نمونه دیگری از اوج ایثار در خانواده های ایرانی؛
پدر و مادری که کلیههایشان را به دخترانشان اهدا کردند
خیلی طول نکشید که تصمیم فداکارانه مسلمی و همسرش دهان به دهان بین فامیل پخش شد و همه باخبر شدند.بیشتر فامیل نگران بودند و سعی میکردند آنها را از تصمیمشان منصرف کنند اما اصرار دوست و آشنایان بیفایده بود.خانم و آقای مسلمی،به مطب دکتر رفتند و گفتند که میخواهند به دخترانشان کلیه بدهند.پزشک هم آزمایشهای لازم را تجویز کرد تا شرایط عمل سنجیده شود.
اعضای خانواده مسلمی یکی از فداکارترین خانوادههای ایرانی هستند. آنها هرکدامشان یک کلیه دارند چرا که خانم و آقای مسلمی بعد از مشکل کلیویای که برای دو دخترشان اتفاق افتاد تصمیم بزرگی گرفتند و هرکدام یکی از کلیههایشان را به دخترانشان اهدا کردند.
به گزارش خبرنگار بولتن، یک کلیهاش را بخشیده و با بیماری هپاتیت هم دست و پنجه نرم میکند. اصغر مسلمی، پدر 55 سالهای است که در حال حاضر به سختی حرف میزند. او بعد از هر کلمهای که به زبان میآورد، چند ثانیه مکث میکند تا نفساش جا بیاید. مسلمی و همسرش، فاطمه شکوهی از کاری که کردهاند پشیمان نیستند و خدا را شکر میکنند.این زن و شوهر فداکار هر دو یک کلیه دارند چرا که آنها یکی از کلیههایشان را به فرزندانشان بخشیدهاند. همه چیز برمیگردد به سال 1368؛ یعنی 21 سال پیش، زمانی که سمیه و سمیرا، دختران خانواده مسلمی پنج و هفت ساله بودند. مسلمی دراین باره میگوید:«چند وقتی بود که سمیرا خیلی آب میخورد. اوایل خیلی برایمان مهم نبود اما مدتی که گذشت دیدیم آب خوردن سمیرا غیرعادی است. آنقدر که تکرر ادرار پیدا کرد و پاهایش هم درد گرفت. برای همین این موضوع باعث نگرانی من و مادرش شد بهاینترتیب سمیرا را پیش پزشک بردیم. دکتر برایش آزمایش نوشت و مشخص شد. دخترمان،دچار نارسایی کلیه شده است.سمیرا را به بیمارستان بردیم و 20 روز بستریاش کردیم. از آن به بعد دخترم دیالیزی شد.چند وقت که گذشت همین اتفاق برای سمیه هم افتاد، برای همین سمیه را هم به دکتر بردیم.آنجا بود که آسمان روی سرم خراب شد چرا که متوجه شدم سمیه هم مشکل سمیرا را دارد». وضعیت جسمی سمیه و سمیرا روز به روز بدتر میشد. آنها باید مدام دیالیز میشدند، برای همین پدر و مادرشان آنها را به بیمارستان میبردند. دخترها هفتهای سه بار باید به بیمارستان میرفتند و هر بار به مدت چهار ساعت دیالیز میشدند. این ماجرا ادامه داشت تا اینکه سال 1372 با پیشنهاد مادر فداکار خانواده، بچهها، پیوند کلیه شدند. مادر سمیه و سمیرا پیشنهاد کرد او و همسرش به فرزندانشان کلیه اهدا کنند؛ البته عملیشدن پیشنهاد مادر به همین راحتیها هم نبود. او به همسرش گفت که تصمیم گرفته یک کلیهاش را به یکی از بچهها بدهد. مسلمی هم از این موضوع استقبال کرد و گفت که او هم میخواهد یک کلیهاش را به دختر دیگرشان بدهد؛«وقتی به خانمم گفتم که من هم میخواهم کلیهام را به دخترمان اهدا کنم به شدت مخالفت کرد. همسرم میگفت چون من نانآور و سرپرست خانواده هستم نباید این کار را انجام بدهم چراکه امکان دارد با اهدا کردن یک کلیه برایم مشکلی پیش بیاید و اوضاع خانواده از این هم بحرانیتر شود. اما من نمیتوانستم بی تفاوت باشم، برای همین و با وجود تمام خطراتی که احتمال میرفت برای من یا همسرم بیفتد،تصمیم گرفتیم این کار را انجام بدهیم». خیلی طول نکشید که تصمیم فداکارانه مسلمی و همسرش دهان به دهان بین فامیل پخش شد و همه باخبر شدند.بیشتر فامیل نگران بودند و سعی میکردند آنها را از تصمیمشان منصرف کنند اما اصرار دوست و آشنایان بیفایده بود.خانم و آقای مسلمی،به مطب دکتر رفتند و گفتند که میخواهند به دخترانشان کلیه بدهند.پزشک هم آزمایشهای لازم را تجویز کرد تا شرایط عمل سنجیده شود.

خانواده ب مثبت
مسلمی و همسرش تصمیم خود را برای اهدای کلیه به دخترانشان گرفته بودند اما باید آزمایشهای پزشکی هم صورت میگرفت تا مشخص میشد که آیا بدن دخترها کلیه پدر و مادرشان را قبول میکند یا نه؟ افراد نیازمند به پیوند،برای گرفتن عضو پیوندی باید آزمایشات زیادی را انجام بدهند تا مشخص شود بدن آنها میتواند پذیرنده عضو جدیدی از بدن شخص دیگری باشد یا نه.بهاینترتیب پدر و مادر آزمایشها را انجام دادند و مشخص شد آنها میتوانند به فرزندانشان کلیه اهدا کنند؛«روزی که برای گرفتن نتیجه آزمایش پیش دکتر رفتیم اضطراب زیادی داشتیم پزشک بعد از نگاه کردن جواب آزمایش گفت که هر دو میتوانیم به دخترانمان کلیه بدهیم». در آزمایشها مشخص شد پدر،مادر و دخترها گروه خونی یکسانی دارند یعنی اینکه همه آنها گروه خونیشان ب مثبت است. به علاوه مشخص شد بافت کلیه دخترها تا حد زیادی شبیه بافت کلیه پدر و مادرشان است. این یک شانس خیلی بزرگ برای خانواده مسلمی بود؛«هیچ وقت یادم نمیرود روزی که میخواستم به اتاق عمل بروم،به پرستار گفتم که نمی خواهم روی برانکارد بخوابم.دوست دارم با پای خودم بروم.برای همین روز عمل دست دخترم را در دست گرفتم و به اتاق عمل رفتم. هر دو به یکدیگر امیدواری میدادیم.چون بافت کلیه من خیلی شبیه سمیرا بود من به او کلیه دادم،همسرم هم یکی از کلیههایش را به سمیه داد.بعد از عمل عوارض داروی بیهوشی روی همسرم تاثیر گذاشته بود، برای همین تا سه ماه حالت تهوع داشت.خودم هم سه ماه بستری بودم اما مدتی بعد حالمان بهترشد». بچهها و پدر و مادر تا چهار سال بعد از عمل پیوند یعنی سال76 هیچ مشکلی برایشان پیش نیامد.
تحمل هم اندازه دارد
چند سال ازعمل پیوندکلیه گذشته بود و خانواده مسلمی زندگی تازهای را شروع کرده بودند پدر خانواده با وانتش کار میکرد و چرخ زندگی را میچرخاند اما مدتی نگذشته بود که خانواده مسلمی گرفتار حادثه تلخ دیگری شدند؛ «چهار سالی از عمل پیوند گذشته بود. من با وانت بارم کار میکردم بهاین شکل گذران زندگی میکردیم اما در حالیکه هنوز خیالمان از بهبود دخترها راحت نشده بود اتفاق ناگواری رخ داد. یک روز درد شدیدی در شکمم احساس کردم.خیلی وحشتناک بود. از درد به خودم میپیچیدم تا اینکه رفتم پیش دکتر و برایم آزمایش نوشت و بعد از چند روز مشخص شد که که به بیماری هپاتیت سی مبتلا شده ام.هر چند در بیمارستان به من خون آلوده به هپاتیت تزریق نشده بود اما فکر میکنم اتاق بیمارستان آلوده بوده و من از این طریق بیمار شدهام. از وقتی که به این بیماری مبتلا شدهام، دیگر نمیتوانم با وانتم کار کنم و هزینه زندگی را تامین کنم مدتی هم هست که استخوان پای سمیه به خاطر کورتونهای زیادی که برای کلیههایش مصرف کرده، سیاه شده و اگر به موقع عمل نشود،استخوانش از بین میرود. سمیه را به بیمارستان بردیم، گفتند هزینه جراحیاش 7 میلیون تومان میشود.الان کبدم هم از کار افتاده و ضعف جسمانی شدیدی دارم، برای همین نمیتوانم با ماشین کار کنم. حالا نمیدانم هزینه جراحیاش را باید از کجا تامین کنم».اعضای خانواده مسلمی تا جایی که در توانشان بوده دندان روی جگر گذاشته و با کمبودهای زندگیشان جنگیدند اما تحمل هم اندازهای دارد».
منبع: مجله سرنخ همشهری
به گزارش خبرنگار بولتن، یک کلیهاش را بخشیده و با بیماری هپاتیت هم دست و پنجه نرم میکند. اصغر مسلمی، پدر 55 سالهای است که در حال حاضر به سختی حرف میزند. او بعد از هر کلمهای که به زبان میآورد، چند ثانیه مکث میکند تا نفساش جا بیاید. مسلمی و همسرش، فاطمه شکوهی از کاری که کردهاند پشیمان نیستند و خدا را شکر میکنند.این زن و شوهر فداکار هر دو یک کلیه دارند چرا که آنها یکی از کلیههایشان را به فرزندانشان بخشیدهاند. همه چیز برمیگردد به سال 1368؛ یعنی 21 سال پیش، زمانی که سمیه و سمیرا، دختران خانواده مسلمی پنج و هفت ساله بودند. مسلمی دراین باره میگوید:«چند وقتی بود که سمیرا خیلی آب میخورد. اوایل خیلی برایمان مهم نبود اما مدتی که گذشت دیدیم آب خوردن سمیرا غیرعادی است. آنقدر که تکرر ادرار پیدا کرد و پاهایش هم درد گرفت. برای همین این موضوع باعث نگرانی من و مادرش شد بهاینترتیب سمیرا را پیش پزشک بردیم. دکتر برایش آزمایش نوشت و مشخص شد. دخترمان،دچار نارسایی کلیه شده است.سمیرا را به بیمارستان بردیم و 20 روز بستریاش کردیم. از آن به بعد دخترم دیالیزی شد.چند وقت که گذشت همین اتفاق برای سمیه هم افتاد، برای همین سمیه را هم به دکتر بردیم.آنجا بود که آسمان روی سرم خراب شد چرا که متوجه شدم سمیه هم مشکل سمیرا را دارد». وضعیت جسمی سمیه و سمیرا روز به روز بدتر میشد. آنها باید مدام دیالیز میشدند، برای همین پدر و مادرشان آنها را به بیمارستان میبردند. دخترها هفتهای سه بار باید به بیمارستان میرفتند و هر بار به مدت چهار ساعت دیالیز میشدند. این ماجرا ادامه داشت تا اینکه سال 1372 با پیشنهاد مادر فداکار خانواده، بچهها، پیوند کلیه شدند. مادر سمیه و سمیرا پیشنهاد کرد او و همسرش به فرزندانشان کلیه اهدا کنند؛ البته عملیشدن پیشنهاد مادر به همین راحتیها هم نبود. او به همسرش گفت که تصمیم گرفته یک کلیهاش را به یکی از بچهها بدهد. مسلمی هم از این موضوع استقبال کرد و گفت که او هم میخواهد یک کلیهاش را به دختر دیگرشان بدهد؛«وقتی به خانمم گفتم که من هم میخواهم کلیهام را به دخترمان اهدا کنم به شدت مخالفت کرد. همسرم میگفت چون من نانآور و سرپرست خانواده هستم نباید این کار را انجام بدهم چراکه امکان دارد با اهدا کردن یک کلیه برایم مشکلی پیش بیاید و اوضاع خانواده از این هم بحرانیتر شود. اما من نمیتوانستم بی تفاوت باشم، برای همین و با وجود تمام خطراتی که احتمال میرفت برای من یا همسرم بیفتد،تصمیم گرفتیم این کار را انجام بدهیم». خیلی طول نکشید که تصمیم فداکارانه مسلمی و همسرش دهان به دهان بین فامیل پخش شد و همه باخبر شدند.بیشتر فامیل نگران بودند و سعی میکردند آنها را از تصمیمشان منصرف کنند اما اصرار دوست و آشنایان بیفایده بود.خانم و آقای مسلمی،به مطب دکتر رفتند و گفتند که میخواهند به دخترانشان کلیه بدهند.پزشک هم آزمایشهای لازم را تجویز کرد تا شرایط عمل سنجیده شود.

مسلمی و همسرش تصمیم خود را برای اهدای کلیه به دخترانشان گرفته بودند اما باید آزمایشهای پزشکی هم صورت میگرفت تا مشخص میشد که آیا بدن دخترها کلیه پدر و مادرشان را قبول میکند یا نه؟ افراد نیازمند به پیوند،برای گرفتن عضو پیوندی باید آزمایشات زیادی را انجام بدهند تا مشخص شود بدن آنها میتواند پذیرنده عضو جدیدی از بدن شخص دیگری باشد یا نه.بهاینترتیب پدر و مادر آزمایشها را انجام دادند و مشخص شد آنها میتوانند به فرزندانشان کلیه اهدا کنند؛«روزی که برای گرفتن نتیجه آزمایش پیش دکتر رفتیم اضطراب زیادی داشتیم پزشک بعد از نگاه کردن جواب آزمایش گفت که هر دو میتوانیم به دخترانمان کلیه بدهیم». در آزمایشها مشخص شد پدر،مادر و دخترها گروه خونی یکسانی دارند یعنی اینکه همه آنها گروه خونیشان ب مثبت است. به علاوه مشخص شد بافت کلیه دخترها تا حد زیادی شبیه بافت کلیه پدر و مادرشان است. این یک شانس خیلی بزرگ برای خانواده مسلمی بود؛«هیچ وقت یادم نمیرود روزی که میخواستم به اتاق عمل بروم،به پرستار گفتم که نمی خواهم روی برانکارد بخوابم.دوست دارم با پای خودم بروم.برای همین روز عمل دست دخترم را در دست گرفتم و به اتاق عمل رفتم. هر دو به یکدیگر امیدواری میدادیم.چون بافت کلیه من خیلی شبیه سمیرا بود من به او کلیه دادم،همسرم هم یکی از کلیههایش را به سمیه داد.بعد از عمل عوارض داروی بیهوشی روی همسرم تاثیر گذاشته بود، برای همین تا سه ماه حالت تهوع داشت.خودم هم سه ماه بستری بودم اما مدتی بعد حالمان بهترشد». بچهها و پدر و مادر تا چهار سال بعد از عمل پیوند یعنی سال76 هیچ مشکلی برایشان پیش نیامد.
تحمل هم اندازه دارد
چند سال ازعمل پیوندکلیه گذشته بود و خانواده مسلمی زندگی تازهای را شروع کرده بودند پدر خانواده با وانتش کار میکرد و چرخ زندگی را میچرخاند اما مدتی نگذشته بود که خانواده مسلمی گرفتار حادثه تلخ دیگری شدند؛ «چهار سالی از عمل پیوند گذشته بود. من با وانت بارم کار میکردم بهاین شکل گذران زندگی میکردیم اما در حالیکه هنوز خیالمان از بهبود دخترها راحت نشده بود اتفاق ناگواری رخ داد. یک روز درد شدیدی در شکمم احساس کردم.خیلی وحشتناک بود. از درد به خودم میپیچیدم تا اینکه رفتم پیش دکتر و برایم آزمایش نوشت و بعد از چند روز مشخص شد که که به بیماری هپاتیت سی مبتلا شده ام.هر چند در بیمارستان به من خون آلوده به هپاتیت تزریق نشده بود اما فکر میکنم اتاق بیمارستان آلوده بوده و من از این طریق بیمار شدهام. از وقتی که به این بیماری مبتلا شدهام، دیگر نمیتوانم با وانتم کار کنم و هزینه زندگی را تامین کنم مدتی هم هست که استخوان پای سمیه به خاطر کورتونهای زیادی که برای کلیههایش مصرف کرده، سیاه شده و اگر به موقع عمل نشود،استخوانش از بین میرود. سمیه را به بیمارستان بردیم، گفتند هزینه جراحیاش 7 میلیون تومان میشود.الان کبدم هم از کار افتاده و ضعف جسمانی شدیدی دارم، برای همین نمیتوانم با ماشین کار کنم. حالا نمیدانم هزینه جراحیاش را باید از کجا تامین کنم».اعضای خانواده مسلمی تا جایی که در توانشان بوده دندان روی جگر گذاشته و با کمبودهای زندگیشان جنگیدند اما تحمل هم اندازهای دارد».
منبع: مجله سرنخ همشهری
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com


