به گمان من در عصر ما نيز روشنفكرانى تحت تأثير جريان روشنفكرى بيمار و وابسته، راه امثال مارتين لوتر را طى طريق نمودند. كسانى كه متأثر از القائات منفى و مخرب روشنفكران غربى، بر طبل خدمت كوبيدند و نداى خيانت سر دادند، روشنفكرانى كه از صراط مستقيم، به صراط هاى مستقيم و از پلوراليسم دينى، به سكولاريسم ضد دينى مى رسند!
گروه سیاسی: به مناسبت نكوداشت ياد جلال آل احمد و برگزارى نشست"درخدمت و خيانت روشنفكران" در يادداشت اين هفته، تعريف روشنفكر و مسئله جريان روشنفكرى، مورد بحث و بررسى قرار گرفته است.
به گزارش بولتن نیوز، محمدتقى فرجى نويسنده "تفسيرهفته" در تفسير امروز خود، همچنين با اشاره به "در خدمت و خيانت روشنفكران" و باز تعريف تحريفات و انحرافات جريان روشنفكرى مى نويسد،
" فرهنگ قرون وسطي، فرهنگ ديني بود، اما همان طور كه اشاره كردم، اين عصر، عصر ظلمت خوانده مي شود. زيرا در اين عصر و عرصه، علماي مسيحي كه ديني تحريف شده در دست داشتند و خود را يكه تاز ميدان مي ديدند، صدمات زيادي را بر جامعه و انسان وارد كردند و به بهانه حفظ دين مردم، جامعه اي كاملا بسته را به وجود آوردند".
متن "تفسيرهفته" را در ادامه مى خوانيم،
واژه روشنفكر از نظر لغوى، به كسانى إطلاق مى شود كه داراي انديشه روشن باشند و باز و متجددانه فكر كنند. همچنين نوگرايى، تجدد، جذب آيين نو و دفع افكار كهنه، نشان از علائم روشنفكرى دارد، اما از نظر معناي اصطلاحي و تحليلى روشنفكرى، در حقيقت برگردان فارسي كلمه منور الفكر به روشنفكر مي باشد كه مركب از دو جزء منوّر (روشن) و فكر(انديشه) است. روشنفكر و روشنفكرى كه پس از شهريور 1320 هجري شمري در ايران رواج پيدا كرد. به عقيدة بسياري از جمله جلال آل احمد، ترجمه اي غلط از واژة انتلكتوئل (Intellectuel) مي باشد. در يكي از فرهنگ ها اين واژه اينگونه تعريف شده است كه روشنفكران بيشتر در قرن نوزدهم و نخست در دهه 1860 ميلادي براي ناميدن آن دسته از جوانان دانشگاه ديده به كار مي رفت كه شخصيت هايي با انديشه هاى انتقادي بود داشتند و به نام عقل و ترقي در تمام ارزش هاي سنتي تشكيك روا مي داشتند. مطهري (ره) از جمله كسانى بود كه به دنبال تعيين چارچوب و محدوده اين واژه بود. ايشان به جاي تعريف روشنفكرى، به صفات روشنفكر مي پردازد. وي كسي را روشنفكر مي داند كه داراي چهار خصلت و ويژگي مي باشند، اول خودآگاهي طبقاتي (به موضع و مسئوليت طبقاتي خودآگاه است.) دوم خودآگاهي ملي (با فرهنگ و شخصيت خاص ملّي خود آشنا است.) سوم خودآگاهي انساني (به روابط خود با همة انسان هاي ديگر آگاهي دارد.) چهارم سعي ميكند آگاهي خود را به جامعه منتقل كند(مردم را به حركت براي رهايي و آزادي بخواند) مطهرى در بيان فرق ميان پيامبر(ص) و روشنفكر مى گويد، "پيامبر(ص) مي كوشد نيروهاي فطري بشر را بيدار كند…... و حساسيتي در برابر كل هستي در انسان ميآفريند و خودآگاهي خود را نسبت به كلّ هستي به مردم خود منتقل ميسازد، اما روشنفكر حداكثر شعور اجتماعي افراد را بيدار و آنها را پيرامون مصالح ملي يا طبقاتي آگاه مي سازد. يكي از متفكران غربي به نام اتين ژيلسون سير تفكر غربي را به اين سه دوره تقسيم مي كند، عصر فلسفه يونان كه مشهور به معجزه يوناني و عصر طلايي تفكر بشر و بسط علوم عقلي محض است، دورة قرون وسطي كه عصر ظلمت خوانده شده، چرا كه در اين دوران اعتقاد بي حدّ و مرز به مسيحيت مانع استفاده از عقل شد و در نتيجه فلسفه به عنوان ابزاري در دست عالمان غير الهي قرار گرفت و دورة جديد كه در اواخر قرن پانزدهم با كمك قائلان به مذهب اصالت انسان و دانشمندان و مصلحان ديني به دوره تفكر عقلي مبدل گرديد. در دوران قرون وسطي كه 1000 سال به طول انجاميد.
تمدن و فرهنگ اروپا از ميان رفت و تنها چيزي كه باقي مانده بود، كليساي مسيحيت بود. فرهنگ قرون وسطي، فرهنگ ديني بود و همان طور كه اشاره شد، اين عصر، عصر ظلمت خوانده مي شود. بدليل اينكه علماي مسيحي كه ديني تحريف شده در دست داشتند و خود را يكه تاز ميدان ميديدند، صدمات زيادي را بر جامعه وارد كردند و براي حفظ دين مردم، جامعه اي كاملا بسته را به وجود آوردند. در اين دوران جنگ هاي صليبي رخ داد كه در اثر آن افكار بسياري از مسيحيان به دليل ارتباط با ديگران تغيير كرد، و از اين پس ما شاهد استحالة فرهنگي در ميان اروپاييان هستيم. رو آوردن به مصرف گرايي و دنياگرايي مشخصة اين مقطع تاريخي است. پادشاهان كه تا قبل از اين زمان براي هر كارى مي بايست با مشورت رهبران مذهبي آن را انجام مي دادند، از اين موقعيت استفاده كرده و در برابر كليسا قد علم كردند كه عمدتاً دچار مشكل ميگشتند و برخي از آنها در مقابل پاپ رفته و توبه ميكردند و برخي ديگر از مقام خود عزل ميشدند. قدرت كليسا به حدي بود كه مقام پادشاهي به وسيلة پاپ مشروعيت پيدا مي كرد. پادشاهان كه تنها راه ايستادگي در برابر كليسا و نفوذ در آن را فقط به وسيله عناصر كليسا ميديدند، لذا كوشيدند با روحانيوني كه جاه طلب بودند، ارتباط برقرار كنند. شورش هايي از طرف روحانيون در برابر كليسا رخ داد كه محركان اصلي آن سياستمداران بودند. اين شورش ها نيز عمدتاً به شكست منجر ميشد، تا اينكه روحاني زيرك، صاحب سخن و صاحب قلمي به نام مارتين لوتر آلماني به حمايت شاهزادگان پرچم طغيان عليه پاپ را به دست گرفت. او از ضعف هاي موجود كه حقيقت هم داشت نتيجهاي غير ديني مي گرفت. او خريد و فروش بهشت و جهنم را مسخره كرد، عدم ازدواج كشيشان را مردود دانست و..... از همين جا مذهب پروتستان (مذهب اعتراضخواهي) صورت گرفت. موضع گيريهاي مهم لوتر عبارت است از، تنها منبع رسيدن به مسيحيت راستين كتاب مقدس است. (وي با اتخاذ چنين موضعي و نفي سنت، بسياري از احكام مسيحيت را تعطيل كرد و مذهب او باب ميل اشراف و پادشاهان گرديد، دين از سياست جدا است. دين امري فردي و جداي از اجتماع است و دين منهاي روحانيت مي باشد و نبايد ميان خالق و مخلوق فاصلهاي باشد و هر كس به مقدار فهم خود ميتواند از كتاب مقدس استفاده كند و برداشت هاي متفاوت داشته باشد. از اين به بعد در غرب انديشهاي به وجود آمد كه با انديشة ديني قرون وسطي تفاوت زيادي داشت. اين رو برگرداندن از تفكر ديني و الهي به تفكري نفساني و انساني در واقع زيربنا و مبناي مدرنيته قرار گرفت. روشنفكران در غرب كساني بودند كه در تمامي حوزه ها من جمله اخلاق، سياست، اقتصاد، فرهنگ و هنر و تاريخ و…....اين طرز تفكر جديد را تبليغ و ترويج مي نمودند. اصل جريان روشنفكري رو آوردن به مباحث عقلي و انساني و كنار نهادن و بي اهميت نشان دادن دين و مذهب ميباشد. و مهمترين عامل شكل گيري اين جريان مسيحيت تحريف شده و عملكرد نامناسب رؤساي دين مسيحيت بود. لازم به تذكر است كه اسلام به دليل فطري بودن آن، عدم تحريف آن و هماهنگي كامل تعاليم اصلي آن با اصول عقلي دچار چنين انحرافي نشده است و مبحث روشنفكري در اسلام به گونهاي ديگر مطرح شده است و حدّ و مرز خاصي را داراست و از همين رو عملكرد روشنفكر دينى و روشنفكر غربي متفاوت است. جدا از تقسيم بندي بين روشنفكران و نيت هاي آنها و با توجه به سير تاريخي جريان روشنفكري به نظر ميرسد روشنفكر كسي است كه به واسطة ضعف ها و مشكلاتي كه پيرامون خود مشاهده ميكند (اعم از اجتماعي، سياسي، ديني و.......) درصدد برطرف كردن آنها و ارائة راه حلي مناسب و نو به جامعة خويش است. البته به گمان من در عصر ما نيز روشنفكرانى تحت تأثير جريان روشنفكرى بيمار و وابسته، راه امثال مارتين لوتر را طى طريق نمودند. كسانى كه متأثر از القائات منفى و مخرب روشنفكران غربى، بر طبل خدمت كوبيدند و صداى خيانت سر دادند! روشنفكرانى كه از صراط مستقيم به صراط هاى مستقيم و از پلوراليسم به سكولاريسم مى رسند. برخلاف شعر مشروطه كه با ستايش ايده هاي مدرن به مثابه ايده هايي كلي و بي زمان همراه بوده است، درك رمان گونه از زمان و مكان، امكان توجه به زندگي روزمره، فرهنگ بومي و پيوستگي هويت فردي و جمعي ـ ملي را ايجاد خواهد كرد. در واقع، در اين نوع نگاه به تاريخ، هويت شخصي و جمعي بر مبناي آگاهي در طول زمان و در بستر مكان تحقق خواهد يافت و نمي توان كنش هاي آيندة فردي و جمعي را بي ارتباط با آگاهي و فرهنگ تاريخي و ملى يك سرزمين موجب شد. البته با وجود رواج ژانر رمان در ايران، برخي از رمان نويسان معاصر مانند صادق هدايت بهخاطر ضديت با فرهنگ بومي و ديني، همچنان بر گذشتة باستاني ايران، كه از حافظه و تخيل فرهنگي آنان نشئت نمي گرفت، و نه فرهنگ معاصر و بومي به منزلة منابع هويت بخش تأكيد ميكردند؛ اما ذهنيت رمان گونه شان شرايط را براي توجه به زندگي روزمره و فرهنگ بومي مردم فراهم كرده بود. چنان كه، صادق هدايت از جمله دوستان آل احمد بود كه به جمع آوري آداب و رسوم مردم ايران پرداخته و آل احمد نيز محصول اين بذر مردمى را در داستان ها و تك نگاري هاي خود درو كرد بود. البته تقويت سنت بومي و ارجاع به آن، به مثابة منابع هويت بخش با شناخت صرف سنت بومي براي تحقق اهداف مدرن و شكل گيري مفهوم زمان تاريخي، به تنهايي امكان پذير نيست؛ بلكه نوعي هم دلي و همراهي با سنت و مخالفت با غرب و مدرنيته براي اين امر لازم است، كه اين همراهي به تدريج در نگرش برخي از روشنفكران دهة چهل، بهويژه جلال آل احمد به وجود آمد. در واقع، گسترش مدرنيته در ايران، بعد از دورة مشروطه با حوادث مختلف تاريخي و از جمله گسترش دخالت و نفوذ غربيان در ايران همراه بود؛ اين همراهي موجب مي شد كه ميان برخي از آرمان هاي روشنفكران، از جمله استقلال طلبي و تجددخواهي، تناقض ايجاد شود و به مرور دوگانه و كليت غرب مترقي و شرق عقب افتاده در هم شكسته، و نوعي همدلي نسبت به سنت ايراني و بومي ايجاد شود.