بعد از چند روز معطلی ظهر 19 مهر ماه ، پدال گاز اتومبیل را به
طرف ورزقان و چای کندی فشار دادم ، آدرس را از دو نفر از دوستانم ، آقای
نصیرزاده و یک نفر دیگر پرسیده بودم ، باید از ورزقان به خیرالدین می رفتم
وسپس از آنجا تا چای کندی راهی نبود ، به ورزقان که رسیدم اصلا راه را بلد
نبودم ، پس از اینکه مخزن گاز اتومبیل را از تنها ایستگاه سی ان جی ورزقان
پر کردم ، بعد از پرس و جویی کوتاه از راهی باریک از ورزقان راه خیرالدین
را پیش گرفتم ، راه خیرالدین به گونه ایست که پس از 10 دقیقه ای رانندگی
فکر کردم دارم بیراهه می روم و دوباره پرسیدم اما گفتند برو می رسی !
پانزده
دقیقه رانندگی مرا به خیرالدین رسانده بود ، چند کانکس نیمه کاره حاصل
بازسازی تا آن زمان در خیرالدین بود ، اما حال راه را به طرف چای کندی باید
ادامه می دادم ، از سربالایی خیرالدین که بالا می رفتم خدا خدا می کردم که
تایرهای ماشین تا چای کندی مرا یاری نمایند که به جرات می توانم بگویم تا
به حال چنین راه پر سنگ و نا مناسبی ندیده بودم.
بلی این راه چای کندی ورزقان بود
که تنها 5 دقیقه ای با خیرالدین فاصله دارد ، بالاخره رسیدم به چای کندی ،
چای کندی که چه عرض کنم به مجموعه چادر های اهالی چای کندی ، چای کندی
روستایی است که در ته یک دره و در کنار چشمه ای واقع شده است ، اما زلزله
21 مرداد از این روستا به واقع تلی از خاک به جا گذاشته است و حالا
روستاییان را به تپه ای کنار جاده ی خاکی اش منتقل نموده اند ، از اهالی
روستا سراغ " گلین " را می گیرم که می گویند اینجا دو نفر " گلین " داریم ،
یکی متاسفانه جزو 6 نفر فوتی زلزله است و یکی دیگر نیز دو پایش شکسته و
الان در چادرش است !
بهت سرتاپایم را فرا می گیرد مگر می شود خبر سایت
شبکه ایران اشتباه از آب در بیاید ، در همین فکر ها بودم که پیرزنی جلو آمد
و گفت بیا پسرم کسی را که تو می گویی می شناسم ، با من بیا ، به دنبال
پیرزن راه می افتم ، به طرف خیل چادر های اهالی می رویم ، حال جلوی چادرش
دارم می بینمش ، خودش بود ، صاحب عکس منتشر شده را یافته بودم ، قبل اینکه
پیرزن حرفی بزند گفتم " مادر دستت درد نکند یافتم " ، جلوتر رفتم و با
احوال پرسی مختصری چند دقیقه بعد مهمان چادر " گلین " بودم ، با دخترش در
چادر بود ، پسرش در ورزقان درس می خواند و همسرش نیز در بیرون کار می کند.
آری!
خانم " گلی سعادتی " همان " گلین" ما بود که خبرنگار فارسی زبان شبکه
ایران او را به اشتباه " گلین " معرفی کرده بود ، در همان ابتدای صحبتمان
هم به او به شوخی گفتم ولی مردم آذربایجان و ایران شما را به نام " گلین "
خواهند شناخت ، چندی بعد پیرزنی که او را به خبرنگار شبکه ایران معرفی کرده
بود نیز به جمع ما پیوست ، اما بشنوید شرح ماجرا را از زبان خود " گلین "
:
پسر کوچکم کنار دستم نشسته بود و داشتم در تنور نان می پختم که زمین
به شدت لرزید ، مادر شوهرم که در ایوان طبقه دوم خانه کاه گلیمان نشسته بود
با فروریختن خانه مان زیر آوار مانده بود بعد از اینکه پسر کوچکم را در
محوطه باز قرار دادم ، اولین نفری که از زیر آوار بیرون کشیدم مادر شوهر
پیرم بود ، او را به کناری کشیدم در روستا بلوایی به پا شده بود و هر کس به
طرفی می دوید.
یکی گریه می کرد یکی به سرش می کوبید و دیگری به این طرف و آن طرف می دوید.
می
گوید چون خدا را شکر بقیه خانواده ما بیرون بودند از آنها مطمئن بودم
اولین کسانی که به ذهنم رسید پیرمرد و پیرزن پیری بود که همسایه مان بودند.
وقتی
وارد ویرانه خانه شان شدم پیرزن بین دو تیرک گیر کرده و مانده بود ، به
خانه ویران شده اش زل زده بود و در حالیکه سر و رویش را گرد و خاک گرفته
بود ، به آرامی کمک می خواست و پیرمرد هم فقط کاسه سرش از زیر تل آوار
معلوم بود ، بعد از اینکه پیرزن ( این پیرزن همان زنی است که در چادر نشسته
است و حال دارد اشک می ریزد ) را بیرون آوردم با دست هایم خاک ها را پس
زدم و مرد را به حیاط کشیدم ، خاک ها را از دهانش بیرون آوردم و راه نفسش
را باز کردم ( تا اینجا شد 3 نفر ) ، همین که به کوچه آمدم بچه های همسایه
دیگرمان را دیدم که فریاد زنان برای مادر شان که زیر آوار مانده کمک می
خواهند.
به داخل خانه آنها دویدم ، اما خانه زیر و رو شده بود و جز تلی از خاک نبود ، به این طرف و آن طرف می دویدم که از زیر پایم فریاد کمک " یوسف " پسر اول دبیرستانی همسایه مان را شنیدم که گفت " خاله گلی " ما اینجاییم با مادرم ، کمکمان کن ، آری خاک ها را کنار زدم و پسر را زنده بیرون آوردم ، اما مادرش را بیرون کشیدم ، وقتی در حیات راه نفسش را باز کردم دیدم نفس ندارد و متاسفانه فوت کرده بود.
شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.
bultannews@gmail.com