آخر هفته با کتاب پیشنهادی بولتن (2)
این هشت کتاب مثل «هلو» می مانند
خواندن بعضی کتاب ها پدر آدم را در می آورد. یعنی برای خواندن یک صفحه از آن، باید کلی وقت بگذاری و با خودت کلنجار بروی، تا تمام شود. عینهو «داروهای گیاهی» می مانند. مفیدند اما خوردن ش، مصیبت است. بر عکس، بعضی کتاب ها را می شود یک نفس خواند. بس که شیرین و جذاب اند. این کتاب ها مثل «هلو» می مانند، هلو! حالا اگر دنبال کتاب هایی مثل «هلو» می گردید
گروه فرهنگی ـ خواندن بعضی کتاب ها پدر آدم را در می آورد. یعنی برای خواندن یک صفحه از آن، باید کلی وقت بگذاری و با خودت کلنجار بروی، تا تمام شود. عینهو «داروهای گیاهی» می مانند. مفیدند اما خوردن ش، مصیبت است. بر عکس، بعضی کتاب ها را می شود یک نفس خواند. بس که شیرین و جذاب اند. این کتاب ها مثل «هلو» می مانند، هلو!
حالا اگر دنبال کتاب هایی مثل «هلو» می گردید، مجموعهکتابهای «یک نفر» را از دست ندهید. کتاب هایی جیبی، جذاب و مختصر که یک نفس تا ته می توانید بخوانید. این کتاب ها محصول همت «حبیبه جعفریان» است. جعفریان گاهی در مجلۀ «سروش جوان» یک نفر را معرفی میکرد. این معرفیهای شیرین، که مربوط به سالهای 78 تا 80 است، به مذاق خوانندهها خیلی خوش آمد و تصمیم گرفت که آنها را تبدیل به کتاب کند. حالا هم که در قالبِ هشت کتابچه چاپ شده، تیراژش به سیزده هزار نسخه رسیده.
این کتاب ها سرگذشت هشت انسان بزرگ است. انسان هایی مثل سید حسن مدرس، جلال آلاحمد، غلامرضا تختی، سهراب سپهری، تولستوی، اینشتین، گاندی و ماری کوری. با هم بخشی از هرکدام این کتاب را قورت می دهیم:
سید حسن مدرس
«وقتی سی و هفت ساله بود به ایران برگشت و در اصفهان به تدریس علوم دینی مشغول شد. در آن روزها محمدعلیشاه قاجار تازه مجلس نوپای شورا را به توپ بسته بود. در اصفهان هم صمصامالسلطنه نفس مردم را میگرفت و مدرس هر جا مینشست علیه او حرف میزد.
بالاخره یک روز بعد از ظهر ده سوار راه او را که از مدرسۀ علمیه برمیگشت بستند. گفتند: «حاکم حکم به تبعید شما دادهاند. لازم است الساعه به منزل بروید، وسایلتان را بردارید و همراه ما از شهر خارج شوید.» مدرس خم شد و نعلینش را درآورد زد زیر بغلش و گفت: «من سید یکلا قبا وسیلهای ندارم که بردارم. هم الان برویم!» و پابرهنه به دنبال آنها راه افتاد. اهل کوچه و بازار هم که عالمی را در آن وضع میدیدند در پی او و سواران. به طوری که وقتی آنها به دروازۀ خروجی شهر رسیدند نزدیک به هزار نفر در اطرافشان جمع شده بودند. مدرس از مردم خواست برگردند و خود به «تخت فولاد» رفت؛ اما بعد از رفتن او مردم در اصفهان شورش کردند و بازار تعطیل شد.
صبح فردا چند تن از علما، مدرس را به اصفهان برگرداند و صمصام خود با کالسکۀ مخصوص در دروازۀ شهر به استقبال مدرس آمد، گفت: اشتباهی پیش آمده و آن سوارها سر خود دست به این کار زدهاند و او پدر همهشان را خواهد سوزاند»!

جلال آل احمد
«سال چهل، من و جلال رفتیم دیدن آقای خمینی؛ برای پس دادن بازدید آقا که به مجلس ختم پدرمان آمده بودند. آقای خمینی من و جلال را که میخواستیم پایین اتاق بنشینیم دعوت کرد کنار خودش. ما همین که نشستیم کتاب غربزدگی را که آن روزها تازه –قاچاقی- درآمده بود و گوشهاش از زیر تشک آقا پیدا بود شناختیم. جلال گفت: «آقا، این مزخرفات پیش شما هم رسیده؟» آقای خمینی گفتند: «اینها مزخرف نیست جوان! اینها چیزهایی است که ما باید میگفتیم و شما گفتید.»

غلامرضا تختی
«سروش را آورد نزدیک میکروفن و صدایش در سالن پیچید: «یکی از آرزوهای من این است که به حج بروم.» چشم دانشجوها به دهان پهلوان بود و او با سادگی ادامه داد: «اما هر وقت به یاد این آرزوی برآورده نشده میافتم و دلم میگیرد، میآیم یک بار دور این دانشگاه میگردم؛ آن وقت دلم تسلی میشود...» تختی چند کلمهاش را که گفت از سکو آمد پایین. جوانها برایش کف میزدند و صورتش را میبوسیدند.
آنها این پهلوان پختۀ سی و سه ساله را دوست داشتند. کارهای او شبیه قصههایی بود که مادربزرگها و پدربزرگهاشان هر روز وقتی زیر کرسیها گرم میشدند و حرفهاشان گل میانداخت تعریف میکردند.»

سهراب سپهری
«تودار و کمحرف بود. هیچ وقت پیش نیامد بین جمع شعرش را بخواند. هیچ وقت در نمایشگاههای نقاشی خود آفتابی نمیشد؛ شاید بیشتر ساکت بود تا منزوی. آنهایی که با او رفت و آمد داشتند همین طور که بود دوستش داشتند؛ کت و شلوار نپوشیدنش را و بیخبر ناپدید شدنهایش را. میگفتند سهراب با همه فرق دارد. به مثقال حرف میزند؛ ولی از آن آدمهای نفرتانگیز ناامید نیست که وقتی میبینیشان غمباد میگیری.»

تولستوی
«از آینه متنفر بود؛ وقتی در آن نگاه میکرد افسرده میشد و حتی وحشت میکرد. لبهای جلو آمده، گونههای استخوانی زمخت، ابروهایی به کلفتی بند انگشت، چشمهای ریز و خاکستری که ته حدقه فرو رفتهاند و دماغی پهن. پهن و کوفته. دماغهای نوکدار دیوانهاش میکردند. حس میکرد همۀ شادیهای دنیا در آنها جمع شده. وقتی بچه بود یک روز مادرش دست به گونۀ او کشید و گفت: «نیکلای کوچولو این را بدان که هیچ کس تو را به خاطر چهرهات دوست نخواهد داشت، به همین خاطر باید سعی کنی پسری عاقل و مهربان باشی.»

اینشتین
«یک پیرمرد نازنین نسبتاً چاق که موهایش را شانه نمیکند و جوراب نمیپوشد؛ اما آدمهای زیادی در این طرف و آن طرف دنیا همین پیرمرد نازنین را پشت ماجرای انفجار بمب اتم و کشتار ژاپنیها در هیروشیما میدیدند. آنها به همین فکر میکردند و برایشان مهم نبود که آلبرت اینشتین بعد از شنیدن خبر، هشت روز تمام خودش را حبس کرده، عزا گرفته و به یک چیز فکر کرده است: اگر دوباره به دنیا میآمد دیگر تئوری و فرمول نمیساخت، میرفت کفاش میشد.»

گاندی
«او مردی است لاغراندام با جثهای ضعیف، سر او بیمو است؛ اما کچل نیست. خودش سرش را از ته میتراشد. چشمانش درخشان و نافذ و گوشهایش بزرگ و برجسته است. دندانهایش کمابیش افتادهاند. قیافۀ او زشت اما دوستداشتنی است. به انگلیسی فصیحی صحبت میکند. صدایش آهنگی غمگین دارد؛ اما بذلهگو است. همیشه چهارزانو روی زمین مینشیند و در طول صحبت اصلاً دستهایش را تکان نمیدهد. آدم از دیدن او به یاد سقراط میافتد.»

ماری کوری
«دختر بزرگش، آیرین، زیر دست خودش در آزمایشگاه کار کرد، فیزیک خواند، با یک فیزیکدان ازدواج کرد و سال 1935 همراه شوهرش جایزۀ نوبل گرفت. دختر کوچکتر، ایو، شغلی را انتخاب کرد که ماری از آن متنفر بود؛ روزنامهنگاری. آیرین شبیه خودش بود. دلبسته به کار آزمایشگاه، بیتوجه به ظاهرش با اخلاقی زمخت و سرد؛ اما کارهای ایو او را گیج میکرد. شبها بعد از شام وقتی ایو داشت برای بیرون رفتن آماده میشد ماری آرام به اتاقش میرفت، روی کاناپه لم میداد و از پشت عینک ضخیمی که بعد از چهار بار جراحی به خاطر آبمروارید برایش تجویز کرده بودند، زل میزد به دخترش که داشت آرایش میکرد. کمکم نمیتوانست خودش را نگه دارد و چیزهایی هم میگفت: «عزیز قشنگم! این چه پاشنههای وحشتناکی است که کفشت دارد؟ ممکن نیست قانعم کنی که خانمها باید مثل مرغ پادراز روی این پاشنههای بلند راه بروند. این پیراهن دیگر چه مدلی است؟ این که پشت ندارد، هم برازنده نیست، هم ممکن است سرما بخوری و ذاتالریه کنی...»

این کتابهای جیبی، هر کدام حدود 40 صفحه دارند که یکسوماش عکس است؛ عکسهایی دیدنی. انتشارات سروش، هر یک از این زندگینامهها را به قیمت 400 تومان عرضه کرده است.
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com



چون در این صورت باید به هر300نفر وقت بدیم تا از خودشون تو مجلس دفاع کنن..