به گزارش بولتن نیوز، هوای سرد و بارش برف سنگین، تقریبا همه را خانه نشین کرده، نشستن کنار بخاری و درس خواندن برای خود عالمی دارد.
مشغول درس خواندن بودم که ناگهان پدربزرگم سکوت حاکم بر اتاق را شکست و پرسید؟
امیر!!! بالا بویون نچه شنبه دی؟ ( امیرجان امروز چند شنبست؟)
جواب دادم، آقاجان امروز پنجشنبست.
پدربزرگم دوباره پرسید؟ دولت آیینین نچه سی دی؟( امروز چندمه ماه)
تاملی کردم و گفتم امروز 21 آذره.
آهی کشید و گفت: عمروموز نه تز گچیر. (عمرمان چه زود میگذره) اُندا 13-14 یاشیم واریدی. (اون موقع 13-14 سالم بود)
گفتم: اُندا نُیولموشدی کی؟ (اون موقع چی شده بود مگه؟)
پاسخ
داد: چه روزهایی که ما ندیدیم. شماها که از هیچ چی خبر ندارین. از صبح تا
شب یه کتاب گرفتین جلوتون، هیچ چیزم نمی دونین ( بالا نه گونلر گورموشوخ
بیز. سیزینکی هچ زاددان خبریز یوخ دی، صوبحدن آخشاماجا بیر کیتاب تودموسوز
قاباغیزا هچ بیرزاد دا بولمورسوز.)
کنجکاو شده بودم که پدربزرگم چه میخواهد بگوید.
هن بالا....
هان! امروز، سالروز اعلام خودمختاری دموکرات های بی دینه (هن بالا! بویون دین سیز دموکرات لارین خودموختارلیخ اعلام ادن گوندی.)
وقتی
دموکرات ها اعلام استقلال کردن 13-14 سال بیشتر نداشتم. یادم میاد که تو
اون یه سالی که دموکرات های بی دین و شرف با حمایت شوروی، قدرت رو به دست
گرفته بودن چه قتل و خونریزی هایی که اینجا نشد. هر کس که ازش خوششون
نمیومد یا جلوشون می ایستاد رو می کشتند.
یادم میاد فرقه ای ها می
خواستن سرتیپ هوجقانی رو که از همین کوچه جان آقا داشت به خونش می رفت،
ترور کنند، گویا سرتیپ فهمیده بود و یه نفرشون رو با تیر زده بود. خود
سرتیپم یه تیر خورده بود به شکمش. مردم از صدای تیراندازی به کوچه ریختن و
فرقه ای ها با دیدن مردم فرار کردن. مردم، سرتیپ رو به خونش بردن ولی دو
سه روز بعد فرقه ای ها شبانه ریخته بودن به خونشون و سرتیپ و پسراشو جلو
دید زن و بچه هاشون کشته بودن. پسر کوچک سرتیپ 10-15 روی نبود که عروسی
کرده بود.
بی اختیار پرسیدم آقاجون آخه چرا سرتیپ رو کشتن؟
گفت: نمی
دونم میگفتن چند ماه قبل از اون ماجرا سرتیپ مانع مزاحمت یکی از فرقه ای ها
(که گویا از اون ور مرز اومده بود ) به یه خانم جوان شده بود. اونم بعد از
به قدرت رسیدن، دستور قتل سرتیپ و پسراشو داده بود.
تنها سرتیپ نبود که به دست فرقه ای ها کشته شد. فرقه ای ها خیلی ها رو خانه خراب کردن.
همین دکتر رفیعیان بود هاا!!؟ چند سال پیش درگذشت؟ پدر اونم، فرقه ای ها کشتن.
پدرش آخوند بود. شیخ محمد حسن رفیعیان. پدر بزرگشم ملا بود.(میگفتن مشروطه خواه بود. )
شیخ
محمد حسن؛ اونموقع 40-50 ساله بود، ولی خیلی شجاع بود. دائما تو منبراش از
نقشه های کمونیست ها میگفت که میخوان کشورمون رو تجزیه کنن، دین و ایمان و
ناموسمون رو ازمون بگیرن و...
شیخ رو جلوی در خونشون از پشت با تیر زده بودن.
رئیس
دادگاه مرند رو کشتند.( ادم خوب و مردمداری بود)، شازده- رئیس پستخانه.
کربلایی باقر لیواری، دکتر ارمنی- بالاتر از هفت تیر مطب داشت و... بی
شرفا خیلیا رو کشتن. اونقد تو مرند آدم کشته بودند که به مرند سالاخ
خانا(کشتارگاه) می گفتن.
بعدا که شوری حمایتش رو برداشت، فرقه ای ها هم دیگه نتونستن دوام بیارن. خون مردم بی گناه گردنشونو گرفت. پیشه وری رو تو باکو کشتن.
پیشه وری و دارو دسته اش، موقع فرار اومدن مرند. مردم حتی بهشون اعتنایی هم نکردند، از مرند رفتن نخجوان و از اونجا رفتن باکو.
می
خواستن به اسم دولت آذربایجان نوکری روس ها رو بکنن، یه مشت آدم ساده لوح
هم گولشون رو خورده بود. اما اونا حتی به آدمای خودشون هم رحم نکردن. پیشه
وری رو تو باکو با یه تصادف ساختگی کشتن. تو مرند خودمونم خیلی ها بودن که
با توده ای ها همکاری می کردن ولی هیچکدومشون عاقبت به خیر نشدن...
بازگویی
تاریخ شفاهی سرزمین آبا و اجدادیمان از زبان پدربزرگم برایم بسیار دلنشین
بود، با اینکه الان 24-25 سالمه خیلی از مسائل رو در مورد دموکرات ها و حزب
توده و خیانت هایی که به مردم کشورم روا داشته بودند، رو نمی دونستم.
دانه
های برف همچنان رقصان رقصان بر زمین می نشینند و من به خیانت هایی که به
خاطر پست و مقام، و با توطئه عمال وابسته به دول استعماری و استکباری، در
حق مردم سرزمینم روا داشته شده، می اندیشم.
چه خیانت ها؟ چه دین ستیزی ها؟ چه قتل و کشتارها ؟...
امیر ریحانی- دانشجوی دانشگاه تبریز
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com