صفحه نخست

بولتن ۲

اقتصادی

اجتماعی

بولتن2

ورزشی

عکس

فرهنگ و هنر

IT

صفحات داخلی

کد خبر: ۱۲۷۴۴۰
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۰۶ اسفند ۱۳۹۱ - ۱۸:۵۲
گپی با جواد محقق
از شاهنامه فردوسی حکیم تا بوستان و گلستان سعدی و از خسرو و شیرین نظامی تا سیمرغ عطار، همه و همه تذکار این مهم است که ایرانیان خوش بیان با خوش ذوقی خود از یک سو و سازندهای معرفتی غنی از دیگر سو، توان آن را دارند که آدمیان را با فطرت گمشده خویش آشتی دهند...

گروه فرهنگی- ادب سرایی و شیوا قلمی ایرانیان، موهبتی از جانب حق تعالی به این مردمان می باشد که همواره کوشیده اند با تکیه بر آن، بنیان های ادبی، معرفتی و دینی و اخلاقی خویش را نشر دهند و در قالب هایی دلنشین آن را جهانگیر و جهانشمول سازند.

از شاهنامه فردوسی حکیم تا بوستان و گلستان سعدی و از خسرو و شیرین نظامی تا سیمرغ عطار، همه و همه تذکار این مهم است که ایرانیان خوش بیان با خوش ذوقی خود از یک سو و سازندهای معرفتی غنی از دیگر سو، توان آن را دارند که آدمیان را با فطرت گمشده خویش آشتی دهند.

انقلاب اسلامی ایران نیز که از مهم ترین پیام های آن، بازگشت به معنویت بود توانست استعدادهای نهفته فراوانی را به فعلیت برساند و نویسندگان فراوانی را در عرصه ادیات داستانی طرح سازد.  

به گزارش بولتن نیوز به نقل از پنجره، جواد محقق از اهالی سلیم‎النفس اقلیم قلم است؛ شاعر، نویسنده، روزنامه‎نگار و البته معلمی با کوله‎باری از تجربه و خاطره. محقق متولد 1333 در همدان است. نزدیک به چهل سال سابقه شاعری و نویسندگی دارد و بیش از سی سال تجربه معلمی. سیزده سال سردبیر ماهنامه رشد معلم و بعد از آن عضو تحریریه مجلات رشد آموزش، رشد نوجوان و رشد کودک بوده است. همکاری با بیش از هشتاد مجله و روزنامه، برگزاری ده‎‎ها شب شعر و کنگره علمی و فرهنگی و داوری در جشنواره‎‎های گوناگون شعر، داستان، کتاب و مطبوعات، عضویت در شورای شعر کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، عضویت در هیئت مدیره انجمن نویسندگان کودک و نوجوان و مدیریت دفتر شعر حوزه هنری برخی از مسئولیت‎‎های او بوده است. «قصه مرد بزرگ پاپتی»، «مثل من به انتظار»، «قدر استاد»، «معلمان خوب من»، «آن بهار مهربان»، «امین قافله وحی»، «دوغ و دروغ»، «باران بهانه بود»، «کلمات در خط مقدم» و «در کوچه‎‎های کرایوا» عناوین برخی از کتاب‎‎های او در حوزه‎‎های شعر، شعر کودک و نوجوان و داستان کودک و نوجواناند. 


متن ذیل نیز گفتگویی صمیمانه با جواد محقق است که از نظر می گذرد:

نام؟

جواد.

نام خانوادگی؟

محقق.

تحصیلات؟

دانشجوی انصرافی ادبیات.

شغل؟

دبیر بازنشسته آموزش و پرورش.

شغل پدر؟

مدرس حوزه علمیه در ایران و عراق.

همه مشاغلی که تا امروز داشته‎اید؟

شغل اصلی‎ام معلمی است؛ و شاید تنها معلمی باشم که در دبستان و راهنمایی و دبیرستان و هنرستان و تربیت معلم، آن هم در مدارس دخترانه و پسرانه و شبانه و روزانه و شهری و روستایی و داخل و خارج کشور تدریس کرده‎ام! در کنار معلمی، همکاری با مطبوعات و نوشتن کتاب و سردبیری و مدیرمسئولی بیش از ده ماهنامه و فصلنامه هم بوده است و تدریس در کلاس‎‎های شعر و قصه و روزنامه‎نگاری و دبیری و داوری جشنواره‎‎های گوناگون کتاب و مطبوعات.

دورترین تصویر که از کودکی در ذهن دارید؟

شبی که زلزله آمد و مادرم من و برادر کوچکترم جلال را زیر بغل زده بود و سراسیمه از پله‎‎ها پایین می‎دوید که ما را به حیاط برساند تا زیر آوار نمانیم. فکر می‎کنم من پنج ساله بودم و برادر کوچکترم یک ساله.

شغل مورد علاقه‎تان در کودکی؟

در بازی‎‎های کودکی مغازه‎داری می‎کردم و بیشتر هم پارچه‎فروشی! و مشاغلی که با ترازو سر و کار داشتند. با کفه‎‎های قوطی واکس ترازو درست می‎کردم و چون یکی از کفه‎‎ها بزرگتر از دیگری بود، هیچ‎وقت دو کفه ترازویم با هم تراز نمی‎شدند! در نوجوانی هم نجاری، که هنوز هم به‎ آن علاقه‎مندم.

و به هیچ‎کدام از این علاقه‎‎ها نرسیدید؟

چرا. عمویم بقالی یا به قول امروزی‎‎ها سوپری داشت. بسیاری از اوقات بیکاری در مغازه‎اش به او کمک می‎کردم و همیشه هم سعی می‎کردم پای ترازو بایستم و سنگ‎هایش را جابه‎جا کنم. بزرگتر که شدم، نجاری را هم تجربه کردم و چندین کتابخانه هم برای خودم ساختم.

کمترین نمره دوران تحصیل؟

صفر گرفتم، در انضباط!

چه‎کار کرده بودید؟

به یکی از همکلاسی‎‎ها یک تقلب درشت رسانده ‎بودم!

به‎عنوان یک معلم اعتراف تکان‎دهنده‎ای بود! اولین کتابی که خواندید؟

کتاب زیاد می‎خواندم. چیزی که یادم مانده باشد، کتاب «پرندگان» دافنه دوموریه است با ترجمه گیورکیس آقاسی.

اولین فیلمی که در سینما دیدید؟

اول یا دوم دبستان بودم که عموی دیگرم، من و پسرعموهایم را به سینما برد. یک کمدی ایرانی بود؛ احتمالا از فیلم‎‎های گروه متوسلانی. عمویم برای‎مان نوشابه هم خرید و تأکید کرد که به پدرتان نگویید. به محض اینکه به خانه رسیدیم، به پدرم گفتم «ما رفتیم سینما و عرق هم خوردیم!»

شاعــری سخت‎تـــر است یــا داستان‎نویسی؟

داستان‎نویسی. من با داستان‎نویسی شروع‎ کردم و یکی دوتا جایزه داستان‎نویسی هم دارم و تعدادی داستان چاپ‎شده؛ البته با اسم مستعار. نوشتن و مخصوصا بازنویسی داستان خیلی وقت و حوصله می‎خواهد. بنابراین شعر را که با تنبلی‎هایم سازگارتر است، انتخاب کردم!

چطور شد که با داستان‎نویسی شروع کردید و شاعر شدید؟

من در جلسات داستان حوزه هنری، که آن روز‎ها حوزه هنر و اندیشه اسلامی بود، شرکت می‎کردم. در دومین یا سومین جلسه، داستانی خواندم که شخصیت‎ اصلی‎اش یک حیوان بود. آن روز‎ها فضا فضای مستضعفی و پرولتر اسلامی و این چیز‎ها بود و غالب دوستان هم در حال و هوای ادبیات روسیه به محتوای داستان گیر دادند و به من برخورد و رفتم اتاق بغلی که اتاق شعر بود و دیگر ماندیم روی دست شعر مملکت! البته من قبل از انقلاب هم گاهی شعر می‎گفتم و منتشر هم می‎کردم. سوءسابقه‎اش موجود بود!

معلمی چگونه پیش آمد؟

از بد حادثه پیش نیامد. انتخاب اول و آخرم معلمی بود. حتی دوره تحصیلی‎اش را هم انتخاب کردم. دوره کوتاهی در دبستان درس می‎دادم. دیدم حوصله‎اش را ندارم. دوره دبیرستان را هم فکر می‎کردم که بچه‎‎ها دیگر شکل گرفته‎اند و معلم نمی‎تواند چندان تأثیرگذار باشد. برای همین دوره راهنمایی را انتخاب کردم. کنکور ندادم و دانشگاه نرفتم چون فکر می‎کردم اگر لیسانس بگیرم، می‎فرستندم به دبیرستان. برای همین رفتم تربیت معلم که فوق‎دیپلم بگیرم تا دبیر دوره راهنمایی شوم.

چرا شعرهای‎تان را کمتر منتشر می‎کنید؟

لذتی که از خلق اثر می‎برم، ارضایم می‎کند. این عادت را هم که دنبال ناشر بروم، ندارم. من جزء اولین بچه‎‎های گروه شعر حوزه هنری هستم اما تا الان، بعد از سی و چند سال، یک مجموعه شعر بزرگسال هم از من در حوزه چاپ نشده است؛ با اینکه چند سالی هم مسئول دفتر شعر حوزه بودم.

حس‎تان وقتی می‎بینید یکی از شاگردان‎تان شاعر یا نویسنده شده است؟

شیرینی معلمی همین است که رشد و بالندگی بچه‎‎ها را ببینی و لذت ببری.

پاسخ‎تان به کسی که شاعر دولتی‎تان می‎خواند؟

به‎عنوان یک معلم، حقوق‎بگیر دولت که هستم؛ پس نگرانی از این بابت ندارم! اگر دولت، دولت مردم و برآمده از آراء مردم باشد، افتخار می‎کنم که شاعر دولتی باشم. مشکل گویندگان این حرف‎‎‎ها آن است که ما‎ از نظام خودمان دفاع می‎کنیم. اگر از دولت‎‎های خارجی مواجب می‎گرفتیم و هرشب در یکی از سفارتخانه‎‎های بیگانه شام می‎خوردیم، حتما روشن‎فکر بودیم!

پاسخ‎تان به کسی که به‎خاطر مسئولیت‎‎های متعدد فرهنگی سرزنش‎تان می‎کند؟

اگر کسی کار‎های مختلفی از عهده‎اش بر بیاید و انجام بدهد، جای تحسین دارد نه سرزنش. آن‎ها باید خودشان را متهم کنند که توانش را نداشته‎اند؛ یا داشته‎اند و نشان نداده‎اند؛ یا توقعات‎شان بالا بوده و یا کار‎هایی را که به آن‎‎ها ارجاع شده است خوب انجام نداده‎اند تا تکرار شود. در ضمن با همین مسئولیت‎‎های به قول شما ـ یا ایشان ـ متعدد، هنوز دغدغه رساندن اجاره سر ماه اذیتم می‎کند!

شعر گفتن سخت‎تر است یا داوری شعر؟

داوری شعر. شعر گفتن بر اساس طبع و غریزه خداداد اتفاق می‎افتد. داوری اما قضاوتی است که گاهی دنیا و آخرت آدم را بر باد می‎دهد!

یک تجربه تلخ دست بردن بالایی‎‎ها در نتیجه داوری؟

درشت‎ترین و آخرینش انتخاب ناشران نمونه سال بود که من هم جزء داورانش بودم. یازده دوازده نفر داور بودیم که کار را با دقت فراوان به انجام رساندیم. ولی در نهایت لیستی که آقای دری اعلام کرد، ربطی به فهرستی که داوران داده بودند، نداشت.

از سرگذشت عالمان شاعر چه خبر؟

از این تحقیق پانزده ساله، که چند درصدش به تناوب در مطبوعات دهه شصت منتشر شد، چهار پنج جلدی آماده است ولی به‎دلیل وقفه چندساله‎ای که سفر و اقامت در خارج از کشور ایجاد کرد و بعد هم تداوم یافت، هنوز به سامان نهایی نرسیده است. البته چون خیلی‎‎ها سراغش را می‎گیرند، امسال تصمیم گرفتم به‎صورت استان به استان تنظیمش کنم و تدوین نهایی بماند برای بعد از اتمام استان‎ها.

حس‎تان درباره تخته سیاه؟

حس و حالش از وایت‎برد بهتر است.

ردیف آخر نیمکت‎‎های کلاس؟

من خودم به‎دلیل قد بلندم همیشه آخر کلاس می‎نشستم و به همین دلیل فرصت بیشتری برای گوش نکردن به حرف معلم‎‎ها و خواندن کتاب در کشوی میز داشتم! در دوران معلمی هم در اکثر کلاس‎‎ها این لذت را از بچه‎‎ها دریغ نمی‎کردم. همان اول سال اعلام می‎کردم هرکس نمی‎خواهد یا حوصله ندارد به درس من گوش کند یا می‎خواهد درس زنگ بعدش را مرور کند یا کتاب و مجله بخواند، برود ردیف آخر بنشیند. البته خواندن مجله فکاهی و مجله ورزشی ممنوع بود.

آقا اجازه بریم آب بخوریم؟

گاهی شیطنت می‎کردم و یک بطری کوچک آب در کیفم می‎گذاشتم و می‎بردم سر کلاس و اگر کسی اجازه می‎خواست برود آب بخورد، می‎گفتم این بطری آب! البته وقتی اجازه می‎گرفتند که دستشویی بروند، دیگر کاری نمی‎شد کرد!

مجسمه آزادی؟

اطلاعات این مجسمه در کتاب‎‎های درسی آمریکا چند غلط فاحش داشت که به رسانه‎‎ها هم کشیده شد. در ضمن به قول ـ احتمالا ـ برنارد شاو، وقتی کسی می‎میرد، مجسمه‎اش را برپا می‎کنند!

اگر سه‎هزار میلیارد تومان پول داشته باشید، با آن‎چه می‎کنید؟

احتمالا برمی‎دارم می‎روم کنار همان آقا، که طریقه خرج کردنش را بپرسم!

سه شیء که همیشه همراه‎تان هست؟

خودکار، کاغذ، عینک.

سخت‎ترین تجربه ترس؟

ده پانزده سال پیش موقع بازدید از دیوار چین از همراهان جا ماندم و گم شدم. دوربین و ضبط صوت و پاسپورت و دلار همراهم بود و یک کلمه هم چینی نمی‎دانستم. با مکافات سوار ماشینی شدم که می‎گفتند به پکن می‎رود. ماشین راه افتاد و در جاده‎‎های پرپیچ و خم جنگلی می‎رفت و من نه می‎توانستم از کسی چیزی بپرسم و نه جرأت پیاده شدن داشتم. آدم اگر در ایران بین شصت میلیون نفر گم ‎شود، پیدا شدنش محتمل است اما گم شدن در بین یک میلیارد و چندصد میلیون آدمِ یک شکل، آن هم در جنگل و مناطق روستایی، واقعا ترسناک بود! بیشتر از اینکه از جانم بترسم، از این می‎ترسیدم که هیچ اثری از من پیدا نشود.

آخرش چی شد؟

بعد از چند بار مردن و زنده‎ شدن، رسیدیم به پکن.

بزرگ‎ترین عیبی که دارید؟

یکی از هزار و یک عیبم این است که در برابر حرف‎‎های غیرمنطقی به خصوص از زبان بالادستی‎‎ها و آن‎ها که پست و سمتی دارند، قدرت تحمل ندارم و زود جوش می‎آورم.

اهل خرید برای خانه هستید؟

گاهی به ضرورت بله، اما اصولا اهل خرید چیزی نیستم؛ جز کتاب و مجله.

با پول یارانه‎تان چه می‎کنید؟

نمی‎دانم! علاقه و ارتباط زیادی با پول ندارم. از ابتدای زندگی‎ام هیچ‎گاه آرزو نکرده‎ام که آدم پولداری باشم؛ اگرچه دعا کرده‎ام که بی‎نیاز باشم. سی و سه سال کارمند بودم و لااقل باید سالی دوازده بار یعنی جمعا چهارصد بار برای گرفتن حقوق به بانک مراجعه می‎کردم اما در این سی و سه سال شاید بیست بار هم بانک نرفته‎ام. کار من در همین حد بوده است که چک‎‎ها را امضا کنم و بقیه زحمات گردن خانواده بود. البته شنیده‎ام خانم با پول یارانه چندتا کارخانه خریده است!

شیر، چای یا قهوه؟

چای زیاد می‎خورم اما اگر نباشد هم اذیت نمی‎شوم.

کوه، دریا یا کویر؟

هرسه، به اضافه دشت.

استقلال یا پرسپولیس؟

فقط تیم ملی!

پاسخ‎تان به کسی که از شما می‎خواهد برای سنگ قبر عزیز درگذشته‎اش شعری بگویید؟

بار‎ها اتفاق افتاده به خصوص در سال‎‎های جنگ و برای سنگ قبور شهدا. یکی از مشکلات هم زمانی بود که اصرار داشتند اسم فرزندشان در شعر بیاید و اسم هیچ‎جور در وزن جا نمی‎گرفت!

یک توصیه به شاعر جوانی که در حال بالیدن است؟

فهم اینکه شاعری هنری است بیشتر جوششی و کمتر کوششی؛ و اینکه بر اساس نظریه‎‎های ادبی به خصوص نظریه‎‎های از فرنگ آمده با شعر درگیر نشوند.

کوتاه درباره مهدی اخوان ثالث؟

شاخه معقول و معتدل شعر امروز؛ البته در شعر‎های نیمایی‎اش.

علی معلم؟

چهره بی‎مثل و مانند شعر انقلاب که البته مثل بعضی‎‎های دیگر در فراز و فرود مسئولیت‎‎های کاری و اداری با تمام توان علمی و ادبی‎اش به صحنه نمی‎آید.

عبدالکریم سروش؟

رودی روشن که به باتلاقی رسید و مردابی شد.

رضا امیرخانی؟

طلوعی برای تماشا و شاخه‎ای برای بالیدن. آشتی‎دهنده نسلی از بچه‎‎های متدین انقلاب با ادبیات داستانی.

قیصر امین‎پور؟

دوستی قدیمی و رفیقی صمیمی که سی سال از آمد و رفت و هم‎صحبتی‎اش لذت بردم.

رسول ملاقلی‎پور؟

از شیرین‎ترین و دلچسب‎ترین آدم‎‎هایی که به عمرم دیدم.

سیدحسن حسینی؟

اولین کسی بود که در نخستین جلسه حضورم در حوزه هنر و اندیشه اسلامی با او آشنا شدم و بعد‎ها تا آخر عمرِ نه‎چندان بلندش، رفت و آمد خانوادگی داشتیم.

مصطفی مستور؟

از توانمندترین قصه‎نویسان امروز با شناختی درخور از ادبیات دینی، بدون تظاهر.

یوسفعلی میرشکاک؟

جانِ جنون‎مدارِ پرشور و شر شعر انقلاب. نویسنده توانمندی که به گردن بسیاری از شاعران و نویسندگان انقلاب حق دارد.

حامد محقق؟

فرزندی خلف که به پدر ناخلفش تأسی کرده و شاعر شده!

جواد محقق نیشابوری؟

سال 1364 در یکی از شب‎‎های بمباران تهران در تاریکی غلیظ آسانسوری وامانده میان زمین و آسمان که ما را از طبقه نهم ساختمانی به طبقه دوم می‎برد و به‎خاطر قطع برق وسط راه متوقف شده بود، یکی خودش را معرفی کرد و گفت جواد محقق است! اول فکر کردم بازی درمی‎آورد. بعد هم کمی ترسیدم و فکر ترور و این حرف‎‎ها افتادم و خودم را جمع و جور کردم و آماده دفاع شدم! چند دقیقه بعد برق آمد و آسانسور راه افتاد و دیدم اشتباه کرده‎ام و با جواد محقق نیشابوری آشنا شدم.

بزرگ‎ترین آرزویی که به‎ آن رسیدید؟

تأسیس جمهوری اسلامی. در حوزه شخصی هم دیدن بخش‎‎هایی از کره زمین که از کتاب‎‎های جغرافی می‎شناختم.

بزرگ‎ترین آرزویی که به‎ آن نرسیدید؟

اینکه انسانی باشم در تراز توقعات دین و میهنم.

غم‎انگیزترین نقطه تاریخ؟

تاریخ مجموعه نقاط غم‎انگیز است.

باشکوه‎ترین نقطه تاریخ؟

در تاریخ معاصر، بازگشت امام و آزادی خرمشهر و در این سال‎ها، بیداری اسلامی در منطقه.

اگر پاک‎کن جادویی داشتید، کدام بخش زندگی‎تان را پاک می‎کردید؟

از هیچ‎کدام از دوره‎‎های زندگی‎ام در مجموع ناراضی نیستم. همه دوره‎‎های زندگی در جای خودشان درست و لازم و لذتبخشند. مشکل خیلی از ما این است که در هر دوره‎ای یا حسرت دوره گذشته را می‎خوریم یا آرزوی دوره بعدی را داریم. من کودکی خوبی داشتم، سرشار از بازی و آموختن. برای همین در نوجوانی حسرت کودکی را نداشتم. جوانی‎ام را هم یک ایرانگردی تک‎نفره بلندمدت با سفر به تمام شهر‎های ایران و تجربه‎هایش شکل داد. خلاصه از هر دوره استفاده خودش را کردم.

چرا برخلاف بسیاری از هنرمندان نسل انقلاب، فرزندان‎ شما هم به چیز‎هایی که باور داشتید و دارید، باور دارند؟

در خانواده سعی کردیم به چیزی که حرفش را می‎زنیم، عمل کنیم و حرف چیزی را که به آن عمل نمی‎کنیم، نزنیم. تلاش هم داشتم که لقمه حرام به خانه نبرم. اگر چنین باشد که شما می‎گویید، شاید محصول همین باشد؛ و البته حاصل لطف خداوند.

اگر مجبور شوید در کشوری غیر از ایران زندگی کنید، کدام کشور را انتخاب می‎کنید؟

به ترتیب هند، تاجیکستان و افغانستان.

بهترین شهر ایران برای زندگی؟

اصفهان، مشهد و تهران.

بهترین خیابان تهران؟

بلوار کشاورز برای پیاده‎روی؛ و از پل حافظ تا چهارراه حسن‎آباد برای تماشای تازه‎‎های نجاری و مخصوصا قفسه‎‎های کتاب.

به مجموعه مدیریت فرهنگی کشور از بیست چه نمره‎ای می‎دهید؟

با تک‎ماده می‎فرستم‎شان بروند دنبال کارشان که بیشتر از این وقت کلاس را نگیرند!

از طایفه هنرمندان انقلاب عملکرد هنرمندان کدام‎ رشته را موفق‎تر می‎دانید؟

همه بچه‎‎های انقلاب برای تأسیس هنر و ادبیات انقلاب تلاش کرده‎اند اما هنرمندان سینما و تجسمی تولید محسوس بیشتری داشته‎اند. شعر البته زودتر به میدان آمد و دیرتر هم پایید و چهره‎‎های قابل تأملی پرورش داد.

سه کتاب برای تنهایی؟

همه کتاب‎‎های آسمانی ادیان الهی و کتاب‎‎های مقدس ادیان غیرآسمانی. اگر از سه‎تا خیلی بیشتر است، خلاصه‎شان کنید که همه را ببرم!

حرف آخر؟

والسلام

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

نظرات بینندگان
ناشناس
|
|
۱۴:۰۸ - ۱۳۹۲/۰۱/۱۴
خدا انشاء الله توان خدمت گذاری بیشتر به این نظام اسلامی را روزی شما نماید از آرزوی قشنگتان خیلی لذت بردم یک صلوات نثارتان
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر :