داستان از اینجا شروع شد که انسان هایی برای ناموس، برای وطن و برای آبرویشان می روند تا جلوی متجاوز را بگیرند. چه شد و چه کردند بماند که واقعاً مانده است. در تاریخ در کتاب و روزنامه و مجله، در فیلم و خیلی چیزهای دیگر ماندنی شده. اما به این جا ختم می شود که امروز برخی ها خیلی سرد از میان آنها رد می شوند. برخی از ما حتی به یادشان هم نیستیم. واژه جانباز دیگر در ادبیات فکری جوانان امروز جایی ندارد و اگر دارد کمرنگ شده است.
رنگ قرمز که مد می شود. مانتو، کیف، شلوار،
شال و لوازم مختلفی این رنگی می شود. ولی من آزاد مردی را می شناسم تا رنگ قرمز
می بیند، به یاد خون پاشیده شده ی روی شیشه عینکش می افتد و صحنه تمام کرن هم
سنگرش در آغوشش از مقابل چشمانش می گذرد.
نسل
ما با نسلی که مخمور نفسش نشد چه می کند؟ رفتند تا بمانیم. حالا ما مانده ایم. چقدر
به این اشخاص وفا داریم؟ چقدر به دلمشغولی های آنها پرداخته ایم؟ چقدر توانمندی
های آنها را باور کردیم؟ چقدر در این زمانه به آنها فرصت زندگی داده ایم؟
در لا به لای نظریه "جامعه
دموکراتیک" و "اقتصاد نوین" آزادی نه تو سری و رو سری، جای این
انسان های پاک کجاست؟ پرسش های متمادی و معنا دار که امروز برای برخی معنی ندارد.
وقتی اسطوره یک کشور غنی از تمدن بشود جومونگ. وقتی لوازم تحریر تمام بچه هایش با عکس و طرح چهره غریب این چشم بادومی ها تزیین شود؛ دیگر چه جای دلخوشی برای اهل معرفت است؟ چه جای آن دارد که بگویم رستم دستان هایی هستند که از خس خس سینه رنج میبرند؟ جوان های دسته گلی که امروز پیر شده و در آسایشگاه اعصاب و روان عمق وجودشان با واژه سیگار گره خورده.
جانباز یعنی درد. جانباز یعنی دم نزدن.
یعنی ایستادن. یعنی سوختن و دود نداشتن. رفیقی که دست راستش را توی کربلای پنج جا
گذاشته بود می گفت باز هم جنگ بشود می روم.
برگردیم به دهه شصت و بعد از آن تفحص.
واقعا اگر جوانه های دسته گلمان را نمی دادیم اکنون کجای نقشه جغرافیا ایستاده
بودیم؟ جوانان ما از کدام هویت می گفتند؟
مدیران امروز به پاس این همه رشادت باید نیم نگاهی به گذشته داشته باشند و بدانند فردایی هست، میزانی هست و باید برای آنچه انجام می دهند پاسخگو باشند.
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com