کد خبر: ۸۸۷۷۶۰
تاریخ انتشار:۰۲ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۴:۵۱
یک لیوان آب خنک بنوشید و بخوانید
از کوفه تا تهران؛ منطق مذاکرات نظام اسلامی با شیاطین چیست؟
سال ۳۶ هجری است. امیرالمؤمنین علی (ع) که از همان روزهای نخست خلافت، عزل معاویه از حکومت شام را در سر می‌پرورانَد...

گروه سیاسی: سال ۳۶ هجری است. امیرالمؤمنین علی (ع) که از همان روزهای نخست خلافت، عزل معاویه از حکومت شام را در سر می‌پرورانَد و او را شایسته ولایت‌داری بر مسلمانان نمی‌دانَد، خود را در آستانه یک رویارویی سرنوشت‌ساز می‌بینَد. معاویه نامه‌های امام را بی‌پاسخ گذاشته و سر به شورش برداشته است. در چنین فضایی، جریر بن عبدالله بجلی، صحابی پیامبر (ص) و والی منصوب عثمان در همدان که امام موقتاً او را در مقامش ابقا کرده بودند، به کوفه فراخوانده می‌شود. جریر که از قصد امام برای لشکرکشی آگاه می‌شود، نزد ایشان آمده و پیشنهاد وساطت می‌دهد: «ای امیرمؤمنان، مرا به سوی معاویه بفرست؛ چه او همواره نسبت به من دوست و اندرزپذیر بوده است. من نزد او می‌روم تا او را به اطاعت تو دعوت کنم». این پیشنهاد، ظاهری فریبنده داشت و در باطن خود این پیام را یدک می‌کشید که اگر معاویه تن به بیعت بدهد، ممکن است در سمت خود ابقا شود. مالک اشتر، یار بصیر و پولادین امام، فوراً خطر را احساس کرد و با صراحت گفت: «او را مفرست و صادقش مپندار، سوگند به خدا که خواسته‌اش خواسته آن‌هاست و او با آنان هم‌فکر است».

به گزارش بولتن نیوز ،اما امام علی (ع) در کمال ناباوریِ مالک و یاران نزدیکش، با این مأموریت موافقت کرد و جریر را با نامه‌ای به شام روانه ساخت. مأموریتی که جریر بجلی برای خود متصور بود، «بیعت گرفتن از معاویه» به شرط «ابقای او بر ولایت شام» بود؛ اما مأموریتی که امام تعیین کرده بود، «دعوت به اطاعت محض و ترک ولایت» بود. فاصله میان این دو تصویر، به اندازه فاصله یک «پیروزی سیاسی» تا یک «فاجعه اعتقادی» بود. معاویه اما نه تنها بیعت نکرد، بلکه جریر را ماه‌ها با وعده و وعید در شام نگه داشت تا هم زمان بخرد، هم اقتدار خلیفه را در انظار عمومی با تعلل خود به سخره بگیرد. در این مدت، فشار بر امام علی (ع) از سوی افکار عمومی و یاران دو‌دل فزونی یافت. زمزمه‌ها آغاز شد: «مگر علی خودش نمی‌گفت معاویه شایسته نیست؟ پس چرا برای ماندنش پادرمیانی می‌کند؟»

اینجاست که والاترین درس سیاسی از این ماجرا خودنمایی می‌کند: امام با این کار، در حقیقت آخرین تیرِ صلح را نه برای «سازش»، بلکه برای «اتمام حجت» رها کرد. او با آگاهی از ذهنیت جریر و با دوراندیشیِ بی‌نظیر خود، به میدان آمد تا ثابت کند که معاویه، حتی با وساطت دوستان نزدیکش، اهل اطاعت از خلیفه مسلمین نیست. این مذاکره، یک «تاکتیک مجبورساز» بود که معاویه را در موقعیتی قرار داد تا ماهیت زیاده‌خواه و قدرت‌طلب خود را عریان سازد. هنگامی که جریر دست خالی بازگشت، دیگر هیچ بهانه‌ای برای مرددان و صلح‌طلبان در اردوگاه امام باقی نماند و راه برای نبردی که امام از ابتدا آن را حتمی می‌دانست، هموار شد.

حدود چهارده قرن بعد، رهبر شهید و فرزانه انقلاب اسلامی، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، در شهریور ۱۳۹۲ در دیدار با فرماندهان سپاه پاسداران، تعبیری را به کار بردند که پژواکی از همان حکمت علوی بود: «نرمش قهرمانانه». ایشان فرمودند: «من مخالف حرکت‌های صحیح دیپلماسی نیستم، بنده معتقدم به همان چیزی که سال‌ها پیش به نرمش قهرمانانه نامگذاری شد. کشتی‌گیری که به دلیل فنی نرمشی انجام می‌دهد، نباید یادش برود که حریف و دشمنش کیست». آن روزها نیز زمزمه‌های انتقاد و شبهه فراوان بود. عده‌ای این «نرمش» را به «عقب‌نشینی» تفسیر کردند و حتی مدعی شدند که این رویکرد، برخلاف میل رهبری و با تحمیل اطرافیان صورت پذیرفته است.

سال‌ها بعد و در آستانه تحولات سرنوشت‌ساز منطقه‌ای در دهه ۱۴۰۰، بار دیگر رهبر شهید انقلاب مجوز مذاکره با آمریکا را صادر کردند. هدف اما از ابتدا مشخص بود: نه تسلیم و نه سازش، بلکه «اتمام حجت». یکی از مقامات ارشد نظام که از نزدیک در جریان تصمیم‌سازی‌ها بود، نقل می‌کند که حضرت آقا فرمودند: «این مسیر را بروید تا اتمام حجتی باشد و مردم بدانند». رهبر انقلاب به خوبی آگاه بودند که طرف آمریکایی به دنبال «حذف کامل غنی‌سازی» و «توقف توان موشکی» ایران است و می‌دانستند که زیاده‌خواهی‌های دشمن، راه را بر هرگونه توافق عادلانه می‌بندد. درست مانند امام علی (ع) که می‌دانست معاویه به کمتر از خلافت رضایت نمی‌دهد و هرگز تن به اطاعت به بهای از دست دادن شام نخواهد داد.

همان‌گونه که پیش‌بینی می‌شد، مذاکرات به در بسته خورد و کار به جایی رسید که شهید آیت‌الله خامنه‌ای صریحاً اعلام کردند که مذاکره با آمریکا «هیچ سودی ندارد و هیچ ضرری را از ایران دفع نمی‌کند». پس از ناامیدی از مسیر دیپلماسی، جنگی که دشمن برای آن لحظه‌شماری می‌کرد، در خرداد ۱۴۰۴ آغاز شد. رهبر شهید انقلاب اما، پیش و پس از آن، هدف از آن مذاکرات را چنین تبیین کردند: «برای اتمام حجت بود».

جالب اینجاست که در آن برهه نیز، همچون دوران امیرالمؤمنین (ع)، بودند کسانی که از روی ساده‌اندیشی ی

ا غرض‌ورزی، از «خیانت» و «سازش» دم زدند و اقدام حکیمانه رهبری را به چالش کشیدند.

اینک می‌توان تصویر واضح‌تری از این «معمای تکراری» ترسیم کرد. پرسش اصلی این است: چرا رهبران الهی، از امیرالمؤمنین (ع) تا نایب برحقش در عصر معاصر، آگاهانه قدم در مسیری می‌گذارند که می‌دانند از سوی عوام و حتی برخی خواص، به «انفعال» و «عدول از اصول» تعبیر می‌شود؟

پاسخ را باید در عمق «مسئولیت رهبری» جستجو کرد. رهبر، نه تنها در برابر وجدان خویش، بلکه در برابر تاریخ و نسل‌های آینده نیز پاسخگوست. هزینه یک «سوءبرداشت مقطعی» از سوی عده‌ای که قدرت تحلیل راهبردی ندارند، به مراتب کمتر از هزینه «گرفتار شدن در جنگی ناخواسته بدون اتمام حجت» است. رهبران الهی، با پذیرش خطرِ «تضییع وجهه» نزد عوام، بزرگ‌ترین رسالت خود را که «روشن‌سازی» و «بیدارگری» است، به انجام می‌رسانند.

در صدر اسلام، عوام چه می‌دیدند؟ فرماندار سابق عثمان می‌رود تا با معاویه، دشمن قسم‌خورده امام، برای «ابقای» او مذاکره کند. این تصویر چنان قدرتمند بود که مالک اشتر را به خشم آورد و دل‌های بسیاری را لرزاند. اما چه کسی جز امام می‌دانست که این «ظاهرِ آزاردهنده»، پلی است برای رسیدن به «واقعیتِ روشنگر»؟ وقتی معاویه پس از ماه‌ها تعلل، شرط حفظ شام را گذاشت، همه فهمیدند که او اهل بیعت نیست و جنگ، نه از سر اختیار که از سر اجبار، تقدیر این امت شده است.

امروز نیز همان داستان تکرار شده است. عده‌ای در داخل و خارج، نشستنِ پای میز مذاکره با «شیطان بزرگ» را، پیش از آنکه دشمن ماهیت خبیث خود را کامل نشان دهد، «سازش» و «عدول از آرمان‌ها» نامیدند. حتی برخی این اقدام را «تحمیلی» خواندند. اما صبر کنید: آیا این همان منطقی نیست که در جنگ صفین به کار رفت؟ رهبری با آگاهی کامل از وعده‌های دروغین و زیاده‌خواهی‌های طرف مقابل، اجازه مذاکره دادند تا ثابت کنند که طرف آمریکایی، نه به دنبال «توافق»، که در پی «تسلیم» ملت ایران است. وقتی این حقیقت برای همگان عیان شد، دیگر کسی نتوانست علیه «دفاع مقدس» و «پاسداری از کیان کشور» حرفی بزند. به قول رهبر شهید انقلاب، «برای اتمام حجت با دنیا مذاکره را پذیرفتیم». این همان «نرمش قهرمانانه»‌ای است که مقدمه‌ساز یک «مقاومت هوشمندانه و شکست‌ناپذیر» می‌شود.

شاید تلخ‌ترین و در عین حال والاترین بخش رهبری این باشد: رهبر برای نجات کلیت یک نهضت از سقوط در دام جنگی ناخواسته و تحمیلی، باید گاهی چهره و آبروی خود را نزد عوام به خطر بیندازد. درسی که از «جریر» در همدان تا «دیپلمات‌ها» در ژنو و وین می‌توان گرفت، این است که «ظاهر» یک کنش سیاسی را با «ماهیت اخلاقی» آن اشتباه نگیریم. آنچه در قاموس سیاستِ آمیخته به اخلاق، «سازش» خوانده می‌شود، در حقیقت نرمشی است قهرمانانه برای عبور دادن امت از پیچ‌های خطرناک تاریخ، بی‌آنکه ذره‌ای از اصول عدول شود.

رهبران الهی، چه در کوفه قرن اول هجری و چه در تهران قرن پانزدهم هجری، این هنر را داشته‌اند که میان دو راهیِ «مقبولیت مقطعی نزد عوام» و «نجات بلندمدت امت» دومی را انتخاب کنند، هرچند که در کوتاه‌مدت طعن و لعن ناآگاهان را به جان بخرند. و مگر نه این است که معیارِ «پیروزی» در منطق آن‌ها، نه فتح میدان‌ها در یک روز و دو روز، که فتح دل‌ها و تاریخ به مدد حق و حقیقت است؟

پ.ن: این تحلیل ناظر به چرایی انجام مذاکرات در گذشته و تشکیک عده‌ای در ماهیت آمریکا و عیادی آن است نه تکرار مذاکرات پس از هزینه‌هایی که بابت این چرایی و تشکیک دادیم.