زمستان 1363 - تهران
اولین روزهای دی ماه زمستان سرد و برفی سال 1363 بود که متأسفانه مجبور شدم از جبهه دل بکنم. یعنی یکی از تلخترین ایام و بدترین تصميمات دوران زندگی بهخصوص دوران جنگ بود. نمیدانم چی شد که درخواست کردم بروم به «گشت امر به معروف و نهی از منکر.»
چند وقتی بود که این گشت در سطح شهر تهران راه افتاده بود. یک ماشین نیسان پاترول سفید رنگ که چهار سرنشین مرد مسلح به مسلسل «ام. پی. 5» در آن مینشستند و چهار سرنشین زن هم در پیکانی سفید رنگ پشت سر آنان در شهر میچرخیدند و به ارشاد و هدایت مردم و البته بیشتر زنان میپرداختند. مثلا اگر دختری موهایش بیرون بود، خواهران جلو میرفتند و به او تذکر میدادند. اینکه او با گذشتن از مقابل ما دوباره به همان وضع درمی آمد، به ما ربطی نداشت! مهم این بود که جلوی ما آرایش نداشته باشد و موهایش بیرون نباشد!
بعضیها که از این گشت دل خوشی نداشتند، آن را به نام «گشت نکیر و منکر» معرفی میکردند. بین خودمان هم نام گشت را خلاصه کرده و میگفتیم «گشت منکرات.»
همان اول که با فرمانده عملیات روبهرو شدم، چهرهاش به دلم نشست. مرد درشت اندامی بود با کلهای نسبتا بیمو، ریشی مشکی و بلند. جالبتر از همه این بود که بر بالای آرم مخملی کمیته که بر روي جیب سمت چپ لباس سبزش داشت، آرم آبی خوش رنگ سپاه پاسداران را نصب کرده بود. آنطور که بچهها و خودش بعدا گفتند، بسیاری از مسئولین کمیته به او گیر داده بودند که آرم سپاه را از لباسش بردارد، ولی محکم روی حرفش ایستاده بود و آن را برنمی داشت و میگفت:
«من کمیتهای هستم، درست؛ ولی سپاه عشق منه و به هیچ وجه این آرم را از روی قلبم برنمی دارم.»
هر روز صبح که بسم الله میگفتیم و از زیر قرآن رد میشدیم تا برویم گشت، حاج جواد توصیههایی میکرد. البته طی مدتی که آنجا بودم، توصیههای او برایم تکراری شده بود که یکبار همین را به خودش گفتم و جواب جالبی گرفتم!
برادر عزیز جواد حاج خداکرم به همه نیروها توصیه میکرد:
«به هیچ وجه من الوجوه با مردم با روی اخمو و تند برخورد نکنید. نسبت به همه ولو با زنندهترین قیافه و ظاهر، احترام و ادب داشته باشید. اصلا و اصلا با کسی درگیر نشید. قرار هم نیست چنین چیزی پیش بیاد. مگه ما جنگ داریم؟ وظیفه ما فقط امر به معروف و نهی از منکره و بس. برخورد و مقابله و کارهای دیگه، وظیفه قوه قضاییه است. پس خوب حواستون باشه خدای ناکرده دست روی کسی بلند نکنید که حق الناسه.»
وقتی گفتم:
« حاجی جون، شما هر روز داری اینارو میگی، خب بچهها متوجه شدن و توی مخشون رفته...»
خندید، بر شانهام زد و گفت:
«عزیز من، مگه وظیفه ما امر به معروف و نهی از منکر نیست؟ خب اول باید از خودمون شروع کنیم. مگه ما هر روز توی تلویزیون و مطبوعات، معروف و منکر رو هزاران بار برای مردم تذکر نمیدیم؟ پس چرا شما هر روز راه میافتید توی خیابون، جلوی مردم رو میگیرید و مشکلات ظاهری و اخلاقی اونارو بهشون تذکر میدید؟ منم وظیفهام اینه که هر روز به شما تذکر بدم و یادآوری کنم که یه وقت خدای ناکرده، وظیفه شرعی یادتون نره و دست روی مردم بلند نکنید. چون با زدن و بگیر و ببند، نمیشه امر به معروف و نهی از منکر کرد.»
راست میگفت. اون قدر روی اخلاق و برخورد خوب و زیبا با مردم تأکید داشت که بین نیروها و بهخصوص خواهرها که وظیفه شون حساستر بود و مستقیم با زنها و دخترها برخورد میکردند، چندتایی زبان انگلیسی هم بلد بودند و یکی دوبار هم پیش اومد که با مسافرین خارجی رودررو شدند و آنها کلی از اخلاق قشنگ اینها خوششون اومده بود.
«جواد حاج خداکرم» متولد 11 آذر 1334 در تهران فرمانده عملیات منکرات، بعدها فرمانده ناحیه انتظامی قم شد و سرانجام روز 25 آبان 1376 درحالی که فرماندهی ناحیه انتظامی سیستان و بلوچستان را برعهده داشت، مظلومانه به دست اشرار در زابل به شهادت رسید.
شهریور 1385 - مدینه النبی (قبرستان بقیع)
از صبح زود چند تایی مرد بداخلاق سبیل تراشیده ولی ریش بلند وهابی که چفیه قرمز (درست مثل بعثیهای عراقی در زمان جنگ) روی سرشون انداخته بودند، روی لبههای سنگی قبرستان بقیع و بهخصوص مزار غریب و مظلوم ائمه معصومین (علیهمالسلام) و آنجا که گفته میشد مزار بیبی دوعالم فاطمه زهرا (سلاماللهعلیها) است میایستادند. اگر زائری چه ایرانی و چه غیرایرانی، نسبت به مزار ائمه اظهار ادب و احترام میکرد؛ اگر زائري دست بر سینه بگذارد و کمی خم ميشد تا زیر لب ذکری بگوید؛ آنها که اکثرا افغانی و یا تاجیک بودند و کاملا فارسی حرف میزدند، با پرخاش و حرفهای زننده و تند به مقابله برمیخاستند. اگر کتاب کوچک دعا دست زائري بود که دیگر واویلا داشت.
از همان جا اشاره میکرد و چند پلیس باتوم به دست میریختند سر زائر بیچاره و کشان کشان او را به مکانی در زیر محوطه قبرستان بقیع میبردند؛ مکانی با راهرویی دراز که بر سر در آن تابلویی با مضمون «اداره امر به معروف و نهی از منکر» نصب شده بود؛ و صد البته صدوهشتاد درجه با اداره امر به معروف و نهی از منکر ما فاصله داشت!
یک روحانی وهابی تندرو میآمد و همان جا برای خودش حکم صادر میکرد. اول با باتوم بهجان زائر میافتادند و بعد از اینکه به ضرب و زور کتک خوب ارشادش کردند، چند تایی کتاب از دروس وهابی در رد عقاید شیعه - که توسط همان اداره امر به معروف و نهی از منکر به فارسی چاپ شده بود - به فرد مضروب میدادند و با لگد از اداره میانداختند بیرون. پلیسها که در خدمت روحانیون وهابی تندرو بودند، ضمن اظهار خوشحالي از انجام وظیفه شرعی و دینی مثلا امر به معروف و نهی از منکر خود، سیگاری چاق کرده، قهوهای عربی نوشجان میکردند و منتظر نفر بعدی مینشستند تا ارشادش کنند!
اردیبهشت 1391 - تهران خودمان
وقتی به سخنان امام و آقا نگاه میکنم، میبینم یک جا وجود ندارد که ملت ایران را بد بدانند و یا آنها را به دسته، قوم، طایفه، بخش و گروه تقسیم کرده و حساب یکی را از دیگری جدا کنند. امام که همواره مردم ایران را ملت خوبی میدانست که زمان امام حسین (علیهالسلام) هم وجود نداشتند. آقا هم همیشه بر خوبی ملت تأکید دارد و صدالبته منظور ایشان از ملت، نه فقط من و توی حزباللهی دوآتشه جبهه رفته نماز جمعه برو است و بس!
هفتاد و پنج میلیون جمعیت با ادیان، اقوام و طوایف مختلف و مهمتر از آن، با اعتقادات و نگرشهای خاص، همین ملت ایران را تشکيل میدهند که آقا این همه از خوبی آنان تعریف میکند. خود ما هم پز روشن بینی و بصیرت همین ملت را در مقابل ملتهایی که در برابر ظلم دیکتاتورهایی چون صدام، بن علی، آل سعود، آل خلیفه و مبارک سر خم میکردند و ظلم را تحمل میکردند، میدهیم.
آقا هیچوقت در کلامش ملت ایران را به حزباللهی و غیر حزباللهی تقسیم نکرده است. وقتی ایشان ملت را به شرکت در انتخابات توصیه میکنند، همه را دعوت ميكنند نتیجهاش را در صحنههای حماسی انتخابات گذشته مجلس دیدیم؛ تازه آن حداقلی که صدا و سیما قادر به پخش آن بود!
در راهپیماییهای روز قدس و 22 بهمن و از آنها مهمتر روز حماسه عظیم 9 دی 1388 همگان به چشم دیدند که همین ملت، با وجود تفاوتهای نگرشی و به خصوص ظاهری! چگونه در کنار هم و دوشادوش یکدیگر، در دفاع از ولایت و نظام جمهوری اسلامی به صحنه آمدند. چه بسا همان دختران جوان که امروز در کوچه و خیابان به کمینشان مینشینیم تا یقهشان را بهخاطر چند تار موی بیرون افتاده بگیریم، همان روز 9 دی غیرتمندانه در خیابان انقلاب آمدند؛ فریاد دفاع از ولایت سر دادند و خیلی بيشتر از امثال ما غیرت به خرج دادند.
چون آنها که دوربینهای عکاسان و فیلمبرداران با تعجب فراوان شکارشان میکرد، خود به خوبی واقف بودند که حضورشان در این جمع، باعث خواهد شد تا مورد طعن و تمسخر عدهای قرار بگیرند؛ ولی همه اینها را به جان خریدند و پای دفاع از ولایت در برابر کسانی که دیروز ریششان از ما بلندتر بود و ادعایشان گوش فلک را کر میکرد و چه بسا القاب دکتر، مهندس، سردار و شهردار هم از انقلاب به غنیمت برده بودند، ایستادند.
آن روز همه ما احساس غرور کردیم که همینان بصیرت یافته و حق را از ناحق تشخیص دادهاند و امیدوار شدیم که به همین بهانه، بیشتر با حقایق دین آشنا شوند و انشاءالله در آینده شاهد تصاویر مثبت، دلچسب و زیباتری از همینان باشیم.
9 دی گذشت. انتخابات مجلس هم با آن همه تصاویری که سیما از حضور همانان و سخنان حماسی اکثرشان پخش کرد، گذشت؛ سخنانی که بسیاری از غنیمتخواران انقلاب که کفتارصفتانه از ثمرات انقلاب و خون شهدا خوردند و امروز دختر و پسر نازنازیشان - سارا و دارای بابا جون - فرنگ را بر ایران ترجیح داده و در آغوش غرب قرار گرفتهاند، نه گفتند و نه دیگر توان بر زبان آوردن دارند! آن بچهها، به خیال خام بابای خویش، رفتند تا درس بخوانند و دکتر و مهندس شوند و روزی به درد این ملت بخورند! زهی خیال باطل. کدام آقازاده فرنگ چپیده را دیده اید که هدف و نیتش خدمت به ملت باشد؟ البته تجارت، بیزینس و حقوق ماهی 14 میلیون تومان در آکسفورد جای خود دارد!
اصلا میدونید چیه؟ بگین این جوگیر شده و از این حرفا! عیبی نداره.
برای من تک تک ملت ایران، مسلمان و غیرمسلمان، حزباللهی و غیر حزباللهی، بیحجاب و باحجاب، سوسول و غیرسوسول، که شرافتمندانه زندگی خود را در همین آب و خاک گذرانده و به دیگران خدمت میکنند، شرف دارند به حضراتی که با تکیه بر سابقه زندان قبل از انقلاب خویش و چهار تا مثلا خدمت بعد از انقلاب، دیگر ایران را جای خوبی برای زندگی تشخیص نداده و بچههایشان را فرستادهاند آن ور آب، و برخی نیز خود مفتخرانه تابعیت انگلیس اخذ کردهاند!
راستی اگر بنا بر نهی از منکر باشد، اینکه برخی مسئولین مملکتی در پستهای مهم و حتی کاندیدای ریاستجمهوری، در مقاطعی تابعیت دولت فخیمه بریتانیای کبیر! را داشته و يا دارند، مهمتر است یا تار موی بیرون از روسري دخترک جوانی که تا امروز همین سیمای خودمان برايش ترویج کرده است.
همه داستان از خیلی وقت پیش شروع شد. از وقتی که در خیابان شاهد برخوردهایی به نام نهی از منکر با جوانها بودم. در نمایشگاه کتاب تهران که بزرگترین رويداد فرهنگی کشور محسوب میشود، متأسفانه شاهد حضور انبوه و فشرده گشتهای مختلف بهعنوان و با بهانه «ارشاد» بودم؛ و از همه بدتر، تصویر دخترکی که بر روي زمین انداخته شده و... حتی دلم نیامد – بله شما بگید جرأت نکردم – عکس او را بگذارم که مظلومانه بر روي زمین انداخته شده بود.
با دیدن آن عکس، رگ غیرتم بدجوری تکان خورد و احساس بیغیرتی کردم. یک آن با خودم گفتم:
«آن روز که برای دفاع از اسلام، انقلاب و ملت ایران به جبهه رفتیم، شهید دادیم و تیر و ترکش خوردیم، مسلمان و مسیحی، یهودی و زرتشتی، شیعه و سنی و بیحجاب و باحجاب، تعیین نکردیم! همه را به یک چشم ديديم هموطن و ناموس خویش دانستیم و در راه دفاع از آنها، جان خویش بر کف گرفتیم.»
تا اینکه چندی پیش شنیدم در ایستگاه متروی سرسبز تهران، دختر جوانی را بهدلیل حجاب نادرستش گرفتهاند. مثل همیشه هم با عزیزم، جونم و دختر گلم، طرف را تا خودروی ون ارشاد کشانده و در مقابل چشمان متعجب و عصبانی همین ملت ایران، بر سرش ریخته و جلوی دیدگان همه، او را به باد کتک گرفتهاند که چرا به زبان خوش، سوار نشده است؟!
از فرمانده محترم نیروی انتظامی این سؤالات را دارم:
آیا در هر کدام از گشتهای امر به معروف و نهی از منکر، مقام قضایی حضور دارد و در همان لحظه، افراد را محاکمه کرده و حکم صادر میکند؟
آیا مأموران امر به معروف و نهی از منکر، حکم قضایی برای اجرای حدود شرعی دارند؟
و به راستی، آيا کتک زدن دختری جوان توسط دو مأمور چادری، جزء حدود شرعی محسوب میشود؟
سردار!
واقعا فکر میکنی با این عمل چه در مقابل دیدگان مردم و چه در خفا، چند درصد مردم جذب اسلام شده و دل به احکام دین میسپارند؟
اگر با گوش جان بشنوی، مطمئنا لعن و نفرینهای شاهدین و اهانتشان به نظام را خواهی شنید.
واقعا اگر ما نخواهیم کسی اینگونه دیگران را به اسلام دعوت کند، باید چه کنیم؟
حاج خداکرم کجایی؟!
می دونم داری از اون بالا بالاها بر بیغیرتی من میخندی! بخند که دنیا داره بهمون میخنده
مجله پنجره ـ حمید داودآبادی
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com