در مسجد امیر آباد ، سخنرانی می کردم . خانمی مسیحی چند بار همراه یکی از دوستانش به پای منبر آمده و به اسلام گرایش پیدا کرده بود . روزی پیش من آمد و گفت که به خاطر مطالب مستدلی که از قرآن و روایات شنیده ام ، می خواهم مسلمان بشوم .
برای تبلیغ ده روزه به تربت حیدریه رفتم . مردم استقبال خوبی
کردند . شب ها علاوه بر مسجد ، میدانگاه نیز پر از جمعیت می شد. در آن
سالها ، یعنی 1345-1346 ، دولت سپاهیان دانش و بهداشت را به اقصا نقاط
ایران می فرستاد تا تحت این عنوان فریبنده ، به درون جامعه کوچک روستاها
رخنه کنند .
سپاهیان افرادی بودند که طی دوره های آموزشی و تلقینات شیطانی مأموریت
داشتند مردم پاک و معتقد روستاها را در اعتقاد و دین خود سست کرده ،
جوانان را به فساد بکشانند .
تربت حیدریه حوزه قدرتمندی داشت . روزی علمای حوزه را جمع کردم و
پیشنهاد دادم که بهتر است قبل از آن که سپاهیان دانش به روستاهای اطراف شهر
رخنه کنند ، طی برنامه منظمی طلاب با سواد را در ایام آخر هفته به
روستاهای دور و نزدیک بفرستیم تا با برگزاری جلساتی مردم را جذب کنند و خود
آموزش دین و دانش را برای آنها شروع کنند .
همه با خشنودی و خرسندی استقبال کردند . شب نیز بر روی منبر مسئله را
با مردم در میان گذاشتم و از آنها خواستم در این امر خیر شرکت کنند و مخارج
ایاب و ذهاب طلاب را بر عهده گیرند .
طبق آمارگیری ، مشخص شد که حدود یکصد روستای دور و نزدیک باید زیر پوشش
قرار گیرد . روز بعد با دفتری در دست ، همراه آقای صدرالدین ربانی در کوچه
و بازار شهر راه افتادیم و از مردم خیر ثبت نام کردیم .
قرار بر این بود که هر داوطلبی مبلغ پیشنهادی خود را ماهانه پرداخت
کند . بحمدالله مردم استقبال خوبی کردند و این مهم به خوشی و خرمی آغاز شد .
بیشتر مردم استان خراسان در آن زمان مقلد آیت الله العظمی شاهرودی
بودند . پسر ایشان زمانی به تربت آمده بود ، و خبر این حرکت شایسته ما را
به سمع مبارک پدر رسانده بود .
ایشان اجازه فرمودند که اگر لازم شد در این کار از سهم امام هم استفاده
شود . پس از چندی نیز ماهانه مبلغی از دفتر ایشان به موسسه میرسید .
رفت و آمد ما به تربت حدود هشت سال طول کشید و هر سال مردم بیش از پیش
به ما ارادت پیدا می کردند. زمانی که می خواستم برگردم ، چند تن از
روحانیون با عده زیادی از مردم ، بوسیله دهها ماشین مرا بدرقه کردند و در
کنار قناتی به نام « قند آب » با هم وداع کردیم .
بعد ها طبق آماری چاپ شده در دفترچه ای که برای من فرستادند ، مشاهده
کردم به دست همان گروه چندین غسال خانه ، مسجد و .... در دهات ساخته و دهها
مریض ، بستری و معالجه شده اند ؛ از جمله 10-15 نفر مبتلا به کوری ، با
عمل جراحی بینایی خود را به دست آورده اند .
روزی در تربت بر روی منبر بر ضد دولت شاه عنوان کرده بودم که نه تنها
قوانین آنها بر خلاف اسلام و قرآن است ، بلکه هیچ ضمانت اجرایی هم ندارد و
قانونی که با مخارج هنگفتی به تصویب می رسد ، با اندک رشوه ای توسط مجریان
دولت زیر پا گذاشته می شود .
هم چنین بر ضد قوانین سازمان ملل برای مردم صحبت و خاطر نشان کرده بودم
که همه اینها به نفع زورگویان و استعمارگران و بر ضد مستضعفان و محرومان
است . شرح کارها و منبرهای من به گوش ساواک رسیده بود ؛ از این روی مرا
احضار کرده ، مواخذه و تهدید کردند .
مسلمان شدن دو مسیحی
یکی از پا منبری های من ، که مکانیک بود، روزی به من گفت : « یکی از
همسایگان محل کارم مسیحی است و برای جذب او به اسلام خیلی صحبت کرده ام .
اگر اشکالی ندارد چند جلسه او را پای منبر شما بیاورم . » گفتم : « نه تنها
اشکالی ندارد ، بلکه واجب است که او را بیاوری .
پیامبر اکرم (ص) نیز یهودیان و مسیحیان را به مسجد دعوت و با آنها
صحبت میکرد . دین ما دین منطق و دلیل است . دین فکر و اندیشه است . »
فرد مسیحی پس از چند نوبت شرکت در منابر من ، روزی گفت که می خواهم
مسلمان شوم . مسایل را برایش گفتم و در جلسه ای ، که گویا در هیئت محبین
الائمه و شبی از ماه رمضان بود ، به طور رسمی به دین اسلام تشرف پیدا کرد .
وی در آن جلسه ، چند دقیقه ای هم برای مردم صحبت کرد .
زمانی ظهرهای ماه مبارک رمضان در مسجد امیر آباد ، سخنرانی می کردم .
خانمی مسیحی چند بار همراه یکی از دوستانش به پای منبر آمده و به اسلام
گرایش پیدا کرده بود .
روزی پیش من آمد و گفت که به خاطر مطالب مستدلی که از قرآن و روایات
شنیده ام ، می خواهم مسلمان بشوم . وی نیز به اسلام تشرف پیدا کرد.
منابع:
پایگاه اطلاع رسانی شیخ حسن انصاریان