کد خبر: ۶۲۶۵۱۰
تاریخ انتشار:
بهترین اشتباه من عشق است

بسته شعر آیینی در رثای حضرت مسلم بن عقیل (ع)

منتخبی از اشعار آیینی را که درباره حضرت مسلم بن عقیل (ع) سروده شدند، در این مطلب بخوانید.

به گزارش بولتن نیوز، هر محرم که از راه می‌رسد، عاشقان امام حسین و یاران باوفای ایشان دل ها را روانه کرب و بلا می کنند و به یاد مظلومیت و حقانیت نادیده گرفته شده ایشان، ناله سر می دهند. امامی که بیش از هر چیز شاید ب ما یاد داد که در راه حق و بندگی خداوند باید از همه چیز گذشت؛ حتی طفل شش ماهه.

به پاس بزرگداشت مقام شهدای دشت نینوا، هر روز دهه اول ماه محرم به نام یکی از آنها نامگذاری شده است. اولین شهید راه حسینی، مسلم بن عقیل سفیر امام حسین (ع) در کوفه بود که به دستور ابن زیاد دستگیر و از بالای کنگره با زبانی روزه و تشنه، به زمین انداخته شد. شب و روز اول ماه محرم به نام این شهید والامقام و عاشق حسین اختصاص دارد.

شاعران آیینی کشورمان هم درباره شهادت حضرت مسلم بن عقیل (ع ) آثاری خلق کردند که در اینجا به برخی از این اشعار اشاره می شود:

شعری در رثای حضرت مسلم (ع) از علی اکبر لطیفیان

صبح شد یک طرف سرم افتاد
یک طرف نیز پیکرم افتاد

از روی پشت بام افتادم
با علیک السلام افتادم

بدن من شکست خوشحالم
سر راهت نشست خوشحالم

بی سبب نیست اینکه خوشحالم
زن و بچه نبود دنبالم

آی مردم سپاه بی نفرم
صبح خالی نبود دورو برم

حرفی از زخم با پرم مزنید
این همه سنگ بر سرم مزنید

آی مردم گناه من عشق است
بهترین اشتباه من عشق است

آی مردم کمی حیا بد نیست
بی وفاها کمی وفا بد نیست

سنگ خوردم شکست گونه ی من
غصه خوردم شکست روزه ی من

نفسم را اسیر کردم و بعد
وسط کوچه گیر کردم و بعد

کوچه هایی که تنگ و باریک اند
روز هم چون شبند تاریک اند

بدی کوچه های تنگ این است
می شود هر طرف رهت را بست

مثلا کوچه ای که زهرا رفت
از تنش تازیانه بالا رفت

مثل این مردمی که بی عارند
مثل اینها مدینه بسیارند

مثل اینها مدینه هم بودند
دور بیت الحزینه هم بودند

تو نبودی مدینه را گفتی؟
قصه ی داغ سینه را گفتی؟

تو نگفتی خوشیم مادر بود
مادرم دختر پیمبر بود ؟

تو نگفتی صداش میلرزید
پدرم تا که کوچه را میدید ؟

تو نگفتی هنوز غمگینی
فکر پرتاب دست سنگینی ؟

تو نگفتی نگات پژمرده
مادرت بارها زمین خورده؟

من که کوچه نشین شدم مردم
یا که نقش زمین شدم مردم

کوچه بود و زمان چیدن بود
به خداوند فاطمه زن بود

جان به راه حسین میبازم
تا کند مادر حسن نازم

شعری از حسن لطفی برای پاسداشت مقام مسلم بن عقیل (ع)

چشمم برای آمدنت اشک پرور است
از چشم‌های منتظرم کوچه‌ها تر است

پیک توأم که در قفس تنگ آمده است
نامه بری که زخمی و بی بال و بی پر است

پرواز را ز خاطر من برده این دیار
این سرنوشت بی کسی این کبوتر است

گفتم بنالم از غم و بر سر زنم ولی
از چه بگویم آه که غم ها مکرر است

از نعل تازه ای که به اسبان‌شان زدند
از کوفه‌ای که رونقش از تیغ و خنجر است

از بام ها که جای گُل از سنگ پر شده است
از آتش تنور که سرگرم یک سر است

یا از محلّه های یهودی نشین شهر
از چشم بی حیا که به دنبال معجر است

از گوش ها که منتظر گوشواره اند
از مردمی که وعده ی سوغاتشان زر است

از ناکسی که در پی انگشتریِ توست
از خنجری که منتظر زخم خنجر است

از دست های زبر و خشن، تازیانه ها
از پنجه ها که در پی گیسوی دختر است

از هر چه نیزه، نیزه ی اینان بلندتر
از هر چه تیر، تیر سه شعبه گرانتر است

شعری برای حضرت مسلم (ع) از پیمان طالبی

خورشید خوابیده انگار بعد از غروبی دوباره
شب آمده ، گشته حیران در کوچه ها یک ستاره

خفاش شب در کمین است، دستان او «صبح چین» است
می ریزد از دست پستش، خون کبوتر هماره

وقتی رسیدم به این شهر؛ مردم همه مرد بودند
حالا ندارم میان نامردمان راه چاره

این مردم اهل شکستند، حرمت وَ بیعت ندارد
آئینه اند اهل بیتت، این مردمان سنگ خاره

در آب می بینم انگار، دستان قطع علمدار
ایضا تو را آن زمان که مشکش شده پاره پاره

پایان افسانه ما خیلی شبیه است آقا
تو می روی روی نیزه، من روی دارالعماره

در پشت دروازه شهر یک فاتحه قسمتم کن
جسم مرا یا اباالعشق وقتی که کردی نظاره

شعری از وحید قاسمی درباره سفیر شهید امام حسین (ع)

دیوار غصه بر سرم آوار شد حسین
تاریخ رنج فاطمه تکرار شد حسین

آییـنه صــداقت قلب تمام شهر
مجروح تازیانه زنــگار شد حسین

دیدم که دست بیعتشان بین آستین
باسحرسکه های طلا مار شدحسین

درسبزه ها به جای طراوت تنفراست
هربره ای که خوردازآن هارشد حسین

اینجا برای کشتن تان نقشه میکشند
زیر گـلوت مرکز پرگار شد حسین

مسلم نخورد لقمه ای از سفره کسی
اما به کل کوفه بدهــکار شد حسین

حتی به جسم بی سرمن سنگ می‌زنند
مسلم به جرم عشق توبردارشدحسین

راس بریده‌ام سر یک میخ آهنین
سر گرمی جماعت بازار شد حسین

دیدم بر اشــتران سپاه حرامیان
چندین هزار نیزه فقط بارشد حسین

سنگ و کلوخ بر همه پشت بام ها
قدر ســپاه ابرهه انبــار شد حسین

آب از سرمن و تو واکبر گذشته است
زینب به بند غصه گرفتار شد حسین

راه اسیر کردن اهـل و عیال‌تان
با خنده‌های حرمله هموار شد حسین

شعر آیینی یوسف رحیمی درباره حضرت مسلم

سوی کوفه میا که پیچید
بوی غربت میان هر کوچه

باز تکرار بی وفائی هاست
باز دستان بسته در کوچه

حسّ دلتنگی قفس دارد
آسمان کوچ کرده از این شهر

عشق و احساس و عزت و غیرت
هم زمان کوچ کرده از این شهر

این قبیله چقدر بی دردند
بی حیائی ست خصلت کوفه

مشک‌ها طعم تشنگی دارد
و سراب است بیعت کوفه

غربت زائر غریبی را
به نظاره نشسته‌اند آقا

نیزه نیزه در انتظار تواند
همه پیمان شکسته‌اند آقا

در کمین نگاه مهتابند
بغض‌ها‌، کینه‌ها‌، کبودی‌ها

و برای تو نقشه‌ها دارند
کوفیان ، شامیان ، یهودی ها

دل‌شان را ز کینه‌ی مولا
دم بدم پر گدازه می کردند

دل من آه ارباً اربا شد
نعل ها را که تازه می‌ کردند

دگر آقا چه خوب می‌فهمم
ندبه ی بی جواب یعنی چه

التماس نگاه لب تشنه
ناله ی آب آب یعنی چه

ندبه هایی غریب می بارد
صحنه هایی عجیب را دیدم

پرده افتاد ! در همین کوچه
سر شیب الخضیب را دیدم

گرد خورشید خون گرفته ی عشق
نیزه ها ازدحام می کردند

سنگ ها بر لبی ترک خورده
بوسه بوسه سلام می کردند

سوی کوفه میا که پیچیده
بوی غربت میان هر کوچه

می شود باز داغ ها تکرار
داغ دستان بسته در کوچه

منبع: باشگاه خبرنگاران جوان

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

نظر شما

آخرین اخبار

پربازدید ها

پربحث ترین عناوین