صفحه نخست

بولتن ۲

اقتصادی

اجتماعی

بولتن2

ورزشی

عکس

فرهنگ و هنر

IT

صفحات داخلی

کد خبر: ۳۷۱۵۸۵
تعداد نظرات: ۴ نظر
تاریخ انتشار: ۲۱ تير ۱۳۹۵ - ۱۲:۲۰
مژگان عباسلو شاعر مقیم آمریکا از واقعیت ها می گوید:
مژگان عباسلو شاعر مقیم آمریکا می گوید: آنهایی که فکر می کنید می آیید نیویورک و نیویورک رو عشقه، یه تک پا هم تشریف بیارید یه پل و چن خیابون اینور تر تا بفهمید بروکلین هم میدون انقلاب داره و سر بازارچه و دستفروش و بی خانمان و ... توش زنی هم زندگی می کنه که دیروز مریض من بود...
گروه بین الملل: مژگان عباسلو شاعر مقیم آمریکا درباره شرایط زندگی در شهر نیویورک نوشت: خب! قراره چند صباحی نیویورک زندگی کنم. شهری که فاصله بین اغنیا و فقراش رو پل منهتن به بروکلین تعیین می کنه.

به گزارش بولتن نیوز، در ادامه این یادداشت آمده است که بروکلین جاییه که من می رم بیمارستان و زندگی می کنم فعلا با محله‌هایی که بوی کشک بادمجون و سیرداغ ایرانی می ده و دل سیاهای فقیرش سفیده.

سر فرصت باید از ملیندا بنویسم وعشق با گوله کشته شده‌ش استیو. ملیندا صابخونه منه. معلمه و تابستون تعطیل. من رو توی یکی از اتاقهای خونه‌ش جا داده و نانسی رو توی اتاق دیگه.

خوش شانسی من اینه که حموم و دستشویی خودم رو دارم. اینجا حموم و دستشویی خصوصی هیپیپ هورا داره! باید سر فرصت از خیابونای پر از زباله بروکلین بنویسم و از مادری که توی اغذیه فروشی چینی برای خودش و بچه‌ش چهار تا بال مرغ سوخاری با برنج خرید با تن و بدنی لرزان به 14 دلار.

به قول ما ایرونی ها کی بخوره کی ببینه. آمریکا رو باید اینجا دید. اونهایی که فکر می کنید می آیید نیویورک و نیویورک رو عشقه، یه تک پا هم تشریف بیارید یه پل و چن خیابون اینور تر تا بفهمید بروکلین هم میدون انقلاب داره و سر بازارچه و دستفروش و بی خانمان و ... توش زنی هم زندگی می کنه که دیروز مریض من بود سیگاری تیر.



نفسش گرفته بود و احتمالا ذات الریه هم کرده بود و حاضر نشده بود با آمبولانس بیاد چون می گفت پولش رو بیمه ش نمی ده و اون هم وقتی بیل! ش - یعنی صورت حسابش - بیاد خونه نخواهد بود و فرار می کنه و ... بالاخره با تاکسی اومد! باید فرصت کنم و از دخترک سیاهپوست هفت هشت ساله ای بنویسم که امروز حین درس خوندن توی مک دونالد واسه وقت سپری کردن و نیومدن به اتاق خالی از سر و همسر و دخترم، دیدمش که عین راحیل می خندید و غش و ریسه می رفت با خواهر بزرگترش و وادارم کرد برم سر میزشون و بگم من یه دختر کوچولو دارم همسن تو که مثه تو می خنده. می ذاری واست بستنی بخرم؟ خواهر بزرگترش که هیفده هیجده ساله بود تشکر کرد و گفت: "اگه دوست دارید آره". واسه دوتاشون بستنی خریدم و دخترک وقت خوردن از لب و لوچه اش سرازیر شد و بهش دستمال دادم. وقت رفتن خواهرش گفت که بیاد از من تشکر کنه. به جای تشکر دستای کوچولوش رو وا کرد و منم بغلش کردم و لپ کوچولوش رو ماچ کردم و فقط باز تونستم بگم: "تو من رو یاد دخترم می ندازی. الان داره ایران خوش می گذرونه". باید وقت کنم و از آدمای بروکلین بیشتر بنویسم...

انتهای پیام/
برچسب ها: مشتاق ، نیویورک ، امریکا

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

نظرات بینندگان
ناشناس
|
|
۱۳:۲۴ - ۱۳۹۵/۰۴/۲۱
خوب اگه بده تو چرا اونجایی
آتش
|
|
۱۵:۲۳ - ۱۳۹۵/۰۴/۲۱
آره دیگه مثل انگیلیسه . برا ما بده برا آقازاده ها اشکالی نداره.
ناشناس
|
|
۱۵:۴۷ - ۱۳۹۵/۰۴/۲۱
اگه بده بی زحمت جاتو با من عوض کن.
پریا
|
|
۱۷:۱۴ - ۱۳۹۵/۰۶/۱۵
مارو تو فرودگاه جریمه کنن اونوقت اینا اشکال نداره
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر :