به گزارش بولتن نیوز، حجه الاسلام والمسلمين عليرضا توحيدلو در یادداشتی نوشت: امام حسن عسکری علیه السلام نیز مانند تک تک امامان معصوم، داناترین و درخشانترین شخص در عصر خود بود. هر چند حصارهای خلفا و محدودیتهای گوناگون مانع از روشن شدن گسترده ابعاد علمی امام علیه السلام برای توده مردم آشکار میشد ولی اندک افرادی که با ایشان در ارتباط بودند به خوبی از این امر آگاه بودند.
مقام علمی حضرت از دیدگاه اهل سنت و مسیحیت
روزی حضرت عسکری علیه السلام نیاز به طبیب پیدا کرد، «بختیشوع» که طبیب مسیحی بود را درخواست کرد، تا یکی از شاگردان خود را برای طبابت بفرستد. طبیب به یکی از شاگردان خود دستور داد که نزد امام حسن عسکری برود و قبل از رفتن از مقام و منزلت آن حضرت برای شاگردش نکاتی را متذکر شد و گفت: «طَلَبَ مِنِّی ابْنُ الرِّضَا مَنْ یَفْصِدُهُ فَصِرْ إِلَیْهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ فِی یَوْمِنَا هَذَا بِمَنْ هُوَ تَحْتَ السَّمَاءِ ؛(١) ابن الرضا خواسته کسی نزد او بفرستم برای طبابت؛ پس تو نزد او میروی در حالی که این مسئله را به خوبی باید بدانی که در زمان ما کسی داناتر از او در زیر آسمان وجود ندارد، و آنچه به تو دستور میدهد اعتراض نکن.»
سبط بن جوزی حنفی مورخ و اندیشمند اهل سنت، در مورد علم و تقوای امام با ذکر شجره حضرت میگوید: فردی عالم و مورد اعتماد بود.(٢)
کرامات امام از دیدگاه علمای مسیح و اهل سنت
راهب دیرالعقول از بزرگان مسیحیت و داناترین آنها بود، هنگامی که کرامات امام حسن عسکری علیه السلام را شنید و کراماتی از آن حضرت دید، با دست مبارک آن حضرت مسلمان شد، لباس نصرانیت را دیگر نپوشید و لباس سفیدی بر تن کرد و زمانی که پزشک معروف (بختیشوع) از او درباره دست برداشتن از دینش و مسلمان شدنش پرسید، در جواب گفت: او را همچون مسیح و مانند او یافتم، در نتیجه به دست او مسلمان شدم، او در نشانهها و برهانهایش، مانند حضرت عیسی علیه السلام میباشد. آن گاه نزد حضرت عسکری علیه السلام رفت و ملازم او بود تا از دنیا رفت .(٣)
از دیگر کرامات حضرت این میباشد که یک شخص ناصبی نامهای بدون استفاده از دوات برای امام نوشت و در میان نامههای شیعیان گذاشت؛ تا حضرت را امتحان نماید. امام علیه السلام پاسخ او را داد و همچنین او و پدرش را در ابتداء نامه معرفی کرد. آن ناصبی با دیدن این کرامت امام، شیعه شد.(۴)
این مطالب قطره کوچکی از دریای بی کران فضائل امام حسن عسکری علیه السلام میباشد که روشن میکند حضرت در دوران حیات خویش همانند پدرانش به همه فضائل و خوبیها آراسته و از همه بدیها روی گردان بودند. حضرت آن چنان در اوج کمال و فضیلت قرار داشتند که فضائل آن حضرت را نه تنها دوستان و پیروان ایشان نقل کرده اند؛ بلکه دشمنانِ کینه توز و سرسخت نیز به مدح و ستایش حضرت و بیان کرامات و فضیلت های حضرت پرداخته اند.
اللّهــم صلّ علــي محمّــد و آل محمّــد و عجّــل فرجــــهم
شناخت واقعی
روزی زنی از اهالي دينور نزد من آمد و گفت:
«اي ابيروح! تو در شهر ما از جهت دين و تقوا مطمئن ترين كس هستي؟
ميخواهم امانتي را به تو بسپارم كه آن را به محلش برساني و نسبت به اداي امانت استوار باشي.» گفتم: «باشد. انشاءالله موفق خواهم شد.»
گفت: «دراين كيسه سربسته مقداري درهم نهادهام. آن را باز مكن و در آن منگر تا به كسي كه از محتواي آن تو را آگاه سازد برساني و اين نيز گوشوارهام است كه ده دينار ارزش دارد در آن سه دانه مرواريد به ارزش ده دينار تعبيه شده است.
از حضرت صاحبالزمان، عجل الله تعاليفرجه، نيز سوالي دارم كه بايستي جواب آن را پيش از آنكه تو سوال كني بفرماييد.»
گفتم: «سوالت چيست؟» گفت: «مادرم هنگام عروسي من ده دينار از كسي كه من او را نميشناسم قرض گرفته بود و من ميخواهم آن را پس بدهم اگر حضرت، عجل الله تعاليفرجه، آن شخص را بر من معلوم نموده و دستور بفرمايند قرضم را ادا ميكنم!»
با خود گفتم: «اين مطلب را چگونه به جعفر بن علي - كذاب، عمومي امامزمان، عجل الله تعاليفرجه، كه ادعاي امامت ميكرد بگويم؟»
گو يا ظن آن زن آن بود كه ممكن است جعفر بنعلي امام باشد والله اعلم. زن گفت: «اين سوالات امتحاني است بين من و جعفر بن علي.»
در بغداد به نزد حاجز بن يزيد وشاء از وكلاي امامزمان، عجل الله تعاليفرجه رفتم و بر او سلام كرده و نشستم. گفت: «حاجتي داري؟» گفتم: «مالي نزد من هست كه تا از كيفيت و مقدار آن خبر ندهيد، نميتوانم آن را به شما تحويل دهم.» گفت: «اي احمد بن ابيروح! بايد به سامره بروي.» گفتم: «لاالهالاالله! عجب كاري به عهده گرفتهام!» وقتي به سامره رسيدم، گفتم: «در ابتدا نزد جعفر بردم.» بعد فكر كردم و گفتم: «ابتدا نزد ايشان، امام هادي و امام حسن عسكري، علیهمالسلام، و امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف ميروم تا ايشان را امتحان كنم. اگر به نتيجه نرسيدم نزد جعفر خواهم رفت.
هنگامي كه به محله عسكر و خانه ابا محمدحسن بن علي عسكري عليه السلام، نزديك شدم، كنيزي بيرون آمدم و گفت: «تو احمد بن ابي روح هستي؟» گفتم: «بله» گفت: «اين نامه مال توست آن را بخوان» نوشته بود: «بسم الله الرحمن الرحيم. اي پسر ابيروح! عاتكه دختر ديراني كيسهاي كه هزار درهم به گمان تو در آن است به تو امانت سپرده در حالي كه گمان تو درست نيست. تو اداي امانت كرده و كيسه را باز نكردهاي و نميداني در آن چه مقدار وجود دارد. در آن هزار درهم وپنجاه دينار است و گوشوارهاي كه آن زن گمان ميكرد كه ده دينار ارزش دارد اما درست گفته كه سه دانه نگين از مرواريد در آن تعبيه شده كه كمي بيش از ده دينار آن را خريده است. گوشواره را به كنيز ما بده كه آن را به او بخشيدهايم و برو به بغداد و مال را به حاجز بده و از او آنچه به تو ميدهد بگير تا خرج راهت كني. و اما آن ده ديناري كه آن زن گمان ميكند كه مادرش در عروسي او قرض گرفته و نميداند كه صاحبش كيست. اين چنين نيست او ميداند صاحبش كيست. صاحب آن ده دينار كلثوم دختر احمد است كه از دشمنان ما اهلبيت است و آن زن دوست ندارد كه آن را به او بدهد و ميخواهد آن را بين خواهران خود قسمت كند. ما به او اجازه داديم. اما وقت كند بين خواهران نيازمندش تقسيم نمايد و ديگر ايابيروح! براي امتحان جعفر به نزد او مرو و باز گرد به ديار خود كه عمويت فوت كرده است خانواده و مال او را روزي تو كرده است.» بعد از مطالعه نامه به بغداد بازگشتم و كيسه را به حاجز دادم آن را شمرد هزار درهم و پنجاه دينار بود و سي دينار به من داد و گفت: «دستور دادم كه اين را براي خرجي به تو بدهم.» آن را گرفته و به خانه اي كه براي اقامت در بغداد گرفته بودم بازگشتم كه خبر آوردند عمويت مرده و خانوادهام خواستهاند كه باز گردم. پس بازگشتم و ديدم خبر صحيح بوده و سه هزار دينار و صد درهم به من به ارث رسيده است.(۵)
اللّهــم صلّ علــي محمّــد و آل محمّــد و عجّــل فرجــــهم
به محضر امام حسن عسكري، عليه السلام، مشرف شدم. ميخواستم كه از ايشان سوال كنم كه جانشين پس از آن امام همام، عليه السلام، كيست؟ بدون اينكه سوال خود را مطرح كنم، حضرت عليه السلام خود فرمودند:
اي احمد بن اسحاق! خداوند از زمان خلقت آدم، عليه السلام تاكنون، زمين را از حجت خالي نگذاشته و تا قيامت نيز چنين خواهد بود تا به واسطه او بلا از اهل زمين دور مانده و باران نازل شود و زمين بركات خود را خارج كند.
عرض كردم:
اي فرزند رسول خدا! امام و خليفه بعد از شما كيست؟
آنگاه امام حسن عسكري عليه السلام، از جا برخاستند و وارد اطاقي شدند و در حالي كه پسر بچهاي را كه سه سال بيشتر نداشت در آغوش داشتند، خارج شدند. در حالي كه چهره آن طفل چون ماه شب چهارده ميدرخشيد. پس فرمودند:
اي احمد بن اسحاق! اگر نبود كرامتي كه در نزد خدا و حجج الهي داشتي، فرزندم را به تو نشان نميدادم. او همنام و همكنيه رسولالله، صليالله عليه وآله وسلم، است و زمين را آنگاه كه از ظلم و جور انباشته شده باشد، پر از عدل و داد ميكند. اي احمد بن اسحاق! او در اين امت مانند حضرت خضر عليه السلام، و ذيالقرنين ميباشد. خداوند او را از ديدهها غايب ميكند و هيچ كس غير از آنها كه بر عقيده به امامت ثابتند و براي تعجيل در فرجش دعا ميكنند، از مهلكه غيبت او رهايي نمييابند.
عرض كردم:
مولاجان! آيا علامتي هست كه قلبم به آن اطمينان پيدا كند؟
در اين هنگام آن پسربچه به زبان عربي فصيح گفت: من بقيهالله در زمين هستم. و انتقام گيرنده از دشمنان خدا. پس بعد از اينكه به عينه مشاهده كردي، علامتي را جستجو مكن!
آن روز خوشحال و شاد از محضر امام عليه السلام، خارج شدم. فردا دوباره به حضور امام عليه السلام، شرفياب شدم و عرض كردم:
اي فرزند رسول خدا، صليالله عليه وآله وسلم، بسيار از آنچه به من ارزاني فرموديد مسرور شدم. اما آن سنت جاريهاي كه فرموديد از خضر عليه السلام، و ذيالقرنين در ايشان موجود است، چيست؟
فرمودند:
غيبت طولاني اوست.
عرض كردم:
مگر غيبت او بايد طولاني شود؟
فرمودند:
آري، قسم به خدا آنقدر طولاني كه اكثر آنهايی كه قايل به وجود او خواهند بود از عقيده خود باز خواهند گشت و جز آنهايی كه خداوند از آنها به ولايت ما پيمان گرفته است و ايمان را در قلبهايشان تثبيت نموده است و آنها را به روحي از ناحيه خويش تاييد فرموده كسي در اين اعتقاد باقي نميماند. اي احمد بن اسحاق! اين امري است از امر خدا و سري است از سر خدا و غيبی است از غيب خدا. آنچه را كه به تو دادم بگير و پنهان دار و از شاكرين باشد و فرداي قيامت در اعليعليين در كنار ما باش! (۶)
معجزات
عبداللّه بن محمّد، يكى از اصحاب امام حسن عسكرى عليه السلام حكايت كند:
روزى آن حضرت را ديدم كه در بيابانى ايستاده است و با گرگى صحبت مى كند و حرف مى زند.
بسيار تعجّب كردم و اظهار داشتم: ياابن رسول اللّه! برادرم در طبرستان است و از حال او اطّلاعى ندارم، از اين گرك سؤالى فرما كه احوال برادرم چگونه است؟
امام عسكرى عليه السلام فرمود: هرگاه خواستى برادرت را مشاهده كنى، به درختى كه در سامراء داخل منزلت هست نگاه كن، برادرات را خواهى ديد.(٧)
ابوجعفر طبرى حكايت كند:
روزى از روزها وارد منزل حضرت ابومحمّد امام حسن عسكرى عليه السلام شدم، در حيات منزل آن حضرت چشمه اى را ديدم كه به جاى جريان آب، شير و عسل از آن بيرون مى آمد.
و من و دوستانم از شير و عسل آن چشمه تناول كرديم و نيز مقدارى هم همراه خود برديم.(٨)
همچنين طبرى حكايت كند:
روزى در محضر شريف حضرت ابومحمّد عليه السلام بودم كه عدّه اى بيابان نشين، از اطراف وارد شدند و از كم آبى و خشكسالى شكايت و اظهار ناراحتى كردند.
امام عليه السلام براى آنها خطّى را نوشت و باران شروع به باريدن كرد، پس از ساعتى آمدند و گفتند: ياابن رسول اللّه! بارش باران زياد شده و احساس خطر مى كنيم.
پس حضرت روى زمين علامتى كشيد و باران قطع شد و ديگر نباريد.(٩)
و نيز طبرى حكايت نمايد:
روزى در محضر پُر فيض امام حسن عسكرى عليه السلام نشسته بودم، از حضرت تقاضا كردم و عرضه داشتم: ياابن رسول اللّه! چنانچه ممكن باشد يك معجزه خصوصى براى من ظاهر سازيد؟
تا آن را براى ديگر برادران و دوستان هم مطرح كنم.
امام عليه السلام فرمود: ممكن است طاقت نداشته باشى و از عقيده خود دست بردارى، به همين جهت سه بار سوگند ياد كردم بر اين كه من ثابت و استوار خواهم ماند. پس از آن، ناگهان متوجّه شدم كه حضرت زير سجّاده خود پنهان شد و ديگر او را نديدم.
چون لحظه اى از اين حادثه گذشت، حضرت ظاهر گرديد و يك ماهىِ بزرگى را كه در دست خود گرفته بود به من فرمود: اين ماهى را از عمق دريا آورده ام.
و من آن ماهى را از حضرت گرفتم و رفتم با عدّه اى از دوستان طبخ كرده و همگى از آن ماهى خورديم، كه بسيار لذيذ بود.(١٠)
و در روايتى ديگر آورده است:
به طور مكرّر مى ديدم بر اين كه امام حسن عسكرى عليه السلام (روز روشن در ميان آفتاب) در بازار و كوچه هاى شهر سامراء راه مى رفت، بدون آن كه سايه اى داشته باشد.(١١)
منابع؛
١- الخرائج و الجرائح، ج ۱، ص ۴۲۲.
٢- تذکره الخواص، ۳۲۴.
٣- حقاق الحق، ج ۲، ص ۶۲۱.
۴- اصول کافی، ج ۲، ص ۴۳۹.
۵- ر.ك: بحارالانوار، ج۵١ ، ص٢٩۵ و ٢٩۶.
۶- رك: بحارالانوار، ج۵٢، ص ٢٣ و ٢۴.
٧- نوادر المعجزات: ص ١٩٠، ح ١، إثبات الهداة: ج٣، ص ۴٣٢، ح ١٢۴.
٨- مدينة المعاجز: ج ٧، ص ۵٧٣، ح ٢۵۶٠؛ نوادرالمعجزات: ص١٩١، ح ١.
٩- مدينة المعاجز: ج٧، ص ۵٧٣، ح ٢۵۶١؛ إثبات الهداة: ج٣، ص٣٢، ح ١٢۵.
١٠- نوادر المعجزات: ص ١٩١؛ إثبات الهداة: ج ٣، ص ۴٣٢، ح ١٢٧؛ مدينة المعاجز: ج ٧، ص ۵٧۴، ح ٢۵۶۵.
١١- إثبات الهداة: ج ٣، ص ۴٣٢، ح ١٢۵؛ مدينة المعاجز: ج ٧، ص ۵٧۴، ح ٢۵۶٢.
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com