به گزارش خبرنگار بولتن نيوز روزنامه حزب الله كه به مدير مسئولي آيت الله سيد باقر خرازي منتشر مي شد، از امروز سه شنبه 16 آبان ماه 1391 منتشر نمی شود.
در همين زمينه يك منبع آگاه با تائيد اين خبر به خبرنگار ما
گفت: به دليل پاره ايي مشكلات انتشار اين روزنامه متوقف شده است.
اين منبع آگاه اضافه كرد: چندي پيش
مديران اين روزنامه به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي احضار و تذكراتي دريافت كرده
بودند.
در تاریخچۀ روزنامه حزب الله فراز و فرودهای این روزنامه به خوبی نگارش شده و خواندن آن شاید خالی از لطف نباشد:
تاریخچه روزنامه حزب الله
حزب الله سال ها بر این باور بود که نه تنها وظیفه دارد که با همگان از مردم انقلابی ایرانِ اسلامی باید «ارتباط» تنگاتنگ برقرار نماید و نه تنها موظّف است ده ها و صدها مقاله و محتوای خویش را به «اقتضاء» شرائط و مناسبات روزانه به جامعه عرضه کند، و نه تنها متعهد است که با اعلام مواضع «درست» و «به حق»، آنهم به دور از تمامی جوسازی ها و شایعه پراکنی ها به «راهنمائی¬های» مطلوب و برگرفته از مبانی فقاهتی و نیز نظرات رهبری معظّم نظام دینی بپردازد، «که» بر خویشتن «فرض» می¬یابد که به «تصحیح» افکار عمومی نسبت به جریان مظلوم حزب الله بپردازد تا آنانی را که به ناحق پرچم حزب الله را به تندروی هایشان آلوده ساختند و یا آنانی را که به ناجوانمردی به ابزار شایعه و اتهام دست یازدیدند، و بر عنوان حزب الله جفاها وارد آوردند، شاید از عنوان حزب الله دست بردارند و بیش از این بر «قدسیّت» حزب الله نتازند، نیز آنانی را که به حق حزب اللّهی اند، مطرح نماید، چهرۀ هایشان را بازشناساند و آنان را برای حال و آیندگان به الگو عرضه نماید.
باری! حزب الله تلاش کرد از سال 1373، روزنامه ای با «نام» مقدّس خود «حزب الله» بدون کوچکترین کم و کاستی در عنوان، منتشر نماید. عده ای ما را «نابخرد» می پنداشتند که روزنامه و روزنامه نگاری را نمی فهمیم. از مصائب و مسائل اش چیزی نمی دانیم. برخی دیگر، ناتوانی جریانات به ظاهر توانمند را به رخ مان می کشیدند که وقتی آنان که «بازاری» اند یک هفته نامه بیش ندارند، شما چگونه می خواهید و می توانید روزنامه «تولید» و «عرضه» کنید؟ و به کنایه می گفتند وقتی آنان که حاضر در حکومت اند و در بسیاری از قراردادهای پنهان و آشکار دست بگیر دارند و حق حساب و پورسانت می گیرند از ادارۀ یک روزنامه عاجزند شما چگونه می توانید روزنامه ای راه اندازی کنید که «وابسته» به هیچ یک از جریانات سیاسی نباشد و از هیچ ارگان و نهادی «تغذیه» نشود و از سوی هیچ دولتی «تقویت» نگردد؟ برخی دیگر، «بی سوادیِ» عامیان از حزب الله را به رخ مان می آوردند و با «ترش روئی» و «تحقیر» نه فقط «علم» را، که «هنر» را، و نه فقط هنر را که «خبرنگاری» و «روزنامه نگاری» را انحصاراً در «تخصّص» والامقام خویش می دانستند و ما را بی خبرانی بی هنر، و بی هنرانی «جاهل» و جاهلانی بی اطّلاع می انگاشتند و از «فرومایگی» روزنامه ای که هنوز نیامده، و از «عدم فروش» روزنامه ای که هنوز عرضه نشده، می ترساندند! عدّه ای دیگر «تهدیدمان» می کردند که عاقبت این کار دادگاهی شدن و رفتن به «زندان» و «حبس»، «تظاهرات» و «شکستن» و «بردن» و «زدن» و «کشتن» است. در حالی که دیگران «نهیب¬مان» می دادند که یا باید «هم رنگ» جماعت شویم و یا از هم اکنون خود را در «زباله دان» و یا «قبرستان» بیابیم! گروهی دیگر به «خیر» و «اندرز» راه بهشت را آسانتر از آن می دانستند که با فرورفتن در گرداب «شایعه» و «حقوق الله» و «حقوق الناس»، بخواهیم مطلوب آخرتی را بیابیم و با اندوه و آه بر رفتارمان، از عاقبت مان می هراسیدند و گروهی دیگر ـ که از قدرت نوشتاری در بسیج نیروهایمان می ترسیدند ـ تا آن جا که می توانستند «قربة الی الله» و یا «إِلی الشیطان» برایمان موانع ساختند و سنگ اندازی ها نمودند، ابتداء «صلاحیّت مان» را هدف گرفتند، وقتی صلاحیّت مان «تثبیت» شد، به «دزدی» عنوان حزب الله «متهممان» ساختند. ساعت ها نشستیم و گفتیم و گفتند تا بالأخره «قانعشان» کردیم که به حق این عنوان افتاده بر زمین را باید به آغوش کشید. دلهایشان با ما نرم شد که بیش از این ما را از «خدمت» و «رحمت» مأیوس و محروممان نسازند. تا آنکه در پایان دو «دورۀ سازندگی» و «جامعۀ مدنی» و در آخرین هفتۀ مسئولیت مسئولان چند صدائی! آنهم با اطمینان از اینکه توانائی «تأمین» و «امنیت» نداریم، مجوّزمان را به نیش و طعنه فراوان دادند تا شاید «مغول وار» بر جریان سوم خرداد و بیست و دوم خرداد بتازیم وتا شاید آن چه را که آنان نتوانستند، ما بتوانیم، و تا شاید به نوعی از دَینِ آزار و اذیتمان بیرون آیند و تا شاید در صورت بدست آوردن قدرت، توان سهم خواهی داشته باشند و تا شاید ...
وقتی تکّه ورقِ مجوّز روزنامۀ حزب الله به دستمان رسید، ابتداء از شادی در پوست خود نمی گنجیدیم ولی پس از فروکش کردن احساساتِ فوران کرده، تازه به هوش آمدیم که ما مانده ایم و کوهی از مشکلات، نه «جائی» داشتیم و نه «مالی»، هر آنکس که می یافتیم به نیش خندمان می گرفت و اگر نمی گرفت، تلفن هایمان را «پاسخ» نمی گفت، و اگر پاسخ می داد و کمی مثبت بود، جاسوسان و نفوذی ها، خبرشان را به شبکه های برون تشکیلاتی می دادند تا جنیان انسان نما، آنان را «تهدید» کنند و تا شاید منصرف شان سازند. ابتداء به اصرار به خانۀ «ارشد نظام» پناه آوردیم، خدا ما را به «برکت» او پذیرفت و به زحمتِ «عُسری»، از ستادش طبقه¬ای به «یسر»، به «عاریت» گرفتیم و آنگاه مظلومی همچون «طاهریان» را یافتیم و به زور، وادارش کردیم کار را شروع کند. او به جز لبخند چیزی تحویلمان نمی داد و در پس نگاه پرشرم و حیاء اش پول و امکاناتی را طلب می کرد که نداشتیم ولی «وا أسفا» که او نیز پس از پنج ماه و نیم، لبخند و نگاهش خشکید پس «واماند» و ما را وامانده «رها» کرد، و «فرار» را بر «قرار» ترجیح داد. رقیبان حزب الله نیز به سرعت «مقامی» به او دادند که شرط اش عدم ارتباط با حزب الله بود. پس او به ناچار ما را ترک کرد و ما را در غم تنهائی پرغصّه ای به خدایمان واگذار نمود.
یکی دو روز بعد ناگاه هشدارمان دادند که اگر نتوانید در 6 ماه اول «أخذ» مجوز روزنامه یک نسخه را چاپ کنید مجوّزتان باطل می شود، نمی دانستیم چه باید بکنیم، برخی مسئولان شورای مرکزی حزب الله که خود غالباً وابسته به جناح خاصّی نیز بودند و از رقابت آینده مان می¬ترسیدند، جز ناامیدی بر جیب مان نمی ریختند و کمکی به ما نمی کردند و بلکه بر «نهی» و «نفی¬مان» سخت افزودند، تا آنکه به شکایت ائتلاف گران مؤتلفه¬ای، از کل حزب الله نیز خویش را «خلاص» و «مرخص» فرمودند.
خدایا چه باید می کردیم نه پولی بود و نه امکاناتی، مردی شجاع همچون «دکتر مسعودی» که استاد دانشگاه بود، یافتیم و به هر خواهش و تمنائی بود وادارش کردیم که اولین پیش شماره را درآورد تا قبل از آنکه فرصت 48 ساعت پایانی 6 ماه تمام شود روزنامه منتشر شود و تا مجوزمان باطل نشود. پس «قرض» کردیم و با او و اندک شاگردان و یارانش اوّلین پیش شمارۀ روزنامۀ حزب الله را از عالم «ذر» به عالم «ژن» منتقل ساختیم! آن را بر دکان ها گذاریم تا به سخاوت، «مجانی» بفروشند! اندکی را نیز به وزارت ارشاد فرستادیم وبر میزهایشان «کوبیدیم» تا با «اخم» و «ترش روئی» تلخ شان استقبالمان نمایند که چه ها نکردند و چه چیزهائی «بارمان» نساختند!
باری! از خطر اوّل به سلامت «جستیم»، آنانی که باورمان نمی کردند حال کمی احساس خطر می کردند. «صفار هرندی» که ماه های اول امپراطوری اش را می گذراند، ما را دعوت کرد و مَردکی به نام «مختارپور» را روبرویمان قرار داد. او به تطمیع گفت اگر نام روزنامه را عوض کنیم و از عنوان حزب الله درگذریم، نه فقط «پولمان» می دهد که به «زمین»، «وام» و «چاپخانه» مسلّح مان می سازد. تازه خودمان را مانند پیامبر عظیم الشأن (ص) میان دین و دنیا، و دنیا و آخرت یافتیم، خوب پیرو و فرزند او بودیم. پس با «تندی» بر او تاختیم و به صفار هرندی نیز کلمات «آبدار» و «شیرین» نواختیم. او نیز در «لفافه»، و مختارپورش به صراحت «تهدیدمان» کردند. پس چاره ای نبود جز آنکه تهدیدشان را با تهدید پاسخ گفتیم و برای همیشه «قهرشان» کردیم. آنان با خوش خیالی، خیال می کردند می توانند حزب الله را بخرند و در توهم خویش غوطه ور بودند که اجازه می دهیم که آنان و یا دیگران بیش از این از نام حزب الله سوء استفاده کنند. باری! آن جلسۀ تلخ، ثمره اش چندی بعد هویدا شد، نامه ای از مختارپور آمد که «شش» مجلۀ حزب الله را به «جُرم» درست منتشر نشدن، که آن نیز به جفا و دروغ و نیرنگ بود به یکباره «لغو» شده است. او و باند مافوق و زیرینه اش و آتش «حسادت» و «حرص» و«کینۀ» خویش را بر دامنمان ریختند ولو پس از چهار سال «افسردگی»، «اعتراض»، و پیش «هرکس» و «ناکس» رفتن و تحمّل ترش¬روئی¬ها بالأخره توانستیم در دادگاه پیروز شویم. ولی أفسوس که تاکنون نتوانسته ایم هنوز انتشارشان دهیم، که امید است انتشار یابند.
آری! پس از ناامیدی از «خلقِ» خدا، به خدا «رو» انداختیم، آن «پس زدن ها» را سرمایه و آبرو قرار دادیم، آنهم در شرائطی که در صفای باران رحمت الهی، «غضب» بندگان مغضوبِ خدا بر ما چون باران سیل آسا فرو می ریخت. خیسمان کردند ولی نتوانستند غرق مان کنند. آزارمان دادند ولی نتوانستند متوقّفمان کنند. در آن هنگام مردی را یافتیم که فکر می کردیم فرشتۀ نجاتمان است. او مرد کاملی بود به نام «کمالی»، که سوابقِ قدرتمندانه ای برای خویش دست و پا کرده بود. او در گذشته در پول و قدرت و اطلاعات و خبر غرقه بود. به نوعی با او «ارتباط»، و او را بازنشسته یافتیم. وقتی به دیدارمان آمد، با توجه به سوابق اقتصادی و سیاسی اش، او را مناسب دیدیم. پس روزنامه را به دست اش دادیم و به نظاره نشستیم و او نیز پس از شش ماه و اندی، به «فغان» آمد و با اندک وسایل خریداری شده اش، «جا خالی» کرد و همۀ وسایل را با خود برد، خدا رحم کرد که جایمان را به «جبران» خسارت با خود نبرد! ساختمانی را در 13 خرداد ماه سال ..... تقدیممان کرد که در آن نه نشانه ای از آب بود و نه برق، نه کولری داشت و نیز میز و قلم، و نه تلفنی بود و نه خط تلفن، چه رسد به اینترنت و سایر لوازم و وسایل.
در آن روزهای سخت و تلخ مجدداً هشدارنامه از ارشاد به دستمان رسید که اگر نتوانید ظرف مدت «10» روز، روزنامه را دربیاورید ـ که نمی توانید! ـ «مجوّزتان» لغو می شود که «حتماً» می شود. پس خانه مان را به «رهن» گذاردیم و پولی دریافت کردیم. مرد میدانی هم چون زمرّد، به نام «زمرّدیان» یافتیم که بتواند دوّمین پیش شماره را دربیاورد و تا ارشادیان را به عزا بنشاند! آنگاه در یک شیرجۀ تهور آمیز به «قرض» سنگینی فرو رفتیم. دل به دریا زدیم وسایل را به هر قیمت بود خرید کردیم و نصب فرمودیم . نیروهای «قمی» حزب الله را به تهران آوردیم . شبانه روز به آنان «نان» و «پنیر» و «خیار» و گاه «هنداونه» دادیم و بر زمین بی¬فرش خواباندیم، ما و آنان که از گرمای طاقت فرسای خرداد ماه، له له می زدیم. بالأخره دفتر روزنامه را به پا ساختیم، به کمک «بخشایشی»، جوانمردی تاجر یافتیم که یاد هر کدامشان به خیر، آن تاجرِ جوانمرد به یُمنِ فامیل «محسنی اش»، احسان بر ما کرد، قسمتی از هزینه هایمان را بر «اولین» و «آخرین» بار پرداخت کرد و رفت و دیگر «نیامد» چون می دانست که اگر بماند، «بیچاره» می شود.
زمردیان، عالی دوّمین پیش شمارۀ روزنامه را در «آخرین لحظات» درآورد و بر رقیبان و حسودان «شلیک» فرمود، «دادشان» درآمد و مجلس عروسی شان را عزاخانه کرد ولی کار دیگر تمام شده بود. آنان بهانه¬ای نداشتند باید فقط نظاره می کردند و می سوختند، که خوب هم سوختند. تا یادمان نرفته، از خدمات سردار «محسن رضائی» نیز باید تشکر کنیم که او با «نوازش های» مختصر مالی اش و با بازدیدهای «روحیه بخش¬اش»، قُوت و قوتمان را در حد بخور و نمیر آنهم به نحو «دهریّة» ـ و نه شهریۀ ماهانه ـ چند باری پرداخت کرد و جوانمردانه یاری مان کرد. گرچه بعداً به سعایت ناجوانمردان دروغگو، «رهایمان» کرد و رفت، که رفته باشد. چاره ای نبود باید فکری می اندیشیدیم. با چاپ پیش شمارۀ دوم، حالا همه ما را «پولدار» می دانستند، پس کمک های اندکشان به سایر مراکز حزب الله را نیز قطع کردند، مناعت طبع¬مان اجازه نمی-داد که نیازمان را افشاء کنیم . پس باز تقاضا را فروبردیم و جز غصّه نخوردیم. ابتداء با داود احمدی نژاد و نیز ریاست جمهوری تماس گرفتیم. به دیدارمان آمدند و به بازدیدشان رفتیم و در پایان به سخره مان گرفتند و از بی نیازی شان به حزب الله و روزنامه مان سخن گفتند. ولو بعداً فهمیدیم که آن نیز دروغ و بازی بود تا شاید روزنامه را به آنان بفروشیم و واگذارشان کنیم. دوران سختی بر ما گذشت تا آنکه در جلسه ای با سردار عزیز «قالیباف» که او را به خود نزدیک تر می یافتیم و می دانیم به شرط عدم دخالت مان در امور روزنامه، مسئولیت ادارۀ غیرمستقیم روزنامه را پذیرفت. چون میان بقاء «اصل» روزنامه و «کنترل» متن و مدیریّت آن باید یکی را انتخاب می کردیم، چاره ای نبود در طیّ قراردادی چهار ساله، روزنامه را به «أمان» خدا واگذار کردیم، او نیز برادران «ذاکری» و «قربان زاده» را مسئول ادارۀ روزنامه کرد. ابتداء تبلیغات ناگهانی و سنگینی در سطح خیابان های تهران انجام داد تا آنکه با هشدار همان نامردمان مردانِ ناشایست، چند روزی بعد شبانه تمام تبلیغات روزنامه جمع آوری شد. گرچه او باز به عهد خویش وفا کرد و روزنامه با کمترین تیراژِ ممکن چاپ نمود. یارانش ابتداء در صدد «جذب مان» بودند. پس، «مدارایمان» کردند، ولی اندک اندک بر ما «سخت» گرفتند. نه «بیانیه هایمان» را در روزنامه خودمان چاپ می کردند و نه حاضر به «تمکین» حداقلّی نسبت به برخی از «خواسته هایمان» بودند. در آن حال بعضی «سیّاسان» نیز دائم بر شکایت¬هایشان می افزودند، تا شاید ما و قالیباف را به عهدشکنی وادار نمایند. ولی هرچه کردند نتوانستند میانمان جدائی اندازند، تا آنکه پس از چهار سال قراردادمان به پایان آمد و او نیز با دوبار کناره گیری و ابراز عدم قصد بر تداوم مسئولیت انتشار روزنامه، بالأخره در شمارۀ شمارگان ........، ما را به خدا واگذار کرد و رفت.
در همان روز اوّل یاران اصلی اش رفتند، آن روز مشکلات تشکیلاتی مان بسیار بود و تحمّل همان مشکلات نیز برایمان طاقت فرسا، اکنون با «سونامی» مشکلات مواجه شده بودیم. جالب آن بود آنانکه تا دیروز «وعده» و «وعیدمان» می دادند که اگر روزنامه را از قالیباف بگیرید، کمک تان می کنیم و یا بر ما خرده گرفتند که باید روزنامه «حزب الله» از «قالیباف نامه» درآید، اکنون که آن عزیزان نیز خود به اختیار خود روزنامه را به ما وانهاده و بار سخت روزنامه را بر دوشمان نهادند، دیگر نه تنها «پیدایشان» نبود که اگر پیدایشان می کردیم «سختی هایمان» را نمی دیدند و اگر می دیدند بر ما «ریشخند» می زدند و اگر ریشخند نمی زدند از ما واگذاری روزنامه را نیز طلب می کردند. باری! فرد جدیدی به نام جعفری را به میدان فرستادیم. او وعده مان داد که روزنامه را بدون تحمیل کوچکترین هزینه ای اداره می کند و با این کس و آن کس قرارداد بسته است که به یاریمان بشتابند. پس روزنامه را در عصر روز چهارشنبه 15 مرداد ماه سال 88 تحویل گرفتیم و به او و اندک یارانش تحویل دادیم. شب نخست مانند شب اول قبر بود. نیمه شب «مَلَک» چاپخانه پیغاممان داد که چون «تضمینی» بر پرداخت پول چاپ نیست، پس چاپ نمی کنیم! در آن لحظات سخت که حدس می زدیم و بعداً نیز حدسمان درست از آب درآمد از جائی به چاپچی توصیه شده بود که روزنامه چاپ نشود ! فردای آن شب، پیکِ توزیع بار روزنامه مان را در چاپخانه گذارد و رهایمان کرد، نیمه شب تا به صبح، دو وانت گرفتیم و روزنامه را مجانی توزیع کردیم. در آن حال برخی تمام عشق شان این بود که چاپ و توزیع روزنامه متوقف شود تا بگویند تا ما بودیم مشکلی نبود و اینک که رفتیم حزب الله «بی عُرضه» است و توان «چاپ» و «توزیع» را ندارد. روز سوم با سونامی «اعتصاب» هیئت تحریریه ـ که از ما نبودند و تا ماه ها نیز «بر ما» بودند ـ به جرم «تأخیر» در حقوق پرداختی¬شان مواجه شدیم، به قاطعیت سخن گفتیم و وعدۀ «صادق شان» دادیم تا در ظرف یک هفته تأمین شوند که شدند. ولو تلاطم همچنان ادامه داشت که باید از «منظر» برخی ادامه می-یافت و بعضی از شیاطین جنی و إنسی یکایک اعضاء هیئت تحریریه را فرا خواندند و به حرکت تخریبی وادارشان کردند و وعده شان دادند که اگر تخریب و تضعیف کردید تا روزنامه منتشر نشود، کار و آینده تان را در جائی دیگر «تضمین» می کنیم. پس آن یاران ناپخته آنچه در توان داشتند، کردند و بر ما آنچه نباید ظلم می کردند به أشد ظلم وارد آوردند، آن شیاطین نیز به پاداش وعده داده شان ـ علیرغم عدم توفیق فتنه گران شان ـ عمل کردند.
افسوس که علیرغم دعاوی آن برادر و پس از تبلیغ شدن نام اش در روزنامه، او نیز تنها «15» روز دوام آورد و مواضع حزب الله را نیز برنتابید. پس به «قهر» رفت و تمام هزینه هایش را بر دوشمان گذارد که بعداً به زحمت «أدا» کردیم.
باری! چاره ای نبود. نیروهای جوان آموزش دیدۀ حزب الله را وارد میدان مطبوعات کردیم. «هوش» سرشار و «ایمان» با وقارشان، یادآور دوران نبرد جوانانِ انقلاب با پیران وامانده را، در یادمان زنده کردند. پس خداوند را حمد کردیم که به لطف خاصۀ حضرت بقیة الله (عج) پس از یک ماه روزنامه¬ای از نو ساختیم تا شاید در راه مستقیم اش قرار گیرد و تا شاید روز به روز با توسعۀ کیفی و کمی بتواند اندک قدمی در راه نشر آثار ولائی دین بردارد و تا شاید مهدی منتظر (عج) ، ما را به سربازی قبول کند و تا شاید قلب رهبری معظّم نیز از ما شاد شود. اجازۀ بدهید نقل تلخ و شیرین روزنامه از آن زمان به بعد را به فرصتی دیگر وانهیم و به همین مقدار و تا همین جا، قلم متوقّف کنیم تا شاید در موقع مناسب دیگری، تاریخ «روزنامه»، «به روز» و نه به «روزی نامه» عرضه کنیم.
و السلام علیکم و رحمۀ الله و برکاته
1391/06/18 - 23:46
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com