این روزها حسنک دیگر آن حسنک سابق نیست. او دیگر در منزلش گوسفند و گاو و خروس و سگ و ... نگه نمی دارد. او به دلیل رفیق های نابابی که اخیرا داشته است در انتخاب موجوداتی که آنها را نگهداری می کند کمی تغییر نگرش داده است. او این روزها روشنفکر شده است و روشنفکرها گوسفند نگهداری نمی کنند که!
چند ساعتی بود که حسنک به آنها سر نزده بود.
آقا موشه در حالیکه شکمش را از گرسنگی گرفته بود گفت: "پس این پنیر پیتزای من چی شد؟! معده ام درد گرفت اینقدر این چند ساعت پنیر معمولی خوردم!"
آقا سوسکه گفت: " لااقل سطل زباله اش رو می گذاشت جلوی من و بعد می رفت! اینطوری تا اون برگرده که از گرسنگی می میرم!"
آقا روباهه گفت: "خوشبحال شماها! خودتون رو یک طوری می تونین سیر کنین! اما من چی؟! من فقط می تونم گوسفند بخورم! حالا که حسنک نیست پس کی این گوسفندها رو گول بزنه و بکشونشون به طویله تا من بخورمشون؟!"
موجودات در حال صحبت کردن بودند که
آقا کلاغه از راه رسید و گفت: "قار قار!" یعنی اینکه حسنک رفته خارج از کشور!
موشه گفت: "نکنه فرار کرده؟! منکه بهش گفته بودم اگه یک وقت احساس خطر کردی لونه موشه من هست! بیا اینجا قائم شو! چرا رفته خارج؟!"
سوسکه گفت: "چرا واسش حرف درمیاری؟! اون رفته اونطرف که قوم و خویش هاش رو ببینه! همه ی اقوام حسنک باکلاس و خارجی هستن!"
آقا روباهه گفت: "فکر کنم رفته اونجا با بابابزرگ من که یک «روباه پیر» هست ملاقات کنه! حال بابابزرگم اخیرا خوب نیست، رفته عیادتش! کاش می گفت داره می ره اونجا تا منم باهاش می رفتم!"
حیوون ها در حال صحبت کردن بودند که حسنک از فرنگ برگشت، با یک عالمه سوغاتی و غذا و ایضا خبر برای جوونورهایش!