جشواره بزرگ والکس
کد خبر: ۱۶۶۴۲۸
تعداد نظرات: ۶ نظر
تاریخ انتشار: ۱۴ شهريور ۱۳۹۲ - ۱۳:۰۸
بمناسبت 80 سالگی چریک پیر؛
از مشروب و قمار و عشرت دوری جستم و فقط یک بار اندکی حس عاشقی و دوست داشتن نسبت به یک دختر اهل سلیمانیه داشتم و بس!
گروه بین الملل - گرچه دوستان و یا همسرش می گویند امروز طالبانی، یا به قول ما کردها، مام جلال پا به عرصه جهان گذاشته است. روز 4 سپتامبر 1933 اما مول خاطراتش پس از تحقیق به این نتیجه رسیده است که در شناسنامه طالبانی چنین آمده است که در 1 ژوئیه برابر 10 تیر ماه 1312 متولد شده و طبق شماره 18455 – 24747 تبت احوال کویه ، وزارت داخلیه ( کشور) عراق هم به ثبت رسیده است، که نشانگر آن است شناسنامه اش را پدر مام جلال – شیخ حسام الدین – با تغییر گرفته است.



به گزارش بولتن نیوز، اما امروز 80 سالگی مام جلال است و او در سی سی یو و حالت اغماست و همچنان دوور از کردستان و عراق به سر می برد. درباره خاطرات تولد و کودکی اش بخش هایی از روایاتش خودش را بازخوانی می کنیم. مام جلال در کتاب خاطرات رسمی خود ؛ تحت عنوان پس از 60 سال ( زندگی و خاطرات جلال طالبانی ؛ نوشته عرفان قانعی فرد؛ نشر علم، چاپ 2؛ 1388؛ تهران ) می گوید که تابستان 1933 در ده کلکان وابسته به دوکان در نزدیکی کویه متولد شده . در کتاب خاطرات چنین می گوید:  

مناظر زیبا و دلفریب روستای کلکان در دامنه کوه کوسرت و سپس تکیه طالبانی در شهر کویه یا کویسنجق اولین تصاویری است که در ذهنم نقش بسته است و هرگز محو نخواهند شد. مادرم زنی درس نخوانده و روستایی بود.... اما مادرم همیشه می‏گفت که من سالی بعد از رایج شدن اسکناس قرمز رنگ فلس یا فلوس عراقی، متولد شده ام که طبعا منظورش سال 1932 بوده است. پس با این تصور می‏شود گفت که من در تابستان 1933، به دنیا آمده ام.

از خردسالی مرا مام جلال نامیده‏اند و پدرم نیز به این اسم مرکب صدایم زد زیرا برادری به این نام داشته است که در عهد شباب فوت شد و چهره بر خاک سایید. قبل از تولد من، شبی پدرم او را خواب دید که در خواب سیبی به او داده بود، سپس پدرم نزد ملای ده می‏رود و او هم به درست یا غلط تفسیر می‏کند که خداوند به تو پسری خواهد داد، بنابراین پدرم عهد می‏کند که اگر صاحب فرزندی پسر شد، اسم او را مام جلال بگذارد و خواب او چنین تعبیر و تحقق یافت و من مام جلال دوم خانواده طالبانی ام. فرمایش ماموستا یا همان ملا از سر تصادف یا غفلت، درست از آب درآمد.
همانطور که گفتم از روستا به کویه آمدم و در كويه زندگي مي‏كردم و تا 4-5 سالگی در مرتع و دشت خرم روستا بزرگ شده‏ام و الفبای زندگی آزاد را آموختم. در کویه به مدرسه رفتم و آن چند سال زیستن در روستا برایم اسباب دردسر شده بود زیرا آهنگ کلام و لهجه ام دهاتی بود. سال اول همکلاسی‏هایم برای لهجه روستای ام، مرا تمسخر می‏کردند و در آن هنگام در روحیه ام تاثیر بدی نهاد و برایم سال بدی بود و همیشه با محصل‏ها سر جنگ داشتم، اما معلم‏ها کم کم مرا یاری دادند و پا به پایم بردند تا اینکه لهجه ام به مرور بهتر شد و مثل شهری‏ها حرف می‏زدم و این بار بچه‏ها هم از عیب جویی کاستند و با من رابطه دوستی و رفاقت آغازیدند. دوران مدرسه و نوباوگی من هم مملو از خاطرات تلخ و شیرین است با اینکه خودم در واقع خواندن و نوشتن را زودتر از مدرسه آموختم.... بچه‏ ای بسیار عجول و شتابزده بودم. تکیه پدرم حیاط بزرگی داشت که محیط صمیمی‏اش را دوست داشتم و فارغ از همه چیز در آن بازی می‏کردم و از اسباب طرب و شادی نوباوگی محروم نبودم.... از بازی‏هایی که توام با دویدن و پریدن و بالا و پایین رفتن بود بیشتر کیفور می‏شدم.عزیز دردانه پدرم بودم و بین اهل محل و خانواده نازم خریدار داشت. به یاد دارم که هرگز کسی مرا ملامت و شماتت نکرد ...



همیشه با مردم دمخور می‏شدم و معاشرت می‏کردم و اصلا حس جدایی و فرق گذاشتن نداشتم و متفاوت بودن با دیگران و میان این و آن مرز گذاشتن برایم مطرح نبود. آمد و شد خوبی با همسایه‏های خانه پدری ام داشتم در مدرسه هم تنیس روی میز یا پینگ پنگ را یاد گرفتم. در آن زمان هیچ سالن سینمایی هم در کویه نبود که بشود نشست و فیلمی را تماشا کرد و وقت گذرانی ما به نوعی دیگر بود. گاه در جنگ بچه‏های محله با محله دیگر شرکت داشتم و در کتک کاری یا کتک خوردن مشارکت می‏کردم. هميشه با علاقه درباره سیاست یا می‏خواندم و یا از شنیدن مطالبی دراین باره لذت می‏بردم. به اخبار گوش مي‏دادم و در جریان اوضاع و احوال قرار می‏گرفتم. مثلا يادم هست كه وقتی سربازان انگليسي به كويه آمدند . همیشه درخانه ما بحث سياسي وجود داشت و در آن ايام - يعني دهه 40- دو رخداد مؤثر و بزرگ هم بود كه بر روي افكار و ذهنيت نسل ما تاثير بسياري داشت.  يكي قيام بارزان206 در سال 1945 بود كه من از كلاس پنجم به كلاس ششم ابتدایی مي‏رفتم و در آن هنگام 12 سال بيشتر هم از سنم نمي‏گذشت اما با شوق خاصي به دنياي سياست گوش مي‏دادم و به نوعي می‏توان گفت که با شنيدن خبرها و تحليل هاي مختلف درعالم سياست شركت داشتم و به ديگر سخن به بحث هاي سياسي مطرح در آن سال ها علاقه اي وافر داشتم. ( مثلا: حمله اتمي‏عليه هيروشيما207 درژاپن، به قدرت رسيدن ژنرال ژوزف ماري دوگل208 در فرانسه، دوران نخست وزيري قوام السلطنه در ايران و...).

اگر در مدرسه از يكي مي‏خواستند كه شعري حماسي و وطن پرستانه با مضموني ناسيوناليسيتي بخواند، معمولا معلم‏ها و دانش‏آموزها اسم مرا پيشنهاد مي‏كردند چون هم شعرهای زيادي را از حفظ بودم و هم در اكثر سال هاي تحصيلي شاگرد اول بودم و اين كوشايي و پويايي و ذهنيت فعال هم خود سببي بود كه نظر مساعد حزب هاي فعال داخل شهر كويه را به خود جلب كنم و آن‏ها هم در پي آن باشند كه نظر مرا به سوی حزب سياسي خود بکشانند تا براي گسترش و توسعه حزب شان در ميان هم سن و سالانم فعاليت كنم و به نوعی عضو حزب آنان باشم. در سال 1946 بود که به حزب دمکرات کردستان عراق پیوستم. من در دوران ابتدايي و مدرسه بسيار دوست داشتم كه به زبان عربي تسلط پیدا کنم و ريزه كاري هاي آن زبان را بهتر بشناسم. به اين سبب مشترك يا آبونه يك روزنامه مشهور عربي به اسم الاهالي217 شده بودم كه مرتب به دستم مي‏رسيد و در كنار روزنامه هايي مانند الشعب و الوطن و الاتحاد و... آن را مي‏خواندم و تقريبا مي‏توانم بگويم كه لغت به لغت من زبان عربي ام را بهتر مي كردم. در مدرسه الاولی يك همكلاسي داشتم كه برادر بزرگترش جزو سربازان لشكر عراقي بود. در آن هنگام لشگرحكومت عراق با بارزاني ها مي‏جنگيدند و هر از گاهي برادرش از جبهه جنگ به عنوان مرخصي چند روزي به كويه مي‏آمد. براي شنيدن حرف هايش، دور او حلقه مي‏زديم و حكايت ها مي‏گفت و ما هم شيفته و ساكت، دستمان را زير چانه مي‏نهاديم و محو شنيدن حرف هاي او مي‏شديم. .. به راستي هم تعريف خاطرات زيبا و حماسي او در ذهن ما تاثير زيادي داشت و به نوعي شايد مشوق و محرك ما برای توجه به مسایل و مصایب کردستان بود و از شنيدن چند باره شرح آن حماسه‏ها كه چگونه كردها با حكومت عراق مبارزه مي‏كند هم مسرور و خشنود مي‏شديم و ....


 رخداد مهم و مطرح ديگر هم، در واقع جمهوري مهاباد209 بود كه رهبري آن را قاضي محمد فقيد برعهده داشت، وقتی که جمهوری مهاباد از هم پاشید من بسیار غمگین شدم و به خاطر اعدام پیشوا نیز گریه کردم. معتقد بودم که ای کاش قاضی محمد با بارزانی از مهاباد بیرون می‏رفت. اما خاطره‏ای تلخ دارم و آن اینکه، روزی در مدرسه، زنگ پايان كلاس بود و مشغول جمع كردن كتاب‏هايم بودم تا به خانه بازگردم حال و هواي دروني خوشي نداشتم. خسته بودم و فكرم دائما مشغول بود، از صبح چنين حالي داشتم، بدون آنكه علتش را بدانم. هنوز به در خروجي مدرسه نرسيده بودم كه يكي از فراش‏هاي مدرسه صدايم زد كه به يكي از معلم هاي خودم كه روي بالكن ايستاده بود و با اشاره دست فراش را متوجه كرده بود، سري بزنم. معلمي‏ زيرك و دلسوز بود مرا به حزب برده بود و سرپرستي مرا بر عهده داشت. به بالكن كه رسيدم با قيافه اي غم زده و دلي گريان گفت كه خبر بدي دارد «چهار افسر قهرمان را امروز با طناب دار اعدام كرده‏اند و به ما خبر داده اند كه بايد بيانيه حزب را بين مردم توزيع كنيم و از آن‏ها بخواهيم كه در تظاهرات آرام و مردمي ‏فردا آماده شوند، كه حزب اجراي آن را بر عهده دارد. تا موضع خود را عليه اين جنايت غير انساني حكومت برابر ملت كرد اعلام دارند. بهتر آن است كه بعد از رفتن به خانه ات به منزل من بيايي تا نهار را با هم باشيم».  با صورتي گريان تا منزل دويدم و جلوي چشمانم را نمي‏ديدم. اشك به پهناي صورتم پايين مي‏آمد تا رسيدم منزل، كتاب‏هايم را به گوشه‏اي انداختم. سپس با عجله به منزل معلمم رفتم. بيانيه‏هايي را كه قايم كرده بود بيرون آورد. هنوز يادم هست كه چند شعار مردمي ‏روي آن نوشته شده بود: مرده باد دشمنان و زنده باد كردستان / سرنگون باد حكومت ظلم و استبداد و خشونت و... و چند شعار وطني ديگر. وظيفه‏اي كه به من محول شد، اين بود كه دانش‏آموزان را براي شركت كردن در اين مراسم به صورت نهاني آماده كنم. احساس عجيبي داشتم انگار كه كار مهمي‏ به من محول شده بود. از حضورم و نشاطم خوشحال بودم. عكس هاي چهار افسر را روبروي خود مي گذاشتم و شب و روز در عالم تنهايي‏ام برايشان سرود انقلابي مي‏خواندم و زمزمه مي كردم. سيماي شهر کویه غمگين بود و روشنفكران علنا نفرت خود را از كشته شدن آن افراد اعلام مي‏داشتند.

با بچه‏ های هم سن و سالم، رفاقت می‏کردم. اهل غیبت و نک و نال نبودم. همیشه مبصر کلاس خودمان بودم و از 5 ابتدایی دوست داشتم که مثل آدم بزرگ‏ها رفتار کنم انگار دوست داشتم که زود بزرگ شوم. از کتابخانه کتاب به امانت می‏گرفتم آن‏هم گاه کتابهایی که در حد و قواره من نبود. از شاعران بزرگ کرد مرتباً شعر می‏خواندم و شعرهای پرمفهوم و احساسی آن‏ها را هم ازبر می‏کردم. بعدها شعر سفید و آزاد شاعری مانند شیرکو بی‏کس را نیز عاشقانه دوست داشتم آن‏هم به خاطر تصویرسازی و تخیل و معنی و مفهوم آن. در واقع مثل صوفی و درویش بزرگ شدم و این تصور در من پدید امده بود که باید شخص سیاسی درستکار و پاکدامن و نجیب و با اخلاق باشد. زیاد اهل جوک گفتن و لطیفه تعریف کردن بودم خصوصا اگر تسبیح می‏داشتم.
اما از مشروب و قمار و عشرت دوری جستم و فقط یک بار اندکی حس عاشقی و دوست داشتن نسبت به یک دختر اهل سلیمانیه داشتم و بس! از خوانندگان مشهور عرب به صدای عبدالوهاب و ناظم غزالی و ام‏الکلثوم و ظهور حسین و صباح بیشتر از همه گوش می‏دادم و خصوصاً یک بار یادم هست که ده دفعه به تماشای فیلمی نشستم که صباح در آن اواز می‏خواند و در میان کردها هم به صدای یوسف کاوس و طاهر توفیق و محمد صالح دیلان و سید علی اصغر کردستانی ارادت و علاقه خاص داشتم. گاهی هم زبرلب آواز می‏خواندم. یادم هست که در مدرسه متوسطه کویه وقت باریدن باران با چتر پیاده روی می‏کردم. راه رفتن زیر باران را دوست داشتم. خالد دلیر آواز می‏خواند، همکلاسی من بود و من همانطور که چتر را گرفته بودم گاهی با او هم زمزمه می‏کردم. گاه آواز «شیرین بهار است» از طاهر توفیق و یا تصنیف «یارغزال» از سید علی اصغر کردستانی را می‏شنیدم و بسیار لذت می‏بردم و هنوز شعری را که ابراهیم احمد در زندان ان ایام که با صالح دیلان هم بند بوده و سروده است را به یاد دارم که معانی فلسفی و فکر سیاسی بسیار عمیقی دارد. انگار از استالین آموخته بودم که باید هنر را نیز تجربه کرد.

خاطرات جلال طالبانی در 2 جلد توسط نشر علم منتشر شده است.


شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

انتشار یافته: ۶
در انتظار بررسی: ۱
غیر قابل انتشار: ۱
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۳۹۲/۰۶/۱۵ - ۰۰:۴۵
1
8
از چاپ خاطرات مام جلال بی نهایت از بولتن مچکریم واقعا خواندنی بود ممنون
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۳۹۲/۰۶/۱۵ - ۰۲:۰۱
2
10
دعا می کنم سرزنده وایستاده بمانی
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۳۹۲/۰۶/۱۵ - ۱۳:۵۳
0
4
خداوند حافظ اسد را رحمت نماید که در شناسایی افراد بسیار خبره و چیره دست بود. مرحوم حافظ اسد در مورد جلال طالبایی می گوید: جلال انسان بسیار زیرک و زرنگی است. اگر از خودش کشوری داشته باشد، قطعا ریاست جمهوری آن کشور را خواهد داشت. ...
چهار سال پس از وفات مرحوم حافظ اسد این پیش بینی به واقعیت تبدیل شد و از سال 2004 تاکنون کاک جلال رئیس جمهوری عراق است
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۳۹۲/۰۶/۱۵ - ۱۵:۲۵
1
6
ان شالله مام جلال هر چه زودتر شفا پیدا کنند
و زودتر به میان ملت خود و عراق باز گردد چون حضور ایشان در این شرایط سخت برای عراق و ایجاد تفاهم بسیارضروریست ؟
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۳۹۲/۰۶/۱۶ - ۰۷:۵۹
1
2
از خداوند طلب می کنم از اين افراد با چشم تيز بين و آگاه به حقوق انسانی ارزانی مرحمت بفرمايد
سنندج
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۳۹۲/۰۶/۱۶ - ۰۹:۰۰
1
2
باتشکر فروان از جناب قانعی فرد که در چندسال گذشته زحمات ارزشمندی در مورد تاریخ معاصر ایران کشید ه اند و بدون توجه به فحاشی های ضد انقلابها هر روز شاهد کاری نو از ایشان هستیم پاینده و پیروز باشید
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر :
تلگرام
اینستا
آخرین اخبار
پربازدید ها
پربحث ترین عناوین