گروه دین و اندیشه - حجه الاسلام والمسلمين عليرضا توحيدلو در یادداشتی نوشت:امانوئل مکرون آب دریا به دهن سگ نجس نمی شود...در شرع اسلام، آب دهان سگ نجس کننده است، یعنی به هر چیزی که می خورد، حکم شی نجس را پیدا می کند و باید آن را پاک کرد.
به گزارش بولتن نیوز، این مساله زمانی مطرح شد که از آب دریا وقتی سگی آب می خورد، آیا باز هم حکم نجاست برقرار است یا خیر؟
جواب منفی است، چون دریا آن قدر بزرگ و وسیع است که حجم آب دهان سگ به هیچ کجای آن نمی رسد...ملک او از طعنهٔ خصمانکجا یابد خلل آب دریا از دهانِ سگ کجا گردد پلید
امانوئل مکرون«ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست عِرض خود میبری و زحمت ما میداری»
پيامبر بچه ها را زنده كرد
اللّهــم صلّ علــي محمّــد و آل محمّــد و عجّــل فرجــــهم "
يكى از اصحاب رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم)، دوست داشت كه آن حضرت را به خانه اش دعوت كند، و به همين خاطر يك روز به همسرش گفت:
آماده باش كه امروز مى خواهم پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) به خانه دعوت نمايم.
پس از آن، مرد بزغاله اى را كشت و همسرش مشغول پختن آن شد و خودش نيز به دنبال پيغمبر رفت، وقتى كه او بزغاله مى كشت يكى از دو پسرش شاهد ماجرا بود.
در غياب پدر، آن پسر به برادرش گفت:
نبودى تا ببينى پدر چگونه بزغاله را كشت،
مى خواهى به تو نشان بدهم؟
برادر پاسخ داد: آرى.
دو برادر به پشت بام رفتند، پسر برادرش را خوابانيد و كارد به گلويش گذاشت و سرش را بريد، در همين موقع مادر متوجه ماجرا شد و فرياد زد:
چه مى كنى؟
پسر ترسيد و از طرف ديگر بام فرار كرد و به زمين افتاد و مرد.
زن گريان و نالان شد و به عزادارى مشغول شد. پس از مدتى، رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) و مرد عرب وارد خانه شدند، زن ماجرا را براى شوهرش تعريف كرد و در پايان گفت:
اين ماجرا را به رسول خدا (ص) مگو، مبادا آن حضرت متاثر شود.
سپس زن جنازه دو پسر را پيچيد تا پس از رفتن پيامبر آن ها را دفن كند.
جبرئيل بر پيامبر نازل شد و عرض كرد:
اى رسول خدا! به ميزبان بفرمائيد تا پسرهايت نيايند، من غذا نمى خورم.
رسول مهربانی (ص) به مرد فرمود:
پسرهايت را بياور.
مرد عرض كرد:
به آنها دسترسى ندارم، شما غذا ميل بفرمائيد.
پيامبر فرمود:
اين طور نمى شود امر خداوند چنين است.
بالاخره مرد اقرار كرد كه پسرانش كشته شده اند، حضرت فرمود:
جنازه ها را بياور
مرد جنازه ها را آورد، پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) دعايى خواندند، بچه ها زنده شدند و در اطاق با رسول خدا (ص) هم خوراک گرديدند.(١)
اى آنكه بر تمام خلايق سر آمدى
در ارض مصطفى به سماوات محمدى(ص)
جا دارد آنكه فخر كند بر تو انبياء
در مشرق زمانه توئى هور سرمدى
رهايي از فقر و تنگدستي
اللّهــم صلّ علــي محمّــد و آل محمّــد و عجّــل فرجــــهم "
رسول اكرم صلي الله عليه و آله وسلم فرمود:
بسيار ياد كردن خدا و بر من صلوات فرستادن، موجب بر طرف شدن فقر مي شود. با توجه به روايت فوق، داستان زير را تقديم مي داريم.
توصيه مي كنيم كه قبل از مطالعه به نكات زير توجه نماييد:
١- شكي نيست كه اذكار، خواص و فوايدي بسيار دارد. طبق روايات رسيده از معصومين عليهم السلام، ذكر صلوات نيز چنين است. يكي از فوايد آن، رهايي از فقر و تنگدستي است.
ناگفته پيداست كه:
نتيجه بخشيدن آن، شرايطي دارد. يكي از شرايط آن، چگونگي حالتهاي روحي، نفسي و معنوي انسان است. با اين بيان، ذكر شخصي به ثمر
مي رسد كه قبلا زمينه لازم را فراهم كرده باشد.
به عبارت ديگر، نبايد توقع داشت كه بدون ايجاد زمينه، تكرار اذكار به نتيجه مطلوب برسد.
٢- به ثمر رسيدن ذكرها، در سايه تلاش و جديت انسان است. به عبارت ديگر، به نتيجه رسيدن آنها با تنبلي و تن پروري منافات دارد و نبايد از تلاش و كوشش در كسب معاش دست كشيد و با تكرار اذكار، به كنجي نشست و به اميد اين كه خداوند، روزي مان را مي رساند، از كار و تلاش دست برداشت.
رسول اكرم صلي الله عليه و آله وسلم فرمود:
بسيار ياد كردن خدا و بر من صلوات فرستادن، موجب برطرف شدن فقر مي شود.
مرد خواب و خوراكي نداشت. مادام كه سر و وضع زن و بچه هايش به خاطرش مي آمد؛ آشفته و غمناک مي شد. ظاهر رنجور و گونه هاي ترک برداشته آنها، آزارش ميداد. همين طور شكوه هاي بي وقفه همسرش كه خواب و خيالش را ربوده بود. آن روز، مثل هميشه، در چوبي حياط را به هم زد. راه كوچه باريک محله را در پيش گرفت.
نمي دانست كجا ميرود؟ ولي گام هايش بسي بلند و كشيده بود. گاهي به اطرافش چشم مي دوخت تا شايد مشكل گشايي بيابد. از چند كوچه باريک و كم عرض گذشت. به چهارراهي نزديک شد كه معمولا از جمعيت موج مي زد. در آن سوي چهار راه، مسجدي قرار داشت. هر چند ظاهرش ساده و كوچک بود؛ اما هيچ وقت از نمازگزاران خالي نبود. گاهي واعظي به منبر ميرفت و به پند و اندرز مردم مي پرداخت. آن روز نيز واعظي بر فراز منبر، در حال سخنراني بود. جمعيتي گرد آمده بودند و به سخنان او گوش مي كردند. "سعيد" نيز خودش را داخل جمعيت زد. روحاني، پيرامون فقر و راه هاي خلاصي از آن سخن مي گفت.
بيان شيرين و رسايي داشت. چيزي نگذشت كه سعيد جذب سخنان او شد. بين خودش و او احساس نزديكي ميكرد. به نظرش رسيد كه روحاني، او را ميشناسد و حرف هاي دلش را بازگو ميكند. ولي اين طور نبود؛ سخنان روحاني، حرف دل بسياري از مردم بود. او در بخشي از سخنانش گفت: در فرستادن صلوات، كوتاهي نكنيد.
زيرا اگر توانگر، صلوات بفرستد؛ مالش بركت مييابد و اگر فقير صلوات بفرستد، خداوند تعالي از آسمان روزي اش را مي فرستد. اين سخن گرچه براي سعيد تازگي داشت، ولي به نظرش آسان بود. از خودش پرسيد: پس تا حالا چرا به اين راه ساده، فكر نكرده بودم؟! سخنان روحاني تمام شد، اما فريادهاي هماهنگ "صلوات" تمامي نداشت. صلواتها، رسا و پي در پي بود. سعيد اميدوار شده بود. او مثل خيلي ها، قدم به بيرون گذاشت.
راه خانه اش را در پيش گرفت. لبهايش مي جنبيد. لحظهاي زمزمه اش قطع نمي شد. مثل اين كه صلوات، آن سوي لب هايش پنهان شده بود.
سه روز گذشت. هنوز صلوات، ورد زبانش بود. سخنان روحاني از دل و ذهنش بيرون نمي رفت:"... فقير اگر صلوات بفرستد، خداوند تعالي از آسمان روزي اش را مي فرستد."از خانه بيرون رفت. همچنان چهره ارغواني و گرسنه بچه ها، نگرانش ساخته بود. اتفاقا عبورش به خرابه اي افتاد. مكان ترسناكي بود. گويي در و ديوارهايش با انسان سخن ميگفت. سخن از گذشته هاي دور؛ سخن از آنهايي كه آنجا را به يادگار گذاشته بودند. سنگها و خاکهاي تلنبار شده كف خرابه، راه رفتن را مشكل ساخته بود. اضطراب خفيفی، وجود سعيد را فراگرفت. لحظه اي در خودش فرو رفت. سنگي به پايش اصابت كرد. اول لرزيد و بعد، كمي احساس درد كرد. چيزي به افتادنش نمانده بود. برگشت، نگاه كرد. چشمش به سنگي افتاد كه در حال غلت خوردن بود؛ و بعد سفال خاكي رنگ، توجه اش را جلب كرد. حس كنجكاوي اش بيدار شده بود.
گامي به عقب برگشت. از فاصله كمتر، چشم دوخت. بخشي از يك ظرف قديمي به چشمش افتاد. به آرامي خاكها را كنار زد و بعد كوزه كوچكي از دل خاک، بيرون آورد. ضربان قلبش تند تند مي زد. احساس تشنگي ميكرد. لبهاي خشكيده اش تكان ميخورد. خاكهاي سطح كوزه را فوت كرد. قشنگ و زيبا بود. دهانه كوزه با گل بسته شده بود. گل هاي دهانه كوزه را بيرون آورد. به آرامي دهانه آن را به سمت پايين قرار داد. صداي شادي آوري در خرابه پيچيد.
صدا از به هم خوردن سكه هاي طلا بود. نور طلايی رنگ سكه، زير اشعه خورشيد، وسوسه انگيز و خيال آور مي نمود. گيج شده بود. تصميم گرفتن، برايش دشوار بود. لحظاتی مات و مبهوت به سكه ها نگاه كرد. جلوه فريبنده آنها چشمانش را به بازي گرفته بودند. به فكر فرو رفت. در عالم گذشته اش غرق شد. بار ديگر اوضاع نابسامان خانواده اش، خاطرش را آشفته كرد. از اين كه نتوانسته بود شكم بچه هايش را سير كند، غصه ميخورد؛
از اين كه در مقابل تقاضاهاي آنها چارهاي جز سكوت نداشت، زجر ميكشيد.به خود آمد. چشمش به سكه ها افتاد. لبخندي شيرين، روي لبهاي خشكيده اش، گل كرد. سكه هايی را كه روي زمين افتاده بود، جمع كرد و داخل كوزه انداخت. كوزه را به سينه اش چسباند. در حالي كه صورتش را به آسمان بلند كرده بود؛ لحظهاي چشمانش را بست. آنگاه از جايش برخاست. شروع كرد به راه رفتن. چند گامي بيش نرفته بود كه به ياد سخنان آن روحاني افتاد:"...
فقير اگر صلوات بفرستد، خداوند متعال از آسمان روزي اش را ميفرستد."
گامهايش سست شد. كم كم از حركت بازماند. نه توان رفتن داشت و نه قدرت برگشتن. سر دو راهي قرار گرفته بود؛ دو راهي كه يک راه آن به فقر دايمي منتهي ميشد و راه ديگرش به بهره مند شدن از آن گنج خدادادي. اما نه؛ او در آن گيرودار سرنوشت ساز، به خودش نهيب زد: وعده روزي من، از آسمان است؛ روزي زميني را نمي خواهم. برگشت. كوزه را سرجايش گذاشت. درست زير همان سنگي كه به پايش خورده بود. به اطرافش نگاه كرد. سريع از خرابه بيرون شد. ساعتي ديگر، تن خسته و گرسنه اش را روي حصير كهنه اتاقش، رها كرد و بار ديگر در فكر عميق فرو رفت.
اين بار هم كه با دست خالي برگشتي؟!
اين، صداي همسرش بود كه رشته افكارش را پاره كرد. در حالي كه لبخندي به لب هايش كاشته شده بود؛ همه چيز را براي همسرش تعريف كرد. همسرش كه تحمل شنيدن سخنان او را نداشت، پرسيد: كجاست؟ چرا نياوردي؟! نخواستم. نخواستي؟! چرا؟ مگر حال و روزمان را نميبيني؟
اگر تو نميخواهي، گناه ما چيست؟ گناه اين بچه هاي معصوم...؟
مطمينم كه خداوند روزي ام را از آسمان
مي فرستد. از آسمان؟! آن را كجا گذاشتي؟
همان جا، سرجايش؛ زير همان سنگ وسط خرابه.
در آن لحظه، همسايه اش كه مرد يهودي بود. در پشت بام خانه اش به سخنان سعيد و همسرش گوش ميكرد. بعد از شنيدن سخنان آن دو، سخت به طمع افتاد. فوري خودش را به آن خرابه رساند. سنگي در وسط خرابه، سينه به خاک فرو برده بود. به سنگ نزديک شد. به آرامي آن را كنار زد. كوزه، برق نگاهش را دزديد. بي صبرانه سنگ را از دل خاک بيرون آورد. تا آن لحظه هزاران فكر و خيال در ذهنش متولد شده، رشد و نمو كرده بود. خيالاتي كه تنها با سكه هاي داخل كوزه به ثمر ميرسيد.
او حق داشت كه به هيچ چيز فكر نكند جز آن كوزه و سكه هاي داخلش. كوزه را برداشت و يک راست خودش را به خانه اش رساند. به تندي در كوزه را باز كرد. بي صبرانه به درون آن چشم دوخت.
ترسي توام با اضطراب، در تنش دويد. موجودات شبيه مار و عقرب، توجه اش را جلب كرد. بيشتر دقت كرد. درست بود؛ عقربه اي سياه و زرد رنگ طول و عرض كوزه را مي پيمودند. در كوزه را بست. احساس تنفري نسبت به كوزه پيدا كرده بود. به فكر فرو رفت. همان جا، كينه اي نسبت به سعيد در دلش كاشته شد. در حالي كه از چهره اش شرارت مي باريد، با خود گفت: حتما مي دانسته كه كوزه پر از مار و عقرب است. وقتي فهميده كه من در پشت بام خانه به حرفهاي او و همسرش گوش ميكنم؛ با حرفهاي دروغش، مرا گمراه كرد و گرفتار اين مار و عقرب هاي كشنده نمود. جواب دشمني اش را خواهم داد. جوابي كه هرگز فراموش نكند!
سعيد نشسته بود. همسرش به قيافه متفكرانه او نگاه ميكرد. از اين كه شوهرش آن همه سكه طلا را رها كرده بود، عصباني بود. گاهي با سخنان طنزگونه و نيش دار، عمل او را مورد استهزاء قرار ميداد. چگونه ميتوانست باور كند كه مردش با آن همه فقر، آن همه سكه طلا را رها كرده است؟!
بار ديگر به شوهرش نگاه كرد. او همچنان به سينه ديوار چسبيده بود. زير لب، چيزي ميخواند. زن كه حوصله اش تمام شده بود، گفت: منتظري كه خدا روزي ات را از آسمان بفرستد؟ بلند شو برو بيرون، يك كاري كن. سعيد دنبال جمله اي ميگشت تا پاسخ همسرش را بدهد. هنوز چيزي نگفته بود كه صداي عجيبي در اتاق پيچيد. صدا براي سعيد آشنا بود. همان صداي جذابي كه در خرابه شنيده بود. به سقف اتاق نگاه كرد. از روزنه كوچک سقف اتاقش، باراني از سكه ميباريد. حالت عجيبي پيدا كرده بود. خوشحالي توام با حيرت، آب دهانش را خشكانده بود. صدايش در اتاق پيچيد: خدايا! شكرت، شكرت. نگاه كن، نگاه كن، خداوند روزي مان را از آسمان فرستاده است. همسرش كه باورش نميشد، اول به روزنه سقف اتاق چشم دوخت و سپس با شادماني به جمع كردن سكه ها پرداخت. صداي گفت و گوي سعيد و همسرش به گوش همسايه يهودي اش رسيد. او به خودش شک كرد. دست نگه داشت. كوزه را بالا كشيد. از دهانه كوچک كوزه، نگاهش را گذراند. عقربه اي باقي مانده، همچنان به يكديگر تنه ميزدند و از سر و كول هم بالا و پايين ميرفتند. به سعيد و همسرش زهرخندي نثار كرد و بار ديگر كوزه را در دهان روزنه اتاق، وارونه كرد. همزمان صداي سعيد بلند شد: باز هم سكه، سكه. خدايا... خدايا...! بر شگفتي مرد يهودي افزوده شده بود. به نظرش رسيد كه سعيد و همسرش، عقلشان را از دست داده اند. براي اين كه مطمئن شود، سرش را به روزنه اتاق سعيد، نزديک كرد. و بعد با احتياط به داخل اتاق نظر انداخت. باورش نمي شد. آنچه ريخته بود، سكه بود. سكه هايي كه با رنگ زرد و فريبنده در كف دستان آن دو موج مي زدند و جرنگ جرنگ صدا
ميكردند. با خودش گفت: حتما من اشتباه كرده بودم! و ادامه داد: نه! نه! من اشتباه نكرده بودم؛ هر چه بود، مار و عقرب بود.از خودش پرسيد: پس چه اتفاقي افتاده است؟ لحظه اي به فكر فرو رفت. بعد از چند دقيقه انديشيدن، به راز قضيه پی برد. دانست كه اين، سري از اسرار غيبي است. سري كه به دست خداوند به ثمر رسيده است. سعيد را به پشت بام دعوت كرد. وقتي سعيد، خودش را به آن جا رساند، مرد يهودي خودش را روی قدمهاي او انداخت. همان دم صدايش كه با گريه شوق توام بود؛ در فضا پيچيد: "اشهد ان لا اله الا الله؛
اشهد ان محمدا رسول الله." سعيد نيز گيج شده بود. ميدانست كه باران سكه از بركات "صلوات" است. ولي نميدانست كه مسلمان شدن يك نفر يهودي نيز از ديگر بركات آن ميباشد. يک بار ديگر به مرد تازه مسلمان نگاه كرد و سكه هاي كف اتاق را در ذهنش تداعي نمود. ناخود آگاه بر زبانش جاري شد: اللهم صل علي محمد و آل محمد! (٢)
دعای رفع تنگدستي و پريشاني و بيماري
اللّهــم صلّ علــي محمّــد و آل محمّــد و عجّــل فرجــــهم "
مردي به حضرت رسول الله(ص) از تنگدستي و پريشاني و بيماري خود شكايت كرد . حضرت رسول اکرم(ص ) فرمود: هر كس هر صبح و شب ، ده مرتبه اين دعا را بخواند و بر آن مداومت داشته باشد ، تنگدستي و پريشاني و مريضي او بر طرف خواهد شد . لاحَوْلَ وَلاقُوَّهَ اِلاّ بِاللهِ تَوَكَّلْتُ عَلَی الْحَی الَّذی لایمُوتُ وَ اَلْحَمْدُللِهِ الَّذی لَمْ یتَّخِذْ صاحِبَهً وَلا وَلَداً وَ لَمْ یكُنْ لَهُ شَریكٌ فِی الْمُلْكِ وَ لَمْ یكُنْ لَهُ وَلِی مِنَ الذُّلِّ وَ كَبِّرْهُ تَكْبیراً. آن مرد مي گويد: من سه روز بر اين ختم مداومت كردم ، حالم صحيح و سالم شد و ثروتمند شدم و پريشانيم رفع گرديد(٣)
ثواب ده هزار بار صلوات
اللّهــم صلّ علــي محمّــد و آل محمّــد و عجّــل فرجــــهم "
شخصي نزد سلطان محمود سبكتكين
ابوالقاسم محمود بن ندیم (۳۶۱–۴۲۱ ه.ق)، ملقب به سیفالدوله، فهیم الدوله، سلطان ماضی، پرویز الملة، غازی و مشهور به سلطان محمود غزنوی پادشاه سلسله تُرکتبار ایرانی و مسلمان غزنویان بود. سلطان محمود که اولین فرمانروای مستقل و بزرگترین فرد خاندان غزنوی است، به جنگاوری و بیباکی و کثرت فتوحات و شکوه دربار در تاریخ اسلام، مخصوصاً غزوات او در هند و غنایمی که از آنجا آورده مشهوراست. وی اولین فرمانروا در قلمرو خلافت اسلامی است که به خود عنوان «سلطان» داد تا استقلال خود را از دستگاه خلافت نشان دهد هر چند خلیفه فقط لقب امیر را برای او پذیرفته بود. وی شهر غزنه (غزنی، غزنین) را به مرکز امپراتوری خود که شامل افغانستان امروزی، شمال غرب هند، قسمتی از پاکستان و شرق ایران امروزی میشد تبدیل نمود.
شخصي نزد سلطان محمود سبكتكين آمد و گفت: مدتي بود كه مي خواستم رسول خدا صلي الله عليه و آله وسلم را در خواب ببينم، و عرضي كه دارم به آن غمخوار بگويم.
همه شب دیده بعمدا نگشایم از خواب
بو که در خواب بدان دولت بیدار رسم
قضا را، سعادت مساعدت نمود و در شب گذشته، به اين دولت رسيدم. جمال با كمال آن عديم المثال را در خواب ديدم. وقتي چون آن جناب را خوشحال يافتم، قدم در بساط جرأت گذاشتم و گفتم: يارسول الله!
هزار درهم قرض دارم، و بر اداي آن قادر نيستم،
و مي ترسم كه اجل رسد، و آن وام در گردن من بماند.
آن حضرت فرمود: برو به نزد محمود سبكتكين، و آن مبلغ را از او بستان.
عرض كردم: شايد از من باور نكند و نشان طلبد.
فرمود: به او بگو به آن نشان كه در اول شب چون تكيه مي كني، سي هزار مرتبه به من صلوات مي فرستي و در آخر شب كه بيدار مي شوي، سي هزار مرتبه ديگر بر من صلوات مي فرستي.
سلطان از شنيدن اين داستان گريه كرد و آن مرد را تصديق نمود و قرض او را ادا كرد و هزار درهم ديگر نيز به او بخشيد.
اركان دولت، تعجب نموده، گفتند: اي سلطان!
اين مرد را در اين سخن محال تصديق مي كني؛
و حال آن كه ما در اول شب و آخر شب با توييم.
نمي بينيم كه به فرستادن صلوات اشتغال نمايی و اگر كسي در تمام اوقات شبانه روزي به فرستادن صلوات اشتغال نمايد، نمي تواند كه شصت هزار مرتبه صلوات فرستد. پس چگونه در اين صورت در اول و آخر شب ميسر مي گردد؟
سلطان گفت كه: من از علما شنيده ام كه هر كه يک بار به صلوات مذكوره صلوات فرستد چنان است كه ده هزار بار صلوات فرستاده، و من در اول شب سه مرتبه، و در آخر شب سه مرتبه اين صلوات را مي خوانم و چنان مي دانم كه شصت هزار بار صلوات فرستاده ام. پس،
پس از اين درويش كه پيغام آن حضرت را آورده است، راست مي گويد. و اين گريه من از شادي است.
اَلّلهُمَّ صَلِّ عَلی سَیِّدنا مُحَمَّدٌ مَا اخْتَلَفَ الْمَلَوان وَ تَعاقَبَ الْعَصْرانِ وَ کَرَّ الْجَدیدانِ وَ سْتَقْبَلَ الْفَرْقدانِ وَ بَلَّغْ رُوحَهُ وَ اَرْواحَ اَهْلِ بَیْتِهِ مِنّا التَّحِیَّهَ وَ السَّلامُ»
(۴)
حسد نسبت به پیامبراعظم(ص)
اللّهــم صلّ علــي محمّــد و آل محمّــد و عجّــل فرجــــهم "
وقتي كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) وارد مدينه منوره شدند و پرچم اسلام را بلند كردند، شخصي به نام عبدالله ابيْ كه يكي از دشمنان سرسخت پيامبراسلام بود. بر آن حضرت حسد برد و مي خواست حضرت را به قتل برساند. عبدالله ابيْ، حضرت و اصحاب حضرت را به منزلش دعوت كرد و غذاي مسمومي را ترتيب داد.
جبرائیل به رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) خبر داد.
همينكه غذا حاضر شد.
رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمودند:
ياعلي دعاي پرمنفعت را بر اين غذا بخوان.
حضرت امیرالمؤمنین علي(ع ) دعا را خواندند.
بِسْمِ اللَّهِ الشَّافِی، بِسْمِ اللَّهِ الْکَافِی، بِسْمِ اللَّهِ الْمُعَافِی، بِسْمِ اللَّهِ الَّذِی لَا یَضُرُّ مَعَ اسْمِهِ شَیْءٌ،
وَ لَا دَاءٌ فِی الْاَرْضِ، وَ لَا فِی السَّمَاءِ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیم: به نام خداوند شفا بخش، به نام خداوند کفایت کننده، به نام خداوند عافیت دهنده، به نام خدایی که با یاد کردن نامش هیچ چیزی و هیچ مرضی در زمین و آسمان ضرر نمی رساند، و اوست شنوا و دانا
وقتی دعا خوانده شد همه غذا را خوردند و سير شدند و ضرری به آنها نرسيد با صحت و سلامتي برخواستند و رفتند.
وقتی كه عبدالله ابيْ اين صحنه را ديد، گمان كرد آشپز فراموش كرده سم را داخل غذا كرده باشد، رفت و تمام رفقايش را جمع كرد و از غذا خوردند. همه به جهنم رسيدند.(۵)
منابع:
١- قصص الرسول يا داستانهايى از رسول خدا (ص) توحيد: ص ١۶٣ - نبوت: ص ١۶٧
٢- شرح الصلوات، احمدبن محمدالحسینى الاردکانى، ص ٧٧ / گنجینه نور و برکت ختم صلوات، انتشارات مسجد مقدس جمکران، ص ۶۵
٣- داستانهايی از اذكار وختوم و ادعيه مجرّب جلد اول
۴- کتاب آثار و بركات صلوات در دنيا، برزخ و قيامت. حقى بروسوى، اسماعیل، تفسیر روح البیان، ج ٧، ص ٢٣۴، بیروت، دار الفکر، بیتا.
برای آگاهی بیشتر راجع به صلوات(اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد)، ر. ک: صلوات صحیح و کامل، سؤال ۴٨٢ (سایت: ۵٨٧)
۵- داستانهايي از اذكار وختوم و ادعيه مجرّب جلد اول. تسهیل الدواء ص ١٠۶
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com