کد خبر: ۵۵۳۳۰۵
تاریخ انتشار: ۱۷ تير ۱۳۹۷ - ۱۵:۱۸
به مناسبت 18 تیر و سالروز فوت مهدی آذر یزدی سراغی از او گرفتیم
ننه سرما داشت دامنش را بر می‌چید، بهار به آستانه در رسیده بود که فرزندی در خانواده آذریزدی متولد شد. می‌گویند آمدن یک کودک بخصوص اگر..

به گزارش بولتن نیوز، زندگی قصه‌گو خودش قصه‌ای است بلند بالا و خواندنی که البته در خاطرات و مصاحبه‌هایش به آنها اشاره کرده است اما شاید روزی روزگاری، کسی باشد که قصه قصه‌گوی پیر را روایت کند؛ قصه روزگار سخت و ملتهب دوران کودکی‌اش را، نبرد بی‌امان با نداری در روزگار جوانی و روزهای سالمندی و تنهایی‌اش را.

مهدی آذریزدی 87 سال بین آخرین روزهای سال 1300 تا 18 تیر ماه 1388 فرصت داشت که زندگی کند و این سال‌ها اگر چه بر او سخت گذشت ولی برای ادبیات ایران سرمایه‌ای ارزشمند محسوب می‌شود. آذر یزدی مجموعه «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» را نوشت و جایزه یونسکو را به دست آورد و جایزه سلطنتی کتاب سال را که به دلیل شرایط سخت مالی حتی نتوانست در مراسم اهدای این جایزه شرکت کند. مهمتر از همه این‌که آذریزدی با کتاب‌ها و اشعارش، ادبیات بومی کودک و نوجوان را در ایران پایه‌ریزی کرده بود و بعدها بسیاری متاثر از او دست به قلم شدند و برای کودکان و نوجوانان این سرزمین قصه‌های خواندنی نوشتند و شعرهای جذاب سرودند.

از قصه‌گو بیشتر از 30 اثر به یادگار مانده که برخی به نظم و برخی به نثر هستند. دوره هشت جلدی «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب»، دوره ده جلدی «قصه‌های تازه از کتاب‌های کهن»، «گربه ناقلا»، «شعر قند و عسل»، «مثنوی بچه خوب»، «قصه‌های ساده برای نوآموزان»، «تصحیح مثنوی مولوی»، «گربه تنبل»، «خودآموز مقدماتی شطرنج»، «خودآموز عکاسی برای همه»، «قصه‌های پیامبران»، «یاد عاشورا»، «تذکره شعرای معاصر ایران»، «لبخند»، «چهل کلمه قصار حضرت امیر (ع)»، «دستور طباخی و تدبیر منزل» و «خاله گوهر» از آن جمله هستند و البته کتاب‌های دیگری که در زمان حیاتش فرصت انتشار پیدا نکردند.

جوانی‌اش را لابه‌لای دستگاه‌های جوراب‌باقی می‌گذراند. ممکن بود استعدادش برای همیشه لای رشته‌های نخ جوراب‌بافی در هم بپیچد اما گویا اهل کتاب بود یا شاید هم فقط جوانکی سر به زیر و قابل اعتماد؛ هر چه بود صاحب کارگاره پس از آنکه تصمیم به تأسیس دومین کتابفروشی شهر یزد گرفت، او را از میان شاگردان کارگاه به کتاب‌فروشی منتقل کرد. کار در کتابفروشی فرصتی شد برای آشنایی آذریزدی با اهالی شعر و ادب. این شد که بعد از مدتی به تهران نقل مکان کرد و به سفارش یک همشهری مهربان به نام حسین مکی در چاپخانه حاج محمد‌علی علمی واقع در خیابان ناصرخسرو مشغول به‌کار شد. روزهای جوانی آماده می‌شدند که جایشان را به روزگار میانسالی بدهند اما قصه‌گو هنوز تنها بود؛ نه همسری داشت و نه فرزندی. سال 1335 بود و او هم 35 ساله. روزها از پی هم می‌آمدند و می‌رفتند و قصه‌گو در خلوت پر هیاهوی خودش بود که چشمش به کتاب انوار سهیلی افتاد؛ کتاب را در چاپخانه حاج علمی دید و فکری به سرش زد. تصمیم گرفت، قصه‌های کهن را برای کودکان ساده بنویسد و این چنین شد که «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» نوشته شد.

پدر همه بچه‌ها بعلاوه یکی

قصه‌گو زیر گنبدکبود تنها نشسته بود و اگرچه برای همه بچه‌ها قصه می‌گفت اما هرگز پدر فرزندی نشد که با قصه‌هایش او را شب‌ها بخواباند. مهدی آذریزدی تا پایان عمرش مجرد ماند ولی به ناچار پسرکی به نام محمد صبوری را به فرزندخواندگی پذیرفته بود!

در مراسم بزرگداشتی که موسسه سپاس بعد از فوت قصه‌گو برایش ترتیب داده‌بود، محمد صبوری تعریف کرده بود که در پایان سال‌های کودکی برای پیدا کردن کار به یک شرکت عکاسی رفته بود؛ صبوری می‌خواست آنجا شاگردی کند اما آذریزدی نمی‌توانست یک کودک را به کار بگیرد. دست رد به سینه پسرک زده بود و دلش را شکسته بود اما همکارش نشست و یک دل سیر با پسرک حرف زد. از زندگی محمد پرسیده بود و از یتیمی و نداری‌اش. تمام قصه را بی‌کم و کاست به آذریزدی منتقل کرده و گفته بود: بچه مودبی است. تو فرض کن فرزندی داشتی که مادرش مرده است، پس این بچه را به فرزندی قبول کن. آذریزدی که آرزو داشت فرزندی داشته باشد، محمد را به خانه برد.

کودکی یتیم و بی‌سرپرست به کسی پناه برده بود که روزگار چندان بهتری نداشت؛ فرقش این بود که نداری و فقر را با هم تحمل می‌کردند. چه کسی می‌تواند باور کند که آذریزدی یک سال برای خریدن لباس‌های عید فرزندخوانده‌اش، کتابهایش را فروخت؟!

در دنیای آرام و ساکت آذریزدی و فرزندخوانده‌اش، فقر حسابی جولان داده بود. صبوری در مراسم بزرگداشت پدرخوانده‌اش، تعریف کرده بود: تا زمانی که من ازدواج کنم با آذریزدی در یک خانه 36 متری در نازی‌آباد زندگی می‌کردیم. زمانی که ایشان برنده جایزه کتاب سلطنتی شد، گفتند باید با تشریفات به دربار بروید و جایزه را از دست شاه بگیرید، اما ما به دلیل این‌که فقیر بودیم و نمی‌توانستیم لباس مناسبی برای خود تهیه کنیم، برای دریافت جایزه نرفتیم.

بعد از ازدواج فرزند خوانده، قصه‌گو تنها زندگی می‌کرد و بعدها مسائلی پیش آمد که او را ناگزیر کرد به شهر یزد برگردد. مصطفی رحماندوست می‌گوید که چند سال بعد از مرگ قصه‌گو، فرزندخوانده هم دار فانی را وداع گفت و حالا بازیابی قصه‌های خانه آرام و روزگار ناآرام آذریزدی از همیشه دشوارتر است.

قصه‌گوی همیشه تنها

آرام بود و درونگرا؛ این را می‌شود از خاطراتش در کتاب حکایت پیر قصه‌گو که به کوشش پیام شمس الدینی توسط انتشارات جهان کتاب منتشر شده براحتی فهمید. آذریزدی در فرازهای مختلفی از این گفت‌وگو، از زودرنجی، مردم‌گریزی یا حتی روحیه ناسازگار خود با زندگی اجتماعی و روزمره مردم سخن گفته است. او در جایی از این گفت‌وگوی بلند می‌گوید: نمی‌دانم چرا هرجا منزل کردم، همسایه‌هایش بد از آب درآمدند!

شاید تنهایی قصه‌گو عجیب نباشد و این‌که عشق بی‌پایانش به بچه‌ها نتوانست او را به پدر شدن مشتاق کند. مصطفی رحماندوست که چند جلد از «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» را زیر نظر آذریزدی بازنویسی کرده و به همین بهانه فرصت همراهی و معاشرت با قصه‌گو را بیشتر از قبل داشته، درباره مجرد ماندنش تا پایان عمر می‌گوید: همیشه به شوخی می‌گفت من از زنها می‌ترسم اما این یک شوخی بود. شاید برای کسی که همه عمر را با سختی و تنگدستی گذرانده بود، زندگی و صاحب فرزند شدن، آرزویی دور و غیرمنطقی بود.

قصه‌گو همه عمرش را به نوشتن گذرانده بود؛ گاهی غلط‌گیری و ویرایش می‌کرد و گاهی هم فهرست اعلام‌نویسی. در تمام این سال‌ها نه وارد کار دولتی شد و نه از جوایز، تقدیرها با صله‌ها و اعانه‌ها سهمی برای خودش خواست تا زمانی که در بیمارستان آتیه تهران برای همیشه از جهان فانی رخ بر بست.

رحماندوست تعریف می‌کند که روزی با هم در خیابان آذریزدی در شهر یزد قدم می‌زدند. رو به قصه‌گو کرده و گفته بود: می‌دانی اینجا را به نام تو زده‌اند. قصه‌گو بی‌درنگ اما آهسته جواب داده بود: چه فایده که نه همسری دارم و نه فرزندی که به آنها فخر بفروشم!

همان بود که دنبالش بودم

رهبر معظم انقلاب 15 دی سال 1386 با اشاره به این‌که رسیدگی به فرزندانش را مدیون این مرد و کتاب‌های او بوده است، درباره مهدی آذریزدی فرموده‌اند: بچه‌های ما داشتند به دوران مُراهقی - یعنی نزدیکی به بلوغ - می‌رسیدند، دوره هم دوره طاغوت بود و همه عوامل در جهت گمراه‌سازی ذهن و دل جوان حرکت می‌کرد. من دلم می‌خواست چیزی باشد که جوان‌های ما با او هدایت شوند و جاذبه هم داشته باشد. خب، کتاب خوب که خیلی بود. بنده فهرست پیشنهادی کتاب می‌نوشتم و بین جوان‌های دانشجو و دانش‌آموزهای سطوح بالای دبیرستان‌ها پخش می‌شد، اما برای بچه‌های کوچک، دستمان خالی بود، تا این‌که کتاب ایشان را پیدا کردم. نگاه کردم دیدم این از جهات متعددی، از دو سه جهت، همان چیزی است که من دنبالش می‌گردم.

منبع: جام جم آنلاین
برچسب ها: کتاب ، سالمند ، قصه

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.

bultannews@gmail.com

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر :