صفحه نخست

بولتن ۲

اقتصادی

بین الملل

اجتماعی

بولتن2

ورزشی

عکس

فرهنگ و هنر

IT

انرژی

صفحات داخلی

کد خبر: ۴۷۴۷۱۴
تاریخ انتشار: ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۶ - ۱۴:۳۳
همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛ نوبت به او رسید : "دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟" گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد! چشمانش رابست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است. باخودگفت : حتما اشتباهی رخ داده است! من که این را نخواسته بودم؟!....


سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد ، با خود گفت : این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم! با فریادی غم بار سقوط کرد و با صدایی غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد!حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود!
منبع: ام . استوری
برچسب ها: داستان ، کوتاه ، آرزو

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر :