گروه فرهنگى: نظر به اهميت ادراك بيش از پيش مقام انسان و انسانيت در عصرما و ضرورت پر كردن خلاء هاى ناشى از عدم رعايت اخلاق و اخلاقيات در جامعه، اين هفته قطره اى از درياى فكرى مولانا در اين باره مورد بررسى قرار مى گيرد.
به گزارش بولتن نيوز، محمدتقى فرجى در يادداشت امروز خود، با اشاره به قصه پر غصه بحران هويت در جامعه جهانى و سقوط تدريجى انسان از جايگاه رفيع خود مى نويسد،
"بايد ديد، انسانى كه آرزوى مولانا است، كدام انسان است؟ اين انسان، يقينأ يك انسان معمولى نيست، بلكه انسانى كه مولانا مراد مى كند، يك انسان متعالی و برجسته است. انسانى كه بتواند نيمه پنهان انسان را پيدا كند".
"وَلَا تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ أُوْلَئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ".
"و همچون کسانی که خدا را فراموش کردند و خدا نیز آنها را به خود فراموشی گرفتار کرد نباشید، و آنها فاسق و گنهکارند".
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود جستهایم ما
گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست
صاحب مثنوى در تفسير اين آيه شريفه، شناخت شناسى و كمال انسان را از جمله راه هاى رسيدن به حق مى داند و در جستجوى انسان كامل، پله پله تا ملاقات خدا را طى طريق مى كند. مولوى با ابيات فوق در پى كسى است كه به معناى كامل كلمه انسان باشد، زيرا انسان، انسان را درك مى كند، انسانى كه گفته اند،"یافت می نشود، جستهایم ما" بايد ديد
انسانى كه آرزوى مولانا است، كدام انسان است؟ اين انسان، يقينأ يك انسان معمولى نيست، بلكه انسانى كه مولانا مراد مى كند، يك انسان متعالی و برجسته است. انسانى كه بتواند نيمه پنهان انسان را پيدا كند. مولانا براى انتقال درد و رنج خود از خلوت خواص و محضر عوام، به شرح فراق می پردازد و با بیان عمق تنهایی ها، از فقدان انسانى كه بتواند خلاء انسان ديگر را پر كند، شكايت مى كند. البته بودند كسانى كه به ظاهر در اطراف مولانا جمع مى شدند و با او لاف دوستى و همراهى مى زدند، اما دوستى با كسانى که در حد و اندازه هاى مولانا نبودند، به هیچ عنوان با معانی و انديشه هاى متعالی او همخوانی ندارد. همرهان سست عناصرى که جز ناهمراهى و تزاحم با نخبگان و خردمندانى چون مولانا، كار ديگرى از پيش نمى بردند. مولانا همچنين از ظلم و جوری که بر اندیشه و خرد مى رود، سخن می گوید و با اين شعر در جستجوی یاری است که نه ظلم را برمى تابد و نه ظلم مى كند، انسانى كه مولانا آرزو مى كند، انسانى است كه طبق نظر قران، خدا را فراموش نمى كند و خدا نيز او را نصرت مى بخشد. معشوق مولانا انسانی است که با دستیابی و شناخت خود، ذات اقدس الهى را مى شناسد و با آگاهی از برتری و فضیلت فطرى خویش، جز به تعالی و اوج مقام انسانیت نمی اندیشد. حلقه مفقوده مولانا، به واسطه اندیشه و خرد خود که به مدد كوشش عالمانه و استفاده از تجربه های ارزشمند حاصل مى آيد، از جنس انسان اسلام است و هم نشینی و همراهی و هم صحبتی با چنین انسانی، سراسر لذت و سعادت است. همسفرى با انسان هاى بزرگ، کمال آرزو و غایت خواستن انسان است. انسان مورد نظر مولانا، انسانی است که عاشق مولانا است و كشف چنين معشوقه اى، يعنى عشق مولانا و شمس و اين عاشقى، فنا شدن انسانى در وجود انسانی ديگر تعريف مى شود و اين مهم، به معناى آغاز و پایان حركت متعالی انسان و جامعه است.
"من عرف نفسه فقد عرف نفسه". يعنى کسی که خود را بشناسد، خدا را هم می شناسد. مولانا هم به همین نکته اشاره دارد که شرط خداشناسی، خود شناسی است و خود شناسى قبل از خدا شناسى است. دستیابی به چنين انسانی، به غور و جستجوی اگاهانه در خويشتن خویش و شناخت ابعاد و جوانب گوناگون انسان براى رسيدن به خدا نيازمند است. مولانا در این شعر، از آرزوهاى فرو خفته خود می گوید، او در پی دست یافتن به یک ذات متعالی است. وصال انسان كامل و كمال انسان و دیدار دوست، چه بسا اتفاق مباركى است که در نگاه او برخوردار از متعالی ترین ویژگی های بشری، هم از اين سوى و هم از آن سوى است. اما از هر سوى كه مى نگريم، فقدان انسان كامل و خلاء ناشى از قابليت كمال انسان، تدريجأ موجب انزواى انسان متكامل مى شود. اگر من مى گويم، مولانا تنهاست و از سر تنهايى در جستجوى انسان كامل است، هرگز به معناى انگشت تأكيد نهادن بر خلق و خوى درون گرا و گوشه نشينى او نبوده و نيست، بلكه تنها بودن امثال مولانا، به معنى تهى بودن ظرف از مظروف واقعى تعريف مى شود؛ برای درک بيش از پيش این واقعيت، می توان به توصیف ذات اقدس الهى پرداخت، زيرا زير ساخت خدا شناسى، خود شناسى است و انسان از راه شناخت خود به شناخت خدا مى رسد. البته من در كتاب"مناجات مولانا" كه بعون الهى به زودى منتشر مى شود، به اين مهم پرداخته ام و مولوى صاحب مثنوى نيز، درآثار خود راه رسيدن به خدا را يك راه، يعنى صراط مستقيم مى داند.
والله که شهر بی تو مرا حبس می شود
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول
آن های هوی و نعره مستانم آرزوست
گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام
مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست