کد خبر: ۱۲۹۹۴۰
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار:
‍‍‍ پ پ ‍‍‍
گفت‌وگویی منتشر نشده با محور تحولات روحی و رفتاری محمدرضا پهلوی با داریوش همایون

شاه ژرفای استراتژیک نداشت!

گفت وگویی که میخوانید برای اولین بار توسط نشریه پنجره به چاپ می‎رسد و امید است به زودی متن کامل آن در حدود 600 صفحه به همراه توضیحات انتقادی، اسناد، تصاویر و سایر ضمایم مفصلی که (دفتر تاریخ شفاهی و تصویری ایران معاصر) بهآن افزوده، منتشر شود. این کتاب که عنوان آن «آیندگان و گذشتگان» (خاطرات داریوش همایون) است دومین عنوان از شصت‎و‎پنج عنوان مجموعه تاریخ شفاهی و تصویری ایران در عصر پهلوی دوم است که به‎تازگی کار ویراستاری، گویاسازی و تهیه اسناد و ضمایم آن به پایان رسیده و قرار است تا قبل از نمایشگاه بین‎المللی کتاب تهران به زیور نشر آراسته گردد.

بولتن نیوز ، داریوش همایون (۵ مهر ۱۳۰۷ در تهران-۸ بهمن ۱۳۸۹ در ژنو)، تحصیلات ابتدایی خود را در دبستان‎‎‎های فیروزبهرام و ابن‎سینا، و دوره متوسطه را در دبیرستان‎‎‎های البرز و دارایی و کار‎شناسی و دکترای حقوق را در دانشگاه تهران به پایان رساند. وی فعالیت‎‎‎های سیاسی خود را در سال ۱۳۲۰ و هم‎زمان با جنگ جهانی دوم و اشغال ایران آغاز کرد. او عضویت در حزب ملت ایران، حزب پان‎ایرانیسم و حزب سوسیالیست ملی کارگران ایران (سومکا) را در کارنامه خویش دارد. همایون در سال ۱۳۳۱ به اتهام حمله به ساختمان‎‎‎های حزب توده سه‎ماه‎و‎نیم بازداشت شد. وی بعد‎تر به وادی‎‎‎های روزنامه‎نگاری حرفه‎ای (ابتدا در روزنامه اطلاعات و سپس تأسیس روزنامه آیندگان در ۲۵ آذر ۱۳۴۶) و سیاست‎مداری (قائم‎مقام دبیرکل حزب رستاخیز و وزیر اطلاعات و جهانگردی و سخنگوی دولت جمشید آموزگار) کشیده شد. ازدواج او در سال ۱۳۵۰ با هما زاهدی نماینده مجلس و دختر سپهبد فضل‎الله زاهدی (عامل سرنگونی دولت دکتر مصدق در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲) و خواهر اردشیر زاهدی (داماد شاه و وزیر امورخارجه) موجب نفوذ او در دربار شد.

مصاحبه‎کننده و پژوهشگر «آیندگان و گذشتگان» دکتر مجید تفرشی، تاریخ‎پژوه مقیم انگلیس، جز این کتاب کار گفت‎وگو با اردشیر زاهدی را نیز برعهده داشته است. مراحل دیگر کار این کتاب برعهده آقایان دکتر حسین کرمی (مدیر شورای سیاست‎گزاری) دکتر حسام‎الدین آشنا (مشاور ارشد پروژه) حسن بهشتی‎پور (مدیر بخش کتاب)، حجت‎الاسلام احمد نجمی (مدیر بخش آماده‎سازی اولیه)، آرش حکمیان (ویراستار ارشد ادبی)، دکتر حبیب‎الله اسماعیلی (ویراستار ارشد محتوایی) و همکارانشان بوده است. وظیفه پشتیبانی و هماهنگی اجرایی کتاب خاطرات داریوش همایون، مانند سایر آثار مجموعه تاریخ شفاهی و تصویری ایران در عصر پهلوی دوم برعهده حسین دهباشی است. در جریان کار این کتاب از حمایت معنوی و اسنادی نهاد‎‎های معتبری چون سازمان اسناد کتابخانه ملی ایران، کتابخانه کنگره و شبکه‎‎‎های اول و چهارم سیما بهره‎برداری شده است.

کتاب «آیندگان و گذشتگان» گرچه روایت تاریخ ایران معاصر از منظر کسی است که به‎لحاظ وابستگی به رژیم گذشته و مخالفت عمیق با نظام برآمده از انقلاب شکوهمند اسلامی سمت‎وسوی خاص خود را داشته و مثل هر اثر تاریخی دیگری باید به مطالب آن با دیده احتیاط نگریست، اما به جهت نگاه بی‎واسطه و انتقادی به مقولات کامیابی و ناکامی حکومت پهلوی در عرصه کشورداری و شرح زمینه‎‎‎های ناکارآمدی و سقوط رژیم از منظر درون‎حکومتی واجد اهمیت بسیار است. خصوصا آنکه پرسش و پاسخ‎‎‎ها اغلب جنبه انتقادی به خود گرفته و درنتیجه واجد نکاتی ناگفته یا کمترگفته‎شده از آن دوران با ذکر جزئیاتی بسیار است.

 

[به‌عنوان سؤال اول نظرتان را درباره محمدرضاشاه پس از وقوع کودتا بیان کنید؟]

پادشاه یک دوره هشت‎ساله حقیقتا بد رفتار کرد. محمدرضاشاه دوره بدِ بدش بود، جز آن شش‎ماهه آخر دوره انقلاب، بدترین دوره‎اش آن هشت‎سال بود.

یعنی از سال 32 تا 40؟

32 تا 40. افتضاح بود کشور. حقیقتا بیشتر مداخلات خودش بود. سپهبد [فضل‎الله] زاهدی کمتر از دو سال، نخست‎وزیر بود و دائما با کارشکنی شاه روبه‎رو بود؛ دائما، هر لحظه و هیچ‎کار نمی‎گذاشت که بکند و خیلی ‎خیلی خودش را از چشم من انداخت پادشاه. ولی با نهاد پادشاهی من موافق بودم همیشه. حالا روی سابقه تاریخی روی [برخی نگرش‎ها] هنوز هم این اعتقاد را دارم که یکی از نگه‎دارندگان ایران بوده است و می‎‎تواند باشد. حالا این بحث دیگری است. آن وقت هم این اعتقاد را داشتم، هیچ‎وقت جمهوری‎خواه نبودم و نشدم. ولی با وضعی که کشور اداره می‎‎شد بسیار مخالف بودم و بیش از پیش بیزار شدم و اگر دوره اصلاحات که از 1340 شروع شد و در شش بهمن که داستانش را می‎‎رسیم به آن، اگر آن [اتفاق] پیش نمی‎آمد، نظام پادشاهی خیلی پیش از این‎‎ها سرنگون شده بود؛ به‎دلیل مداخلات نابه‎جا و ناپخته و غلط پادشاه در امور. پادشاه همه اختیارات را می‎‎خواست در دستش بگیرد و این دست‎‎ها قادر نبود کشور را اداره بکند. او با عناصر خیلی پایین کار می‎‎کرد، نمی‎توانست، تحمل آدم برجسته را از پدرش هم کمتر داشت.

شما از یک طرف صحبت می‎‎کنید از چیزی که در خاطرات مختلف آمده درباره جنون عظمت محمدرضاشاه، از یک طرف صحبت می‎‎فرمایید در مورد اینکه تلاش می‎‎شد که به‎جز نهاد‎‎های مستقیم مربوط به شاه و دربار، آزادی [وجود داشته] باشد. ولی وقتی ما همه می‎‎دانیم وقتی جنون عظمت وجود داشت، جنون عظمت دیگر مرز نمی‎شناسد.

چرا؟

چطور می‎‎شود مثلا من بگویم فقط من همین قلمرو را دارم و به باقی‎اش کاری ندارم؟

نه، برای شاه فرق نمی‎کرد که از من در آن کشور انتقاد بشود، از وزیر کشاورزی [انتقاد] بشود، برای اینکه همان وقت کمیسیون شاهنشاهی را تشکیل داده بود که کار کمیسیون شاهنشاهی احضار وزیران بود و محکوم‎کردنشان در حضور خودشان. دیگر بازرسان می‎‎رفتند پرونده‎‎ها را نگاه می‎‎کردند، شکایت‎‎ها را گوش می‎‎کردند، می‎‎آمدند آنجا و در حضور خود وزیر به او حمله می‎کردند. نه، این دیگر رسیده بود به آن مرحله که شاه خودش را از مسئولیت روزانه پاک بکند.

پس شما جنون عظمت محمدرضاشاه را مثلا نقطه بروزش را در کجا می‎دیدید؟ اگر ممکن است یک یا دو نمونه مثال بیاورید.

در اینکه یک نیروی دریایی ما داشته باشیم که امنیت اقیانوس هند را هم تأمین بکنیم، یا برویم و ناو هواپیمابر هنکاک را بخریم از آمریکا. می‎دانید این ناو هواپیمابر هنکاک سالی دومیلیارد دلار هزینه نگهداری‎اش بود. یا نیروی هوایی ما اف18 که هنوز در مرحله ساختن بود و به‎اصطلاح توسعه [یافتن]، آن را ما پیشاپیش کمک کنیم به سازنده هواپیما که چند صدتایش را بعدا بخریم. هنوز نیروی هوایی آمریکا یک دانه‎اش را هم نداشت. یا ما بشویم پنجمین قدرت غیراتمی جهان. یا بیست‎وسه نیروگاه اتمی در ایران [ساخته بشود] که هزینه‎اش با نفتِ دویست دلار هم از عهده ایران برنمی‎آمد چون هیچ از این کار‎‎های دیگر نمی‎‎گذاشت؛ این‎‎ها بود جنون عظمت. یا اینکه سیستم دموکراسی غربی فاسد است و به درد نمی‎‎خورد، باید بیایند از ایران یاد بگیرند چه‎جوری باید مملکت را اداره کنند. نه، این نبود که مثلا وزارت کشاورزی، حالا فلان روزنامه به او حمله بکند مهم نبود. وقتی شما صحبت عظمت می‎کنید دیگر خب سطح می‎رود بالا.

جناب همایون، کناررفتن دولت آقای جمشید آموزگار و همین‎طور پایان عمر وزارت شما، نه‎تنها عصر نوینی در تاریخ معاصر ایران و ماه‎‎های منتهی به انقلاب بود، بلکه در زندگی شما هم یک دوره جدیدی را آغاز کرد، یعنی یک دوره خانه‎نشینی و بعد هم دستگیری. قبل از اینکه وارد این بحث بشوم می‎خواستم ارزیابی‎ای داشته باشید در مورد اینکه آیا در این ماه‎‎ها و سال‎‎ها به‎نظر شما شخصیت و برخورد خود محمدرضاشاه به‎واسطه شتاب‎گرفتن تغییرات تغییر کرده بود؟ ما شاهد این هستیم که خود محمدرضاشاه پهلوی هم، چه به‎دلیل شتاب‎گرفتن جنبش انقلابی و چه به‎دلیل شدت‎گرفتن بیماری‎شان تغییرات شخصیتی‎ای در ایشان رخ می‎دهد. درست موقعی هم هست که شما وزیر هستید، یعنی اواخر دوران وزارت شما. آیا شما چیزی در این مورد حس کردید؟ این سؤال اولم است و بعد در ادامه‎اش اگر مایل بودید راجع‎به آن ملاقات تک‎به‎تک با شاه هم صحبت بفرمایید؟

بهتر است از ملاقات  تک‎به‎تک شروع کنم چون تأثیرات سیاسی بخشید. من وقتی معاونانم را معرفی کردم، بعد خب رفتند آن‎‎ها و من با شاه یک ساعتی صحبت می‎کردم. خب از طرح‎‎هایی که برای وزارتخانه داشتم گفتم به شاه. بعد گفتم که مجله خواندنی‎‎ها پس از استعفای دولت هویدا سلسله‎مقالاتی را شروع کرده و از فشار‎‎هایی که هویدا به آن وارد کرده، نوشته است؛ نوشته بود که چون حالا دیگر سانسور نیست، ما می‎توانیم حرف‎هایمان را بزنیم و این بلا‎‎ها را سر ما آوردند، این اشخاص را به ما تحمیل کردند که سردبیر باشند و مطالب مختلف. خب ما با توجه به اینکه هویدا سیزده سال نخست‎وزیر بوده، همه احترام می‎گذاشتیم به او، نزدیک بودیم به او، نمی‎دانستیم چه‎کار بکنیم.

شاه گفت کاریش نمی‎توانید بکنید. چه‎کارش می‎خواهید بکنید؟ یعنی درواقع اجازه داد که او هرچه می‎خواهد بنویسد. خب من مجبور بودم بگویم برای اینکه او وزیر دربار بود و وزیر دربار زیر حمله بود و ما هم مسئول مطبوعات بودیم. بلاتکلیف [بودم]، نمی‎‎دانستم چه‎کار باید بکنم و او ادامه داد. هویدا این حملات را از ناحیه دولت و کابینه جدید دید و رنجشش از آموزگار خیلی بیشتر شد. خب اصولا هم خوشش نیامده بود که او را به‎نفع وزیرش کنار گذاشتند، بر تحریکاتش بر ضد‎دولت افزود.

من فکر می‎کنم که نقش نسبتا قابل توجهی، موضوع خواندنی‎‎ها و رفتار ما با خواندنی‎‎ها که کاریش نکردیم [در این جریان ایفا کرد]. خب اصلا ما نمی‎خواستیم این موضوعات را سانسور بکنیم...

یعنی این مقالات ابتکار شخصی خود امیرانی بود؟

 بله، بله. [علی‎اصغر] امیرانی هم عصبانی بود از رفتاری که با او شده بود. آدم بدکینه‎ای هم بود. فراموش نمی‎کرد. این است که خرده‎حسابی با هویدا داشت، فرصت پیدا کرده بود [و] دیگر سانسور نبود، [می‎توانست] تسویه بکند. شاه هم مشکلی نداشت با این موضوع و وقتی گفت چه‎کارش می‎خواهید بکنید، کاریش نمی‎شود کرد، دیگر من هم [پیگیر قضیه نشدم]...

این شرح ملاقات ما بود با هم و دیگر هم هرگز من از نزدیک با شاه صحبت نکردم و چند باری خب در مراسم و این‎‎ها دیدیم.

 آخرین باری که شاه را دیدید؟

 آخرین باری که دیدم چهارم آبان 1357 بود که [مراسم] سلام بود و من...

چند روز قبل از دستگیری‎تان بود دیگر؟

بله یک هفته، ده روز مثلا. من به‎عنوان مقام سابق رفته بودم آنجا و در آن صف بودم و بعد آنجا شاه را دیدم که رفت و کراوات یکی از حاضران را صاف کرد. حالا شاه قبلا به‎صورت مثلا لویی چهارده وارد آن سالن می‎شد، همه تعظیم می‎کردند، او هم نیم‎نگاهی به افراد می‎انداخت و می‎رفت دنبال کارش و یکی هم مثلا سخنرانی می‎کرد؛ تمام شد رفت. ولی [آخرین بار] آنجا ایستاد با یکی‎دو نفر صحبت کرد و حتی کراوات یکی‎شان را هم صاف کرد. خیلی تغییر فاحشی بود.

اما از تغییر وضع شاه بگویم، دیروز هم صحبت کردیم، شاه اصولا آدمی بود که آن ژرفای استراتژیک را نداشت؛ یعنی اگر اوضاع به کامش بود، اسب بَرش می‎داشت به‎قول عوام؛ اگر اوضاع به کامش نبود، خودش را به‎سرعت می‎باخت. بعدا من در کتابی خواندم که پس از تظاهرات تبریز، تظاهرات تبریز با اینکه خب خیلی تظاهرات بزرگی بود اما با تظاهرات بعدی حزب رستاخیز در تبریز به‎کلی جبران شد و تمام شد. [اسکندر] آزموده را هم برداشتند، اصلا تبریز دیگر اتفاقی نیفتاد؛ ولی [شاه] به رئیس سازمان رادیو و تلویزیون گفته بود که غربی‎‎ها می‎خواهند من را بردارند و من می‎روم، ولی آن‎‎ها ناکام خواهند شد و پشیمان خواهند شد و از این صحبت‎ها. یعنی اولین ضربهای که به [اقتدارش] وارد شد، به فکر رفتن افتاد، به فکر تسلیم افتاد.

پیش از چهاربرابرشدن بهای نفت شاه به‎هرحال رفتار معقولی داشت، در حد امکانات کشور داشت کار می‎کرد. پس از چهاربرابر‎شدن، آن جنون عظمتی که خودش صحبتش را کرده بود، پیدا کرد و به‎نظر من «عامل اصلی انقلاب ایران» آن بود. اما به محض اینکه احساس کرد [می‎خواهند او را از میان بردارند] و این احساس غلط بود به‎نظر من، یعنی از خواندن مطالب روزنامه‎‎ها بیشتر ناشی شده بود؛ برای اینکه کارتر با همه تأکیدش بر حقوق بشر، آمد به تهران و از ایران به‎عنوان جزیره ثبات و هزارجور تعریف یاد کرد و هرچه شاه خواست انجام داد.

با وجود مخالفت‎‎هایی که در آمریکا با این مسئله وجود داشت.

بله، ولی وقتی رئیس‎جمهوری و وزرات دفاع و نمی‎دانم سی‎آی‎ای و همه این‎‎ها طرفدار شاه هستند، حالا دو تا روزنامه [هم] مخالف‎اند. من نمی‎فهمم این ‎روزنامه‎‎ها چه اثری در این مرد داشتند. هنوز نمی‎فهمم. [این فکر] رفته بود در سرش که این‎‎ها می‎خواهند او را بردارند. وقتی این احساس را کرد، اولین واکنش و اولین تصمیمش، تسلیم بود؛ خب تمام شد دیگر، من باید ول کنم و ول کرد.

وقتی که حکومت آموزگار بعد از آتش‎سوزی سینما رکس آبادان [کنار] رفت و او شریف‎امامی را آورد که به فکر اینکه با آخوند‎‎ها مربوط است، که نبود و هیچ نقشی و اصلا وزنی نداشت در میان آخوندها؛ او به‎کلی خودش را کنار کشید. دیگر در تصمیم‎گیری‎‎ها مداخله نکرد شاه. طرفِ [مجهول] قضیه بود. می‎رفتند یک چیزی به او می‎گفتند، می‎گفت هر کاری مصلحت است بکنید. آن دوره احمدشاهی است. آخر محمدرضاشاه چند دوره دارد: یک دوره بگویم مظفرالدین‎شاهی، پادشاه مشروطه و علاقه‎مند به مجلس و همکار مجلس است، بعد یک دوره ناصرالدین‎شاهی، بعد از 28مرداد، [دوره] ناصرالدین‎شاه بود، زندگی‎اش را می‎کرد، آدم‎‎های میان‎مایه را هم می‎آورد سرکار، مملکت هم پایین می‎رفت، کاری به‎کار آن نداشت؛ بعد دوره رضاشاهی‎اش [شروع] شد، از دوره اصلاحات اجتماعی که شروع کرد؛ یک دوره کوتاه کوروشی هم داشت، در جشن‎‎های شاهنشاهی؛ بعد دیگر دوره احمدشاهی‎اش شروع شد از دوره انقلاب و اصلا کاری به این کار‎‎ها نداشت؛ البته بیمار بود، دارو می‎خورد، ولی آن تازگی نداشت و مدت‎‎ها بود که بیمار بود و دارو می‎خورد. مسئله شکست روحی بود، [مسئله] روان‎شناسی بود. بله، بسیار تغییر کرد. کسی که اولا [در] کوچک‎ترین جزئیات دخالت می‎کرد [بی‎تفاوت شد به‎کل] مثلا فرض کنید مدیرکل کشاورزی استان کرمان می‎خواست برود به مرخصی -تصورش را بکنید- این را به عرضش می‎رساندند. بعد به او می‎گفتند این کار‎‎ها را چرا گزارش می‎دهند [و] به شرف‎عرض می‎رسانند؟ می‎گفت اشکال ندارد، خب باید [گزارش] بکنند. این‎قدر درگیر این مسائل بود. مثلا من به‎عنوان وزیر اطلاعات و جهانگردی به مرخصی حتی مدیرکل‎هایمان در استان‎‎ها کاری نداشتم. حالا می‎خواهد برود مرخصی دیگر، به من چه مربوط است. نه، باید این‎‎ها به شرف‎عرض برسد. البته ما هیچ‎وقت این‎‎ها را به شرف‎عرض نرساندیم. یک‎چنین آدمی، مهم‎ترین تصمیمات مملکت را می‎گرفتند، هیچ‎کاری به این کار‎‎ها نداشت. مثلا همان منشور آزادی مطبوعات را اصلا مداخله‎ای در آن نداشت. آدمی که به کمترین مطالب روزنامه‎‎ها [توجه می‎کرد]. ما اصلا در مسئله سانسور با هیچ‎کس [تأکید می‎کند] جز شاه روبه‎رو نبودیم، در تمام دوره روزنامه‎نگاریمان. گرفتاری ما با او بود. برای اینکه بقیه، حالا در مورد آیندگان دست‎کم، اصلا جرأت اینکه به ما [خرده بگیرند نداشتند]، به پروپای ما [نمی‎پیچیدند]، به وزیر و هیچ‎کس نمی‎پریدند. چون گوش نمی‎دادیم آن‎‎ها هم کاری نمی‎توانستند بکنند. هیچ، یعنی هیچ‎کس نمی‎توانست کاری بکند. هر روزنامه‎ای می‎توانست بایستد. خودِ شاه دائما این مطالب را بادقت می‎خواند و یک گوشه‎ای را پیدا می‎کرد و می‎گفت. در خاطرات علم هم یک‌جایی از یک سرمقاله‎ای که من نوشتم در یک «چهارم آبانی» گفته ببین فلان‎فلان شده چه‎کار کرده [می‎خندد]. گوشه‎‎‎هایی زده بودیم. خیلی دقیق، همه‎چیز را مراقب بود. ولی نه دیگر، ول کرده بود.

قبل از اینکه وارد بحث واپسین ماه‎‎های رژیم بشویم، ما وقتی که رویداد‎‎های شهریور 1320 را نگاه می‎کنیم می‎بینیم که یکی از مطالب قابل توجه این است که به‎تدریج، رجال مشهور و استخوان‌دار به‎قول برخی، از پادشاه کناره گرفته بودند و موقعی که شاه برای مشورت نیاز به دانش و تجربه عمیق دارد، به‎ آن‎صورت کسی دوروبَرش نیست. به‎نظر می‎رسد این اتفاق یک ‎بار دیگر هم در سال 1357 می‎افتد. حالا من نمی‎دانم این رجال باتجربه و استخوان‌دار آیا می‎توانستند کاری بکنند یا نه، واقعا قضاوتش خیلی سخت است. ولی می‎خواهم درواقع نظر شما را بپرسم، آیا نبودن آدم‎‎هایی مثل اسدالله علم، امیرعباس هویدا و منوچهر اقبال یا سپهبد زاهدی و امثالهم دوروبَر محمدرضاشاه، کمکی به افزایش این اغتشاش در تصمیم‎گیری کرد یا نکرد؟

هویدا بودنش خیلی خطرناک بود آن‎موقع در کنار شاه، برای اینکه استراتژی هویدا این بود [...] و کاندیدایش هم علی امینی بود و بعد هم شریف‎امامی و هر دوی این‎‎ها اهل تسلیم و سازش بودند و انقلاب را خیلی زودتر به پیروزی می‎رساندند، اگر می‎ماندند. شریف‎امامی هر کار توانست کرد برای پیروزی انقلاب. علی امینی هم بدتر از آن می‎کرد. چون بعدا ما کارهایش را دیدیم و اینکه [دیدیم] چه‎جور آدمی است.

بله، اگر این‎‎ها می‎بودند خیلی به شاه کمک می‎شد. اما هویدا بهتر می‎بود که شاه اصلا نمی‎گذاشت او را در مقام وزارت دربار و او را می‎فرستاد سفیر یکجایی [می‎شد]، خیلی صدمه زد. بسیار آن سال [به دولت ضربه زد]. نه اینکه حالا دولت آموزگار را ضعیف کرد و ما رفتیم، نه. حقیقتا هیچ مسئله شخصی‎ای وجود ندارد به‎حساب قضاوت من. نه، به قیمت جان خودش تمام شد.

واقعا این احساسِ خدایگانی به او [شاه] دست داده بود. اصلا داخل آدم نمی‎شمرد [کسی را]، نه‎تنها او، هویدا هم [کسی را داخل آدم] نمی‎شمرد. هویدا هم وزرایش را [داخل آدم نمی‎شمرد.] شما خودتان یک داستانی دیروز برای من گفتید که نظر هویدا به وزرایش چه بوده است. این‎‎ها هیچ‎کس را داخل آدم نمی‎شمردند. در یک حالت المپی، مثل اینکه آن بالای المپ نشسته‎اند یک چنین حالتی به آن‎‎ها دست می‎داد. این پول و قدرت و مقام به‎ندرت آدمی را سالم می‎گذارد؛ یعنی سالم اقلا نه حالا دزد، منظورم دزد نیست؛ آدمی که تعادل عقلی و اخلاقی‎اش را حفظ می‎تواند بکند در مقابل قدرت و پول و مقام. خب شاه اصلا آدم سِتُرگی از نظر شخصیت نبود که بتواند مقاومت کند، خیلی زودتر از همه می‎غلتید و غلتید. به‎نظر من بیراه نگفتند دوستان.

باز اشاره به یک جمله‎ای فرمودید راجع‎به رابطه فرویدی بین رضاشاه و محمدرضاشاه. این را هم اگر یک مقداری باز بفرمایید ممنون می‎شوم.

این را انسان خب از کتاب‎‎هایی که همان خود شاه نوشته و عکس رضاشاه که نبود تا این اواخر در دفترش [می‎شد فهمید] بله، عکس رضاشاه [نبود] و نظر رضاشاه درباره محمدرضاشاه که در خاطرات آن‎وقت آمده، یکی دو جا، از آنجا‎‎ها می‎شود فهمید [...] او [رضاشاه] محمدرضاشاه را اصلا در این سطح خودش نمی‎دید و ناراضی بود. مثل بسیاری از مردان بزرگ تاریخ که با فرزندانشان میانه‎شان خوب نبود و با اینکه خب علاقه‎مند بود به پسرش و امیدش هم به ادامه پادشاهی در محمدرضاشاه بود، ولی او را نمی‎دید در آن ابعاد و محمدرضاشاه هم می‎دانست، خیلی خوب می‎دانست که نظر پدرش چیست و از دوستی‎اش هم با فردوست ناراضی بود رضاشاه.

این است که محمدرضاشاه وقتی به پادشاهی رسید، هنوز بسیار زیر سایه پدر بود و تمام دوره پادشاهی تلاش کرد که از زیر سایه دو نفر بیرون بیاید: یکی رضاشاه، یکی مصدق. هر دو را هم به یک صورتی موفق شد، ولی نه در عرصه روابط عمومی. یعنی در مورد ملی‎کردن نفت، بالأخره شاه بود که نفت را ملی کرد به معنای واقعی کلمه در 1953، نفت ایران ملی شد و برنامه‎‎های نوسازندگی ایران در دوره محمدرضاشاه از رضاشاه هم بسیار درگذشت. خب خیلی پولدارتر شده بود. رضاشاه وقتی رفت، ایران بودجه‎اش و بودجه رضاشاهی هم دیگر دوروبر نداشت. مثلا فلان دستگاه بودجه خودش را داشته [باشد]، ارتش مثلا. همه متمرکز [بود.] صدمیلیارد ریال یعنی ده‎میلیارد تومان تمام آن کشور اداره می‎شد، آن دستگاه اداری آن همه هم ساختمان و زیرساخت درست می‎شد، اصلا باورنکردنی است.

خب محمدرضاشاه خیلی‎خیلی بیشتر کار کرد. درآمد، از زیر سایه این‎‎ها درآمد. اگر اواخر عکس رضاشاه ظاهر شد در دفتر کارش، برای این بود که دیگر آن احساس حقارت را نمی‎کرد از پدرش. این [چنین] رابطه[ای] را با پدرش داشت، همیشه یک احساس حقارت و رقابت [داشت] و خب تا مدت‎‎ها عقب بود در این مسابقه تا آن چهار پنج سال آخر که دیگر احساس کرد که از پدرش هم درگذشته است.

شما یک اشار‎‎ه‎ای فرمودید در کتاب که محمدرضاشاه ته دلش از ارتش بیشتر از انقلابیون می‎ترسید.

این را در سر دلش باید بگویم. [می‎خندد] خیلی صریح.

چطور؟ شما از کجا به این نتیجه رسیدید؟ یعنی آیا مثلا نمونه دارید برای ما اگر ممکن است بفرمایید؟

سلسله پهلوی طبعا با کودتای نظامی آمد روی کار و کودتا پشت تفکر هر دو پادشاه همیشه زنده و حاضر بود؛ مبادا این وضع تکرار بشود. پادشاه پهلوی ریشه‎ای نداشت. حالا اگر دو سه نسل دیگر، سه چهار نسل دیگر ادامه پیدا می‎کرد تمام می‎شد این مسائل، ولی در طول 57 سال کافی نبود که اثر آن کودتای اول و بعد داستان 28مرداد که به‎هرحال نوعی اولش با کودتا شروع شد، [از بین برود.] این است که خیلی نگران ارتش بود محمدرضاشاه و حق هم داشت، برای اینکه ارتش تنها نهادی بود در ایران که می‎توانست او را چالش بکشد. [محمدولی‎الله] قرنی هم قبلا در فکر کودتا افتاده بود و این سابقه را خودش داشت. بعد در دوره رضاشاه هم سرهنگ [محمدخان] پولادین به فکر بود. پس این مسئله، حضور همیشگی در ذهن پادشاهان پهلوی می‎بایست داشته باشد. اصلا چار‎‎ه‎ای نداشتند.

به‎صورت دغدغه دائمی درآمده بود؟

بله، بله که همیشه امکان دارد یک افسری بخواهد از رضاشاه تقلید کند. انسان را که نمی‎شود پیش‎بینی کرد. کاری که محمدرضاشاه می‎کرد برای جلوگیری از این خطر -که رضاشاه هم می‎کرد حالا داستانش را می‎گویم- گذاشتن افسران نالایق در بالاترین سطح‎‎ها بود و تماس مستقیم با فرماندهان نیروها. درست است که ما یک ستاد بزرگ ارتشتاران داشتیم ولی هیچ‎کاره بود. شاه مخصوصا تک‎تک با این‎‎ها تماس داشت، کارهایشان را انجام می‎داد که این‎‎ها دائم در رقابت و دشمنی با هم باشند و ارتباطشان با هم نزدیک نباشد.

اگر دوست داشته باشید راجع‎به دیدگاه خودتان در مورد ویژگی‎‎های آیت‎الله خمینی در رهبری انقلاب توضیحاتی بفرمایید. اینکه از نظر شما، چطور شد او توانست رهبری انقلاب را به‎دست بگیرد و به پیروزی برسد. به‎هرحال جناح شما و جناح مشروطه پادشاهی را وادار به شکست کند.

 مثل همیشه ضعیف‎ترین پادشاه یا رهبر یا فرمانده نظامی در مقابل قوی‎ترین قرار گرفت. و‎الا هیچ‎وقت چنین پیروزی‎‎ها و شکست‎‎‎هایی را نمی‎دیدیم. اسکندر اگر در برابر مثلا کوروش قرار می‎گرفت یا داریوش هخامنشی، اسکندری باقی نمی‎ماند. عرب‎‎ها اگر دوره انوشیروان حمله کرده بودند به ایران، معلوم بود تکلیفشان چه می‎‎شد.

همیشه این‎طور است. باید یک عمری باشد در مقابل یزدگردی آن‎وقت درست می‎شود! [آیت‎الله] خمینی نقطه مقابل محمدرضاشاه بود از نظر کاراکتر و توانایی‎‎های فردی! محمدرضاشاه بسیار آگاه، بسیار [تأثیرگذار] به قول فرانسوی‎ها…

پیچیده؟

پیچیده، فقط پیچیده نیست، پیچیده و پالایش‎یافته و بافرهنگ و همه این‎هاست. خب در حد خودش. [روشن‎فکر] نبود ولی خیلی دیده بود، شنیده بود، اهل خواندن هم زیاد نبود ولی از راه گوش انسان خیلی چیز‎‎ها می‎آموزد. [آیت‎الله] خمینی، به‎هیچ‎ وجه جنبه توهین ندارد، ولی پاکروان که در 1342 او را دستگیر کرد و از مرگ نجات داد و بعد فرستاد به تبعید، در وصفش گفته بود چیزی جلویش دوام نمی‎آورد، به‎جایی نگاه نمی‎کند، مستقیم می‎رود به طرف هدف، با هر قدرتی که دارد و در برابر هر مانعی. منظورش، این توانایی اقدام و عمل بود. [آیت‎الله] خمینی بسیار مرد بااراده و مصمم[ی بود] و واقعیت قدرت را به‎نظر من از تمام رجال آن دوره ایران بهتر می‎ شناخت؛[...] درحالی‎که محمدرضاشاه که اصولا آدم متزلزل ضعیفی بود و کاراکتر خیلی‎خیلی ضعیفی داشت، همیشه پابه‎گریز، همیشه در برابر مشکلات، اول واکنشش تسلیم [بود.] پنج بار در طول 37سال او آماده گریز بود از ایران که دو سه بارش را ما شاهد بودیم، دو بارش را هم خبر نداشتیم و خب دفعه آخر هم به آن صورت [رفت.]

می‎شود این پنج بار را حالا فهرست‎وار اسم ببرید؟

 اولین‎بار بعد از سوم شهریور بود که می‎گفت اگر نمی‎خواهند من بروم. کِی بروم؟ دومین‎بار، نهم اسفند بود. خب مصدق گفت مصلحت در این است که بروید. هر روز می‎پرسید کِی بروم؟ چه‎جوری بروم؟ داشتند پول برایش جمع می‎کردند از خزانه، این طرف، آن طرف؛ آن وقت هم ارز زیاد نداشتند. سومین بار در پانزده خرداد [بود.]

25مرداد نبود؟

25مرداد بله، بله. 25مرداد که داشت می‎رفت، رفت اصلا. گذاشت رفت و اگر حالا حساب‎‎های خودش غلط درآمد، آن بحث دیگری است. چون اصلا فکر نمی‎کرد که رفتنش یک چنین واکنشی در مردم برانگیزد. بعد در [سال] 1324، اگر علم نبود آماده رفتن بود. ولی در اردیبهشت 1357، بعد از جریان تبریز، باز آماده ترک ایران بود. بالأخره هم که رفت. این‎‎ها را دکتر میلانی در زندگی‎نامه شاه به‎تفصیل آورده است و من از او شنیده‎ام. بعضی‎هایش را خب می‎دانستم ولی [او] به‎تفصیل نوشته است. مثل اینکه نقطه مقابل شاه بود [آیت‎الله] خمینی و مسلما پیروزی‎اش حتمی بود دیگر، برای اینکه یک‎طرف آماده فرار است و تسلیم، یک‎طرف به هر قیمت می‎‎خواهد موفق بشود و شد.

شما صحبت‎‎های دیروز و امروزتان مکرر به مناسبات دور و نزدیکتان با محمدرضاشاه و امیرعباس هویدا و یکسری رجال ایرانی اشاره کردید، ولی تقریبا اشار‎‎ه‎ای به مناسبات و روابط دوستانه یا غیردوستانه یا اداری یا غیراداری‎تان با ملکه فرح نداشتید، اگر ممکن است یک فصلی هم به آن اختصاص بدهید تا ما بعدازظهر را به‎کل به انقلاب بپردازیم.

خانم من به علیاحضرت بسیار نزدیک بود و هنوز هم هست و شاید علیاحضرت کمتر ستایند‎‎ه‎ای به اندازه خانم من داشته باشد. خیلی علاقه‎مند است به ایشان. من هم طبعا خب خیلی نظر خوبی به علیاحضرت داشتم، هنوز هم دارم. به‎نظر من در میان کسانی که از آن رژیم به‎جا مانده‎اند، بهترین رفتار را داشته است از همه جهت. ولی من هیچ‎وقت، نه بعد از انقلاب نه در دوره انقلاب نه پیش از وزارت نه دوره [وزارت]، هیچ‎وقت با هیچ عضو خانواده پادشاهی نتوانستم نزدیک بشوم. نمی‎دانم چه مسئله‎ای داشتم.

حتی با ولیعهد؟

با هیچ‎کس. ابدا! خیلی همیشه دور [بودم]، دور. خیلی احترام [می‎گذاشتم]، شاید احترام بیش از حدی که می‎گذاشتم، آن حالت رسمی جلوی من را می‎گرفت، یا هرچه. اصلا مخالفت و این‎‎ها نبودها. اصلا نمی‎خواستم [ارتباط نزدیک داشته باشم]. از نزدیک هیچ [ارتباطی نبود]. با شاه من فقط یک‎بار، دو به دو مثلا یک ساعتی صحبت کردیم در تمام دوره زندگی‎ام.

این جریان برای کی بود؟

وقتی که معاونانم را معرفی می‎کردم به شاه...

خلاصه نزدیک نبودم هیچ وقت، دورادور. ولی خانمم خیلی خیلی نزدیک بود. هر هفته هم می‎رفتیم به ویلای پادشاهی، کاخ هیچ وقت نداشتند. می‎رفتیم آنجا مهمانی ولی باز همان‎طور دور. خانمم می‎رفت با علیاحضرت و این‎‎ها و من هم آن گوشه یا تنها می‎ایستادم یا با یکی دونفر آنجا صحبت می‎کردم. یک‎خرده حالت نخود آش همیشه داشتم. بله. بعد از انقلاب هم همین‎طور. با اینکه با شاهزاده دیدار‎‎های سالیانه دارم، سالی یک‎بار اقلا می‎بینم ایشان را ولی نزدیک نیستم. علیاحضرت هم زیاد به ژنو می‎آیند در سال ده دوازده [باری] می‎بینم ایشان را در مهمانی و خب لطف می‎کنند، صحبت می‎کنیم، ولی خودم را در حدی که دوست ایشان باشم نمی‎بینم.

در ادامه سؤال قبل اینکه شاه دوست داشت که از همکارانش، از خانواده سلطنتی و دولت و وزرا چه تصویری در جامعه وجود داشته باشد؟ ظاهرا این احساس وجود دارد که هم دوست داشت تصویر مثبتی باشد و هم اینکه رقابتی وجود داشت.

اعتنایی نداشت. رقابت را دوست داشت. دامن می‎زد برای اینکه مرکز قدرتی درست نشود ولی...

نه من در رسانه‎‎ها عرض می‎کنم که آیا علاقه داشت که مثلا از شهبانو تصویر بسیار بسیار مثبتی وجود داشته باشد؟ مردم خودشان را وامدار نخست وزیر و وزرا هم بدانند؟

حالا دومی را بعد می‎گویم. راجع به شهبانو بدش نمی‎آمد، برای اینکه می‎خواست شهبانو سرگرم باشد و به کار‎‎های دیگر [شاه کاری نداشته باشد.] به‎هرحال بالأخره شاه هم زندگی‎‎هایی داشت. حالا این‎‎ها را ما از خواندن خاطرات فهمیدیم. به‎هرحال، نه، ولی آن را دوست داشت. عیبی نمی‎دید. جدی هم نمی‎گرفت. اشکالی [نمی‎دید.] دیگران را تا یک حدی [تحمل می‎کرد.] اگر کسی محبوبیتی پیدا می‎کرد و اعتباری در جامعه، شاه تمامش می‎کرد. بار‎‎ها [این اتفاق افتاد.] هر کسی [می‎خواست باشد]، هر کسی. من بلایی که سر [حسن] ارسنجانی آمد همیشه برایم زنده بود. دیگر بهتر از ارسنجانی نمی‎توانستند وزیر کشاورزی پیدا کنند و برای آن کار. فورا زدندش، برای اینکه داشت یک قدرتی می‎شد.

جناب آقای همایون اشاره فرمودید به مسئله سانسور مطبوعات و نقشی که حکومت و دستگاه امنیتی در سانسور داشتند. آیا دسیسه‎‎های خود همکاران مطبوعاتی و یا دوبه‎همزنی‎‎های خود مطبوعاتی‎‎ها بر ضد‎همدیگر هم در این مسئله نقش داشت یا نه؟

نه، تا آنجایی که من می‎دانم نه‎چندان. موردی برای خود ما پیش آمد در هنگام انتشار آیندگان و تأسیس چاپخانه‎اش که ما را متهم کردند که هزینه روزنامه را اسرائیل می‎دهد و موساد می‎دهد و سی‎آی‎ای می‎دهد و چاپخانه را اسرائیلی‎‎ها به ما دادند، حالا دیده بودند که ما خریده بودیم با آن وضع، شاهد آن هم موجود بود. غیر از این خیر. البته گزارش‎‎هایی به ساواک دادند بعضی‎هایشان اسنادش هست، ولی فکر نمی‎کنم اثری داشته باشد. نه مطبوعاتی‎‎های ایران دو دسته بودند: آن دسته غیرحرفه‎ای دنبال فقط روی‎آب‎ماندن بود، به هیچ کار دیگری نمی‎توانست اصلا برسد. وضع بسیار بدی داشتند و به همین دلیل هم در سال 1353 و 1354، تعداد زیادیشان تعطیل شدند. و وزارت اطلاعات و جهانگردی بدهی‎هایشان را به‎عهده گرفت و خدمت کارکنانشان را خرید و رفتند. واقعا هیچ فاید‎‎ه‎ای نداشتند، نه برای خودشان نه برای جامعه.

یعنی به‎نظر شما این کاری که صورت گرفت کار مفیدی بود؟

از لحاظ اداری بله، از نظر اطلاعاتی هم فرقی نکرد. یعنی سانسور همان‎جور که قبلا بود بعدا هم ادامه پیدا کرد. سطح اطلاعات جامعه هم پایین نیامد، چون این ‎روزنامه‎‎ها را کسی نمی‎خواند.

به چه درد دولت می‎خورد این کار را بکند؟

خودش را از گرفتاری هرروزه درخواست کمک آزاد کرد، چون این‎‎ها هر روز مزاحم وزیر اطلاعات و نخست وزیر می‎شدند. آگهی می‎خواستند، کمک می‎خواستند، پول می‎خواستند، تقاضا‎‎هایی داشتند. چون روزنامه نبود حقیقتا، یک مؤسسه‎ای بود کوچک، یک نفر هم بالا سر آن بود و آن نفر هم برای کار‎‎های خودش روزنامه [بیرون] می‎داد.

خب برخی از این نشریات مثل اراده آذربایجان...

این‎‎ها استثناست. بله.

من با واعظ محشور بودم. ایشان چندین بار به من گفت که نمی‎خواست روزنامه‎اش را ببندند. به‎زور روزنامه‎اش را بستند.

این کاملا درست است. او، اراده آذربایجان، دیپلمات، تهران مصور، سپید و سیاه، توفیق، این‎‎ها را چون هویدا خوشش نمی‎آمد بست...

این‎‎ها که روزنامه‎‎های زرد نبودند اکثرا البته اراده را…

نه این‎‎ها روزنامه‎‎های خیلی خوبی بودند. نه، نه، نه! همه‎شان روزنامه‎‎های خوبی بودند. مجله‎‎های خوبی بودند. این‎‎ها یک گرایش‎‎های جذب مردمی داشتند که هویدا مردم را می‎خواست به‎کلی اصلا یک مهره پیاده شطرنج بکند و کرد.

همین سیاست هم بهانه‎ای شد...

و این را جا زدند در این تصویب اداری وزرات اطلاعات. وزارت اطلاعات خودش به این فکر افتاد، یعنی شاه یک روز، چهار آبان، از برابر صف مطبوعات گذشت، گفت «این همه روزنامه داریم؟» و هویدا این [نکته] را گرفت و به وزیر اطلاعات وقت گفت که یک فکری به حال این وضع [بکنید]. البته دائما این‎‎ها از هویدا وقت می‎خواستند و تقاضا داشتند. او هم حوصله‎اش سر رفته بود و آن تصمیم را گرفت. بعد البته این ‎روزنامه را هم گنجاندند و متأسفانه وزارت اطلاعات هم زیر بار رفت. ولی خب دیگر مثل همه‎چیز مسائل سیاسی قاطی می‎شود. ولی خودِ تصمیم، حقیقتا یک تصمیم اداری محض بود. اصلا می‎گویم، نه اثری در سطح اطلاعات جامعه کرد، نه مثلا روزنامه‎نگاران بیکار شدند چون این‎‎ها روزنامه‎نگار نبودند، کاسبی بود [کارشان].

هویدا بسیار ناراحت بود از توفیق. بیش از هر کسی هویدا در تعطیلی‎اش مؤثر بود و درنتیجه از آن فرصت استفاده کرد و روزنامه توفیق را هم بست. ولی در مدتی که توفیق بود که از اوایل دوره محمدرضاشاه شروع شد، یکی از مؤثرترین روزنامه‎‎های ایران بود.

در دوره ما خب توضیح دادم که ما سانسور را از کار‎‎های مربوط به دولت که خب میدان نسبتا وسیعی بود برداشتیم و گفتیم یک جا‎‎های معینی را که چاره ندارند و خودشان هم می‎دانستند مربوط به پادشاه است، آن‎‎ها را بپرسند. اواخر دوره آموزگار ناچار، سانسور را دوباره برقرار کردیم که خبر‎‎های تظاهرات و این‎‎ها کمتر منعکس بشود.

[یعنی سانسور به شدت انجام می‌شد؟]

این به‎شدت رایج بود در مطبوعات ایران، به‎شدت! یعنی سانسور اگر شصت‎ هفتاد درصدش حکومتی بود، سی چهل درصدش درباره خود روزنامه‎نگاران و نویسندگان و یا اشخاص دیگر، از طرف روزنامه‎‎ها اعمال می‎شد.

به‎خصوص شما قبلا اشاره هم کردید.

بله، سانسور یک معادله است. وقتی یک سر معادله کریم‎پور شیرازی باشد، یک سر دیگرش محرمعلی‎خان است. دیگر هیچ چار‎‎ه‎ای ندارد، همین است. برای آزادی مطبوعات، مطبوعاتِ آزاد لازم است. منظورم از مطبوعات آزاد مطبوعاتی نیست که دولت آزادش بگذارد، مطبوعاتی که در خودش معنی آزادی مطبوعات را بفهمد. اگر مطبوعاتی‎‎ها مطبوعات آزاد نخواهند، دولت به‎مراتب نمی‎خواهد و همکاری این دو تا باعث می‎شود که سانسور همیشگی می‎شود و نهادینه می‎شود. ما تا پایان رژیم پهلوی حقیقتا آزادی گفتار و دموکراسی مشکلمان نبود؛ یعنی جنگ ما بر سر دموکراسی و آزادی گفتار نبود؛ بر سر آزادی گروه‎‎های معین، افراد معین بود، نه جامعه، نه نظام سیاسی به‎طورکلی. دستگاه حکومتی می‎خواست آزاد باشد و هر کاری می‎خواهد بکند، مخالفان هم می‎خواستند آزاد باشند هر کاری می‎خواهند بکنند. او زورش بیشتر بود. بعد در دوره انقلاب زور این‎‎ها بیشتر شد. کار‎‎هایی کردند که او نمی‎کرد، یعنی بعد از اینکه منشور آزادی مطبوعات امضا شد در دوره شریف‎امامی - آن را شما دیگر باید یادتان باشد- پاکسازی مطبوعات در مقیاسی شروع شد و انجام گرفت که هرگز در دوره پهلوی سابقه نداشت.

عده بسیاری [از] روزنامه‎نگاران را به کمک سازمان‎‎های چریکی یا بیرون کردند، یا ترساندند و مجبور کردند که اطاعت بکنند و سراسر افتاد دست انقلابیان روزنامه‎ها. البته آنچه بعدا رژیم انقلابی با مطبوعات کرد آن جای خود دارد، ولی نکته عمده این است که کسانی که ما را متهم می‎کردند به سانسور و سختگیری و اقدامات ضد‎مردمی و ضد‎دموکراتیک، وقتی خودشان توانایی عمل و اقدام پیدا کردند، کاری که ما هرگز به خودمان اصلا اجازه نمی‎دادیم فکرش را بکنیم، به‎راحتی انجام دادند...

شما یک مثالی زدید از اینکه اگر در جامعه‎ای کریم‎پور شیرازی یک سر مطبوعات است، آن سرش به‎طور طبیعی محرمعلی‎خان است. خب قاعدتا منظور حضرت‎عالی افراط در روزنامه‎نگاری است مثلا توهین و فحاشی و از آن طرف هم ممانعت از آن. خب ما در زمان وزارت جناب‎عالی که قاعدتا کریم‎پور شیرازی نمی‎توانستیم داشته باشیم و اصلا چنین مجالی نبود.

خب محرمعلی‎خان هم نداشتیم.

واقعا نداشتیم؟

نه دیگر. محرمعلی‎خان که نمی‎گفت که از دولت می‎توانید انتقاد کنید. واقعا هم کسی را اذیت نمی‎کرد بابت انتقاد از دولت. دوره ما هیچ‎کس را ما اذیت نکردیم که چرا از وزارت فلان انتقاد کردید. گفتم، می‎آمدیم وزیری که اصلا وقت نداشت می‎آوردیم با یک روزنامه‎نگاری که بعدا دیدم کارایی‎اش را، اصلا مسئولیت سرش نمی‎شد، می‎رفت دو ساعت وقت وزیر را می‎گرفتیم که آن را متقاعد کند که دلیلش این است، بی‎خود ما این کار را نکردیم. خب این محرمعلی‎خان نیست. محرمعلی‎خان می‎رفت چاپخانه هرچه آنجا چاپ شده بود می‎ریختند درون یک گونی می‎بردند، تمام می‎شد می‎رفت. هیچ دلیلی هم لازم نداشت

منبع :پنجره

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

انتشار یافته: ۱
در انتظار بررسی: ۱
غیر قابل انتشار:
نیما
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۲۲:۱۹ - ۱۳۹۱/۱۲/۲۱
0
0
شنیده ام داریوش همایون در دهه 40 نقش مهمی در سرکوب حزب توده و نیروهای چپ گرا و مارکسیست داشته و رژیم شاه را از بحران رو به تهدید کمونیست داخلی نجات داده است خواهشا در این باره از یک کارشناس سیاسی سوال بفرمایید
نظر شما
captcha
(کد امنیتی به حروف کوچک و بزرگ حساس نیست)

آخرین اخبار

پربازدید ها

پربحث ترین عناوین