کد خبر: ۴۴۵۲۵
تاریخ انتشار:
‍‍‍ پ پ ‍‍‍

آقای آوینی به خدا هم فکر کنید!

نامه ای که چهار ماه قبل از شهادت سید مرتضی آوینی منتشر شد و در آن سید مرتضی را توصیه کردند که به خدا هم فکر کند!
آن چه خواهید خواند مقاله ای است در یکی از نشریات کشور که در انتقاد به شهید سید مرتضی آوینی منتشر شد. از تنهایی و غربت سید شهیدان اهل قلم بسیار گفته اند. تیتر این مقاله که با عنوان "آقای سردبیر به خدا هم فکر کنید! " منتشر شده خود سندی است گواه بر مظلومت سید مرتضی آوینی.
این نقد با امضای "وحید عرفانی "به بهانه چاپ داستانی از "سید یاسر هشترودی " در مجله سوره (دی ماه71) نوشته شده وارجاعات مکرر آن به "سید یاسر هشترودی " و قصه او است.البته آوینی در اشاره‌ای که به ابتدای این قصه افزوده بود چند کلمه‌ای نیز در لزوم تحمل حرفهای طعنه‌آمیز قصه‌نویس نوشته بود.
جالب آن که تاریخ انتشار این نامه زهردار تنها به چهار ماه پیش از شهادت آن بزرگوار برمی گردد.

 

*اول از همه این را بگویم و خیال خود و الباقی را راحت کنم که برایم خوشتر بود این مطلب اصلاً نوشته نمی شد و اصلاً نمی آمد زمانی که لازم باشد "سوره " هم در کنار آن چند جریده ای که شرح حالشان قبلاً رفته است و اگر مشتری این صفحه بوده باشید حتماً لازم الانتقاد شود، آنهم به این شکل و شمایل. و خدای "سوره " را شاهد می گیرم که این گفته نه تعارف حسب معمول است و نه لاف قبل از جرم.
قدر مسلم اینکه "سوره " حال با "سوره " قبل از حال فرق زیادی دارد، لااقل اینکه الآن دیگر می شود بی وضو هم دست به آن زد و مطمئن هم بود که فعل حرامی صورت نمی گیرد. خاطرم هست در آن اوایل، سوره هر چه که نداشت از قبیل این پزهای روشنفکری و خورجین مطالب بسیار هنرمندانه! یک چیز را داشت و آن قداستی بود آدم را برخی اوقات به تحیر وا می داشت و تعجب که مگر می شود در وادی هنر مجله ای ساخت و از هنر گپ زد و ضمناً اصالت خود را هم حفظ کرد؟!
جواب "سوره " به این سئوالات از بله تا نه، سیر تکامل! پیموده است.
البته بعید می دانم که سوره سر خود این کار را کرده باشد و قرائن و شواهد هم دال بر این مطلبند که این رشته سر دراز دارد و باید سرچشمه را در جائی دیگر جستجو کرد. تقصیر شاید به گردن خود ماست و این حواس پرتی ارثی که دیده ها را زود فراموش می کنیم و به آنها تا می توانیم به هزار و یک دلیل شرعی و عرفی بی محلی می کنیم. باید همان زمانی که به دیدن آن کنسرت باشکوه رفته بودیم همه چیز را حدس می زدیم. باید وقتی که تئاتر لاله زاری، یک بار دگر به بهانه کثرت مال بیت المال به دست توانای حوزه هنری احیاء شد متوجه قضایا می شدیم. موضع گیریها و عرض حال هنرمندان سینما توگراف و تبلیغات آنچنانی برای بعضی فیلمها که معلومند می بایست این حواس پرتی را از ما زایل می کرد که نکرد و همچنان لجبازانه ایستادیم که مثلاً ثابت شود مشت نمونه خروار نیست، و دیدیم که هست!
اگر اشتباه نکنم، که انشاء الله نمی کنم، مدتها پیش، شاید دو سال شاید کمتر و شاید بیشتر که البته به ذهنم چون قرنی می ماند "حوزه هنری " اصول کلی و سیاستهایش را جزوه کرده بود و سخت در پی آن که این اصول، مصوب اهل دل گردد و نصب عین مسلمانانی که خواسته یا ناخواسته هنرمند شده اند و لابد باید کتاب مقدس هنری هم داشته باشند که به وقت لزوم فال نیاز به اوراق آن باز کنند. در آن جزوه که به وقت خواندنش بسیار مسرور هم شدیم چندان از ولایت فقیه سخن آمده بود که از چیز دیگر نه. گفتیم چه سعادتی که عاقبت هنر دینی هم پا گرفت و پیدا شده اند مخلوقاتی که هنر را نه برای هنر که برای رضای خالق می خواهند و هنرمند را نه مسخ و بی اندیشه که مخزن اسرار و کمال می خوانند و آرزو می کردیم این تفکر نه تنها همینطور باقی بماند که رشد کند و عالمگیر شود، حداقل در آن قسمت از عالم که حرف هنر هست.
"سوره " که اگر اعتراضی نداشته باشید باید گفت ارگان رسمی حوزه هنری و آئینه تمام نمای تفکرات هنرمندان "حوزوی " است (از حوزه که نام می بریم به اختصار، مقصودمان همان حوزه هنری است که البته ربطی به دیگر حوزه ها مثلاً حوزه علمیه قم ندارد) در این یکساله اخیر با چنان چرخش سریعی پشت پا به تمام آن گفته ها و نوشته ها و اظهار شده ها زد، که گویی چندین سال از "چیزی " عقب افتاده است و می جنبد تا آن "چیز " را در اسرع وقت جبران کند.
همان اول بسم الله هم گفتم و باز هم می گویم که آوردن این مطالب اصلاً برایم خوش آیند نیست. زمانی که بر تصاویر و مطالب و تعریف و تمجیدها و بعضی تفکرات و بعضی گفتگوهای این مجله انتقاداتی وارد شد، به یقین از سر دوستی و همدردی و از سر اینکه حب خدا بالاترین دوستی هاست گمان می رفت این مجله به خود آید و این زنگار را که می رود سالگردش را جشن بگیرد بزداید. گمان می رفت برخورد صادقانه و به دور از تملقها و چاپلوسیهای معمول موجب خیر و صلاح عاقبت این مجله باشد. گمان می رفت حداقل از همه آن احادیثی که برای ما به یادگار مانده این حدیث صادق (ع) در "تذکر عیوب برادران " به گوش خورده باشد، اما انگار همه آن چیزها نه مولود اشتباهی قابل گذشت که ثمره تفکری است که در حوزه موذیانه جان می گیرد و این فضای مقدس را به پلشتی خود می آلاید. تفکری که به عقیده من از خودباختگی ریشه می گیرد و از دور افتادن از اصل، از کمبود توکل، از وحشت در مقابل دشمنان دین خدا....
مجله سوره و از آن مهمتر حوزه هنری در پی چیست؟ گم کرده اش کیست؟ هنری سیاه و بد سیما که خود پیشتاز مبارزه با آن بود؟ هنری که حتی امروز غرب هم بر ابتذالش پی برده است؟ هنری که جز تفاخر و تظاهر به هنر چیز دیگری باری صاحبانش ندارد؟ ثمره این بازیها چیست؟ جای گرفتن در قلوب هنرمندان بازنشسته طاغوتی یا همسو شدن با سیاست فرهنگی حال کشور که کم حساسیتی را می طلبد؟ فکر کنید اصلاً این مجله، گل سرسبد مجله های حاضر شد، بهای آن چیست؟ فدا کردن اعتقاداتتان و اعتقاداتمان و رنجاندن دوستانمان و بغض به گلو نشاندن بچه هایی که دیوارهای حوزه هنری خیلی بهتر از شما به خاطر دارندشان؟
تورا به خدا و تورا به جان همان ولی فقیهی که منشأ تمام اصولتان می دانید کمی به دور از جبهه گیری و خصم انگاری به گذشته و حال نگاه کنید و مطمئن باشید این تغییرات که گاهی با افتخار از آن یاد می کنید هیچ در قاموس توجیه عوام فریبانه "حسب زمان " نمی گنجد.
و بعد از همه آن گفته ها که قبلاً گفته ایم و جوابهای نه چندان دوستانه ای که شنیده ایم باز تا مجله سوره را ورق می زنی دلت می گیرد، از این همه بی توجهی و از این همه عناد و اصرار بر اشتباه و می بینی که چطور "دل رحمی " آقای سردبیر نسبت به این "سید " خودشان، دل دیگر سیدها و چون من ناسیدها را به درد می آورد.
آقای سردبیر! نمی خواهیم که بر ما رحم کنید، به ما لطف کنید و این "دل رحمی " را در جائی به خرج بگیرید که "بینهم " باشد.
آقای سردبیر! فکر می¬کنید با چاپ داستان "سید خودتان " سعه صدر نشان داده اید و مثلاً فروتنی خود را ثابت کرده اید؟ خیر برادر عزیز، مغبون شده اید، گول خورده اید و گول این تیتر درشت را که "داستانم را چاپ کنید آقای سردبیر "!
چاپ شده ‌این داستان نه که بی سابقه نیست، آنرا بارها خوانده ایم و شما هم اگر مشغولیتهای فراوان اجازه می داد حتماً می خواندید. به "جد " همین "سید " قسم که تعداد صفحات موجود از این داستانها خیلی بیشتر از نطقهای آتشین شما برای هنر است. این "سید " لقمه را دور سر چرخانده شاید برای ابداع، وگرنه بیائید تا باهم فراوان از این قصه یافت کنیم که به ضرب هوای ابری و برگ زرد و گم شدن شناسنامه و حالات وهم و خیال و رشد قارچ و امثالهم در جمجمه و ... مثلاً خواسته اند که قصه باب دندان منورالفکران روزگار باشد و اجراکننده میان پرده طنزآلود و تکراری غصه بر غصه های این امت.
بعد از خواندن این قصه، با خودم فکر می کردم اصلاً اینهمه آب و تاب برای چه و این همه دل نگرانی چرا؟ مگر درِ سوره خدای نکرده تخته شده که حضرت قصه نویس از روزنامه […] رعشه بگیرد، و اصلاً مگر جای رعشه گرفتن هست وقتی که در عالم باهم چنین "دل رحمانی " به وفور یافت می شوند، کافی است تیتر تقاضایت درست انشاء شده باشد. مثلاً بانوی محترمه جودی فاستر -که البته اهل علم سیناتوگراف شاید بیشتر از آقای سردبیر، فیلمهای ایشان را دیده باشند با آن وضعیت که اگر گفته شود در محاق حذف به علت عدم رعایت نزاکت ادبی است- عرض کنند، عکس تمام رخ من را در صفحه 64 مجله تان چاپ کنید آقای سردبیر، یا فلانی بگوید: از پوسترهای من تعریف کنید آقای سردبیر، یا همین "سید خودمان " که می گوید داستانم را چاپ کنید آقای سردبیر!
دلم به حال "غیاث عزیز " می سوزد که می سوزد و تا جائی که جا دارد آیةالکرسی بر ماشین چاپ حوزه هنری می خواند تا یک وقت مبادا پیشوند نفی بر عبارات بسته نشود ... مثلاً ایمان نشود بی ایمانی، تعهد نشود بی تعهدی و ... آنوقت باید شأنش همین باشد که خصم الدخن معرفی شود، چه تعبیر ادیبانه ناجوری و چه اغراق بی ثمری! و بعد به خودم می گویم؛ به من چه؟ مگر کاسه داغتر از آشم من که به جای سردبیر[…] جواب بدهم و دفاع کنم که نگاه من به زن اینطور نیست که شما نوشته ای با اینکه خودم را به جای سردبیر […] بگذارم و اوقاتم تلخ شود که به این شکل تمسخر جای صداقت ادبی را گرفته است که بعید می¬دانم اگر داستانت را خوانده باشد یا بخواند پیشنهاد کند که آنرا به شهیدان انقلاب اسلامی تقدیم کنی، در جائی که امام راحلشان (ره) ارادت خود را به آنها تقدیم کرده است.
من خیلی جهاد کنم می توانم حرف خودم را بزنم و برای چاپ شدن این حرف هم التماس نمی کنم و دنبال سردبیر دلرحم نمی گردم. تکلیف را هم که خود سید در قصه اش روشن کرده، جای هیچ نگرانی و شک و شبهه ای هم نیست وقتی که داستان بالا رفتن مرد از پله های "دنیای سخن " که شنیده ام این روزها در پرده جدید از نمایش اش مفتخر به مصاحبت و مجالست بزرگ ارتشداران گردیده است ختم به خیر می شود.
از من بپرسید می گویم اشکال در وجود مرد نویسنده است و اینهمه واهمه از چاپ نشدن داستان، خیالاتی است که البته از آدمی که حال مسواک زدن ندارد و نماز نخوانده غرق خواب و خیال می شود چندان هم بعید نیست.
و باز از من بپرسید می گویم این "سید ما " که اتفاقاً شاهدانی قوی دارد همان وقتی که به تحریر قصه اش در خواب و خیال مشغول بوده، خوب می¬دانسته که پشت پاکتش آدرس چه سردبیری را دارد که مثلاً فقط در حدود سه سطر برایش کلی¬گویی کند، آنهم کلی¬گویی¬ای که به جایی برنخورد و احیاناً چون قلقلکی شوخی مسلکانه آدم را به غش و ریسه هم وادار کند.
[...]
داستان تو چپ را نشان می دهد، انگشت نشانه راست را، چرا سرت پائین است سید جان، سرت را بالا بگیر. این شوخی های چپ و راست را کنار بگذار. حرف حسابت را بزن.
آقای سردبیر! حرفهایم تمام نیست. با خود حساب می کنم اگر برای مطلب، سو تیتر هم انتخاب کنند و طرحی هم از ته کشور طراح یافت شود بیشتر از این سهمم نمی شود، برای این است که تمام می کنم.
آقای سردبیر! مجله سوره ملک موروثی شما نیست که سیاست آنرا دل رحمی شما تبیین کند. سوره مال انقلاب است. مال همه آنهایی است که خون داده اند و خون دل خورده اند، سوره حتی مال آنهایی است که هنوز به دنیا نیامده اند هم هست سوره آبروی هنرمندان مسلمان است. سوره در این وانفسای مطبوعات تنها امید امیدواران است. به اینها هم فکر کنید آقای سردبیر و به خدا.

مشرق

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

نظر شما

آخرین اخبار

پربازدید ها

پربحث ترین عناوین