آمریکا چقدر باسقوط فاصله دارد؟
آمریکا فرصت زیادی برای کنترل کسری بودجه و کسری تجاری خود ندارد. علیرغم فوریت این موضوع، سال 2010 صرف اصلاحات غیرضروری شد. در دوم آگوست، تیموتی اف گایتنر، وزیر خزانهداری آمریکا، در ستون نیویورک تایمز مطلبی با عنوان «خوشآمدگویی به بهبود» نوشت.
آمریکا فرصت زیادی برای کنترل کسری بودجه و کسری تجاری خود ندارد. علیرغم
فوریت این موضوع، سال 2010 صرف اصلاحات غیرضروری شد. در دوم آگوست، تیموتی
اف گایتنر، وزیر خزانهداری آمریکا، در ستون نیویورک تایمز مطلبی با عنوان
«خوشآمدگویی به بهبود» نوشت.
همانطور که جان ویلیامز در بسیاری موارد بیان کرده است، با بیش از واقعیت اعلام کردن مشاغل ایجاد شده و کمتر اعلام کردن تورم، تلاش شده است که اینطور القاء کنند که شرایط بهبود یافته است و در حال بازگشت به قبل از بحران است. به اخطارات ویلیامز، جرالد سلننت و من توجهی نشد. اما اخیرا پژواک آن از طرف لورنس کاتلیکاف (پروفسور دانشگاه بوستون) و دیوید استوکمن شنیده شد، کسی که بهشدت به حزب جمهوریخواه بهعنوان ولخرجترین حزب انتقاد کرد.
جالب است بدانید که، اینبار، واشنگتن نمیتواند هزینهها را بهدلیل کسری بودجه بپردازد. کسری بودجه آنقدر زیاد است که ذخایر ارزی دلار موجود، نمیتواند آن را پرداخت کند و مخارج این کسری بودجه اجازه نمیدهد کارمندان آمریکایی بر سر کارهای خود بازگردند.
اگرچه راه حلی که توسط کسانی که تازه متوجه شدهاند که مشکل وجود دارد نیز ناامیدکننده بوده است؛ اما کاتلیکاف عقیده دارد که راهحل برای از بین بردن بدهی بالا، کاهش شدید هزینههای امنیت اجتماعی و مراقبتهای پزشکی یا افزایش شدید مالیاتها یا تورم حاد است.
احتمالا اقتصاددانان ابتکار خود را از دست داده، یا شاید نمیخواهند به بورس وال استریت و شرکتهای زیرمجموعه اش ضرری بزنند، اما امنیت اجتماعی و مراقبتهای پزشکی حتی در سطح فعلی خود نیز ناکافی هستند. بهخصوص با در نظر گرفتن اینکه ترکیدن حبابهای بخش شرکتهای دات کام، زیرمجموعهها و مسکن، باعث کمبود نقدینگی برای پرداخت مستمری هاست. کاهش هزینهها در بخش امنیت اجتماعی و مراقبتهای پزشکی که مردم در تمام طول زندگیشان 15 درصد از درآمد خود را برای آن پرداخت کردهاند، آنان را میرنجاند و ممکن است باعث مرگ افرادی شود که بیماریشان علاجپذیر شود.
افزایش مالیات هم که بیمعناتر از راهحل قبل است. زیرا کاملا مشخص است که اکثر خانوادهها با یک شغل نمیتوانند زندگی خود را بگذرانند. زن و شوهر هر دو کار میکنند. گاهی یکی از آنان دو شغل دارد تا بتوانند زندگی خود را بگذرانند؛ و افزایش مالیات این وضع را سختتر میکند بنابراین ضبط اموال، احتکار غذا و بیخانمانی افزایش مییابد. کدام اقتصاددان یا انسانی فکر کرده که راهحل این است؟
اما از ثروتمندان مالیات خواهیم گرفت. آنان پول زیادی دارند. اما این نیز فکری غلط است.
بگذارید درباره کاری که دولت قصد انجام آن را دارد واقعبین باشیم. به محض اینکه واشنگتن متوجه شود که قیمت دلار در مخاطره است و دیگر نمیتوانند جهت هزینه کردن بیشتر در جنگها وام بگیرند، دولت با این بهانه که مستمریهای شرکتهای خصوصی از منابعی است که مالیات از آنها اخذ نمیشود، بر آنها مالیات وضع خواهد کرد. یا مدیران صندوق بازنشتگی را ملزم به خرید بخشی از بدهی خزانه داری (در ازای اوراق قرضه) از طریق مستمری مردم میکند. این به دولت کمی زمان خواهد داد، در حالیکه حسابهای صندوقهای بازنشستگی مملو از اوراق بیارزش است.
آخرین کسری بودجه دولت بوش (2008) در حدود 400 - 500 میلیارد دلار بود، چیزی در حدود مقدار مازاد تجاری چین، ژاپن و اوپک با آمریکا. بهطور سنتی، این مازادهای تجاری به آمریکا بازگشته و کسری بودجه فدرال را تأمین کرده است. در سالهای 2009 و 2010 کسری بودجه فدرال به سرعت به 400 میلیارد و 100 دلار افزایش یافت. به عبارتی در دو سال پیاپی کسری بودجه تریلیون دلاری داشته است. و هیچ مازاد تجاری به این حجم وجود نداشته است تا این کسری بودجه عظیم را تأمین کند. این پول از کجا باید بیاید؟
پاسخ نزد کسانی است که از بازار بورس فرار میکنند و ترجیح میدهند که به سودهای ثابت و مطمئن خزانه داری پناه ببرند. همچنین ورشکستگی بانکها که دولت از طریق «برنامه کمک به داراییهای مشکلدار (TARP)» برای حل مشکلاتشان اقدام کرده است و در ازای آن اوراقی دریافت شده است که هیچ تضمینی بر باز پرداخت آنها نیست، این حرکت مالی حقهای است که تنها یکبار جواب میدهد. به محض اینکه مردم از بازار بورس دوری کردند، این حرکت برای خزانهداری پایان یافته است. مخالفت با بسته حمایتی از بانکها، با این مسأله منافات دارد. بنابراین برای دفعه بعد این پول از کجا تأمین خواهد شد؟
خزانه توانست از طریق «بحران یونان»، که بانکداران نیویورکی بخشی از مشکلات سرمایه را با «بحران یورو» جبران کردند؛ بخشی از بدهی بانکها را جبران کند. فشارهای مالی با ایجاد هراسی درباره بدهی اروپا، همچون یک سلاح برای خزانه آمریکا عمل کرد. بانک مرکزی و افرادی که از دلار بهسمت یورو در اروپا کشیده شده بودند، یورو را کنار گذاشته و بهسمت دلار هجوم آوردند و در حقیقت بدهی خزانهداری آمریکا را خریدند.
این حرکت از یورو به دلار، ذخیره پولهای رایج دیگر را بهنفع دلار کاهش داد، سقوط دلار را متوقف کرد، و برای مدتی کسری بودجه آمریکا را تأمین کرد.
احتمالا میتوانیم این داستان را با بدهی اسپانیا، بدهی ایرلند، و هر کشور بخت برگشته دیگر که از گسترش بیحساب اتحادیه اروپا صدمه دیده است، تکرار کرد.
اما وقتی هیچ کشوری نماند، آن وقت چه چیزی کسری بودجه آمریکا را تأمین خواهد کرد؟
تنها سرمایه گذار باقی مانده، «ذخیره فدرال» است. وقتی اوراق بهادار به مزایده گذاشته شده خزانه خریدار نداشته باشد، «ذخیره فدرال» باید آنها را خریداری کند. «ذخیره فدرال» اوراق قرضه را با ایجاد یک سپرده جدید یا حساب جاری برای خزانه داری خریداری میکند. همچنان که خزانه مبلغ بهدست آمده از فروش بدهی جدید را خرج میکند، عرضه نقدینگی آمریکا افزایش مییابد.
آیا محصولات و خدمات نیز به همین میزان افزایش مییابد؟ با توجه به انتقال مشاغل آمریکا به خارج از کشور و سپردنشان به خارجیها، عملا واردات افزایش مییابد، پس بر کسری مبادلات تجاری نیز افزوده میشود. هنگامی که «دخیره فدرال»، بدهیهای جدید بهوجود آمده را خریداری میکند، نقدینگی از تولیدات محصول و خدمات داخلی بیشتر خواهد بود.
چقدر بالا میروند؟ هرچه پول بیشتری فراهم شود تا دولت هزینههای خود را بپردازد، در نتیجه تورم وحشتناک زیادتری خواهیم داشت.
اقتصاد بهبود نیافته است. تا آخر سال 2010 مشخص میشد که اقتصاد ورشکسته باعث ایجاد بیشتر از 1/4 تریلیون دلار کسری بودجه شده است. اما باید صبر کنیم ببینیم عدد آن چند است: 2 تریلیون و یا بیشتر؟
هرچقدر هم که باشد، دنیا میبیند که دلار به میزانی در حال چاپ شدن است که نمیتواند دیگر بهعنوان واحد پولی، برای ذخیره ارزی مورد استفاده باشد. بهطور کلی سقوط دلار باعث میشود تا بانکهای مرکزی خارجی تمایل پیدا کنند که ذخیزههای ارزیشان را از این «ارز کمارزش» تهی کنند.
سقوط دلار، قیمت واردات و کالاهای تولید شده در خارج را که آمریکاییان به آن وابسته هستند، افزایش میدهد. قیمتهای داخلی نیز افزایش مییابند.
دلار دیگر نمیتواند بهعنوان واحد پولی ذخیره ارزی، از پس این بحران برآید. وقتی دیگر دلاری وجود نداشته باشد، آمریکا نمیتواند کسری بودجه خود را تأمین کند. بنابراین، واردات به سرعت کاهش مییابد و در نتیجه تورم داخلی افزایش مییابد و از آنجایی که آمریکا به واردات انرژی وابسته است، حمل و نقل مختل میشود که باعث اختلال کار و حمل و نقل سوپرمارکتها میشود.
همه روزه ترس و هراسی وجود خواهد داشت.
آیا مزرعهها مورد حمله قرار میگیرند؟ آیا زورگیران شهری دوباره به غارت و اغتشاش میپردازند؟
آیا این آیندهای است که دولت و سازمانهای میهنپرست برای ما رقم زدهاند؟
در اینجا مطلبی بیان میشود که راه حل این بحران است. جنگهایی که سودی به هیچ کس نمیرساند، مگر به گروههای نظامی-امنیتی و توسعه منطقهای اسراییل، باید به سرعت پایان یابد. این کار هر ساله کسری بودجه آمریکا را صدها میلیارد دلار کاهش میدهد. بیش از صدها میلیارد دلار میتواند با حذف بودجه نظامی پسانداز شود، بودجهای که در اندازه خود از مجموع بودجه تمام نیروهای نظامی دنیا بیشتر است.
هزینههای نظامی آمریکا، بازتاب اهداف دستنیافتنی و ناممکن نومحافظه کاران است که بهدنبال امپراطوری آمریکا و هژمونی جهانی هستند. چه فکر احمقانهای! آیا واشنگتن فکر میکند چین قرار است هزینه آن را پرداخت کند؟
تنها راهی که امکان دارد آمریکا دوباره اقتصاد خود را فعال کند، انتقال مجدد مشاغل به داخل است. حذف این مشاغل، آمریکاییان را فقیر کرده، در حالیکه درآمد وال استریت، سهامداران و مدیران شرکتها افزایش مییابد. این مشاغل میتواند به داخل کشور بیاید. در نتیجه مالیات شرکتها با توجه به ارزش افزوده به کالای آنها تعلق میگیرد. اگر ارزش افزوده به کالای آنها و خدمات در چین تعلق گیرد، این شرکتها نرخ مالیات بالایی خواهند داشت، اما اگر ارزش افزوده به کالا و خدمات آنها در آمریکا تعلق گیرد نرخ مالیات پایینتری خواهند داشت.
این تغییر در مالیات شرکتها باعث میشود کارگران ارزان خارجی که مشاغل را به خود اختصاص دادهاند، از آمریکا خارج شوند؛ این حرکت در واقع نردبان صعودی را میسازد که موقعیت خوبی برای جامعه آمریکایی فراهم میکند.
اگر جنگ به سرعت متوقف نشود و شغلها به آمریکاییان باز نگردد، آمریکا به زبالهدان تاریخ خواهد پیوست.
به وضوح روشن است که وال استریت، سهامداران و شرکتها، از قدرت مالی خود استفاده و تلاش خود را میکنند تا جلوی هر قانونی را که درآمدهای کوتاهمدت و سود آنها را با بازگرداندن مشاغل به آمریکا کاهش میدهد، بگیرند. آمریکاییان دشمنی بزرگتر از وال استریت و شرکتها، مجلس و کاخ سفید ندارند.
نومحافظه کاران متحد اسراییلی هستند که هر دو حزب و رسانه را تحت کنترل دارد. آنها همچنان مست رویای امپراطوری در جهان هستند.
شرایط آمریکا و رفاه 300 میلیون شهروند آن، هرگز به حالت اول برنخواهد گشت، مگر اینکه نومحافظه کاران وال استریت، شرکتها و مجلس و کاخ سفید شکست بخورند.
بدون ایجاد یک انقلاب، آمریکا به تاریخ خواهد پیوست.
پل کرگ رابرتز معاون سابق وزیر خزانه داری آمریکا
منبع: نشریه پنجره
همانطور که جان ویلیامز در بسیاری موارد بیان کرده است، با بیش از واقعیت اعلام کردن مشاغل ایجاد شده و کمتر اعلام کردن تورم، تلاش شده است که اینطور القاء کنند که شرایط بهبود یافته است و در حال بازگشت به قبل از بحران است. به اخطارات ویلیامز، جرالد سلننت و من توجهی نشد. اما اخیرا پژواک آن از طرف لورنس کاتلیکاف (پروفسور دانشگاه بوستون) و دیوید استوکمن شنیده شد، کسی که بهشدت به حزب جمهوریخواه بهعنوان ولخرجترین حزب انتقاد کرد.
جالب است بدانید که، اینبار، واشنگتن نمیتواند هزینهها را بهدلیل کسری بودجه بپردازد. کسری بودجه آنقدر زیاد است که ذخایر ارزی دلار موجود، نمیتواند آن را پرداخت کند و مخارج این کسری بودجه اجازه نمیدهد کارمندان آمریکایی بر سر کارهای خود بازگردند.
اگرچه راه حلی که توسط کسانی که تازه متوجه شدهاند که مشکل وجود دارد نیز ناامیدکننده بوده است؛ اما کاتلیکاف عقیده دارد که راهحل برای از بین بردن بدهی بالا، کاهش شدید هزینههای امنیت اجتماعی و مراقبتهای پزشکی یا افزایش شدید مالیاتها یا تورم حاد است.
احتمالا اقتصاددانان ابتکار خود را از دست داده، یا شاید نمیخواهند به بورس وال استریت و شرکتهای زیرمجموعه اش ضرری بزنند، اما امنیت اجتماعی و مراقبتهای پزشکی حتی در سطح فعلی خود نیز ناکافی هستند. بهخصوص با در نظر گرفتن اینکه ترکیدن حبابهای بخش شرکتهای دات کام، زیرمجموعهها و مسکن، باعث کمبود نقدینگی برای پرداخت مستمری هاست. کاهش هزینهها در بخش امنیت اجتماعی و مراقبتهای پزشکی که مردم در تمام طول زندگیشان 15 درصد از درآمد خود را برای آن پرداخت کردهاند، آنان را میرنجاند و ممکن است باعث مرگ افرادی شود که بیماریشان علاجپذیر شود.
افزایش مالیات هم که بیمعناتر از راهحل قبل است. زیرا کاملا مشخص است که اکثر خانوادهها با یک شغل نمیتوانند زندگی خود را بگذرانند. زن و شوهر هر دو کار میکنند. گاهی یکی از آنان دو شغل دارد تا بتوانند زندگی خود را بگذرانند؛ و افزایش مالیات این وضع را سختتر میکند بنابراین ضبط اموال، احتکار غذا و بیخانمانی افزایش مییابد. کدام اقتصاددان یا انسانی فکر کرده که راهحل این است؟
اما از ثروتمندان مالیات خواهیم گرفت. آنان پول زیادی دارند. اما این نیز فکری غلط است.
بگذارید درباره کاری که دولت قصد انجام آن را دارد واقعبین باشیم. به محض اینکه واشنگتن متوجه شود که قیمت دلار در مخاطره است و دیگر نمیتوانند جهت هزینه کردن بیشتر در جنگها وام بگیرند، دولت با این بهانه که مستمریهای شرکتهای خصوصی از منابعی است که مالیات از آنها اخذ نمیشود، بر آنها مالیات وضع خواهد کرد. یا مدیران صندوق بازنشتگی را ملزم به خرید بخشی از بدهی خزانه داری (در ازای اوراق قرضه) از طریق مستمری مردم میکند. این به دولت کمی زمان خواهد داد، در حالیکه حسابهای صندوقهای بازنشستگی مملو از اوراق بیارزش است.
آخرین کسری بودجه دولت بوش (2008) در حدود 400 - 500 میلیارد دلار بود، چیزی در حدود مقدار مازاد تجاری چین، ژاپن و اوپک با آمریکا. بهطور سنتی، این مازادهای تجاری به آمریکا بازگشته و کسری بودجه فدرال را تأمین کرده است. در سالهای 2009 و 2010 کسری بودجه فدرال به سرعت به 400 میلیارد و 100 دلار افزایش یافت. به عبارتی در دو سال پیاپی کسری بودجه تریلیون دلاری داشته است. و هیچ مازاد تجاری به این حجم وجود نداشته است تا این کسری بودجه عظیم را تأمین کند. این پول از کجا باید بیاید؟
پاسخ نزد کسانی است که از بازار بورس فرار میکنند و ترجیح میدهند که به سودهای ثابت و مطمئن خزانه داری پناه ببرند. همچنین ورشکستگی بانکها که دولت از طریق «برنامه کمک به داراییهای مشکلدار (TARP)» برای حل مشکلاتشان اقدام کرده است و در ازای آن اوراقی دریافت شده است که هیچ تضمینی بر باز پرداخت آنها نیست، این حرکت مالی حقهای است که تنها یکبار جواب میدهد. به محض اینکه مردم از بازار بورس دوری کردند، این حرکت برای خزانهداری پایان یافته است. مخالفت با بسته حمایتی از بانکها، با این مسأله منافات دارد. بنابراین برای دفعه بعد این پول از کجا تأمین خواهد شد؟
خزانه توانست از طریق «بحران یونان»، که بانکداران نیویورکی بخشی از مشکلات سرمایه را با «بحران یورو» جبران کردند؛ بخشی از بدهی بانکها را جبران کند. فشارهای مالی با ایجاد هراسی درباره بدهی اروپا، همچون یک سلاح برای خزانه آمریکا عمل کرد. بانک مرکزی و افرادی که از دلار بهسمت یورو در اروپا کشیده شده بودند، یورو را کنار گذاشته و بهسمت دلار هجوم آوردند و در حقیقت بدهی خزانهداری آمریکا را خریدند.
این حرکت از یورو به دلار، ذخیره پولهای رایج دیگر را بهنفع دلار کاهش داد، سقوط دلار را متوقف کرد، و برای مدتی کسری بودجه آمریکا را تأمین کرد.
احتمالا میتوانیم این داستان را با بدهی اسپانیا، بدهی ایرلند، و هر کشور بخت برگشته دیگر که از گسترش بیحساب اتحادیه اروپا صدمه دیده است، تکرار کرد.
اما وقتی هیچ کشوری نماند، آن وقت چه چیزی کسری بودجه آمریکا را تأمین خواهد کرد؟
تنها سرمایه گذار باقی مانده، «ذخیره فدرال» است. وقتی اوراق بهادار به مزایده گذاشته شده خزانه خریدار نداشته باشد، «ذخیره فدرال» باید آنها را خریداری کند. «ذخیره فدرال» اوراق قرضه را با ایجاد یک سپرده جدید یا حساب جاری برای خزانه داری خریداری میکند. همچنان که خزانه مبلغ بهدست آمده از فروش بدهی جدید را خرج میکند، عرضه نقدینگی آمریکا افزایش مییابد.
آیا محصولات و خدمات نیز به همین میزان افزایش مییابد؟ با توجه به انتقال مشاغل آمریکا به خارج از کشور و سپردنشان به خارجیها، عملا واردات افزایش مییابد، پس بر کسری مبادلات تجاری نیز افزوده میشود. هنگامی که «دخیره فدرال»، بدهیهای جدید بهوجود آمده را خریداری میکند، نقدینگی از تولیدات محصول و خدمات داخلی بیشتر خواهد بود.
چقدر بالا میروند؟ هرچه پول بیشتری فراهم شود تا دولت هزینههای خود را بپردازد، در نتیجه تورم وحشتناک زیادتری خواهیم داشت.
اقتصاد بهبود نیافته است. تا آخر سال 2010 مشخص میشد که اقتصاد ورشکسته باعث ایجاد بیشتر از 1/4 تریلیون دلار کسری بودجه شده است. اما باید صبر کنیم ببینیم عدد آن چند است: 2 تریلیون و یا بیشتر؟
هرچقدر هم که باشد، دنیا میبیند که دلار به میزانی در حال چاپ شدن است که نمیتواند دیگر بهعنوان واحد پولی، برای ذخیره ارزی مورد استفاده باشد. بهطور کلی سقوط دلار باعث میشود تا بانکهای مرکزی خارجی تمایل پیدا کنند که ذخیزههای ارزیشان را از این «ارز کمارزش» تهی کنند.
سقوط دلار، قیمت واردات و کالاهای تولید شده در خارج را که آمریکاییان به آن وابسته هستند، افزایش میدهد. قیمتهای داخلی نیز افزایش مییابند.
دلار دیگر نمیتواند بهعنوان واحد پولی ذخیره ارزی، از پس این بحران برآید. وقتی دیگر دلاری وجود نداشته باشد، آمریکا نمیتواند کسری بودجه خود را تأمین کند. بنابراین، واردات به سرعت کاهش مییابد و در نتیجه تورم داخلی افزایش مییابد و از آنجایی که آمریکا به واردات انرژی وابسته است، حمل و نقل مختل میشود که باعث اختلال کار و حمل و نقل سوپرمارکتها میشود.
همه روزه ترس و هراسی وجود خواهد داشت.
آیا مزرعهها مورد حمله قرار میگیرند؟ آیا زورگیران شهری دوباره به غارت و اغتشاش میپردازند؟
آیا این آیندهای است که دولت و سازمانهای میهنپرست برای ما رقم زدهاند؟
در اینجا مطلبی بیان میشود که راه حل این بحران است. جنگهایی که سودی به هیچ کس نمیرساند، مگر به گروههای نظامی-امنیتی و توسعه منطقهای اسراییل، باید به سرعت پایان یابد. این کار هر ساله کسری بودجه آمریکا را صدها میلیارد دلار کاهش میدهد. بیش از صدها میلیارد دلار میتواند با حذف بودجه نظامی پسانداز شود، بودجهای که در اندازه خود از مجموع بودجه تمام نیروهای نظامی دنیا بیشتر است.
هزینههای نظامی آمریکا، بازتاب اهداف دستنیافتنی و ناممکن نومحافظه کاران است که بهدنبال امپراطوری آمریکا و هژمونی جهانی هستند. چه فکر احمقانهای! آیا واشنگتن فکر میکند چین قرار است هزینه آن را پرداخت کند؟
تنها راهی که امکان دارد آمریکا دوباره اقتصاد خود را فعال کند، انتقال مجدد مشاغل به داخل است. حذف این مشاغل، آمریکاییان را فقیر کرده، در حالیکه درآمد وال استریت، سهامداران و مدیران شرکتها افزایش مییابد. این مشاغل میتواند به داخل کشور بیاید. در نتیجه مالیات شرکتها با توجه به ارزش افزوده به کالای آنها تعلق میگیرد. اگر ارزش افزوده به کالای آنها و خدمات در چین تعلق گیرد، این شرکتها نرخ مالیات بالایی خواهند داشت، اما اگر ارزش افزوده به کالا و خدمات آنها در آمریکا تعلق گیرد نرخ مالیات پایینتری خواهند داشت.
این تغییر در مالیات شرکتها باعث میشود کارگران ارزان خارجی که مشاغل را به خود اختصاص دادهاند، از آمریکا خارج شوند؛ این حرکت در واقع نردبان صعودی را میسازد که موقعیت خوبی برای جامعه آمریکایی فراهم میکند.
اگر جنگ به سرعت متوقف نشود و شغلها به آمریکاییان باز نگردد، آمریکا به زبالهدان تاریخ خواهد پیوست.
به وضوح روشن است که وال استریت، سهامداران و شرکتها، از قدرت مالی خود استفاده و تلاش خود را میکنند تا جلوی هر قانونی را که درآمدهای کوتاهمدت و سود آنها را با بازگرداندن مشاغل به آمریکا کاهش میدهد، بگیرند. آمریکاییان دشمنی بزرگتر از وال استریت و شرکتها، مجلس و کاخ سفید ندارند.
نومحافظه کاران متحد اسراییلی هستند که هر دو حزب و رسانه را تحت کنترل دارد. آنها همچنان مست رویای امپراطوری در جهان هستند.
شرایط آمریکا و رفاه 300 میلیون شهروند آن، هرگز به حالت اول برنخواهد گشت، مگر اینکه نومحافظه کاران وال استریت، شرکتها و مجلس و کاخ سفید شکست بخورند.
بدون ایجاد یک انقلاب، آمریکا به تاریخ خواهد پیوست.
پل کرگ رابرتز معاون سابق وزیر خزانه داری آمریکا
منبع: نشریه پنجره
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com


