کد خبر: ۵۷۳۳۲۶
تاریخ انتشار: ۱۳ آبان ۱۳۹۷ - ۲۲:۰۶
به مناسبت اکران فیلم چهارراه استانبول؛
فیلم «چهارراه استانبول» که روایت پرماجرایی از حادثه آتش سوزی و فروریختن ساختمان «پلاسکو» است، فیلمی است اجتماعی که با پس زمینه قرار دادن آتش گرفتن...

به گزارش بولتن نیوز، فیلم «چهارراه استانبول» با نام قبلی «پلاسکو» روایتی پرشور و هیجان از همان نام و همان ساختمان و همان روز است. ساختمانی که یکی از مهمترین مراکز تولید و فروش پوشاک در تهران بود و در روز پنجشنبه، آخرین روز از دی ماه سال 1395 آتش گرفت و پس از سه ساعت و نیم سوختن فروریخت.

**نوستاژی ای که فرو ریخت
پلاسکو به نوعی تاریخ تهران مدرن بود چرا که در سال 1341بلندترین ساختمان تهران بود . پلاسکو به عنوان نماد تهران جدید و معماری مدرن در پایتخت در ابتدا با شکوه بود و پایان تراژیکش آن را در یادها نگه داشت در نتیجه همین داستان به عنوان نام و پس زمینه داستان به اندازه کافی تراژیک و دراماتیک هست. یعنی اشاره ای مستندوار به داستانی واقعی که البته توام با بهت و افسوس برای مردم یک جامعه بوده است. برای عده ای که در آن صاحب سودی و منفعتی بوده اند از جهتی و برای دیگرانی که نوستالژی این ساختمان را به یاد داشته اند و حداقل یکبار از آن ساختمان لباس خریده بودند از جهتی دیگر و برای کل مردم ایران که آن را حتی یک بار هم ندیده بودند اما داستان آن را شنیدند، فیلم های سوختن و فروریختنش را در فضای مجازی دیدند و بهت زده شدند آشنا است.
در نتیجه فیلم «چهارراه استانبول» در اولین قدم و از جهت ارتباط گیری مخاطب با خط داستانی فیلم موفق عمل می کند و جذابیت لازم را برای وسوسه کردن مخاطبان بالقوه و تبدیل آنان به بینندگان بالفعل دارد.

**تکرار پرتکرر
روایت اصلی چهارراه استانبول داستان دو فروشنده لباس است که در پلاسکو مغازه دارند اما به خاطر ورود اجناس چینی (یکی از معضلات قبلی جامعه) رو به ورشکستگی رفته اند و برای فرار از دست طلبکاران و کسبه پلاسکو تصمیم می گیرند تا با قمار (یکی از معضلات به نسبه جدید جامعه) پولی بدست بیاورند و جبران مافات کنند.
این فیلم با روایت های متعددی سروکار دارد که در نهایت در یک نقطه به هم می رسند. روایت هایی که شروع آشنایی مخاطب با آنها در شب قبل از آتش سوزی است که نقش ها به نوبت معرفی می شوند و همگی فردا و هرکدام به شکلی و با شدت و ضعفی به پلاسکو و آتش سوزی آن مرتبط می شوند.
کارگردان این فیلم، «مصطفی کیایی» (متولد1355) کارگردانی دغدغه مند و خوش بیان است. ضمن داشتن ذهنیت هایی از مصائب و مشکلات اجتماعی، قدرت بیان آنها را نیز دارد و موفق می شود تا مخاطب را در وهله اول نسبت به مسئله حساس و در مرحله بعد او را با خود همراه سازد. این قدرت بیان به او این امکان را داده است که چه زمانی که مسائل اجتماعی را با چاشنی طنز بیان می کند (مانند فیلم بارکد تولید 1395) و چه زمانی که کاملا جدی و بدون هیچ رگه ای از طنز حرف می زند، در رساندن مفهوم خود موفق باشد.
اما یکی از مشکلاتی که در سینمای ایران و در کار برخی از نویسندگان و فیلمسازان وجود دارد، کلیشه سازی و استفاده ی یکسان و شبیه به هم از افراد یکسان، در نقش های یکسان است. این کلیشه شدن ها تا جایی پیش می رود که حتی اگر کارگردان های دیگر هم از آن هنرپیشه استفاده می کنند، هم مردم و هم بعضا کارگردان انتظار تکرار نقش های قبلی را از آن آدم دارند.
در این فیلم نیز سه نقش اصلی یعنی احد (با بازی محسن کیایی)، بهمن (بهرام رادان) و فرنگیس (سحر دولتشاهی) همان شخصیت های محبوب در فیلم موفق و پرفروش «بارکد» ساخته مصطفی کیایی هستند و حتی نقش «ماهور الوند» به نام لادن را هم می توان دارای مشابهت های زیادی با نقش «بهاره کیان افشار» در فیلم بارکد دانست. به همین دلیل شاید مخاطبانی که آن فیلم قبلی کارگردان را با همین هنرپیشه ها دیده بودند در مواجهه با این فیلم جدید نیز چنین انتظاری داشتند و این که این فیلم دارای مضامینی کاملا جدی و با حداقل شوخی ممکن بود، به مذاقشان خوش نیامد. البته که خود نام فیلم و آن هم فقط یکسال پس از گذشت آن عملا امکان شوخی نداشت و مشخص بود که چنین اسمی مضامینی فارغ از شوخی را به دنبال دارد.

**خوش شروع و بد پایان
فیلم خوب شروع می شود و با خرده روایت هایی پیش می رود که معضلات اجتماعی مهم و فراوانی را نشان می دهند، معضلاتی چون: جامعه مردسالار و پدری که حاضر نیست به دخترش اجازه تصمیم گیری برای ازدواج بدهد، مردمی که به بیکاری و تنبلی عادت کرده اند و درآمدشان از راه های فارغ از عرف و اخلاقی چون انداختن خود زیر ماشین دیگران و دیه گرفتن از آنها تامین می شود، شب نشینی های زیرزمینی قماربازان میلیاردری که خون مردم را می مکند، کالاهای چینی و بازار شکست خورده و رو به مرگ کالاهای ایرانی، مدیریت بحرانی که نداریم (و در هر حادثه ای زلزله، آتش سوزی و حتی باران شدید نمی دانیم چه کار کنیم) و تاخر فرهنگی مان در استفاده از نمودهای فناورانه ای چون موبایل هوشمند و در هر حادثه و مصیبتی ایستادن و سلفی گرفتن و همچنین نداشتن فرهنگ رفتار و عمل در زمان وقوع مصائب طبیعی و اجتماعی (ماننند جمعیت عظیمی که در روز حادثه پلاسکو با تجمع و نظاره گریشان مانع رسیدن نیروهای امداد به صحنه شدند).
اما فیلم مشکلی اساسی داد و آن سکته و قطع روایت تا انتها است. پس از آتش گرفتن و فروریختن پلاسکو، داستان و روایت خودخواهی آدم های گریخته از حادثه که تلاش دارند خانواده هایشان را در سوگ سوختنشان که از زنده بودنشان خبر ندارند، بگذارند و به خارج از کشور فرار کنند، به قدری خودخواهانه و احمقانه است که تمایل مخاطب را برای همراهی می گیرد و شاید مخاطب همچنان در فکر روزهای گذشته و در آتش سوختن پلاسکو و مردم و سرمایه هایشان و تاریخ و نوستالژی دومین ساختمان روزگار گذشته می ماند. فیلم جلو می رود اما چون قدرت بیان ندارد مخاطب در همان نقطه و در همان آتش و خاکستر می ماند.

**ناتوان در پایان بندی
لحظه فروریختن ساختمان پلاسکو که نقطه عطف فیلم است، صحنه آشنایی است، چرا که خیلی از زمان رخ دادن این داستان در واقعیت نمی گذرد و حتی زمانی که اولین بار این فیلم اکران شد، شاید هنوز در گوشی های همراه برخی، فیلم ریزش آن ساختمان وجود داشت. در نتیجه زخمی که هنوز تازه است باز می شود و اینجا همراهی مخاطب به بالاترین حد می رسد و به همین دلیل همراهی او با صحنه هایی بعدی چون فریادهای غم انگیز فرمانده آتشنشانان به سرنوشت و مدیریت نادرست مدیران کت و شلوارپوش، فریادهای خانواده آتش نشانان فوت شده، مردمی که عکس و سلفی می گیرند و مانع تردد نیروهای امدادی می شوند ... خشم و ناراحتی مخاطب را بر می انگیزد.
در واقع شاید برای کارگردان فیلم، پلاسکو صرفا یک پس زمینه بوده که در پی رنگ آن، داستان خودش را روایت کند اما این حادثه به دلیل نزدیکی زمانی و بزرگی بار تراژیکش و غم تلخی که از شهدای آتش نشان بر دل مردم گذاشت و همینطور ناتوانی و ضعف کارگردان در روایت قهرمانانش بعد از گذر از این حادثه در فیلم، عملا قدرت روایتش را از دست می دهد. در واقع باقی خط داستانی فیلم پس از نمایش حادثه پلاسکو، تحت تاثیر بزرگی و خاطره زنده آن قرار می گیرد و دچار بهم ریختگی مضمون و تمرکز می گردد.

**مدیریت بحرانی که نیست
بازی «مهدی پاکدل» در نقش «فریبرز» و به عنوان فرمانده آتش نشانان ستودنی است. تلفیق حسی از وظیفه مندی، فداکاری و وجدان کاری و از طرفی نگرانی و دلسوزی بابت نیروهایی که باید به دل آتش بفرستد و در عین حال جوابگوی خانواده هایشان باشد. بهم ریختگی و از جایی به بعد استیصالی که او در جایگاهش آن هم به واسطه عدم مدیریت بحران در کشور و موازی کاری و دخالت های نابجایی که سازمان های مدعی دارند و دستورهای ضد و نقیضی که در بحبوحه سوختن پلاسکو و در حین عملیات مطرح است، یکی از تاثیرگذارترین و قابل تامل ترین سکانس های این فیلم است. جایی که یک رئیس عالی رتبه و با کت و شلوار (که کاملا القا کننده قدرت فارغ از دانش او در این زمینه است) به آتش نشانی بهم ریخته و خاکستری شده از دود دستور می دهد که چه باید بکند، صحنه ای متناقض و عجیب است وشاید چرایی ضعف مدیریت بحران ما را به سادگی توضیح بدهد. وقتی فریبرز به یکی دیگر از همکارانش شکوه می کند که «ببین این با کت و شلوار آمده اینجا و چیزی از کار اجرایی بلد نیست و به من می گوید چه کار کنم...»، یکی از انتقادات تند مطرح شده از طرف کارگردان و فیلم به شخص شهردار وقت تهران به عنوان مدیری ناتوان از حل بحران و مقصر اصلی بحران است.

منبع: ایرنا
برچسب ها: پلاسکو

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر :