کد خبر: ۸۹۱۳۵۱
تاریخ انتشار: ۲۸ تير ۱۴۰۵ - ۱۰:۳۷
وقتی جوهر تفاهم‌نامه خشک نشده بود...
سیاست بین‌الملل عرصه‌ای است که در آن واژه‌ها بهندرت آینهٔ نیت‌ها هستند. دولت‌ها وعده می‌دهند، تفاهم می‌کنند، بیانیه صادر می‌کنند و سپس در راهروهای بستهٔ قدرت، مسیری دیگر می‌پیمایند.

گروه بین الملل سیاست بین‌الملل عرصه‌ای است که در آن واژه‌ها بهندرت آینهٔ نیت‌ها هستند. دولت‌ها وعده می‌دهند، تفاهم می‌کنند، بیانیه صادر می‌کنند و سپس در راهروهای بستهٔ قدرت، مسیری دیگر می‌پیمایند. این شکاف میان «سیاست اعلامی» و «سیاست اعمالی»، میان آنچه بر زبان می‌آید و آنچه در میدان عمل رخ می‌دهد، نه یک انحراف گذرا، که یکی از پایدارترین و خطرناک‌ترین ویژگی‌های نظم جهانی است. درک این دوگانگی، به‌ویژه در بحران‌های معاصر میان ایران و ایالات متحده، مستلزم سفری به درون نظریه‌های بنیادین روابط بین‌الملل و سپس گام‌گذاشتن در میدان ملموس وقایع است؛ از جنگ سرد تا تنگهٔ هرمز.

کالبدشناسی یک شکاف – از اعلام تا عمل

به گزارش بولتن نیوز  اگر بخواهیم ریشه‌های نظری این پدیده را بفهمیم، نخستین ایستگاه ما کتابی است که خود به تنهایی یک انقلاب در تحلیل سیاست خارجی بود: «جوهر تصمیم» (Essence of Decision) نوشتهٔ گراهام آلیسون و فیلیپ زلیکو. آلیسون در این اثر کلاسیک، با کالبدشکافی بحران موشکی کوبا، به ما نشان داد که توضیح رسمی یک دولت دربارهٔ رفتارش، تنها لایه‌ای سطحی از یک فرایند پیچیده است. او با مدل‌های سه‌گانهٔ خود اثبات می‌کند که تصمیم نهایی بیش از آنکه بازتاب ارادهٔ یک رهبر عقلانی باشد، محصول رویه‌های سفت‌وسخت سازمانی (مدل دوم) و چانه‌زنی‌های سیاسی میان بازیگران بوروکراتیک (مدل سوم) است. به زبان ساده، بیانیهٔ رئیس‌جمهور مقصد نهایی نیست، بلکه نقطهٔ آغاز مصالحه‌ای میان وزارتخانه‌ها، ارتش و نهادهای امنیتی است. این یعنی سیاست اعمالی همواره در زیر پوست سیاست اعلامی جریان دارد و اغلب آن را به انحراف می‌کشاند.

اما چرا دولت‌ها اصولاً نیاز می‌بینند چیزی بگویند و کاری دیگر کنند؟ برای پاسخ، باید به سراغ هنری کیسینجر و شاهکارش «دیپلماسی» (Diplomacy) برویم. کیسینجر، با مرور تاریخ دیپلماسی اروپایی، پرده از مفهومی برمی‌دارد که کاردینال ریشلیو آن را «مصلحت دولت» (raison d'État) نامید. از نگاه کیسینجر، دولتمردان ممکن است اقدامات خود را با زبان اخلاق، حقوق بشر یا ارزش‌های جهانی توجیه کنند، اما قطب‌نمای اصلی تصمیم‌گیری در لحظه‌های سرنوشت‌ساز، منفعت ملی و موازنهٔ قدرت است. او با مقایسهٔ ویلسونِ آرمان‌گرا و تئودور روزولتِ واقع‌گرا، به ما می‌آموزد که سیاست خارجی آمریکا همواره میان این دو روح سرگردان بوده است: شعاری آرمانی برای افکار عمومی، و محاسباتی سخت برای حفظ هژمونی. این شکاف ساختاری میان گفتمان و رفتار، میراثی است که از دل تاریخ به بحران‌های امروز رسیده است.

در همین حال، رابرت جرویس در کتاب «ادراک و سوء‌ادراک در سیاست بین‌الملل» (Perception and Misperception in International Politics) به ما هشدار می‌دهد که تحلیل‌گر نباید هرگز گفتار رسمی را معادل نیت واقعی یا رفتار واقعی بپندارد. جرویس با کندوکاو در روان‌شناسی تصمیم‌گیران، میان «جهان ادراک‌شده» و «واقعیت عملیاتی» تمایز می‌گذارد. به باور او، دولت‌ها گاهی آگاهانه پیام‌هایی ارسال می‌کنند که صرفاً برای فریب، تأثیرگذاری یا مدیریت برداشت طرف مقابل طراحی شده و هیچ ربطی به آنچه واقعاً در دستور کار دارند، ندارد. این سه کتاب در کنار هم یک قاعدهٔ طلایی برای تحلیل‌گر سیاست خارجی می‌سازند: هرگز به آنچه می‌شنوی اعتماد نکن، و به دنبال ردّ پای سازمان‌ها، منافع و ادراک‌های تحریف‌شده در رفتار واقعی بگرد.

معمای تعهد – چرا قول‌ها باور نمی‌شوند؟

حتی اگر دولتی امروز صادقانه وعده بدهد و سیاست اعلامی‌اش با اعمالی‌اش هم‌خوان باشد، یک سؤال مرگبار همچنان روی میز است: چه تضمینی وجود دارد که فردا، وقتی موازنهٔ قدرت تغییر کرد، همچنان به تعهدش پایبند بماند؟ اینجاست که مفهوم «مسئلهٔ تعهد معتبر» (Credible Commitment Problem) سر برمی‌آورد. برای ورود به این بحث، چه کتابی بهتر از «منطق بقای سیاسی» (The Logic of Political Survival) نوشتهٔ بروس بوئنو دو مسکیتا و همکارانش؟ این اثر به ما نشان می‌دهد که رهبران سیاسی پیش و بیش از هر چیز به بقای خود می‌اندیشند. از این منظر، یک توافق بین‌المللی تنها تا زمانی محترم شمرده می‌شود که هزینهٔ سیاسی نقض آن بیشتر از پایبندی به آن نباشد. اگر شرایط آینده به‌گونه‌ای تغییر کند که یک رئیس‌جمهور جدید بتواند با پاره کردن توافق، محبوبیت داخلی یا منافع استراتژیک بیشتری کسب کند، منطق بقا به او فرمان نقض عهد می‌دهد.

این ایده را جیمز فیرون در مقالهٔ کلاسیک خود «تبیین‌های خردگرایانه از جنگ» به اوج می‌رساند. او ثابت می‌کند که جنگ‌ها اغلب نه به خاطر نبود توافق، بلکه دقیقاً به خاطر نبودن تضمین برای اجرای توافق در آینده رخ می‌دهند.

دو طرف می‌دانند که صلح به نفع هر دو است، اما چون هیچ‌یک نمی‌تواند به‌طور معتبر متعهد شود که در آینده، وقتی توازن قوا به سودش تغییر کرد، از توافق سوءاستفاده نخواهد کرد، مذاکره فرو می‌پاشد. این معمای مرگبار، تار و پود روابط ایران و آمریکا را نیز تشکیل می‌دهد: حتی اگر در تهران و واشنگتن امروز صادقانه توافقی امضا شود، حافظهٔ تاریخی و محاسبات قدرت می‌گوید که کاخ سفید بعدی یا کنگرهٔ بعدی می‌توانند آن را به کاغذی بی‌ارزش تبدیل کنند. در این وضعیت، سیاست اعلامی و اعمالی ممکن است هر دو صادق باشند، اما مسئلهٔ تعهد معتبر، اعتماد به پایداری آن را ناممکن می‌سازد.

اسلام‌آباد ۲۰۲۶؛ کالبدشکافی یک نقض عهد مدرن

برای تماشای تجسّد عینی تمام این مفاهیم، کافی است به بحران ۲۰۲۶ ایران و آمریکا و تفاهم‌نامهٔ شکنندهٔ اسلام‌آباد نظر بیفکنیم. در ۱۷ ژوئن ۲۰۲۶، پس از جنگی ویرانگر که تنگهٔ هرمز را به جهنمی از آتش تبدیل کرد، میانجی‌گری فشردهٔ پاکستان به امضای یک تفاهم‌نامهٔ ۱۴ ماده‌ای انجامید. بر اساس این سند، بنادر ایران از محاصره خارج می‌شد، تنگه باز می‌گشت و آمریکا از طریق یک مجوز عمومی، دسترسی ایران به ۲۰ میلیارد دلار از دارایی‌های بلوکه‌شده را موقتاً آزاد می‌کرد.

اما همان‌طور که گیدئون روز، سردبیر سابق فارن افرز، در مقالهٔ تکان‌دهندهٔ خود نوشت، این توافق از ابتدا روح توافق‌نامهٔ صلح پاریس ۱۹۷۳ را در خود داشت: یک «مفر دیپلماتیک» موقت برای خروج از بن‌بست، بدون آنکه هیچ‌یک از اهداف استراتژیک طرفین واقعاً برآورده شده باشد. پل ماسگریو در فارن پالیسی این ایده را تا آنجا پیش برد که شکست در ایران را «بزرگ‌تر از ویتنام» نامید، زیرا برخلاف سایگون، این بار اعتبار امنیتی آمریکا نه در یک جنگل دوردست، که در قلب شاهراه انرژی جهان درهم شکست.

کالبدشکافی فروپاشی تفاهم‌نامه، ما را دقیقاً به همان مدل‌های آلیسون و کیسینجر بازمی‌گرداند. در لایهٔ اعلامی، واشنگتن از صلح و ثبات سخن می‌گفت. اما در لایهٔ اعمالی، ساختار بوروکراتیک دولت ترامپ، که از ابتدا با خروج از برجام و فشار حداکثری تعریف شده بود، نمی‌توانست یک تعهد پایدار به تنفس اقتصادی ایران را هضم کند. به‌عبارت دیگر، سیاست اعمالی از میان چرخ‌دنده‌های وزارت دفاع، کنگره و متحدان منطقه‌ای عبور کرد و خروجی آن چیزی شد که کیت جانسون در فارن پالیسی آن را «تفاهم‌نامهٔ سوءتفاهم‌ها» نامید. بندهای مربوط به تنگهٔ هرمز عمداً مبهم باقی مانده بود: ایران آن را مجوزی برای ترتیبات حاکمیتی خود می‌دید و آمریکا آن را بازگشایی بی‌قید و شرط. درست مانند مدل سوم آلیسون، این «توافق» نه یک تصمیم واحد، که میدان مین‌گذاری‌شده‌ای از تفاسیر متضاد نهادهای مختلف دو کشور بود.

نتیجهٔ محتوم، نقض عهد بود. در ۱۳ ژوئیه، ترامپ با انتشار پیامی بازگشت به «محاصرهٔ همه‌جانبه» را اعلام کرد و جنگنده‌های آمریکایی به مواضع ایران در تنب بزرگ و سیستان و بلوچستان حمله کردند. وزارت خارجهٔ ایران نیز رسماً اعلام کرد که تفاهم‌نامه عملاً متلاشی شده و این نشانهٔ دیگری بر غیرقابل اعتماد بودن امضای روسای جمهور آمریکاست. جدول تاریخی زیر، که بر اساس تحلیل‌های فارن افرز و فارن پالیسی تنظیم شده، این الگوی تکراری را در سه بحران بزرگ آمریکا به‌روشنی نمایان می‌کند:

مؤلفه استراتژیک جنگ کره (۱۹۵۳) جنگ ویتنام (۱۹۷۳) جنگ ایران (۲۰۲۶)
هدف اعلامی مهار کمونیسم، دفاع از سئول بقای ویتنام جنوبی تغییر رژیم، نابودی توان موشکی
نوع توافق آتش‌بس نظامی بدون معاهده صلح صلح پاریس برای عقب‌نشینی آبرومندانه تفاهم‌نامهٔ ۶۰ روزهٔ اسلام‌آباد
مکانیسم نقض تعهد حفظ پایدار نیروها (تعهد امنیتی) قطع تدریجی کمک‌ها توسط کنگره بازگشت به محاصره و بمباران پس از ۳ هفته
پیامد برای اعتبار آمریکا تقویت ائتلاف‌های دوجانبه سقوط سایگون و ناامیدی متحدان فرسایش اعتماد شرکا و چرخش آسیا به سمت چین

همان‌طور که جولیان زیلیزر در فارن پالیسی اشاره کرد، از ویتنام تا ایران، این پنهان‌کاری آگاهانه و ترجیح منافع کوتاه‌مدت بر حقایق استراتژیک است که اعتماد متحدان را ذره‌ذره فرسوده و واشنگتن را در چشم جهانیان به بازیگری غیرقابل اتکا بدل کرده است. به تعبیر کیسینجر، مصلحت دولت حکم کرد که تفاهم‌نامه قربانی شود و این دقیقاً همان منطقی است که مسکو و پکن امروز بر اساس آن، معماری امنیتی خود را مستقل از ضمانت‌های آمریکا طراحی می‌کنند.

تقابل نظم‌ها در تنگهٔ هرمز – میدان جنگ تئوری‌ها

اما بحران ۲۰۲۶ صرفاً یک خیانت دیپلماتیک دیگر نیست. آنچه در تنگهٔ هرمز در جریان است، از چهارچوب یک نقض عهد ساده فراتر رفته و به نبردی برای تثبیت دو نظم ژئوپلیتیک کاملاً متضاد تبدیل شده است. اینجاست که باید لنز نظریه‌های کلان روابط بین‌الملل را بر چشم بگذاریم.

نخست، کنت والتز در کتاب بنیادین «نظریهٔ سیاست بین‌الملل» (Theory of International Politics) به ما یادآوری می‌کند که در نظام آنارشیک جهانی، قدرت‌ها برای بقا به خود متکی هستند. از این منظر، تلاش ایران برای کنترل تنگه، اقدامی در چارچوب «خودیاری» (Self-help) است؛ راهبردی دفاعی برای جبران ضعف در برابر یک هژمون فرامنطقه‌ای. اما والتز همچنین هشدار می‌دهد که چنین اقداماتی معمولاً «معمای امنیت» (Security Dilemma) را فعال می‌کند: حرکتی که تهران برای افزایش امنیت خود انجام می‌دهد، از نگاه واشنگتن تهدیدی مرگبار برای آزادی کشتیرانی و اعتبار هژمونیکش تفسیر می‌شود و به واکنش نظامی می‌انجامد.

در مقابل، رابرت گیلپین در «جنگ و تغییر در سیاست بین‌الملل» (War and Change in World Politics) با نظریهٔ ثبات هژمونیک استدلال می‌کند که آشوب کنونی دقیقاً نشانهٔ فرسایش هژمونی آمریکاست. قدرت هژمون موظف است «کالای عمومی» نظم جهانی، یعنی امنیت آبراه‌ها را تأمین کند. وقتی ایران می‌تواند قواعد مدنظر آمریکا را به چالش بکشد و نظم جایگزینی مبتنی بر حاکمیت ساحلی پیشنهاد دهد، یعنی نظم هژمونیک ترَک برداشته و یک قدرت تجدیدنظرطلب منطقه‌ای در حال بازتعریف قواعد بازی است. گیلپین به ما می‌گوید که این دقیقاً همان لحظه‌ای است که سیستم بین‌الملل وارد دوره‌ای از بی‌ثباتی و جنگ می‌شود تا توازن جدیدی میان قدرت و نظم برقرار گردد.

اما این نبرد بر سر یک فضای جغرافیایی خاص است و برای درک آن، باید به سراغ جان اگنیو و کتاب «ژئوپلیتیک: بازاندیشی سیاست جهانی» (Geopolitics: Re-thinking World Politics) برویم. اگنیو به ما می‌آموزد که جغرافیا صرفاً یک صحنهٔ بی‌طرف نیست، بلکه خود موضوع مبارزه است. ایران در حال «قلمروسازی» (Territorialization) حقوقی و نظامی تنگه است؛ یعنی کوشش می‌کند این آبراه را از یک «فضای بین‌المللی جریان انرژی» به بخشی از قلمروی حاکمیتی خویش بدل کند. آمریکا نیز به نوبهٔ خود با ترویج کریدورهای تحت حمایت خود و مفهوم «نگهبان تنگه»، در پی حفظ ماهیت فرامرزی این شاهراه است. تقابل این دو قلمروسازی، ریشهٔ شکست تفسیرهای مشترک از مفاد توافق‌نامه‌هاست.

سرانجام، هدلی بول در شاهکار خود «جامعهٔ آنارشیک» (The Anarchical Society) از منظر مکتب انگلیسی نگاه متفاوتی عرضه می‌کند. بول می‌پذیرد که نظام بین‌الملل آنارشیک است، اما بر وجود یک «جامعهٔ بین‌المللی» مبتنی بر قواعد و نهادهای مشترک پافشاری می‌کند. بن‌بست تفاهم‌نامهٔ اسلام‌آباد، از این دیدگاه، نشانهٔ فروپاشی همین جامعه است. وقتی دو طرف حتی بر سر معنای کلماتی مانند «آزادی کشتیرانی» یا «ترتیبات موقت» توافق ندارند، وقتی نهادهای مشترکی برای داوری و تضمین اجرا وجود ندارد، جامعهٔ بین‌الملل به عقب‌گرد به سمت وضعیت جنگ هابزی دچار می‌شود. فروپاشی تفاهم‌نامه دقیقاً بازگشت به همان وضعیت «آنارشی بالغ» بود که بول از آن بیم داشت.

کفهٔ ترازو به سود کیست؟ اراده، فناوری، کریدورها

در چنین میدان درهم‌تنیده‌ای، کدام طرف شانس بیشتری برای تحمیل نظم خود به عنوان «واقعیت جدید» دارد؟ پاسخ به این پرسش مستلزم جدا کردن کوتاه‌مدت از بلندمدت و وزن‌کشی چهار عامل است.

از منظر رئالیسم تهاجمی، که جان میرشایمر در «تراژدی سیاست قدرت‌های بزرگ» (The Tragedy of Great Power Politics) آن را ترسیم می‌کند، دست برتر کوتاه‌مدت با قدرتی است که بتواند هزینهٔ بیشتری تحمیل کند. در این زمینه، ایران به لطف مزیت جغرافیایی مطلق (خط ساحلی طولانی و عمق استراتژیک کم‌هزینه) و راهبرد «منع دسترسی/انکار منطقه» (A2/AD) که با موشک‌های ساحل‌به‌دریا، پهپادها و مین‌های هوشمند پیاده‌سازی شده، هزینهٔ عملیات ناوگان آمریکا را به شدت بالا برده است. به‌عبارت دیگر، تهران در موقعیتی نیست که بتواند آمریکا را از صحنهٔ جهانی حذف کند، اما کاملاً قادر است ورود و فعالیت آزادانهٔ آن در تنگه را به یک قمار پرهزینه و فرسایشی بدل سازد.

اما عامل اصلی برتری تاکتیکی ایران، «عدم تقارن در اراده» است. برای تهران، کنترل تنگه یک مسئلهٔ حیثیتی و حیاتی است، در حالی که برای واشنگتن، این یک منفعت مهم اما درجه دوم محسوب می‌شود که باید در رقابت با سایر اولویت‌های جهانی (چین، اروپای شرقی) سنجیده شود. همان‌طور که منطق بقای سیاسی نشان می‌دهد، بازیگری که موجودیت خود را در گرو یک هدف می‌بیند، مایل است هزینه‌های سنگین‌تری بپردازد و تاب‌آوری بیشتری از خود نشان دهد.

با این حال، ترازوی بلندمدت ممکن است به سود آمریکا سنگینی کند، مشروط بر آنکه در دو جبهه موفق شود: نخست، «دور زدن جغرافیا» از طریق خطوط لولهٔ جایگزین از عربستان به دریای سرخ و کریدورهای امن از سواحل عمان. اگر واشنگتن بتواند وابستگی اقتصاد جهانی به تنگهٔ هرمز را کاهش دهد، ارزش ژئوپلیتیک این آبراه به شدت افت می‌کند و اهرم ایران تحلیل می‌رود.

دوم، ائتلاف‌سازی بین‌المللی. همان‌طور که گیلپین و بول اشاره می‌کنند، مشروعیت یک نظم به تعداد پیروان آن بستگی دارد. اگر آمریکا بتواند اجماعی جهانی از مصرف‌کنندگان انرژی علیه کنترل ایران بر تنگه بسازد، هزینهٔ سیاسی تهران غیرقابل تحمل خواهد شد. اما اگر ایران با تکیه بر محور شرق و بی‌اعتمادی فزایندهٔ همسایگان جنوبی به تضمین‌های واشنگتن، مانع شکل‌گیری این اجماع شود، آن‌گاه این نظم آمریکایی خواهد بود که در انزوا فرو می‌رود.

برچسب ها: اتش بس قدرت

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

نظر شما
* نظر :