد می کرد. طبق معمول بهش اهمیت ندادم. کرد که از این چیزها نمی ترسه. ولی اون غده، بزرگ و بزرگتر شد. جوری که دیگه نمی شد نادیده اش گرفت. رفتم توی اینترنت سرچ کردم، ولی چیز زیادی دستم نیومد، شایدم از قصد، از اون پیام های هشدارآمیز می پریدم. کم کم غده شروع کرد به کوچک شدن و حالم هم کمی رو به بهبود رفت. ولی اولین باری که رفتم پیش شهراد و بچه ها، با شنیدن خبر ابتلای پدرام به ایدز، در جا خشکم زد. علامت هایی که اون بدبخت داشت، تقریبا شبیه من بود.

از ترس داشتم می مردم. تازه به صرافت افتادم برم و یه مطالعۀ اساسی دربارۀ این بیماری لاعلاج داشته باشم و راه های انتقالش رو بخونم. باورم نمی شد رابطۀ جنسی بدون محافظت حتی برای یک مرتبه هم می تونه آدمو مبتلا و آلوده کنه.

دیوونه شدم وقتی فهمیدم همراه اون شبم یه دختر خیابونی حرفه ایه. پس احتمال ابتلاش خیلی بالا بود.

دلم برای خودم می سوخت. یعنی به همین راحتی سلامتی ام از دست رفته بود. مرگی دردناک انتظارم رو می کشید.

به کی می گفتم ؟! مامانم ؟! بابام یا تارا ؟! دلم نمی خواست روزهای باقی مونده به کنکورش رو خراب کنم. من حق نداشتم زندگی و آیندۀ اونو از بین ببرم.

رفتم پیش امیر، پسر عموم که از بچگی با هم رفیق بودیم و تقریباً هم سن، شکم رو براش گفتم و خواهش کردم کمک کنه. باید می رفتم دکتر و آزمایش می دادم. اما خودم تنهایی نمی تونستم. امیر واقعا در حقم برادری کرد. نه از جزئیات ماجرا پرسید و نه درباره ام قضاوت کرد. فقط گفت از دایی اش که دکتره می پرسه و خبر می ده صبح فردا من و پسرعموم توی آزمایشگاه بودیم لازم نیست بگم که توی چند روز آینده و زمان مشخص شدن جواب مردم و زنده شدم. فعلاً ویروس HIV وی خونم پیدا نشده. دکتر می گه اون علائم می تونه به یه سرماخوردگی ویروسی معمولی هم اختصاص داشته باشه و من نباید خودمو ببازم. ولی چند ماه یک بار، تکرار آزمایش ضروریه تا اگه بیماری از دورۀ گمون گذشت، سریع درمان شروع بشه.

فعلاً خوشحالم. حس می کنم از نو به دنیا اومده ام. اصلاً نمی خوام به شیش ماه بعد و احتمالاتی که وجود داره فکر کنم. فقط دوست دارم زنده باشم و سلامت. تازه فهمیده ام زندگی خیلی با ارزشه و به هیچ عنوان اون چیزی نیست که تصورش رو داشتم.

برچسب ها: ایدز ، ترسناک ، تابستون

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر :
آخرین اخبار
پربازدید ها
پربحث ترین عناوین