کد خبر: ۴۷۳۴۷۱
تاریخ انتشار:

برای یک بار

- اولاً که من فقط اومدم این‌جا که چربی‌های اضافه این شکم لعنتی‌ام رو آب کنم... ثانیاً شغلی که برات در نظر گرفتم از عهده من برنمی‌آد، یک جوون گردن کلفت مثل تو می‌خواد که طرف با دیدنش یک سکته ناقص بزنه و بلافاصله دست به جیب بشه!
برای یک بارگروه اجتماعی: روز اول که نصیر وارد باشگاه شد و مرا دید، به شوخی و با خنده گفت:

به گزارش بولتن نیوز به نقل از مجله روزهای زندگی، جوون تو با این هیکل ورزیده و زور بازویی که داری، فقط به درد من می‌خوری... از فردا بیا پیش خودم کار کن تا ده برابر یک مهندس درآمد داشته باشی، من هم مشکلاتم حل می‌شه!

من که در همان لحظه داشتم هاتل سنگینی را به صورت پرس کار می‌کردم، خندیدم و بی آن‌ که بدانم شغل پیشنهادی‌اش چیست، گفتم:

- ان‌شاء...، حالا که خودتان آمدین باشگاه، بزودی بدنتون می‌شه گلدونی و خودتان از پس مشکلاتتان برخواهید آمد، آقا نصیر...

او که مردی پنجاه ساله و بسیار سنگین وزن بود و برای آب کردن چربی‌هایش در باشگاه ثبت نام کرده بود، از روی تردمیل پایین آمد و در حالی که نفس نفس می‌زد، گفت:

- اولاً که من فقط اومدم این‌جا که چربی‌های اضافه این شکم لعنتی‌ام رو آب کنم... ثانیاً شغلی که برات در نظر گرفتم از عهده من برنمی‌آد، یک جوون گردن کلفت مثل تو می‌خواد که طرف با دیدنش یک سکته ناقص بزنه و بلافاصله دست به جیب بشه!

آقا نصیر که از رفقای صاحب آن باشگاه بدنسازی بود این را گفت و خندید و به یکی از دوستانش که در حقیقت جزو نوچه‌هایش بود گفت:

- توجیهش کن بهرام... بهش بگو درصد بیشتری هم بهش می‌دم!

این را گفت و دوباره روی تردمیل رفت، اما بهرام که معلوم بود اصلاً اهل ورزش نیست و فقط همراه آقا نصیر است، مرا به قسمت بوفه برد و وقتی هر کدام یک آبمیوه سفارش دادیم، توجیهم کرد:

- ببین آقا ساسان، این عمو نصیر ما به آدم‌ها کمک می‌کنه، یعنی هر کس به پول احتیاج داره، می‌آد دفتر و عمو نصیر بهش پول می‌ده تا گرفتاریش حل بشه، اما بعضی از آدم‌ها وقتی خرشون از پل می‌گذره همه چیز یادشون می‌ره و دلشون نمی‌آد بدهیشون رو صاف کنن، شما وظیفه داری چک اون‌ها رو نقد کنی و بابت هر چک هم یک مبلغ خوب نصیب خودت می‌شه... خلاص!

خندیدم و زدم روی شانه‌اش و در حالی که آبمیوه‌ام را تا ته سر می‌کشیدم گفتم:

- چرا اینقدر خود را به در و دیوار می‌زنی آقا بهرام؟ یک کلمه بگو آقا نصیر نزول‌خوره و تمام!

بهرام دنبالم راه افتاد و به آرامی گفت: «این حرف را جلو خودش نزنی آقا ساسان که حسابی دلخور می‌شه، عمو نصیر مهربونه، فقط همین!» رفتم سراغ دنبل‌ها و گفتم:

- چه نزول‌خور، چه مهربون، ولی من شرخر نیستم!

آن شب دیگر میانمان حرفی رد و بدل نشد، اما آقا نصیر که به تازگی شرخر اصلی‌اش راهی زندان شده بود و به یک نفر مثل من نیاز داشت، وقتی فهمید چقدر مشکلات اقتصادی دارم و بیکار هستم و پدر و مادرم نیز اجاره‌نشین هستند، آنقدر هر شب در گوشم خواند و حتی یک اتومبیل انداخت زیر پایم تا بالاخره وسوسه شدم!

برای یک بار 

زندگی‌مان سر و سامان گرفته بود، اجاره خانه‌مان را که چند ماه عقب افتاده بود، تسویه کرده بود، پس از مدت‌ها مادرم می‌توانست به جای هفته‌ای یک بار، هر روز برنج و خورشت برای خانواده بپزد، خودم هم شیک‌پوش شده بودم و... اما عذاب وجدان رهایم نمی‌کرد. به هیچ‌کس نگفته بودم شرخر هستم. وقتی مردم جلویم اشک می‌ریختند و به دست و پای آقا نصیر می‌افتادند از خودم متنفر می‌شدم، هر روز از خدا می‌خواستم کمکم کند تا از این درآمد بالا، اما حرام خلاص شوم، ولی وسوسه مانعم می‌شد و... تا آن شب!

ساعت هشت شب بود که همراه نصیر به سراغ پیرمردی رفتیم که اصل پولش را به نصیر داده بود، اما بهره‌اش مانده بود، نصیر هم که حاضر نبود از نزولش بگذرد با چک امده بود و طبق معمول قرار بود من با ترساندن بدهکار و اگر لازم شد با گوشمالی دادنش، پول را زنده کنم. وقتی آقای ذبیحی که شصت و هفت سالش بود آمد دم در و به التماس افتاد، باز هم دلم سوخت. می‌گفت:

- آقا نصیر به خدا ندارم... آن پول را خرج عمل عمل زنم کردم، بیست درصد هم که بهت بهره دادم، اما تو دو برابر آن پول را می‌خوای بگیری! این بی‌انصافیه آقا نصیر...

نصیر در حالی که در چک آقای ذبیحی را در دست تکان می‌داد پاسخ داد: «خرت که از پل گذشت ما شدیم بی‌انصاف؟ من کاری ندارم... یا این چک را به اجرا می‌گذارم که بیفتی زندان یا با آقا ساسان طرفی!»

این را گفت و به من اشاهر کرد تا طبق وظیفه‌ام مچ دست او را بگیرم و فشار بدهم که بفهمد می‌توانم او را له کنم! دستش را هم گرفتم، اما دلم نمی‌آمد فشار بدهم، همسن و سال پدرم بود و اگر کمی دستش را فشار می‌دادم انگشتانش می‌شکست! اشک در چشمان پیرمرد حلقه زده بود و به من نگاه می‌کرد، در شرایط بدی بودم و نمی‌دانستم چه کنم و... که ناگهان آقا نصیر خندید و زد روی دستم و گفت:

- صبر کن ساسان جون... صبر کن شاید با گفتگو بتوانیم به نتیجه برسیم... شاید آقای ذبیحی بخواد من رو به دامادی قبول کنه.

این را گفت و به دختر جوان و زیبایی که خواهرزاده پیرمرد بود نگاه کرد، محبوبه که نگران دایی‌اش بود آمده بود داخل راهرو و نصیر مانند گرگ گرسنه نگاهش می‌کرد و می‌خندید. پیرمرد وقتی متوجه منظورش شد به صورتش تف انداخت و گفت: «خیلی بی‌شرفی نامرد!» آقا نصیر هم با عصبانیت سیلی محکمی به صورت پیرمرد زد و آقای ذبیحی افتاد روی زمین، محبوبه دوید و گریه‌کنان دایی‌اش را از روی زمین بلند کرد. نصیر باز خندید و گفت: «تو که این‌قدر دختر مهربونی هستی، چرا به داییت کمک نمی‌کنی؟» دختر جوان از خجالت سرش را پایین انداخت و من در یک لحظه فکر کردم و تصمیم گرفتم و عمل کردم. چک را از دست آقا نصیر قاپیدم و قبل از این‌که او کاری کند گذاشتم داخل دهانم و آن را بلعیدم. همه بهت‌زده نگاهم کردند، نصیر دست داخل جیبش کرد و چاقو را بیرون کشید و اگر دستم را جلو نبرده بودم قلبم را سوراخ می‌کرد، اما بازویم زخمی شد و خون فواره زد و نصیر گریخت و آقای ذبیحی و خواهرزاده‌اش مرا سوار ماشین کردند و راهی بیمارستان شدیم. در طول راه محبوبه فقط اشک می‌ریخت...

چند ساعت بستری بودم و سه روز هم در خانه خوابیدم. نصیر پیغام داده بود که به سراغم می‌آید، اما وقتی آقای ذبیحی توسط یک وکیل از او به خاطر ضرب و جرح من شکایت کرد، نصیر مجبور شد از من بگذرد تا من هم بابت چاقو خوردن شکایت نکنم!

سه هفته بعد آقای ذبیحی در کارخانه دوستش برایم یک شغل آبرومند پیدا کرد و گفت: «تو جوونمرد خوبی هستی... اگر قول بدی دنبال نان حرام نباشی، همین فردا می‌ریم خواستگاری محبوبه!»

من و محبوبه حالا خوشبختیم و خوشحالم که برای یک بار هم که شده جوانمرد شدم!

برای مشاهده مطالب اجتماعی ما را در کانال بولتن اجتماعی دنبال کنیدbultansocial@

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

نظر شما

آخرین اخبار

پربازدید ها

پربحث ترین عناوین