صفحه نخست

بولتن ۲

اقتصادی

اجتماعی

بولتن2

ورزشی

عکس

فرهنگ و هنر

IT

صفحات داخلی

کد خبر: ۵۵۴۵۱
تعداد نظرات: ۱۹ نظر
تاریخ انتشار: ۰۵ مرداد ۱۳۹۰ - ۱۴:۱۶
بولتن نیوز

قطعه گم شده تنها نشسته بود ...
در انتظار کسی که از راه برسد
و او را با خود جایی ببرد



بعضی ها با او جور در می آمدند ...


اما نمی توانستند قل بخورند

بعضی دیگر قل می خوردند
اما جور در نمی آمدند

یکی از جور در آمدن چیزی نمی فهمید


دیگری از هیچ چیز چیزی نمی فهمید


یکی زیادی ظریف بود
 

و تالاپی پایین افتاد ...

یکی او را می ستود ...
و می رفت پی کارش

بعضی ها بیش از اندازه قطعه گم شده داشتند

بعضی بیش از اندازه قطعه داشتند
تکمیل تکمیل !

او یاد گرفت که چگونه از چشم حریص ها خود را پنهان کند

باز هم با انواع دیگری روبه رو می شد
بعضی خیلی ریزبین بودند

بعضی ها در عالم خودشان بودند
و بی خیال می گذشتند

سلام !

فکر کرد برای توجه دیگران خود را بیاراید ...


فایده ای نداشت

این بار پر زرق و برق شد
اما با این کار خجالتی ها از سر راهش فرار کردند


عاقبت یکی پیدا شد که کاملا جور در می آمد !

اما ناگهان ...
قطعه گم شده شروع کرد به رشد کردن !

و رشد کرد

- من نمی دانستم تو رشد می کنی
قطعه گم شده جواب داد :
"من هم نمی دانستم."

- میروم پی قطعه گم شده خودم،
که بزرگ هم نمی شود ...

روزها گذشت تا یک روز،
کسی آمد که با دیگران فرق داشت
قطعه گم شده پرسید : "از من چه می خواهی ؟"
- هیچ
- به من چه احتیاجی داری ؟
- هیچ
قطعه گم شده باز پرسید : "تو کی هستی ؟"
دایره بزرگ گفت : "من دایره بزرگم."

قطعه گم شده گفت :
"به گمانم تو همان کسی باشی که مدتهاست در انتظارش هستم. شاید من قطعه گمشده تو باشم"
دایره بزرگ گفت : " اما من قطعه ای گم نکرده ام و جایی برای جور در آمدن تو ندارم"
قطعه گم شده گفت : "حیف ! خیلی بد شد. چه قدر دلم می خواست با تو قل بخورم ..."
دایره بزرگ گفت : "تو نمی توانی با من قل بخوری. ولی شاید خودت بتوانی تنهایی قل بخوری"


- تنهایی ؟
نه، قطعه گمشده که نمی تواند تنهایی قل بخورد
دایره بزرگ پرسید : "تا به حال امتحان کرده ای ؟"
قطعه گم شده گفت :"آخر من گوشه های تیزی دارم. شکل من به درد قل خوردن نمی خورد"
دایره بزرگ گفت : "گوشه ها ساییده می شوند و شکل ها تغییر می کنند
خب، من باید بروم. خداحافظ !
شاید روزی به همدیگر برسیم ..."
و قل خورد و رفت


قطعه گم شده باز تنها ماند
مدتی دراز در همان حال نشست



آن وقت ...
آهسته ...
آهسته ...
خود را از یک سو بالا کشید ...


تلپی افتاد

باز بلند شد ... خودش را بالا کشید ...
باز تالاپ ...
شروع کرد به پیش رفتن ...

و به زودی لبه هایش شروع کرد به ساییده شدن ...
آن قدر از جایش بلند شد افتاد
بلند شد افتاد
بلند شد افتاد

تا شکلش کم کم عوض شد ...

حالا به جای اینکه تلپی بیفتد، بامپی می افتاد ...
و به جای اینکه بامپی بیفتد، بالا و پایین می پرید ...
و به جای اینکه بالا و پایین بپرد، قل می خورد و می رفت ...
نمی دانست به کجا، اما ناراحت هم نبود

همین طور قل خورد و پیش رفت


تا ...
 

به جای اینکه بنشینی و منتظر باشی تا کسی پیدا شود
تا تو را کامل کند
خودت شهامت و جسارت پدید آوردن شکل را پیدا کن
و افکار و دیدگاهت را تغییر بده
و انرژیت را صرف شکل دادن به خودت کن

 

 

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

نظرات بینندگان
ناشناس
|
|
۲۳:۴۱ - ۱۳۹۰/۰۵/۰۵
به این می گند حکمت مدرررررن با نگاه هنر مدرررن ایندیویجوالیستیک. شما هم که زود مثل یک بچه با یک آب نبات ذوق می کنید.
ناشناس
|
|
۰۸:۵۹ - ۱۳۹۰/۰۵/۰۶
مسخره
ناشناس
|
|
۱۰:۳۱ - ۱۳۹۰/۰۵/۰۶
اولین درسی که هر کودکی در دوران رشدش می آموزد
و دردناکترین تجربه ای که میکند اینست که به او یاد می دهند
قل نخورده همه چیز مهیاست.
دنبال چه میروی؟
ما جسته ایم یافت می نشود.
بشین سرجات.
این چه سئوالیه؟
زن! جلوی بچه رو بگیر.
ناشناس
|
|
۱۱:۱۶ - ۱۳۹۰/۰۵/۰۶
واقعا زررررررررررررررشک!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ناشناس
|
|
۱۲:۰۴ - ۱۳۹۰/۰۵/۰۶
اين قلقلك دهري كه ميرودسوي بحري بگويش كه اي دوست اضلاع ماهرسوست
صلاحی برزکی
|
|
۱۳:۳۰ - ۱۳۹۰/۰۵/۰۶
این داستان مصور اثر شل سیلور استاین مربوط به چندین سال قبل است. عکس ها را بسیار بد و غیر کامل اسکن کرده اید. از جذابیت آن بسیار کاسته شده.
سهیلا
|
|
۱۶:۴۱ - ۱۳۹۰/۰۵/۰۶
خیلی قشنگ بود . من حظ کردم
منصور
|
|
۱۲:۵۰ - ۱۳۹۰/۰۵/۰۷
درست است که این حکایت واریاسیونی روی تمی قدیمی است، اما همیشه به نوعی تازه است، چرا که با یک معضل همیشگی فردی سر و کار دارد. اینکه یک فرد سعی کند خود گلیمش را از آب بیرون بیاورد و به دیگران امید نبندد نه در فلسفه مدرن نکوهش شده و نه در حکمت الهی و اسلامی. پس خوب است که هر از چند گاهی به شکلی تکرار شود تا شاید راهنما و درسی باشد برای دیگران.
فاطمه
|
|
۰۹:۵۱ - ۱۳۹۰/۰۵/۰۸
خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی جالب بود ممنون
ناشناس
|
|
۱۴:۰۶ - ۱۳۹۰/۰۵/۰۸
عالی بود رفیق
ناشناس
|
|
۱۴:۲۱ - ۱۳۹۰/۰۵/۰۸
تقلیدم تقلیدای قدیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
عزيزم
|
|
۱۵:۵۱ - ۱۳۹۰/۰۵/۰۸
سلام عزيز. در چه حالي هستي ؟ .... مي دونستي ؟؟؟؟تو مثل گلي ناز و خوشكلي......
راحله
|
|
۱۶:۵۲ - ۱۳۹۰/۰۵/۰۸
همین که فهممیدید از اثر کس دیگه کجا استفاده کنید که موثر باشه جای تشکر داره
ناشناس
|
|
۱۹:۱۲ - ۱۳۹۰/۰۵/۰۸
oخوب بود در زندگی با تلاش وحرکت در ست
mamoly
|
|
۰۳:۲۰ - ۱۳۹۰/۰۵/۰۹
shayad khob bid
ناز نازی
|
|
۰۹:۰۸ - ۱۳۹۰/۰۵/۱۱
جالب بود.وقتی به عمق داستان میری نکته های ظریفش رو کاملا احساس میکنی.
میرزا
|
|
۱۰:۱۱ - ۱۳۹۰/۰۵/۱۱
با این چیزا فقط سنت ازدواج آسیب می بینه و به این دیدگاه که جدیدا در جامع رواج پیدا کرده کمک می شه:
خودت می تونی همه نیزهات رو براورده کنی.
لطفا دقت کنید!
ناشناس
|
|
۱۶:۵۸ - ۱۳۹۰/۰۵/۱۲
مخسره
بب
|
|
۱۷:۱۶ - ۱۳۹۰/۰۵/۱۲
بی مزه
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر :